گنجور

حاشیه‌ها

رضا یوسف در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۸ - در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی وزیر گوید:

کسی معنی این مصرع را میداند، لطفا؟  “ز دو رخ گل و از دو عارض سمن”  چگونه ممکن است کسی دو رخ یا دو عارض داشته باشد؟؟

دکتر حافظ رهنورد در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ در پاسخ به هاوژان شارویرانی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

خوی به‌معنی عرق چهره است.

حافظ فرمود: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و‌ مست

به خو که معنای خلق و سیاق دارد دست‌کم در این شعر ربطی ندارد. می‌بینیم که در مصرع اول از بو سخن می‌راند شیخ اجل

سید محمد مرعشی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

با سلام علاقمندان می‌توانند شرح این غزل را در لینک زیر ببینند 

پیوند به وبگاه بیرونی

محمود صبورنیا در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

 

محمودصبورنیا ،نوا

 

 

#پیر ما گفت خطا برقلم صنع نرفت 

آفرین بر نظر پاک و خطاپوشش باد

پیرما به ما یادآوری کرد که در کار آفرینش اشتباهی نشده و  آفرین بر پیر ما که  ما را از خطا و اشتباه برحذر داشت،

به نکته توجه کنیم که حافظ در جامعه ای دینی  زندگی میکرد که زیر نظر فقیهان بود ،علت جاودانگی حافظ پیوند و وحدت با ازلیت بود ابیاتی مانند (آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست/ عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی ) دال بر خطا در صنع آفرینش نیست باید عرض کنم که در تکمیل بیت قبل(اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست /رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی) منظور این است  آدمی دیگر شوید و عالمی دیگر بسازید  ویا به اصل ذات خود برگردید و جهانی غیر از این جهان بسازید.

 

برخی چنین برداشت میکنند که پیر ما در مصرع اول یک نظر داشت و در مصرع دوم نظری دیگر و البته بااغماز داشته است.یعنی مصرع دوم نظر  حافظ(شاعر)است و حافظ هم انسان است .ونیز پیر در مصرع اول سخن کذب گفته است زیرا در مصرع دوم سخن خود را نفی کرده (معتقدند پیر ما خطا در قلم صنع دیده و خطا پوشی کرده و گفته که خطایی در صنع خدا نیست )
    
حافظ با علوم مختلفی من جمله ستاره شناسی، موسیقی ،قرآن، فقه، عرفان  و ....آشنا بوده  با زاهد،شیخ ، فقیه ، محتسب ، ریا کار،سالوس  و.... جنگیده ولی با پیرخرابات و خراباتیان ؟! بنده ندیده و نشنیده ام .

بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست

 

حافظ شاعری معاصر است ، مشکلات جامعه حافظ هنوز حل نشده اند مشکلات حافظ مشکلات ماست.

 

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - قصیده در مدح شاه غریب:

واژۀ «زُفَر» (zofar) در بیت شماره 9 به معنی «شیر بیشه» و «دلاور» است.

مفسر در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

حسن ز بصره بلال از حبش صهیب از روم

ز خاک مکه ابوجهل این چه بوالعجبیست 

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۱۰:

 

 

 

 

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پیش او چون هژبر دمان

بفرماید اکنون سپهبد به گیو

مگر کان سلیح سیاووش نیو

دهد مر مرا خود و رومی‌زره

ز بند زره برگشاید گره

چو بشنید گودرز گفتار اوی

بدید آن دل و رای هشیار اوی

ز شادی بر او آفرین کرد سخت

که از تو مگرداد جاوید بخت

تو تا برنشستی به زین پلنگ

نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ

به هر کارزار اندر آیی دلیر

به هر جنگ پیروز باشی چو شیر

نگه کن که با او به آوردگاه

توانی شدن زان پس آورد خواه

که هومان یکی بدکنش ریمن است

به آورد و جنگ او چو آهرمن است

جوانی و ناگشته بر سر سپهر

نداری همی بر تن خویش مهر

بمان تا یکی رزم دیده هژبر

فرستم به جنگش به کردار ابر

بر او تیرباران کند چون تگرگ

به سر بر بدوزدش پولاد ترگ

بدو گفت بیژن که ای پهلوان

هنرمند باشد دلیر و جوان

مرا گر بدیدی به رزم فرود

ز سر باز باید کنون آزمود

به جنگ پشن بر نوشتم زمین

نبیند کسی پشت من روز کین

مرا زندگانی نه اندر خورست

گر از دیگرانم هنر کمترست

وگر بازداری مرا زین سخن

بدان روی کآهنگ هومان مکن

بنالم من از پهلوان پیش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

بخندید گودرز و زو شاد شد

به سان یکی سرو آزاد شد

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو

که فرزند بیند همی چون تو نیو

تو تا چنگ را باز کردی به جنگ

فروماند از جنگ چنگ پلنگ

ترا دادم این رزم هومان کنون

مگر بخت نیکت بود رهنمون

گر این اهرمن را به دست تو هوش

برآید به فرمان یزدان بکوش

به نام جهاندار یزدان ما

به پیروزی شاه و گردان ما

بگویم کنون گیو را کان زره

که بیژن همی‌خواهد او را بده

گر ایدنک پیروز باشی بر اوی

ترا بیشتر نزد من آبروی

ز فرهاد و گیوت برآرم به جاه

به گنج و سپاه و به تخت و کلاه

بگفت این سخن با نبیره نیا

نبیره پر از بند و پر کیمیا

پیاده شد از اسب و روی زمین

ببوسید و بر باب کرد آفرین

بخواند آن زمان گیو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان

وز آن خسروانی زره یاد کرد

کجا خواست بیژن ز بهر نبرد

چنین داد پاسخ پدر را پسر

که ای پهلوان جهان سر به سر

مرا هوش و جان و جهان این یکیست

به چشمم چنین جان او خوار نیست


برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۱۰:

 

گشاده میان و گسسته کمر

تنش جای دیگر دگر جای سر

زمانه سراسر فریب است و بس

به سختی نباشدت فریادرس

جهان را نمایش چو کردار نیست

سپردن بدو دل سزاوار نیست

چو شد کار هومان ویسه تباه

دوان ترجمانان هر دو سپاه

ستایش‌کنان پیش بیژن شدند

چو پیش بت چین برهمن شدند

بترسید از او یار هومان چو دید

که بر مهتر او چنان بد رسید

بدو گفت بیژن مترس از گزند

که پیمان همان است و نگشاد بند

تو اکنون سوی لشکر خویش پوی

ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

بشد ترجمان بیژن آمد دمان

به کوه کنابد به زه بر کمان

چو بیژن نگه کرد ز آن رزمگاه

نبودش گذر جز به توران سپاه

بترسید از انبوه مردم کشان

که یابند ز آن کار یکسر نشان

به جنگ اندر آیند بر سان کوه

بسنده نباشد مگر با گروه

برآهخت  گبر سیاوش ز سر

به خفتان هومان بپوشید بر

بر آن چرمهٔ پیل‌پیکر نشست

درفش سر نامداران به دست

برفت و بر آن دشت کرد آفرین

بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

چو آن دیده‌بانان لشکر ز دور

درفش و نشان سپهدار تور

بدیدند ز آن دیده برخاستند

به شادی خروشیدن آراستند

وزانجا هیونی برافگنده زود

به نزدیک پیران به کردار دود

که هومان به پیروزی شهریار

دوان آمد از مرکز کارزار

درفش سپهدار ایران نگون

تنش کشته مانده به خاک اندرون

همه لشکرش برگرفته خروش

به هومان نهاده سپهدار گوش

چو بیژن میان دو رویه سپاه

رسید اندر آن سایهٔ تاج و گاه

به توران رسید آن زمان ترجمان

بگفت آنچ دید از بد بدگمان

هم آنگه به پیران رسید آگهی

که شد تیره آن فر شاهنشهی

سبک بیژن اندر میان سپاه

نگونسار کرد آن درفش سیاه

چو آن دیده‌بانان ایران سپاه

نگون یافتند آن درفش سیاه

سوی پهلوان روی برگاشتند

وز آن دیده گه نعره برداشتند

وز آنجا هیونی به سان نوند

طلایه سوی پهلوان برفگند

که بیژن به پروزی آمد چو شیر

درفش سیه را سر آورده زیر

چو دیوانگان گیو گشته نوان

به هر سو خروشان و هر سو دوان

همی آگهی جست ز آن نیوپور

همی شیون آورد هنگام سور

چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی

دمان پیش فرزند بنهاد روی

چو چشمش به روی گرامی رسید

ز اسب اندر آمد چنان چون سزید

بغلتید و بنهاد بر خاک سر

همی آفرین خواند بر دادگر

گرفتش به بر باز فرزند را

دلیر و جوان و خردمند را

وز آنجا دمان سوی سالار شاه

ستایش کنان برگرفتند راه

 



 خالقی چنین اورده

 

چو شد کار هومان ویسه تباه

دوان ترجمانان هر دو سپاه

ستایش‌کنان پیش بیژن شدند

چو پیش بت چین برهمن شدند

چو بیژن نگه کرد ز آن رزمگاه

نبودش گذر جز به توران سپاه

بترسید از انبوه مردم کشان

که یابند ز آن کار یکسر نشان

به جنگ اندر آیند بر سان کوه

بسنده نباشد مگر با گروه

برآهخت درع سیاوش به سر

به خفتان هومان بپوشید بر

بر آن چرمهٔ پیل‌پیکر نشست

درفش سر نامداران به دست

برفتند و بر دشت کرد آفرین

بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

بترسید از او یار هومان چو دید

که بر مهتر او چنان بد رسید

بدو گفت بیژن مترس از گزند

که پیمان همان است و نگشاد بند

تو اکنون سوی لشکر خویش پوی

ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

بشد ترجمان بیژن آمد دمان

به کوه کنابد به زه بر کمان

چو آن دیده‌بانان لشکر ز دور

درفش و نشان سپهدار تور

بدیدند ز آن دیده برخاستند

به شادی خروشیدن آراستند


دکتر صحافیان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:

بار دیگر بلبل که پیوسته درسکوت شکیبایی فراق است، گلبانگ( بهترین و بالاترین آوا) زد که صورت زیبای گل، از چشم بدخواهان و حسودان دور باشد( شوق وافرش به معشوق، سکوتش را با بالاترین صدا شکست)
۲- ای گل، برای سپاس و قدرشناسی از این‌که پادشاه زیبایی هستی، با بلبلان بیخود شده از عشق، تکبر یا عشوه‌گری نکن( ایهام گل: برای هر کسی که به شکوفایی و‌توانایی رسیده است)
۳- از فراق و دوری‌ات شکایت نمی‌کنم تا فراق نباشد حضورت لذتی نخواهد داشت(در ارتباط با بیت ۷)
۴- اگر دیگران با عیش و نوش، دلخوش و شاد هستند ما با غم معشوق زیبا خرسند و شادیم.
۵- زاهد اگر به حوریان در قصرهای بهشتی امید بسته است برای ما میکده عشق، قصر و یار زیبا، حورالعین است( ایهام قصور: کوتاهی)
۶- شراب(عشق، حال خوش یا شراب انگوری)بنوش و اندوهگین نباش و‌اگر کسی گوید: شراب نخور بگو: اوست بخشنده(سوره یوسف/۹۸)
۷- ای حافظ! از غم فراق سوزنده شکایت نکن! در فراق، وصل است و در تاریکی نور!(نور عارض محسوس، نیازمند جوهر غاسق- تاریک- است و چون قائم به تاریکی است محتاج به منبع و معطی انوار است و‌آن نور مجرد الهی است حکمه الاشراق، ترجمه سجادی، ۱۹۸)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

فاطمه در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ در پاسخ به حسینی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

اختیار شاعری آوردن فاعلاتن بجای فعلاتن رخ داده. وزن درست درج شده.

احسان سنایی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:

تمام شیدایی و درماندگی از عشق نهفته دراین شعر حضرت مولانا در صدای محسن چاوشی عزیز رمز گشایی شد

بعد از گذشت تقریبا 10 سال هنوز هم تحت تاثیر این شعرو و آهنگ زیبای متصل هستم و بواسطه اشعار جاویدان حضرت مولانا و صدای اهورایی محسن چاوشی تلفیق شعر و موسیقی مدرن به ایرانی بودن و درک این سطح ادبی به خود میبالم.

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی:

این عنصری چه اندازه پست و چاولوس  است محمود ترک جشن سده میگیرد و این بی همه چیز انرا رسم گبرکان میخواند

 

چنین که بینم آیین تو قوی تر بود

بدولت اندر ز آیین خسرو و بهمن

تو مرد دینی و این رسم ، رسم گیرانست

روا نداری بر رسم گبر کان رفتن



خلیل شفیعی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵:

نگاه دوم: عناصر برجسته‌ی غزل ۲۴۵ دیوان حافظ

◉ طوطیِ گویای اسرار
نماد شخص سخنور و رازدان است که از ژرفای معنا سخن می‌گوید و گفتارش شیرین و الهام‌بخش است.

◉ نقش خوش از خط یار
بیان هنر تصویرگری کلامی حافظ است. با مهارتی شگرف نقش خط یار را چنان در سخن ترسیم کرده که جان‌دار و دل‌نشین جلوه می‌کند.

◉ سخنِ سربسته
گفت‌وگوی رمزآلودی‌ست میان اهل دل که نیاز به پرده‌برداری و کشف معنا دارد. نشان از گفت‌وگوهای عرفانی و رازآلود دارد.

◉ گلاب‌زدن بر خواب‌آلودگان
حرکتی نمادین برای بیدارسازی و آگاهی‌بخشی، دعوت به بیداری دل و خروج از غفلت و بی‌خبری.

◉ مطرب و رقص مست و هشیار
اشاره‌ای به نیروی موسیقی یا الهام الهی که همه، فارغ از حال ظاهری‌شان، در شور و جذبه‌ی آن مستغرق می‌شوند.

◉ افیون ساقی
بیانگر اثر سحرآمیز شراب عشق است که عقل و تعلقات دنیوی را می‌زداید و سالک را بی‌خود می‌سازد.

◉ آب حیات و سکندر
نماد کوشش بی‌نتیجه‌ی قدرت‌طلبان برای رسیدن به حقیقت و جاودانگی، و تأکید بر نارسایی زور و زر در مسیر سلوک.

◉ لفظ اندک و معنای بسیار
یکی از امتیازهای کلام حافظ و اهل معرفت است: ایجاز در زبان و ژرفا در معنا.

◉ بتِ چینی
نمادی از معشوقی دل‌فریب، فریبنده و دین‌برانداز. یادآور قدرت جذبه‌ی زیبایی و تأثیرش بر دل و دین عاشق.

◉ اسرار مستی و نقش دیوار
نهی از افشای حقیقت به ناآگاهان. بی‌فایده‌ بودن گفت‌وگوی ژرف با کسانی که پذیرای معنا نیستند.

◉ دولت منصور شاه
زمینه‌ی تاریخی و سیاسی غزل که حضور حافظ در دربار منصور شاه و قدردانی از او را بازمی‌تاباند.

◉ دعای پایانی
نیایش برای پادشاه نیک‌رفتار، که جنبه‌ی وفاداری و ادب شاعرانه حافظ را در برابر صاحب قدرت نشان می‌دهد.

خلیل شفیعی (مدرس ادبیات فارسی)
اردیبهشت ماه ۱۴۰۴

پیوند به وبگاه بیرونی

رضا از کرمان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور:

بر تو خندید آنک گفتت این ...

درود بر شما

   در مصرع دوم  را  بنظر اضافه است و وزن شعر را خراب میکند 

خلیل شفیعی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵:

الا ای طوطی گویای اسرار!

مبادا خالی‌ات شکر ز منقار
ای طوطی سخن‌گوی رازها، زبانت همیشه شیرین باد و هیچ‌گاه بیانت از شیرینی و سخن دلنشین تهی مباد.

سرت سبز و دلت خوش باد، جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار
سلامت باشی و دلت شاد، که تصویری زیبا و دل‌پسند از چهره ی یار به ما نشان دادی.

سخن سربسته گفتی با حریفان،

خدا را زین معما پرده بردار
با یاران سخن سربسته و رازگونه گفتی، تو را به خدا ،پرده از این راز بردار و حقیقت را آشکار کن.

به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب‌آلوده‌ایم، ای بخت بیدار!
به‌روی ما گلاب از شراب بپاش (کنایه از شادابی و بیداری بخشیدن) که در غفلت و بی‌خبری به‌سر می‌بریم، ای بخت و اقبال خوش و نیکو!

چه ره بود این که زد در پرده مطرب؟

که می‌رقصند با هم مست و هشیار
مطرب در چه نغمه‌ای نواخت که همه –چه مست و چه هشیار– به رقص آمده‌اند؟ 

از آن افیون که ساقی در می‌افکند،

حریفان را نه سر ماند، نه دستار
در اثر آن مخدری که ساقی در شراب ریخت، چنان گیرا و بی‌خودکننده شد که دیگر نه عقل بر جا می‌ماند و نه وقار و ظاهر آراسته.

سکندر را نمی‌بخشند آبی،

به زور و زر میسر نیست این کار
آب حیات را حتی به سکندر هم نمی‌دهند؛ این راه با زور و زر به‌دست نمی‌آید، تنها با عشق و لیاقت کسب می گردد.

بیا و حال اهل درد بشنو،

به لفظ اندک و معنای بسیار
بیا و به سخن اهل رنج و عاشقی گوش کن که با واژگان اندک، معناهای ژرف و فراوان بیان می‌کنند.

بت چینی عدوی دین و دل‌هاست،

خداوندا دل و دینم نگه دار
آن نگار لطیف و زیبا که چون بت چینی است، دل و دین را می‌رباید؛ خدایا دل و ایمانم را از گزند عشق او در امان دار.

به مستوران مگو اسرار مستی،

حدیث جان مگو با نقش دیوار
رازهای شور و مستی را برای کسانی که در حجاب بی‌خبری‌اند بازگو مکن؛ سخن جان‌پرور را با ناآگاهان ظاهربین، در میان نگذار.

به یمن دولت منصور شاهی،

عَلَم شد حافظ اندر نظم اشعار
در سایه دولت  شاهمنصور ، حافظ در سرودن شعر و بلندی آوازه، پایه‌ای استوار یافت.

خداوندی به جای بندگان کرد،

خداوندا ز آفاتش نگه دار
منصور شاه کار بندگان را به نیکی انجام داد؛ خدایا او را از آسیب‌های روزگار محفوظ بدار.

خلیل شفیعی( مدرس ادبیات فارسی)

اردیبهشت ماه ۱۴۰۴

پیوند به وبگاه بیرونی

رضا از کرمان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور:

این چنین رنجور را گفت ای عمو ...

درود بر شما 

  این بیت اشکال در قافیه دارد    ولی اگر" ما شئتم  اعملو " بشه  بخونیش قافیه درست میشه  شاید هم اینجوری بوده  اشاره به ایه 40 فصلت :

 

إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیَاتِنَا لَا یَخْفَوْنَ عَلَیْنَا ۗ أَفَمَنْ یُلْقَیٰ فِی النَّارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِنًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۚ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ ۖ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ


مسلماً کسانی که معانی و مفاهیم آیات ما را از جایگاه واقعی اش تغییر می دهند [و به تفسیر و تأویلی نادرست متوسل می شوند] بر ما پوشیده نیستند. آیا کسی را که در آتش می افکنند، بهتر است یا کسی که روز قیامت در حال ایمنی می آید؟ هر چه می خواهید انجام دهید، بی تردید او به آنچه انجام می دهید، بیناست.

  

 شاد باشید

 

حشمت الله دهقان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۲۶۲:

با درود...در پایان دعا آمین بگوییم. بسیار عالی...

حشمت الله دهقان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۷:

با درود.روز نخست..بازگشت و پیوستن کل هستی..بسیار عالی

رویا مرادی‌زاده در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۱ در پاسخ به Sepide دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

سلام و عرض ادب

برداشت من از بیت «بگفتیم و دشمن بدانست و دوست/ نماند آن تحمل که سرپوش بود» اینه که: شرح این عاشقی و دلدادگی رو بر همگان آشکار کردم، طوری که دوست و دشمن از تمنای دل من باخبر شدند/ چون دیگه تاب و توان سرپوش‌گذاشتن و پرده‌پوشی بر این دلدادگی رو نداشتم. 

۱
۲۹۴
۲۹۵
۲۹۶
۲۹۷
۲۹۸
۵۶۷۸