گنجور

حاشیه‌ها

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

لعل نوعی سنگ قیمتی است از ترکیبات آلومینیوم با ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت. با توجه به رنگ سرخ آن، حافظ اضافه بر مفهوم گوهر، از این واژه برای توصیف رنگ شراب ( مثلا شراب لعل فام) و همچنین استعاره ای از لب سرخ رنگ استفاده کرده است.

 

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

 

انگشتر زنهار  بر اساس تعریف لغت‌نامه دهخدا عبارت از آن است که پادشاهان جبار چون خواهند که کسی را امان بخشند و مردم مزاحم احوال او نگردند برای تصدیق وی انگشتری یا تیری به وی می دهند. (از آنندراج ). انگشتر که شاهان فرستادندی کسی را بنشانه ٔ امان 

 

هرکه لب بست از سخن ، با او کسی را کار نیست
مهر خاموشی کم از انگشتر زنهار نیست 

 

مُلک سلیمان در اشعار حافظ در دو معنا به کار رفته است؛ اول خطه ٔ فرمانروایی سلیمان و دوم سرزمین فارس. در مورد مُلک سلیمان گویند که او انگشتری داشت که بر آن اسم اعظم الهی نقش بود و به واسطه تاثیر آن، قدرتِ پادشاهی بر جن و انس داشت. 

 

اما در مورد نامیدن سرزمین پارس به مُلک سلیمان در کتاب برهان قاطع چنین آمده است که: " پس استقرار اسلام در ایران ، داستانهای ملی ایرانیان با قصه های سامیان آمیخته شده و پادشاهان و ناموران ایران با پیامبران وشاهان بنی اسرائیل آمیخته شدند. از آنجمله زردشت با ابراهیم و ارمیا و عزیز خلط شد و جمشید را با سلیمان مشتبه ساختند زیرا این دو پادشاه در بعض احوال و اعمال مانند طاعت جن و انس از ایشان و سفر کردن در هوا (طبق داستانها) بهم شبیه بودند. ایرانیان مرکز جمشید داستانی را کشور فارس می دانسته اند و آثار باقیمانده ٔ داریوش و خشایارشا و دیگر پادشاهان هخامنشی را بجم (جمشید) انتساب داده اند ونام تخت جمشید خود حاکی از آن است. بعضی  نیز بر اثر تعجب از ابنیه ٔ مزبور، ساخت آنها را به دیوان نسبت داده اند و چون در اساطیر سامی سلیمان دیوان را در خدمت داشت، از اینرو این ابنیه به سلیمان نیز منسوب شدند. فارس را تخت گاه سلیمان و پادشاهان فارس را قائم مقام سلیمان و وارث ملک سلیمان خواندند. "

 

حافظ نیز آنجا که در سفر ( یا تبعید) به یزد دلتنگ شیراز می‌شود میگوید:

 

دلم از وحشت زندان سنکدر بگرفت
رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم.

 

با توجه به توضیحات فوق در بیت:

 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

به نظر میرسد که حافظ واژه لعل را با ایهام هم در معنای سنگ ارزشمند نگین انگشتر و هم در مفهوم لب معشوق به کاربرده و ملک سلیمان را نیز با ایهام در هر دو معنای خطه فرمانروایی سلیمان و سرزمین پارس استفاده کرده است.

 

با برداشت اول، او میگوید اگر که از سنگ لعلی که یار دارد بتواند انگشتر تضمین و امان به دست بیاورد، آن انگشتر گویا برایش معادل صد انگشتر سلیمان است و تسلط بر صد کشور معادل خطه سلیمان را با آن نگین پیدا میکند. اما اگر لعل را استعاره از لب معشوق بدانیم، حافظ یک بوسه از معشوق را معادل فرمانروایی بر صد  مملکت سلیمان و یا سرزمین فارس میداند. به نظر میرسد مفهوم سرزمین پارس برای مفهوم عاشقانه و بوسه از لب یار متناسب تر باشد.

mohammad yazdi در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۷ در پاسخ به تكين دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

اون بنده خدا کتاب ملت عشق رو پیشنهاد کردند و چه افاضات مذهبی یا خرافه به گفته شما مگه گفتند که اینگونه تاختید بهش؟؟  یه آدم ای مذهبی،  عده ای چنان ضد مذهبی که از اون طرف بام پایین افتادن داره. مدعی مولانا هم هستند که تاکید  بر میانه روی دارند  . 

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

سلام.

متن اصلی از تصحیحات استاد شادروان محمّد قهرمان رو جایگزین میکنم:

 

پیری رسید و مستیِ طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت

 

باریک‌بینی‌ات چو ز پهلوی عینک است

باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت

 

وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

 

از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

 

در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت

صد بار از کنار من این کاروان گذشت

 

حب‌ّالوطن نگر که ز گل چشم بسته‌ایم

نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت

 

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

یا همّتی که از سر عالم توان گذشت

 

در کیش ما تجرّد عنقا تمام نیست

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

 

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود:

کان سر که خاک راه شد از آسمان گذشت

 

بی‌دیده راه اگر نَتَوان رفت، پس چرا

چشم از جهان چو بستی، از او می‌توان گذشت؟

 

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

گویم کلیم با تو که آن هم چه‌سان گذشت:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل از جهان گذشت

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم:

ایکاش مدیران محترم سایت دست از تفسیرهای  بی سرو ته ،بی معنا وگمراه کننده هوش مصنوعی برداشته وعطایش را به لقایش میبخشیدند .

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم:

درود بر شما

تفسیر که نمیشه گفت ولی توضیحاتی اجمالی از کل  این بخش به قدر فهمم خدمتت ارایه میدم واگر کافی نبود باز در خدمتم

همانطور که جناب مرادی فرمودند  توشه صوفی در سیر وسلوک عرفانی مبتنی بر آثار قدم است نه همچون عالمان بر اثر نوشته ها وعلوم نظری، آثار قدم را میتوان به علوم ومعارفی  که از سوی خداوند بر دل سالک الهام میشود معنی کرد .واوضاع سالک مثل  حال شکارچی است که ابتدا با دنبال کردن رد سم آهو به دنبال آهو میرود وپس از آن بوی نافه آهو ،او را به دنبال خود میکشاند  وسالکان ابتدا از طریق تعبد وتقلید و ریاضات در مسیر حقیقت گام برداشته ولی پس از مدتی جذبه الهی اورا به دنبال خود میکشاند بقول سعدی  " ای بی بصر من میروم ،او میکشد قلاب را "  ومسیری که باجذبه الهی طی شود با مسیری که با تعبد وتکلیف طی شود قابل قیاس نیست برای درک بهتر شما را به داستان دو برادر کوسه وامرد وبیتوته کردن ایشان در خانقاه در دفتر ششم با مطلع ذیل ارجاع میدهم 

امردی و کوسه‌ای در انجمن

آمدند و مجمعی بد در وطن

سپس به تفاوت عارفان با عالمان وسایر مردمان میپردازد و با اشاره به آیه ۷۳ از سوره زمر( وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّی إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ) میفرماید آن دلی که به انوار تابان الهی روشن شده ( باید توجه داشت که در شب تاریک فقط نور مهتاب راهگشاست)برای عارف دروازه ای برای ورود به بهشت است و برای سایرین دیوار وبرای عارف در است بسوی حق،  برای تو همچون سنگ است وبرای عارفان چون گوهر است وآنچه که تو به دلیل حوزه شناختی محدود خود که بر اساس علوم نظری حاصل شده، در آیینه میبینی عارف ،پیر ،قطب ویا بهتر است بگوییم انسان کامل آن را در خشت خام میبیند که ظاهرا متناظر با ضرب المثل  "آنچه در آیینه جوان بیند/// پیر در خشت خام میبیند " است.  

سپس چنین میگوید  :انسان کامل  آن است که قبل از پیدایش جهان مادی ،روح وجان او در دریای رحمت الهی غوطه‌ور بوده وپیش از اینکه در عالم  ماده به منصه ظهور برسد در آستان الهی عمرها گذرانده  وقبل از اینکه بکارد درو کرده است و پیش از پیدایش در نقش تن خاکی در حضور خداوند (عالم ذر)دارای روح بوده اند  وقبل از پیدایش دریا ایشان مرواریدهای معرفت ومعنی را سوراخ کرده وبه گردن آویخته‌اند 

در توضیح دوبیت آخر باید گفت طبق باور صوفیه ارواح آدمیان در ازل در عالم معنا موجود بوده ودر محضر الهی کسب فیض نموده اند وطبق نظر ابن عربی  اعیان ثابته نامیده شده اند  وابن عربی از انسان کامل با نام حادث ازلی نام برده یعنی روح انسان کامل که از قبل در عالم معنا موجود بوده به روح ازلی واز جسم انسان کامل با نام حادث یاد کرده  بعبارتی انسان کامل جسما حادث وروحا ازلی است بقول ابن عربی :"فهو الانسان الحادث الازلی "  امیدوارم در تفهیم موضوع موثر افتد .

شاد باشید

بردیا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹۴:

جای خالی شیرین باشد درست هست

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰:

 

بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی...

 

 

ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد

اگرچه اندر آب و گل فرو شد پاش تا زانو... 

 

 

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱:

 

بگو در گوش من ای دل چه می‌تازی به سوی او... 

 

 

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱:

 

که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او... 

 

 

نیما در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۷:

شاهکار: "پروریدستست" دایت!

نیما در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ سعدی » مقدمهٔ علی بن احمد بن ابی بکر بیستون (گردآورندهٔ دیوان شیخ سعدی، ۷۳۴ هجری قمری):

رحمت خدا بر شما باد.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

پرسشی دارم

پرده‌دار که می‌تواند باشد؟

حافظ عزیز در بیت آخر مصرع اول را اول شخص بیان داشته اما مصرع دوم را سوم شخص نگاشته

انگار که حافظ کس دیگری‌ست جز خود او

او در غزلی دیگر گفته:

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲:

 

نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من...

نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو...

 

 

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲:

 

چه شعری...

 

 

افشین محمدی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:

غزلیات مولانا پر رمز و راز است، هنوز کسی راز آنها را نمی داند، منظور از اندک اندک جمع مستان می‌رسند...اشاره دارد ب همین آیه قرآن: و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر آن الارض یرثها عبادی الصالحون.....مولانا میگوید: اندک اندک زین جهان هست و نیست/ نیستان رفتند و هستان میرسند....منظور این است که سرانجام جهان ب صالحان باقی می ماند و ب ارث میرسد

سعید ب در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۲ - حکایت:

جوانی ز ناسازگاریِ جُفت
بِرِ پیرمردی بنالید و گفت

جوانی که از رفتار نامناسب همسرش ناراحت بود، پیش یک پیرمرد رفت و از سختی‌های زندگی مشترکش شکایت کرد.

گران‌باری از دست این خصمِ چیر
چنان می‌برم کآسیاسنگِ زیر

او گفت: زندگی با این زن برایم مثل این است که همیشه زیر فشار یک سنگ آسیاب سنگین باشم و هیچ راهی برای رهایی نداشته باشم.

به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل
کس از صبر کردن نگردد خجل

پیرمرد به او گفت: تحمل کن و صبور باش، چون هیچ‌کس از صبوری شرمنده نمی‌شود. صبر باعث آرامش و حل مشکلات می‌شود.

به شب سنگ بالایی ای خانه‌سوز
چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟

وقتی شب‌ها با همسرت خوشی و لذت را تجربه می‌کنی، چرا روزها نمی‌توانی سختی‌ها و مشکلات زندگی مشترک را تحمل کنی؟

چو از گُلبنی دیده باشی خوشی
روا باشد اَر بارِ خارش کِشی

اگر از یک باغ گل زیبایی و عطر خوشش را لذت می‌بری، پس طبیعی است که گاهی خارهایش را هم تحمل کنی.

درختی که پیوسته بارَش خوری
تحمل کن آنگه که خارَش خوری

وقتی از میوه‌های یک درخت استفاده می‌کنی، باید آماده باشی که گاهی شاخه‌هایش هم به تو آسیب بزنند. یعنی در زندگی مشترک هم باید هم لحظات خوب و هم سختی‌ها را با هم پذیرفت.

سعید ب در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:

ساده سازی شده توسط ChatGPT 4o

زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا
اگه زنی مهربون، مطیع و باایمان باشه، حتی مرد فقیر رو هم پادشاه می‌کنه.

برو پنج نوبت بزن بر درت
چو یاری موافق بود در برت
اگه همسری مهربون و همراه کنار تو باشه، باید قدرش رو بدونی و همیشه برایش دعا کنی.

همه روز اگر غم خوری غم مدار
چو شب غمگسارت بود در کنار
اگه کل روز ناراحت بودی، نگران نباش، چون اگه شب همسری مهربون کنارت باشه، غمت رو فراموش می‌کنی.

کرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست
کسی که خانه‌ای مرتب و همسری دوست‌داشتنی داره، خدا بهش لطف و رحمت خاصی داره.

چو مستور باشد زن و خوبروی
به دیدار او در بهشت است شوی
اگه زنی هم زیبا باشه و هم باحیا، دیدنش برای شوهرش مثل بهشته.

کسی بر گرفت از جهان کام دل
که یکدل بود با وی آرام دل
کسی توی زندگی خوشبخته که همسری داشته باشه که باهاش یکدل و آروم باشه.

اگر پارسا باشد و خوش‌سخن
نگه در نکویی و زشتی مکن
اگه زنی باایمان و خوش‌صحبت باشه، به ظاهرش (چه زیبا باشه چه زشت) اهمیت نده، چون اخلاق از همه‌چیز مهم‌تره.

زن خوش‌منش دل‌نشان‌تر که خوب
که آمیزگاری بپوشد عیوب
زن خوش‌اخلاق از زن خوشگل بداخلاق خیلی بهتره، چون اخلاق خوب عیب‌های دیگه رو می‌پوشونه.

ببرد از پری‌چهرهٔ زشت‌خوی
زن دیو سیمای خوش‌طبع، گوی
زن خوشگل ولی بداخلاق ارزش خودش رو از دست می‌ده، ولی زنی که چهره‌اش معمولیه اما اخلاق خوبی داره، برنده‌ی زندگیه.

چو حلوا خورد سرکه از دست شوی
نه حلوا خورد سرکه اندوده روی
اگه کسی حلوا رو از دست شوهرش بخوره، بهتره تا اینکه سرکه رو از دست زنی ترش‌رو بخوره. یعنی اخلاق خوب از زیبایی مهم‌تره.

دلارام باشد زن نیک‌خواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!
زن خوب به مرد آرامش می‌ده، اما زن بد یه مصیبته که فقط خدا می‌تونه ازش نجات بده!

چو طوطی کلاغش بود هم‌نفس
غنیمت شمارد خلاص از قفس
اگه طوطی مجبور باشه با کلاغ زندگی کنه، حتی از قفس بیرون رفتن هم براش یه نعمت به‌حساب میاد. یعنی اگه مردی همسر بداخلاق داشته باشه، از هر راهی برای فرار استفاده می‌کنه.

سر اندر جهان نه به آوارگی
وگرنه بنه دل به بیچارگی
یا زندگیت رو بساز، یا آماده‌ی بدبختی باش!

تهی پای رفتن به از کفش تنگ
بلای سفر به که در خانه جنگ
پابرهنه راه رفتن بهتر از کفش تنگه، همون‌طور که سختی سفر از زندگی در یه خونه‌ی پر از دعوا بهتره.

به زندان قاضی گرفتار به
که در خانه دیدن بر ابرو گره
زندانی شدن بهتره تا اینکه هر روز توی خونه اخم‌های همسرت رو ببینی.

سفر عید باشد بر آن کدخدای
که بانوی زشتش بود در سرای
تعطیلات برای مردی لذت‌بخشه که زنش زشته و اون دنبال فرصتی برای فرار از خونه می‌گرده!

در خرمی بر سرایی ببند
که بانگ زن از وی برآید بلند
جایی که زنی بداخلاق و پر سر و صدا داره، اونجا شادی و خوشبختی وجود نداره.

چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
اگه زنت دائم بیرون و بازارگردی کنه، جلوی این کارش رو بگیر، وگرنه خودت باید مثل زن‌ها توی خونه بشینی!

اگر زن ندارد سوی مرد گوش
سراویل کحلیش در مرد پوش
اگه زنی به شوهرش گوش نده، دیگه مردونگی اون مرد هم زیر سؤال میره!

زنی را که جهل است و ناراستی
بلا بر سر خود نه زن خواستی
اگه زنت نادان و دروغگو باشه، تو بلا سر خودت آوردی، نه زن!

چو در کیله یک جو امانت شکست
از انبار گندم فرو شوی دست
اگه توی یه انبار گندم، یه دونه فاسد بشه، دیگه نمیشه به کل انبار اعتماد کرد. یعنی اگه زنی خیانت کرد، دیگه قابل‌اعتماد نیست.

بر آن بنده حق نیکویی خواسته است
که با او دل و دست زن راست است
خدا به کسی لطف کرده که زنش باهاش صادق و وفاداره.

چو در روی بیگانه خندید زن
دگر مرد گو لاف مردی مزن
اگه زنت به مرد غریبه‌ای لبخند بزنه، تو دیگه ادعای مردونگی نکن!

زن شوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر روی مرد
اگه زنی زیادی شوخی کنه و حدش رو ندونه، انگار مردونگی شوهرش هم از بین رفته!

ز بیگانگان چشم زن کور باد
چو بیرون شد از خانه در گور باد
زن نباید به غریبه‌ها نگاه کنه، و اگه بی‌دلیل از خونه بیرون بره، دیگه امیدی بهش نیست.

چو بینی که زن پای بر جای نیست
ثبات از خردمندی و رای نیست
اگه زنی آروم و اهل خونه نباشه، معلومه که عاقل و بافکر نیست.

گریز از کفش در دهان نهنگ
که مردن به از زندگانی به ننگ
فرار کن، حتی اگه مجبور باشی بری توی دهان نهنگ، چون مردن بهتر از زندگی با ننگه.

بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن باید از نگاه غریبه‌ها دور باشه، وگرنه دیگه نه اون زن حساب میشه و نه تو شوهرش!

زن خوب خوش‌طبع رنج است و بار
رها کن زن زشت ناسازگار
حتی زن خوب هم مسئولیت داره، پس زن بداخلاق و زشت رو اصلاً سمتش نرو!

چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن
که بودند سرگشته از دست زن
چه حرف جالبی زدن دو نفری که از دست زن‌ها به ستوه اومده بودن!

یکی گفت کس را زن بد مباد
دگر گفت زن در جهان خود مباد
یکی گفت: «خدا کنه هیچ‌کس زن بد نداشته باشه!»
دیگری گفت: «اصلاً خدا کنه زنی تو دنیا نباشه!»

زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
هر سال یه زن جدید بگیر، چون زن کهنه مثل تقویم سال قبل به‌درد نمی‌خوره!

کسی را که بینی گرفتار زن
مکن سعدیا طعنه بر وی مزن
اگه دیدی کسی گرفتار زنش شده، مسخره‌اش نکن،

تو هم جور بینی و بارش کشی
اگر یک سحر در کنارش کشی
چون اگه یه شب کنارش باشی، تو هم به دردش دچار می‌شی!

alex Murphy در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

گره بگشودن به نظر بنده یعنی اخم ها را باز کردن و لبخند زدن

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷:

شهر الرجاء 

ای عاصیان ای عاصیان مــاه دعـــا آمد پدید
مــاه صـفا مــاه ثــنــا مـــاه هـــدا آمـد پـدید

رحمت ز رب پیوسته شد درهای دوزخ بسته شد
ابلیس از خـود خسته شد گاه عطا آمد پدید

آمـد بـــهـــار دلــنــوا  فـــصــل کـــلام کـبــریا 
پر نور شد دلهـــای مـــا عهـــد نـــوا آمد پدید

ای دل طلب کن مغفرت از کرده زشت و خطا
بی شک اجابت می شود فصل سخا آمد پدید

سوزد گــناه انـــــدر گنــاه بــا رحمـت ذات اله 
کندی مکن ای بــی پناه  وقـــت طلا آمد پدید

مِن الفِ شَهر اندر صحف، ایزد بیانش کرده است
غافـــل ز این فرصت مشو،دور عـــلا آمد پدید

شبـــها مکـــن جــانا تلف ، بالا نماخالی دو کف 
مِن سیئاتــــــک  لاتخف، شهر الرجاء آمد پدید

آیات اطهر را بخوان هم قدر و کوثر را بخوان 
یک ذکر  بهتر را بخوان  وقت قضا آمد پدید

چشم و زبان و گـــوش را سامع نگهدار از گناه
دل را مصـــفا کن دمــــی عصر صفا آمد پدید

رمضان   ۱۳-حوت ۱۴۰۳

بردیا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱:

زیبا بود 

۱
۴۳۴
۴۳۵
۴۳۶
۴۳۷
۴۳۸
۵۷۷۳