شهاب در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
اگر ادبیات را دارای دو جنبه فرم و محتوا در نظر بگیریم، می توانم بگویم عالی ترین نمونه فرم را در این غزل دیده ام. تصور می کنم اگر بتوان آن را با لحنی زیبا برای یک غیر ایرانی خواند اگر آن فرد اندکی ذوق داشته باشد مسحور خواهد شد! کاش ترجمه انگلیسی خوبی از این شعر باشد! اگر کسی از دوستان سراغ دارد ممنون می شوم که راهنمایی کند.
محمد مهدی در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان:
زین نمت بیهوده می گفت آن شبان
حسین وفایی (آرمان) در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۶:
بنظر می رسد در مصراع اول بیت پنجم غزل، ضمیر( م ) حذف گردیده یا تایپ نشده است که وزن شعر بهم می خورد ( وزن شعر مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن در بحر ،رجز مثمن سالم می باشد ) .بنابراین بجای شد باید شدم نوشته شود ، دی خنده زد بر زخم من، من خود ز شادی گم شدم
خالد خدامرادی در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵:
هر چه از این اشعار ناب وحشی بافقی بگویم بسی کم گفته ام.
و از همه مهمتر اینکه عزیزی چون چاوشی نازنین با صدای دل انگیزشان این اشعار را به اوج لذت آن رسانیده است.
Hamishe bidar در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
عزیزان, اگر کمی کمتر از "پوزه بند" و توهین به دیگران حرف بود که جای ناراحتی نداشت، اینکه کسی شعر لیام را زیبا ببیند عیب نیست دوستان، که من هم ان شعر را زیبا دیدم و گفتم. ولی وقتی که لیام عزیز نبوغ شاعرانه را برای هدفهای دنی قربانی میکند واقعاّ آدم برای ایشان و شما دوستان ناراحت میشود. هدف شما چیست؟ لذت بردن از اشعار یا خرد کردن مردم؟ کسیکه اینگونه شعر بلد است که بگوید
تو حرص و طمع از سرخود دور کن آنگه
بینی که چه آسوده کنی گوهر جان را
وانگه ببر از یاد همه کینه و تزویر
بر گیر ز دیوانگی و خشم عنان را
آنرا که خرد راه نماید به ره راست
ابلیس که باشد که زند شیر ژیان را
حیف نیست زبان را به چنین ابیاتی بگشاید؟
لاف زن، ای ”مجتبی“ ای بی خبر
ای تو آوازت بَتَر از ماچه خر
انکر الاصواتی و نادانی ات
خلق را گشته ست رنج و دردسر
اسم این فهشها ادب است؟
اسم این عالم بی عمل نیست؟
تعصب عزیزی به خرج داد که فرمود:
"با این عربی بلغور کردنش مشکل در مشکل انداخت"
من نمیخواهم دفاع کنم ولی کسی که اینطور بی احترامی میکند نباید در جواب حلوا و شیرینی توقع داشته باشد.
خیلی از آدمها به اینجا میآیند برای خواندن شعر مولانا و از این همه فهش تعجب میکنند. امیدوارم که شما بسیار جوان باشید که کمی وقت برای خودسازی داشته باشید.
عزیزان، اگر دین ندارید آزاده باشید و ادب را فراموش نکنید!
سپهر در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:
با سلام. می اندیشم که بیت زیر از قلم افتاده است:
دلا چو پیر شدی حسن و نازکی مفروش
که این معامله در عالم شباب رود
msr در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۰۰ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » برف پیری:
مصراع اول: بنفشهزار بپوشید روزگار به برف
بیت آخر، مصراع اول: آخرین هجای «کسایی» را باید سریع خواند، مثلِ آنکه بگوییم «کسای».
ناشناس در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
شعر با شعور، ارزش دارد و کسی استاد سخن می شود که ادب و شعور را رعایت کند. ادب با خالق و ادب با خلایق. شعر لیام با اینکه در الفاظ و ترکیب هایش استوار است، در محتوا و شعور، بسیار فقیر و کم ارزش و در موارد زیادی بر خلاف ارزش های مورد قبول خردمندان و اساتید سخن است. ظهور استاد سخن در این عصر و در آینده، ناممکن نیست و عنوان "استاد سخن" وقف بر گذشتگان نیست، اما بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی/ مقبول طبع مردم صاحب نظر شود...
با احترام به ناآشنا و دیگر دوستان.
مهدوی در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸:
سلام. مستی عشق نیست در سر تو/ رو که تو مست اب انگوری. جواب حضرت حافظ به دوستانی که مستی رو فقط از می انگور میدونن
ناآشنا در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
من ادعای شعر شناسی نمیکنم و به جلال الدین مولوی نیز بسیار احترام میگزارم ولی درین جا میبینم که جناب لیام غزلی سروده که به زبان امروزی ماست
بیانی رسا و معانی عمیق
چرا نباید شاعران جوان را تشویق کرد
آیا نمیتوان در آینده انتظار ظهور استاد سخن دیگری را داشت؟
این غزل نشان میدهد که شاعر بسیار پر مایه و تواناست
اگر اشعار دیگر ایشان را بر رسی کنید خواهید دید که اغراق نکرده ام.
هیچ عیبی هم ندارد که غزل اورا با دیگران مقایسه کنیم
تعصب چرا
هر کسی شعری را می پسندد یکی از حافظ ، دیگری از خیام ، ناشناس هم از لیام به دلش نشسته ، صحبت شخص نیست ، بلکه در مورد گیرایی شعر است
در مورد خوانندگان نیز چنین است یکی چاوشی و دیگری شجریان می پسندد
با پوزش از ادیبان
ناآشنا در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
کوکب بانوی گرامی
با احترام
شما راست میگویید ولی ، وقتی به جوانی که تمام عشقش پدر و مادرش هستند میگوید:
ناشناس ! ادبی را که از پدر و مادرت آموختی به نمایش مگذار !
معلوم است که آن جوان هم در جواب کوتاه نمیآید .
وقتی پیشنماز نمازش باطل میشود ، از نمازگزار نباید توقع داشت.
دهان به هرزه نشاید گشود در پیری
که حرمت از رخ صد ساله میرود چون آب
اکبر تک دهقان در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
چقدر زیبا است! تو حافظ! حافظ همه اعصار!
Hamishe bidar در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
جواد رادمرد در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » گئتمه ترسا بالاسی:
این شعر از استاد سید عظیم شیروانی است
مهدی عالم در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
ابیاتی از این غزل با آواز مجتبی عسگری و عود آرش سعیدیان به زیبایی اجرا شده:
پیوند به وبگاه بیرونی
مهدی کاظمی در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را:
جمع گشتند آن زمان جمله وحوش
شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
همه حیوانات جمع شدن و از شدت خوشی بلوا و جوش و خروشی بپا شده بود
حلقه کردند او چو شمعی در میان
سجده آوردند و گفتندش که هان
خرگوش مثل شمع و نخجیران هم مثل پروانه دورش جمع شده بودن و بهش سجده کردن و گفتند:
تو فرشتهٔ آسمانی یا پری
نی تو عزرائیل شیران نری
ای خرگوش تو فرشته ای از اسمان هستی یا از پری چهرگانی؟ یا نه عزراییل شیران نر هستی (شیر گیر)
هرچه هستی جان ما قربان تست
دست بردی دست و بازویت درست
هر کسی که هستی باش ای جان ما بفدای تو دست و بازوی تو کار را درست کرد
راند حق این آب را در جوی تو
آفرین بر دست و بر بازوی تو
تو دست حق شدی و اراده اورا جاری کردی افرین بر دست و بازوی کارساز تو
باز گو تا چون سگالیدی به مکر
آن عوان را چون بمالیدی به مکر
بگو ببینیم چکار کردی و چه تدبیری(سگالیدن) بکار یردی تا ان ستمکار را نابود کردی
بازگو تا قصه درمانها شود
بازگو تا مرهم جانها شود
ترفندی که انجام دادی را برای ما بازگو کن تا درمان جان زخم خورده ما باشد
بازگو کز ظلم آن استمنما
صد هزاران زخم دارد جان ما
بگو که از دست ستم ان شیر نابکار هزاران زخم خورده است جان ما
گفت تایید خدا بد ای مهان
ورنه خرگوشی کی باشد در جهان
خرگوش گفت ای بزرگان (مهان)خواست و اراده خداوندی بود و همه عنایات حق و گرنه کسی در حد و اندازه من کی میتونه این پیروزی ارزشمند رو کسب کنه و چه کسی در مقام خرگوش میتونه اینکارو انجام بده ؟
قوتم بخشید و دل را نور داد
نور دل مر دست و پا را زور داد
خداوند بمن قدرت و روشن دلی داد و از روشن بودن دل من دست و پایم به انجام کارامد و قوی شد
از بر حق میرسد تفضیلها
باز هم از حق رسد تبدیلها
هر فضیلت و عنایتی از طرف خداوند میرسد و هرگونه تغییر احوال و دگرگونی هم باز از سمت حق میرسد
حق بدور نوبت این تایید را
مینماید اهل ظن و دید را
خداوند متعال به نوبت طعم این توفیقها نصیب ها به ناباوران و برعکس ان اهل بینش و اهل نظر میچشاند
سیاوش بابکان در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید:
روفیای گرامی،
شگفتا!
شمس چراغ وی افروخته بوده است، گیرانده بوده است، گریانده بوده است و او خویشتن خاموش می خوانده است؟؟
گویا تا بن جان تشنه بوده است و شمس سیرآبی ویرا بسندگی نکرده است.! تشنه ، خاموش ، سر گردان، خویش به بی عاری ، به بی نام و ننگی می زده است، ملامتی بوده است؟
باری؛
خاموش نیستید ، خاموش نیستیم
بعد ازین نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم ، و غبارآخر شد
ناشناس در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
در بیت چهارم مصراع « چه رانی کشتی اندیشه در خشک »
در دیوان خاقانی به مقدمه فرشید اقبال « بر خشک راندن » ضبط شده است
به نظر « بر خشک راندن » صحیح تر به نظر می رسد
مهدی کاظمی در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد:
ای تو شیری در تک این چاه فرد
نفس چون خرگوش خونتریخت و خورد
ای انسان ان شیر شکست خورده تویی و نقد حال توست که در چاه نفسانیات خودت زندانی شدی و خرگوش نفس اماره توست که هران درکمین توست تا تورا خار و زار کند و درچاهت اندازد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا
تو بقعر این چه چون و چرا
نفس تو در صحرای وجود تو در حال چریدن از تن دادن به هوسها و امیال.... تو در ته چاه زندانی بدون چون و چرایی
سوی نخچیران دوید آن شیرگیر
کابشروا یا قوم اذ جاء البشیر
خرگوش قصه ما سوی بقیه حیوانات دوید و با خوشحالی گفت مژده بدهید که مژده دهنده بیامد
مژده مژده ای گروه عیشساز
کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
ای گروهی که مشغول جشن و خوشحالی میشوید که ان سگ دوزخی به دوزخش بازگشت ...
مژده مژده کان عدو جانها
کند قهر خالقش دندانها
مژده که ان دشمن جانها ازبین رفت و بواسطه قهر خداوندی شرش کنده شد
آنک از پنجه بسی سرها بکوفت
همچو خس جاروب مرگش هم بروفت
ان شیر قوی پنجه که سرهای زیادی را سرکوب کرده بود حالا جاروی مرگ اورا مانند اشغال و زباله جمع کرد
09216557471
سعید بدر در ۱۰ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ - ملال محبت: