گنجور

حاشیه‌ها

یوسف در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶:

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
هرکس به سمت لب تو و به بوسه پیش بیاد، از هر طرف کلی زخم میخوره، چونکه زنبور هرکی رو که به کندوش نزدیک بشه، نیش میزنه
هرکس به طمع هوس به عشق نزدیک بشه کلی شکنجه خواهد شد و زخم خواهد خورد چرا که عشق موضوعی نیست که برای چشیدن طعم بهش نزدیک شد!
روی ویست گلستان مار بود در او نهان
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
صورت او به زیبایی گلستان می ماند، اما ماری در او نهفته است، گیسوان او به سیاهی شب است که هم دزد هم پاسبان هر دو در او مشغول به کار هستند.
درسته چهره ی یارت خیلی زیباست اما خطر های فراوانی توش پنهانه، هیچ زیبایی بدون خطر و دردسر نیست، باید حواست باشه که با چی می خوای مواجه بشی و چرا میخوای وارد این وادی بشی
بی‌تو جهان چه فن زند بی‌تو چگونه تن زند
جان و جهان غلام تو جان و جهان تویی و بس
جهان بدون تو چه حقه یا کلکی می تونه به آدم بزنه، چطور می تونه ساکت بمونه، هم دنیا هم نفس های تو، در خدمت تو هستن،بودن تو برابر هست با داشتن جان و جهان در آن واحد (با بودن تو کنارم، مالک همه چیز خواهم شد)
شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود
صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
خورشید و گرمای تو از عالم معناست نه از این خورشیدی که همه جا رو رشن کرده، روشنایی که تو داری از صدتا نور مهتاب و خورشید بالاتره و برتره.
ذره به ذره طمع‌ها صف زده پیش خوان تو
سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
غذاها و مزه های فراوان با اشتیاق و اختیار خود به سوی سفره ای که تو داری سرازیر می شوند چرا که لیاقت میخواد بر سر سفره ی تو بودن!
دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم
آنچ بهار می‌دهد از دم خود به خار و خس
بخشندگی که دستان تو داره، به مانند سخاوتی هست که بهار داره در بخشیدن به زمین، خارها و انواع گیاهان
خاک که نور می‌خورد نقره و زر نبات او
خاک که آب می‌خورد ماش شدست یا عدس
خاکی که غذایش نور باشد، از او طلا و نقره می روید، و خاکی که با آب تغذیه شود از او ماش و عدس به عمل میاد. (کنایه از انسانهایی ست که به جانشان نور می تابد، و آنها رو به کیمیا تبدیل میکند اما انسانی که فقط با طعام زمینی تغذیه می کند فقط زاد و ولد می کنند! )
چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود
چند گریز می‌کنی بازنگر که نیست کس
تا کی می خواهی از خودت و افکار و خیالات درونت فرار کنی، یکبار می بینی که هیچ کس دیگه ای پشت سرت نیست. (دیگه وقت مرگت فرا رسیده و تو همه ی عمر از حقیقت گریزان بودی)

حجت در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

درمورد بیت آخر بنده به تریب دیگری هم مشاهده کرده ام.
دی حریفی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای رفیق من گناه آن به که پنهانی بود
اما درمورد این بیت مصاحبه ای از دکتر سروش شنیده ام. ایشان حافظ را کسی میداند که درد جامعه را به خوبی درک کرده است و مرتبه گناهان را به خوبی میداند از این رو تزویر و ریا را گناه سنگین و نابخشودنی میداند در حالیکه در جامعه بسیار ساده از کنار آن میگذرند و از طرف دیگر گناهانی چون شرابخواری پنهانی را گناه بزرگی دانسته و فرد خاطی را مستحق حد شرعی میدانند. در چنین شرایطی حافظ ریاکاران را به شرابخوری در خلوت دعوت میکند که هم از نظر شرعی گناه کوچکتری است و هم مستی صداقت میآورد و فرد را از تزویر که در مقام شرک به خداست دور میکند.
میفرماید:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

شجاع الدین شقاقی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

استاد
1-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم
2-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم
3-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم
4-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم
5-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم
6-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم
7-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

استاد
1-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم
2-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم
3-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم
4-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم
5-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم
6-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم
7-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » تورکون دیلی:

اگر چه در خاک هستم ولی روزی مانند گلی بیرون ایم و
به سمت اسمان خواهم رفت.

ایلیا در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹:

دوستان شاید بعضی با نسبت دادن این شعر به حضرت مولانا مشکل داشته باشند اما با مراجعه به کلیات شنس تمام این ابهامات برداشته می شوند.کلیات شمس تبریزی غزلیات و قصاید (به قلم استاد فروزانفر) صفحه ی 1188 غزل شماره ی 3211

شجاع الدین شقاقی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

استاد
1-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم
2-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم
3-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم
4-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم
5-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم
6-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم
7-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

شجاع الدین شقاقی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

از کجا آید همی ؟
1-از مُصلّایی مُطلّا ، یک ندا آید همی
از مُصلّا نام ِ اکبر ، با خدا آید همی
2- در دل ِ محراب ِ دل ، الله و من قائم شدیم
بوی ِ معشوق است و از دین ِ خدا ، آید همی
3- عشق ِ من سجّاده ی محراب و دل هم سجده گاه
این اذان ِ عشق و از غیب و قَـفا ، آید همی
4- عهد ِ وصل و ناز ِ یار و ، یاد ِ او
تا ابد از بهر ِ عاشق با وفا ، آید همی
5- صحن ِ دل هست و مُصلّا ، هر چه نیّت می کنی
یک نماز است و جزایَش پشت ِ پا ، آید همی
6- دل مُولّـِد گشته خالق ، خودکفایم کرده است
سیرَم و ثروت به باقی با صبا ، آید همی
7- ای دل آرا ، ای خدا و ای مقیم و یار ِ من
بس گوارا یاد ِ تو با این صدا ، آید همی
8- هر زمان و هر مکان خواهم ، نیوشم این صدا
هِی مپُرس از من چه دانم ، از کجا آید همی ؟
9- هاتف ِ مسئول ِ عاشقهای حق ، شاید هم اوست
هاتف ِ ما هم نمی داند که را و از چرا ؟ آید همی
10- تحفه ی درویش و حیّ و حاضر و جان بر کفم
رفت و آمد حقّ و فرمانی ، جدا آید همی
11- اَجلش چیست ؟ که با نام ِ قَدَر می خوانند
از کجا دانم اَجل ، کِی سوی ِ ما آید همی
12- مِی پرَستان ، حُکم ِ ساقی حکمت است و از اَزل
هر چه پیش آید خوش آید از خدا ، آید همی

شجاع الدین شقاقی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸:

غربال ِ زمانه
بال ِ هوسم ، چیده و غربال ِ زمانه
گردان و منم ، بی هوس از حال ِ زمانه
احوال ِ زمانم هوسی در پِی ِ فانیست
باقی طلبم ، کامل و خوشحال ِ زمانه
احوال ِ همه در پِی ِ مال است و مقامی
درجایم و حالم ، شده بر بال ِ زمانه
بالی زنم و حال کنم ، قلّه ی عشق است
نِی می نشود ، عشق ِ من آمال ِ زمانه
گوی ِ هوس و گردش ِ فانیست ، خدایا
ای وای ، که سبقت شده اِشکال ِ زمانه

سیاوش میرمنگره در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵:

این شعر و سایر اشعار وحشی بافقی بدون صدای خوانندگان هم زیباست
گویا تا خواننده ای شعری رو انتخاب نکنه و آنرا اجرا نکنه به زیبایی اشعار دیرتر پی میبریم ...

زهرا حکیمی بافقی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلی علی بن الحسین
وعلی أولاد الحسین
وعلی أصحاب الحسین
ظهر عاشوراست
کربلا غوغاست...
درود بر عاشقان واقعی ابا عبدالله!
سلام بر روح محتشم کاشانی، با این شعر آسمانی که سرود و اجری معنوی را تا همیشه ی دنیا و آخرت برای خویش خرید.

ص.ت در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

اینجا مکان شوخی و متلک گفتن نیست. بهتر بود واقعا حاشیه نگاری میشد. به هر صورت سعدی را به هیچ وجه نمیتوان عارف دانست و این مسئله را همۀ ادبای بزرگ پذیرفته اند که اشعار و به خصوص غزلهای سعدی کاملا انسانی و زمینی است. سعدی یک زیبایی پرست است و همیشه بر اصالت عشق و زیبایی تاکید دارد. فقط بابی از بوستان وی که در رابطهباعشق است به عشق عرفانی میپردازد و مابقی آثار او انسانی است و خطاب به ما. در ضمن عرفا همیشه بی پروا بوده اند. عرفای اصلی و واقعی فارسی زبان _در زمینۀ شعر_ مولوی و عطارند که بی پرده حرف زده اند. عارف ترسی از کسی ندارد. در ضمن سعدی شخصیت بی پروایی دارد این را میتوان از قصاید و بوستن به راحتی متوجه شد چرا که بدون ترس خطاب به شاه حرفهایش را زده به حدی که شاه را نصیحت میکند و بیم میدهد. برعکس شاعران دیگر که شاهان رافقط مدح میکردند. مولوی هم با اینکه عارف است حرفهای رکیکش بیش از هر شاعر درجۀ اول است.

مهمان در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵:

سلام
به جان با آسمان عشق رفتم یعنی چی؟
آیا نباید «به جان تا آسمان عشق رفتم» باشه؟؟

شاهرخ در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

در اخر بیت دهم, سامت به معنی سیرشدهگی بجای سمت صحیح است.

مهدی کاظمی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست:

مولانا سخن از بتی به میان آورد که آن پادشاه جهود مردم نصرانی ( مسیحی) را به سجده کردن در مقابل آن واداشته بود در حالی‌که به این نکته توجه دارد که جهود بت پرست نیست. بنابراین، برای رفع این شبهه از بت نفس سخن می‌گوید و این که آن پادشاه جهود به سبب تعلقی که به نفس خود داشت و با آن به مبارزه برنخاسته بود، در هر لحظه و همراه هر اندیشه‌ای از نفس وی بت تازه‌ای بوجود می‌آید. در واقع، آن پادشاه جهود که بنده نفس خود بود، دین موسی برایش حکم بتی را پیدا کرده بودکه همه باید به آن سجده کنند و آن را بپذیرند. شاید مولانا می‌خواهد به این نکته ظریف اشاره کند که اگر انسان تابع نفس خود باشد می‌تواند از پاک‌ترین دین‌ها و اعتقادات‌ هم بت بسازد و اگر چنین فردی قدرت بیابد دیگران را هم به بت‌پرستی وادار می‌کند. پس به همین دلیل است که مولانا خطر بت نفس را گوشزد می‌کند و آن را مادر همه بت‌های دیگر معرفی می‌کند

امین افشار در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

در نتیجه پایان غزل که سرنوشت سروده شدنش نیز هست، این گونه سرانجام می یابد:
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست،
بازش، ز طره تو به مضراب می‌زدم.
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت،
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم.
خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام،
بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم...

امین افشار در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

درود بر گنجوران ادب پارسی
اگرچه غزل به تمامی و ترتیبش مطابق نسخه معتبر غنی- قزوینی ( و شاید معتبرترین آن ها که نظر زرین کوب هم همین است) آورده شده، اما توالی بیت های:
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
و
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
(به این ترتیب که بیت سوم جای بیت ششم بنشیند)
از جهت پیوستگی معنایی و هماهنگی بیشتر، اگر نگویم درست تر که دست کم (از دیدگاه من) زیباتر می نماید.

امین افشار در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

درود بر گنجوران ادب پارسی
اگر چه غزل به تمامی و ترتیبش مطابق نسخه معتبر غنی- قزوینی ( وشاید معتبرترین آن ها که نظر زرین کوب هم همین است) آورده شده ولی توالی دو بیت این غزل شامل:
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
و
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

(به این ترتیب که بیت سوم، جای بیت ششم بنشیند)

به جهت پیوستگی معنایی و هماهنگی بیشتر اگر نگویم درست تر ، دست کم (از دیدگاه من) زیباتر می نماید.

هستی در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷:

دو گانه ای بگزارد یعنی به جا آوردن نماز صبح یا به جا آوردن نماز؟

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۷:

شرمنده رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد

۱
۴۳۰۷
۴۳۰۸
۴۳۰۹
۴۳۱۰
۴۳۱۱
۵۷۰۳