تماشاگه راز در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
معانی لغات غزل
آرامگه: آرام گاه، جای آسایش، منزل و مأوا، استراحتگاه.
عیّار: تردست، چالاک، مکّار، زیرک، حیله باز.
شب تار: شب تاریک و در اینجا اشاره به شب تاریکی است که حضرت موسی (ع) در وادی ایمن ندای حق تعالی را شنید.
وادی: بیابان.
ایمن: بیابانی است در کنار کوه طور.
طور: به معنای کوه و نام اختصاصی کوهی است در بیابان سینا.
آتشِ طور: اشاره به نوری است که حضرت موسی (ع) در وادی ایمن بر سر کوه طور مشاهده کرد و چون نزدیک شد درختی نورانی را مشاهده کرد.
موعد: وعده گاه، جایگاه وعده.
نقش: صورت، علامت.
خرابی: فنا و نابودی.
بشارت: مژده، خبرخوش، نوید.
اشارت: دریافتن معنا و راز با اندک توضیح و تفهیم، نمودار.
شکن در شکن: پیچ در پیچ.
گوشه گرفت: کناره گرفت.
مهیّا: آماده شده، ساخته شده، حاضر و آماده شده.
مُهنّا: گوارا، سازگار، خوش.
معقول: پسندِ عقل، قابل فهم و درک.
معانی ابیات غزل
(1)ای نسیم سحری، آسایشگاه یار و منزل آن ماهروی جفاکار کجاست؟
(2)الف: شب تاریک و راه بیابان ایمن در پیش روست، آتش طور و جایگاه دیدار آن کجاست؟
ب: در شب تیره فراق، راه بیابانیِ به سوی محبوب در پیش روست. نور وصال و جایگاه دیدار آن کجاست؟
(3)ناگزیر هر کس به این جهان آمد فناپذیر است. توقّع مدارید که در خرابات هشیاری بر جای بماند.
(4)کسی فهیم و سزاوار خبر خوش است که با اندک نموداری معنای راز سرِّ مگو را دریابد. در این باره گفتنی بسیار است امّا گوش شنوا کو؟
(5)ما که با تو هزارگونه پیوند وابستگی داریم، در چه حالیم و آن که ما را سرزنش می دهد در چه حال؟
(6)از پیچ و خم زلف دلدار سراغ این دل غمزده و گرفتار مرا بگیرید.
(7)کارِ عقل به دیوانگی کشیده است. کجاست زنجیر زلف مشکین یار تا پایش در بند نهیم. دل از ما دوری جسته، گوشه ابروی دلدار کجاست؟ شایددل در آن گوشه باشد.
(8)گل و مُل و مطرب همگی آماده است امّا بدون یار عیشی خوش و سازگار میسّر نیست. کجاست آن یار نازنین؟
(9)حافظ! در چمن روزگار، از دستبرد باد خزان گله مند مباش. درست فکر کن. گل بی خارکجا دیده شده است؟
شرح ابیات غزل
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور
*
در سال 754 هجری زمانی که شیراز به محاصره امیر مبارزالدّین درآمد، شاه شیخ ابواسحاق ناچار به فرار شده و پس از کمک گرفتن از شیخ حسن ایلکانی و حمله و شکست مجدّدی که نصیب او شد به اصفهان پناه برد تا آنکه بعداً گرفتار و به دست امیر مبارزالدّین به قتل رسید. با اشغال شیراز و حکومت امیر مبارزالدّین ستاره اقبال حافظ غروب کرده و در مدّت زمامداری 4 ساله این حاکم سخت گیر تا شروع زمامداری فرزندش شاه شجاع، حافظ هر غزلی سروده از شکوه و شکایت و نومیدی حکایت دارد و این غزل یکی از آنهاست که به هنگام دربدری شاه شیخ ابواسحاق سروده شده است.
حافظ در مطلع غزل از نسیم سحری نشانی شاه ابواسحاق را می پرسد و در بیت دوم راه پرنشیب و فراز بازگشت او را در پیش چشم خود مجسّم کرده و نمی داند که کی و کجا پیروزی نصیب او می شود. در بیت سوم از فرط نومیدی می گوید که افسوس که هر زاینده میرنده است و در بیت چهارم بی تدبیریها و عیّاشی های شاه را در گذشته مدّ نظر آورده و می گوید در این باره حرف زدنی بسیار است که هر چه با اشاره گفتیم به گوش او فرو نرفت.
بیت پنجم اشاره به علاقه یی است که حافظ به شیخ ابواسحاق داشت و این موضوع چون زبانزد خاص و عام بود و به خاطر همین طرفداریها مورد شماتت و غضب امیر مبارزالدّین قرار گرفته او را به نام ملامتگر یاد می کند. در ابیات ششم و هفتم و هشتم شاعر از دوری شاه و سختی ایّام و بدبختی خود گلایه کرده و در بیت مقطع به شاه ابواسحاق امّیدواری داده می گوید با مشکلاتی که در پیش راه تست مبارزه کرده و دچار یأس و نومیدی مشو و با فکر و نقشه معقول در راه پیروزی کوشا باش.
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان
مهرداد در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۱:
به نام پروردگار
بنده کمترین قصد دارم از دیدگاه شخصی خودم به یک نکته اشاره کنم.
در ماجرای بازگشتن بهرام(پهلوان نامدار و خردمند شاهنامه) به میدان نبرد در جهت پیدا کردن تازیانه خود، نام و ننگ مقصود ثانویه است. بلکه بهرام به جهت کشته شدن سیاوش و فرود، خود را مقصر دانسته و از همین جهت است که شاید در جست و جوی پاک شدن گناهانش و کشته شدن در میدان نبرد می باشد. از اشعار به نظر می رسه که صحنه کشته شدن سیاوش و فرود، در پیش بهرام بوده و برای اینکه نتونسته کاری انجام بده همیشه در عذاب و ناراحتی بوده است.
یک انسان در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:
«ای دوست مخسب امشب» خطاب به انسان است که در مراحل طی دوران شب ناآگاهی اش بسر می برد؛
بردیا در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴:
واقعا جای تاسف هست که بخواهیم هنر استاد شجریان رو مقابل یکی مث محسن چاوشی قرار بدهیم اینجا که میگیم از لحاظ فرهنگی ما سقوط کردیم همینجا نمایان شد زنده باد استادشجریان
محمد هارون صادقی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۶:
با تقدیم سلام خدمت شما و تمام دست اندر کاران سایت وزین گنجور امیدوارم به نظریات دوستان احترام گذاشته اشتباهات تایپی را مرفوع نماید. تا باشد از دیدگاه دوستان یک اصل بدون نقص داشته باشیم.
در بیت دوم مرع دوم چنین نوشته شده است« برگ گر هر گه در آب افتاد کمبو میشود» به عوض برگ گر باید نوشته شود برگ گل معنی قشنگ افاده میشود. ممنون الطفاتم
یک انسان در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
جناب مولانا در این غزل بخوبی نقش آگاهی را بمثابه قران کریم با «آب» ترسیم نموده است. قران نیز در اغلب آیات به آب اشاره کرده است که غالباً همان آگاهی هایی الهام شده به اذهان مردم است. منشا آگاهی وحیانیست. بخصوص در ابیات زیر این موضوع بروشنی تصدیق شده است:
از آن آبی که چشمه خضر و الیاس
ندیدست و نبیند آن چنان آب
زهی سرچشمهای کز فر جوشش
بجوشد هر دمی از عین جان آب
زمین و آسمان دلو و سبویند
برونست از زمین و آسمان آب
شاهرخ najafishahrokh۹۲@gmail.com در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
خلیل میتونه خوش باشه و هر آنکه هم رای اوست.
محمد در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:
هر جای گنجور که میری پای هر شعر کلی روشنفکر و ادیب و کارشناس نظر دادن و تفسیر کردن و توضیح دادن و تجزیه و تحلیل کردن و جالب اینجاست که کلی هم در اکثر مواقع اختلاف نظر دارن با هم ،همه هم از دم تصورات واهی و توهمات اعجاب انگیز که اگه خود شخص شاعر بیاد نظرات و بخونه شاخ در میاره
وجود همچین اشعاری به راحتی میتونه نشون بده که چقدر شعر خوان و شعردوست و مفسر و کارشناس و اینکاره داریم
۸ در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰:
جناب آذر کمان
امید که انباری بیابید و کارتان با نان و خربزه ،چاپلین و خضر نبی و حکایت دستمال و شیشه به سامان رسیده باشد
من با اینکه عشق را " اشغ " بنویسید 100٪ هم رایم،
Sara در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:
@فرهود
برنامه شماره 611 گنج حضور استاد پرویز شهبازی
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب
وقتی عدم میشیم و فضای آسمان درون ما باز میشود آفتاب درون ما طلوع میکند، و اجل ما یعنی مرگ ذهنی ما مثل مغرب هست، پس ما باید نسبت به منیت ذهنمون بمیریم که آسمان درونمون باز بشه (بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید، در این عشق چومردید همه روح پذیرید)
اگر به آسمان نگاه کنیم یک فضای لایتنهاهی ست و در آن اجرام آسمانی مانند ماه و خورشید و ستارگان هست، درون ما هم همان فضای لایتناهی هست که همه چیز در آن فضا اتفاق می افتد.
در آسمان، آسمان مهم تر هست یا اجرام؟؟ آسمان مهمتره چون همه چیز در آن فضا جای گرفته،
در فضای آسمان درون ما، آسمان مهمتره یا افکار و اتفاقاتی که درگذر است؟
محمد طهماسبی دهنو(هانا قبادی پور) در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:
این بیت سعدی در همین غزل 421
گر تیغ برکشند عزیزان به خون من
من همچنان تامل دیدار میکنم
چقدر عارفانه و چقدر زیبا هدف رو حضرت سعدی با لطافت خاص و جهانبینی عمیق بیان میکنه
حالا در نگاه من (عزیزان ) در مصرع اول همون منیت و چیزهایی است که برای ما عزیزه و چراغ غفلتِ ماست که متاسفانه ما به چشم نور نگاهش میکنیم
(عزیزان)از قبیل مقام و محبوب و فرزند و رفیق و یا ساز و پول و قدرت و خودنمایی و ...است
حالا هر انسانی هدفی داره،اما هدف سعدی اینقدر ارزشمنده که حتی اگر عزیزترین هاش خونش رو بریزن باز سعدی اندیشه ی دیدارِ حرکت به سوی مقصود رو در سر داره
کسی که خونش رو بریزن مگه میشه فکر کنه، بله میشه به شرطی که هدفی فراتر از ظاهر دنیا داشته باشد
وگرنه ارزش هر هدف به نوع نیازی است که در ماست،اگر این نیاز با برطرف شدن تمام شد مسلما هدف هم تمام شده است
درحالی که هدف حقیقی هرگز پایانی ندارد و دائما حرکت است و بس
شهدا تبدیل شدن به هدفشون که حرکت به سوی یارِ و یارِ شهدا خدا بود و بس
امام حسین عین اندیشه ی آزادی و آزادگی و ایمان است و کشتی نجات تک تک ماست
یعنی سعدی خودش رو تبدیل کرده به یک ایده و آرمان در مسیر بی نهایت و چنان محو اندیشیدن در دلبره که اگر خونشم بریزن بی خیالِ و فقط به حرکت فکر میکنه
حالا آدم اگر بخواهد برای هدف دل از عزیزانش بِکَنه که عزیزان گفتم چه چیزایی هستن
انگار همون عزیزانش میخوان با شمشیر سرش رو جدا کنند
به قول قدیمیها ، هرکه را طاووس خواهد، جور هندوستان کشد
واسه رسیدن به مقصود و به دست آوردن هر چیزی باید رنج و سختی کشید و مصائب و مشکلات موجود رو به جان خرید و تحمل کرد
به قول وفائی
نه هر سنگی بدخشان است لعلش میتوان گفتن
بسی خون جگر باید که تا لعل بدخشان شد
سعدی عزیز میفرماید که
آنچنان مشتاق وصال یار (هدف و غایت هستی)هستم که هر چند دردآور است دل از زیبایی و تعلقات کندن و در حالی که هر بار دل از عزیزی میبُرم انگار داره با شمشیر خونم رو میریزه اما باز تو اینقدر عزیزی و اینقدر بالایی و اینقدر مطمئن هستی که محو اندیشیدن دیدارت شدم
ای کاش بی نهایت وار با اندیشه های مثبت و الهی زندگی کنیم
و تک تک لحظات عمرمون رو خداوند متعال طراحی کنه
آفتاب الطاف حق بر همه یکسات میبارد اما ماییم که روزن سیرت هستیم
امیدوارم همه از روزنوار زیستن خلاص بشیم و ویران بشیم تا زمین وار مورد هجوم الطاف الهی باشیم
یا حق
دل خود را صیقل بزنیم با صلوات برای شهدای و اموات و عموی عزیز بنده شهید رستم طهماسبی دلفان
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰:
@KashkooleGibi
قسمت دوم
صفحه ی سوم
من الان دلم می خواهد عشق را با غین بنویسم یا با الف ، و بعد ببینم چه تصور جدیدی می توانم از واژه ی عشق پیدا کنم . محمد چرمشیر جمله ی خوبی دارد . او می گوید : آتش را دوباره باید کشف کرد .
صفحه ی چهار
نمی دانم چرا الان هوس کردم که ای کاش یک انباری داشتم که بتوانم به ملاقات گردهایش بروم . گردهای بِکری که انگشت کشیدن به آن ها وسوسه ام کند .
دلم برای خرت و پرت های یک انباری که درش چند سال است باز نشده لک زده . خرت و پرت هایی که وقتی دور بریزی به درد کسی نخورد .
آشغال ها اگر بو نمی دادند خیلی دوست داشتم با آن ها ور بروم. راستش به رفتگرها که می توانند انواع آشغال ها را ببینند حسودی می کنم . یک بار خواستم یک داستان بنویسم و اسمش را بگذارم آشغال لای دندان ولی همین که بویش از ذهنم رد شد ولش کردم .
صفحه ی پنج
نمی دانم که بود که گفته بود با دستمال کثیف که نمی شود شیشه پاک کرد . آخر از کجا معلوم است که دستمال کثیف را عمداً برنداشته اند شاید هنوز با این ور شیشه حسابشان را تسویه نکرده اند که بخواهند نگاهشان را خرج آن ور شیشه کنند .آخر چرا باید بی خود و بی جهت تماشایشان را قرض دار آن ور شیشه بکنند . نشنیده اید که به یکی از پادشاهان می گویند دشمن پشت دروازه است ولی پادشاه خوشنویس می گوید یک ف نوشته ام که به آفاق می ارزد . خب چه کار کند بینوا هنوز حسابش را با آن ف تسویه نکرده است .
صفحه ی شش
این قدر بدم می آید از این که بگویند فکر نان باش خربزه آب است . آخر بگو شاید آب بدن آن بنده ی خدا که فکر خربزه است از دوسوم پایین آمده است . یکی نیست به آن فضول بگوید تو برو نانت را پیدا کن و بخور که اگر دیر بجنبی ممکن است طرف ، بعد نوش جان کردن آب نگذارد به تو نان برسد یا نگذارد اصلا نان پیدا کنی .الله اکبر نمی گذارند دهنِ منِ فضول هم بسته باشد .
صفحه ی هفت
عباس حبیبی بدر آبادی تو یکی از شعرهایش گفته بود فقط چارلی چاپلین ، پلنگ صورتی و خضر نبی را دوست دارم . من کُشته ی پیدا کردن را بطه ی چارلی چاپلین و پلنگ صورتی با خضر نبی ام . و بعد که رابطه شان را پیدا کردم بروم همزمان تریاکی سر کوچه مان و فلان علامه ی مشهور را نقد کنم . و بعد در ارجاعات نقدم نشانی آن شعر عباس حبیبی بدرآبادی را بدهم و بگویم که تنها نیستم .
▎ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه . آبان 1383
با اندکی دست کاری . دی ماه 97
پیوند به وبگاه بیرونی
n.a.n در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
سلام به تمام دوستان کسی میتونه بیت های 8و9و10 رو معنی کنه ؟ ممنون..
مهران در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۶:
علاقه ی عجیب آقای اردشیر را نمیفهمم که چرا در کتابی که صادق هدایت در آن هرگونه تفکر صوفی گرایانه را از خیام تبرئه میکند ایشان اصرار میورزند تا اشعار را به خدا و بهشت و دوزخ پیوند دهند
شما نه نوشته ی صادق را متوجه شدید نه درک درستی از خیام دارید ولی با اعتماد به نفس درباره ی تمام رباعیات ایشان نظر خود را مینویسید که ممکن است عده ای را به گمراهی بکشاند
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰:
تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط
ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط . سنایی
@KashkooleGibi
قسمت اول
دوباره کنار بساطش ایستاده بود و زیر لب می خواند : ایستاده با من / دیوار/در کنار یک بساط/ بادی که می وزد/ پیرتر از من است/دکمه های پیرهنم/اهل تعارفند/تعارف کن اگر/باران اهلی ات/سرگرم خواندن است .
نشستم کنار بساطش . بلافاصله دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت دوست ندارم کنار بساطم بنشینم یا بنشینند . گفتم فال هم می گیری ؟ گفت بساط من این را نشان می دهد ؟ گفتم نه ولی بارها شنیده ام که به کسانی که از تو چیزی خریده اند گفته ای «فکر می کنی سرجای خودتی ؟»
وقتی این جمله را می گویی احساس می کنم تعریف های خاصی از آدم ها داری و یک چیزهایی در مورد آنها می دانی مثل همه ی فال گیرها که این ادعا را دارند .
گفت لابد تو هم مثل خیلی ها با قیمت مقطوع به من برچسب دیوانگی زدی ؟ خنده ی ریزی کردم و گفتم اگر اهل چانه زدن باشید نه . گفت من حوصله ی فکر کردن به فلسفه وجودی مگس را ندارم یا آن را از خود دور می کنم یا خودش از من دور می شود. خودم را بیشتر به او نزدیک کردم و گفتم امیدوارم مگس کُش نداشته باشی . گفت ببین من از تعریف هایی که از جایخی بیرون آمده باشند بیزارم . گفتم اصلا تعریف یعنی جایخی . همه چیز را منجمد کردن . یعنی کُشتن سیالیت . گفت همین الان هم داری تعریف را تعریف می کنی . خندیدم و گفتم مگر می شود جزئیات را منظم نکرد و پشت هم نچید . سر هم بندی و چینشِ جزییات لازمه . گفت توی ایستگاه های فرعی پیاده شان کن به امان خدا . داشتم به ایستگاه های فرعی فکر می کردم گفت به امان خدا . گفتم خیلی دوست دارم بیش تر پیشتان بمانم . گفت آن دفترچه جلد سرمه ای را می بینی خم شو و بردار . خواندی پسش بیار . وقتش است که در یک ایستگاه فرعی پیاده شوی .
خم شدم و دفترچه را برداشتم . دفترچه ی پُر برگی بود .
دفترچه را باز کرده بودم . غروب به شیشه های اتوبوس تن می مالید .
تمام صفحات دفترچه با خودکار آبی کم رنگی پر شده بود .
صفحه ی اول
سر سطر می نویسم به نام خدا که در متن باشی . که مراقب متن باشی . که در حاشیه نباشی .
[زیر این جمله ها یک درخت گیلاس کشیده شده بود که فقط دوتا گیلاس از آن آویزان بود . دوتا گیلاس خیلی بزرگ . دو تا گیلاسی که از خود درخت گیلاس بزرگ تر بودند و تمام حجم صفحه در اختیارشان بود.]
صفحه ی دوم
مواظب باش فتح نشوی . همه ی فتح ها ناشیانه اند .
[زیر این جمله یک نقاشی بود . یک کله ی آدم . جای چشم هایش دو پنجره ی کوچک بود که پرده های سرخ داشت . وجای دهان هم یک در کوچک قفل شده گذاشته بودند .]
▎ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه . آبان 1383
با اندکی دست کاری . دی ماه 97
پیوند به وبگاه بیرونی
فرهود در ۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:
سلام.
اگر دوستان تفسیر و معنایی استوار برای بیت چهارم دارند، متشکر خواهم شد اگر ارائه کنند.
محمد طهماسبی دهنو(هانا قبادی پور) در ۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:
چون من به نفس خویشتن این کار میکنم
بر فعل دیگران به چه انکار میکنم
سلام خدمت اساتید عزیز آقای ترابی و بزرگان ادیب، بنده با سوادی ذرهوار و ناقص در حد فهمِ خودم خدمت دوستان عرض میکنم آن چیز که لازم میدونم که بنویسم
بیت اول منظورش اینه که ما بیشتر مواقع کارهایی رو مرکتب میشیم(مثلا ما غیبت میکنیم و تهمت میزنیم و...) حالا اگر همین کارها رو کسی دیگه انجام بده ما میگیم این آدم پست و غییت کن و تهمتزنیه و .....
به قول پروین
آگه از عیبِ عیانِ خود نِهایم
پرده های عیب مردم میدَریم
و البته میشه طوری دیگه هم معنی کرد که به نظرم با افکار سعدی سازگار نیست
اما با افکار ما شاید☺️☺️
در این نگاه جدید در بیت اول
شاید داره درباره جبرِ طبیعت میگه که چون من هر کاری رو (حالا هر چی،عشق ،خشم، چشم چرانی)رو بر اثر نفسی که سازنده ی من و بیانگر شخصیتمه انجام میدم و دستِ خودم نیست ،..پس من باید قبول کنم که عین همون کار بر علیه خودم اقدام میشه
و منکر این خلق و خوی در دیگران نباید بشم چون خودم این اعتقاد رو دارم که تمام فعل های من زاییده نفس و نفس من گوش به فرمان جبرِ
اینچنینه که از بد گفتن و عصبانی شدن و نامردی مردم هم ناراحت نمیشیم..
nabavar در ۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
آری پدرام جان
میان : که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
و
که کرد افسون و نیرنگش جدا از یار شیرینم
تفاوت از زمین تا آسمان است
جان را اگر به مانای یارِ شاعر بگیریم ، از یار دلگیر شده ، ولی هنوز از او جدا نیست ، تنها دلخوری در میان است
ممکن است نیز که شاعر از خویشتن ملول باشد
ولی در تغییری که شما می دهی دو یار رااز هم دور می کنی .
دو عاشق را از هم جدا مکن که بسی سنگین است.
نظر شما وزن مصرع را تغییر نمی دهد
ما را همه شب نمی برد خواب در ۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
درود
پدرام جان مشکل وزنی ایجاد نمی کنه ولی این دو کلمه بار معنایی متفاوتی دارند ملول به نظر من زیباتره
پیرسا در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۴ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۸ - شیرکشتن خسرو در بزمگاه: