گنجور

حاشیه‌ها

بیژن جعفری در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱ - سرآغاز:

سلام شاید بهترین توصیف برای نظامی بزرگ لقب مینیاتوریست ادبیات فارسی باشه چون کلمات در شعرش به رقص در می‌آیند و به شکل عجیبی با روح شعر در هم می‌آمیزند 

بیژن جعفری در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

با سلام خدمت اساتید بنده فکر میکنم بنی آدم اعضای یک پیکرند صحیح است چون در مصرع بعدی توضیح میده که چرا مثل اعضای یک پیکرند چون (که در آفرینش ز یک گوهرند) و از جهت خوانش نیز وزین تر و منسجم تر است 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

خلق گفتند ، این گدایی کشتنی است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴:

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴
                             
سر گِران تا کِی ز من ساقی ، بدِه رطلی گرانَم،
کز سبک مغزی ، ز پای افکند دُورِ آسمانَم

شیشۀ صبرم شکست ، از سنگِ عبرت ، چرخِ گردون،
خُم به دست آرَم یکی ، در سایۀ خم دِه امانَم

بر جبین از من میَفکن عقده ، چون ناخوانده مهمان،
کز کهن دُردی کِشانِ  صُفّۀ این آستانَ ام

طرّۀ پُر چین به دستم دِه ، که از بادِ مخالف،
اندرین بحرِ معلَّق ، سرنگون شد بادبانَم

چون دلِ شب ، تیره روزَم دیده ، از چشمَم میفکن،
کابِ حیوان است ، در جوبارۀ طبعِ روانَم

مامِ دهرَم ، خُم نشینِ غصّه کرد از چشمِ بد ، چون،
دید کَاندر مهدِ عَهد ، اینک فلاطونِ زمان ام

شعیب حازم در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶:

سلام و درود دوست !که خط مرا می خوانی . برداشت من از بیت اول. 

«حُقّه» در فارسی دو معنا دارد: یکی فریب و نیرنگ، و دیگری جعبه یا صندوقچه.
در شعر، معمولاً دهان را به «حقّه» تشبیه کرده‌اند؛ جایی که سخن از آن بیرون می‌آید.

ز حُقّهٔ دهانش هر گه سخن برآید
آب از عقیق ریزد، دُرّ از عدن برآید.

اگر «حُقّه» را به معنای فریب بگیریم، بیت معنای درستی پیدا نمی‌کند، چون فریب با دُرّ و عقیق، که نشانهٔ پاکی و ارزش‌اند، هم‌خوانی ندارد.
اما اگر آن را جعبه یا خزانه بدانیم، دهان در این‌جا چون گنجینه‌ای‌ست پُر از سخنان نغز و اندیشه‌های زیبا.

با این حال، بیدل در نگاه خود یک گام فراتر می‌رود.
او وقتی از «حقّهٔ دهان» سخن می‌گوید، تنها به ظاهر دهان اشاره ندارد، بلکه به درون آن — به حلق و حنجره، به سرچشمهٔ صدا — نظر دارد.

محمدعلی نجفی در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » مدایح و مراثی » شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه کاینات محمدبن عبدالله صلوات الله و سلامه علیه:

به به. چه زیبا.

امشب این را خواندم و حالم خوش شد

صلوات خدا بر حضرت محمد و آل محمد.

امسال(۱۴۴۷هجری قمری) دقیقا پانزدهمین قرن ولادت پیامبر اکرم است.

محمد الماسی در ‫۲۱ روز قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

از زبان خدا به بنده 

اشاره دارد به یکی بودن قطره روحمان به دریای بی انتهای خداوند که به خواست خدا جدا افتاده ایم (صید ، شکار ، گوی ، بوسه ای که از صنمی ربوده شده و حالا خدا باز میخواهدش )

گوش کشان : اشاره به طرد شدن انسان از بهشت وشیطنت های او

گوی منی و ... : اشاره به تقدیر و احاطه خدا به زمان و سرنوشت دارد ؛ مانند فیلم نامه نویسی که علاوه بر ما خودش هم بازیگر آن فیلم است و میگوید حالا در انتهای این حرف هایم ، همه چیز را میدانم و هر کاری که میکنی ، از قبل میدانستم و خودم این تقدیر را برایت نوشته ام.

شهرزاد در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق:

این ابیات از جمله زیباترین و تاثیرگذارترین ابیات شعر فارسی برای من هستند. نظامی عشق را از دوگانه کلیشه‌ای عشق زمینی/آسمانی فراتر می‌برد و آن را به عنوان یک عامل محرک قوی که جهان را تغییر می‌دهد، معرفی می‌کند. البته با دید من امروزی، در جهانی که حاصل بر هم کنش انرژی‌های مختلف است، عشقی وجود ندارد، بلکه عشق مفهومیست بسیار انسانی و زاده پیچیدگی‌های ذهن و ذات انسان.

نظامی چه زیبا بیان میکند که، حتی اگر به گربه‌ای عشق بورزی و از او نگهداری کنی، بهتر از این است که در خودت غرق و شیفته‌ی خودت باشی. عشق در همه انواعش، حتی همان «عشق زمینی» (که معلم‌های ادبیات و دیگر تحلیل‌کنندگان شعر فارسی همیشه به دید تحقیر نگاهش می‌کنند، شاید چون عشق زمینی را با میل جنسی یکی می‌دانند)، احساسی است که شخص را از سطح خود فراتر می‌برد و با دنیای جدیدی آشنا می‌کند، و از این رو تجربه‌ای است که بر شعور و فروتنی انسان می‌افزاید. این عشق، همان درک کردن، پذیرفتن و دوست داشتن عمیق چیزهاست، آنطور که هستند، نه طوری که باید باشند. این عشق است که در بین گبر و آتش‌پرست و ترسا و مسلمان پیدا می‌شود، چرا که آنها با وجود تفاوت ظاهری، همه ذاتا انسانند و نیازمند و خلق کننده‌ی عشق. این عشق است که نظامی را واداشته تا خسرو و شیرین را بنویسد (خود او ذکر میکند که شیرین یادآور آفاق، همسرش، بوده است) و «ز عشق آفاق را پر دود کند»، طوری که هنوز بعد از قرن‌ها مردم کتاب او را می‌خوانند و تحت تاثیر قرار میگیرند. این عشق است که نظامی را جاودانه کرده است.

مرا کز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

او حتی به عنوان کسی که عشق ورزیده و با مرگ معشوقش، زهر و درد ناشی از عشق را هم چشیده است، باز عنوان میکند که تا زنده است، جز عشق پیشه‌ای ندارد، و این بی‌نهایت زیباست.

برمک در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - در صفت شراب خوردن سلطان محمدبن محمود غزنوی:

 

 

خرمی و شادی از می بود

خرمی و شادی را داد داد

ماه درخشنده سبو پیش برد

سرو خرامنده بپای ایستاد

شادی و می خوردن شه را سزد

شاد خور ای شه که میت نوش باد

از تو به می خوردن یابند زر

وز تو به هشیاری یابند داد

مردم گیتی همگی خرمند

زان دل بخشنده وزان دست راد

شیر دلی و پسر شیر دل

خسروی و خسرو خسرو نژاد

چون تو که باشد بجهان اندرون

همچو تو فرخنده زمادر نزاد

سیر نگردد همی از تو دو چشم

شاه ندیدیم بدینسان نهاد

تا تو بشاهی بنشستی شها

خرمی از تو بجهان ایستاد

شاد زیادی زتن و جان خویش

وانکه بتو شاد، بشادی زیاد

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴
                 
شکنِ زلفِ چو زنّارِ بتَم ، پیدا شد
پیرِ ما ، خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد

عقل از طرّهٔ او ، نعره‌زنان مجنون گشت
روح از حلقهٔ او ، رقص‌کنان رسوا شد

تا که آن شمعِ جهان ، پرده برافکند از روی
بس دل و جان ، که چو پروانهٔ ناپروا شد

هر که امروز ، معایینه ، رخِ یار ندید
طفلِ راه است ، اگر منتظرِ فردا شد

همه سرسبزیِ سُودایِ رخَش می‌خواهم
که همه عمرِ من ، اندر سَرِ این سودا شد

ساقیا ، جامِ میِ عشق ، پیاپی دَردِه
که دلم ، از میِ عشقِ تو ، سرِ غوغا شد

نه ، چه حاجت به شرابِ تو ، که خود جان ، ز الست
مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد

عاشقا ، هستیِ خود ، در رهِ معشوق ، بباز
زانکه با هستیِ خود ، می‌نتوان آنجا شد

رویِ صحرا ، چو همه پرتوِ خورشید گرفت
کِی تواند نفسی ، سایه بدان صحرا شد

قطره‌ای بیش نه‌ای ، چند ز خویش اندیشی؟
قطره‌ای چِبوَد ، اگر گم شد و گر پیدا شد

بود و نابودِ تو ، یک قطرهٔ آب است همی
که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد

هرچه غیر است ز توحید ، به کل میل کِشَم
زانکه چشم و دلِ عطّار ، به کل بینا شد

علی در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷:

با سلام و عرض ادب به بزرگواران ،چقدر شعر زیبا و نغزی است و چقدر عمیق و هدایت کننده ، بنظر می رسد در مصرع اول بیت اول بجای دل چه بستم ...

دل چو بستم ... باشد. 

عبدالرضا فارسی در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری:

چوسالت شد ای پیر برشست و یک ...

اینجا حکیم توس اشاره به سن خدا دارد که شصت و یک سال دارد...

عبدالرضا فارسی در ‫۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری:

سپاهی بدو داد تا باژ روم ستاند سپارد به آباد بوم

آباد بوم منظور ایران است

۱
۳۱
۳۲
۳۳
۳۴
۳۵
۵۶۵۹