گنجور

حاشیه‌های احمد آذرکمان 0490300669.a@gmail.com - صفحهٔ ۱

 

احمد آذرکمان 0490300669.a@gmail.com


احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:

(1)
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی
(از زبان شهاب الدین سهروردی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن
(2)
در ادب فارسی، کسی که مشروح تر از همه از رباعی حرف زده است، «شمس قیس رازی»، مولف «المعجم فی معائیر اشعارالعجم» ست. وی ابداع آن را به رودکی نسبت می دهد...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 7 و 8
(3)
اینکه «فهلویات» همزاد رباعی قرار گرفته است، این حدس را پیش می آورد که ترکیب رباعی بی ارتباط با ایران پیش از اسلام نیست. در ایران ساسانی این روش رواج داشته است که مفهوم حکیمانه ای را در عبارت کوتاهی بیان کنند. سخنان منسوب به اردشیر بابکان و بزرگمهر و دیگران، نمونه ای از آن است. کوتاه گویی و گزیده گویی با طبع ایرانیان آن زمان سازگار بوده. تجربه های دوران دراز تاریخی، ذهن آنان را برای دریافت مفاهیم، به صورت بُرنده و قاطع آماده کرده بوده، بی استدلال و توضیحی؛ و رباعی نیز همین روش را در پیش گرفته.
شیوه ی کوتاه گویی در زبان های دیگر هم هست، اندیشه ای به ناگهان در ذهن می گذرد، مانند یک آذرخش یا اشراق، و شخص می خواهد آن را ثبت کند.
به خصوص آن را نزد چینی ها و ژاپنی ها می بینیم؛ ...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 11
(4)
رباعی های فارسی را در یک تقسیم بندی کلی می توان بر سه نوع دانست:
1. ترانه های ساده که بیان احساس عاطفی و گذرا دارند، و یا حسب حال می گویند؛ نمونه ی این رباعی ها را نزد گویندگان قرون سوم تا ششم می بینیم، گرچه بعد نیز ادامه می یابد
2. نوع دوم، رباعی های «خیامی وار» ست. دید ناخشنود و معترض نسبت به نوع زندگی، به گذشت عمر مهار ناپذیر؛ و در مقابل، دعوت به بهره وری از لحظات. بدیهی است که این طرز اندیشه منحصر به خیام نیست، جزو کهن ترین تامل های بشری ست، و در ادب فارسی از رودکی و فردوسی تا دوران ما جریان دارد، اما چون گوینده ی بارز آن خیام ست، آن را خیامی خواندیم.
3. سوم، دید عارفانه ست. موضوع اصلی آن جست و جوی معشوق ست که زیبایی جسمانی و روحانی هر دو را دارد. نموداری ست از زیبایی کل. ... موجودی ست بی نام، ناپیدا و ناشناخته. غایت زندگی در وجود او جستجو می شود...
در هر سه نوع، با درجاتی متفاوت، این سه وجه دیده می شود:
(1) رابطه ی انسان با طبیعت و دنیای بیرون
(2) بازتاب طبیعت به درون انسان
(3) پیوند آن از طریق تخیل به عالَم بی انتها
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 14
(5)
...«آن را می جویم که نمی یابم، آن را می یابم که نمی جویم.»
(تاگور)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 14
(6)
در دوره ی سامانی هنوز شعر به تامل های عرفانی آمیخته نشده است... در این دوره نیز جرقه های خیامی دیده می شود... اما هنوز به لحن نفی و استعفا نرسیده است...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 15
(7)
ورود بردگان تُرک به ایران که از اواسط دوره ی سامانی آغاز می شود، باب تازه ای در عشق می گشاید...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 15
(8)
به خصوص در دوره ی غزنوی که خزانه ی کشور پربار است... رابطه ی میان عاشق و معشوق بر پایه ی تازه ای
گذارده می شود. زر و سیم در آن نقش مهمی بر عهده دارند.
در عین حال رباعی های این زمان از نکته های اجتماعی و تاریخی عاری نیستند، و ما می توانیم بسیاری از پسند و ناپسندهای جامعه ی ایرانی را از آن ها استشمام کنیم.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 16
(9)
سوال دیگر آن است که چه بخشی از این سرزمین حادثه آفرین تر، فکر انگیزتر و شعرسازتر بوده است؟ باید گفت: شرق ایران. علت در وهله ی اول اقلیم و جغرافیاست. حادثه های بزرگ از جانب شرق روی نموده و نیز چون در دوران بعد از اسلام خراسان دور از مرکز خلافت بوده، زمینه ی مناسب تری در خود داشته که کانون مقاومت و ابراز نظر قرار گیرد. به همین سبب می توان گفت که این خطه، سخنگوی ایران شده است. سه تیره ی اندیشه: حماسه، عرفان و تفکر خیامی از آن جا سر برآورده اند. بردگان ترکستان و زیبایان «چین و چگل» نیز در پروراندن ذوق شاعرانه ی خراسانیان بی تاثیر نبوده اند. می بایست دو سه قرن بگذرد و با یورش مغول، اندیشه ی ایرانی پخته و آبدیده شود، تا نبوغ شاعرانه سفری در پیش گیرد و از شیراز سر برآورد. اگر چنین نشده بود قله ی شعر فارسی به خراسان محدود می ماند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 16 و 17
(10)
اگر [عارف] زمانی به جانب عکس قضیه می رود و می گوید که کامیابی را در ناکامی می جوید، برای آن است که می خواهد کامیابی تام و پایدار به دست آورد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 19
(11)
«جام جهان بین» که سراسر گیتی در آن دیده می شود، حاکی از همین تمامیت طلبی [انسان] است. آب حیوان نیز جاوان جویی را در بر دارد. دست به دامن عشق زدن در همین خط ست و آن، تکامل خود را در دیگری جستن است.
به نظر عارفان در آغاز آفرینش، حیثیت انسانی از طریق عشق به انسان بخشیده شد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 19 و 20
(12)
عرفان با بیان های گوناگون همه چیز را در درون خود انسان می جستند. می خواستند بگویند اگر چیزی در اندیشه ی من نگنجد، وجود ندارد، بنابراین کائنات، همان است که در اندیشه می گنجد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 20 و 21
(13)
سوال این ست که فمعشوق کیست؟ موجودی است دو گانه. خاستگاه او زمین و جسم است، ولی به جانب آسمان تبخیر می شود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 24
(14)
اندیشه ی خیامی بیش تر از جانب شاعران مرفّثه تر به بیرون می تراود، زیرا می بیند که عمر می گذرد و دوران خوشی ها به سر می رسد. در مقابل، شکایت از کل زندگی و بد حادثه، خاص شاعران محروم ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 28
(15)
رودکی همه ی عناصر اندیشه ی خیّامی را در این چند بیت خلاصه کرده است:
شاد زی با سیاه چشمان شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد...
نیک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نخورد و نداد...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 30
(16)
اینکه در ادب فارسی آن همه از مستی تمجید شده، برای آن است که آن را پادزهر هوشیاری می شناخته اند. هوشیاری در عمق، یعنی محدود کننده ی زندگی؛ نوعی «مکتب خانه» که کودک را از بازی باز می دارد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 31
(17)
بدیهی است که شادی طلبی خیامی، با تامل همراه است، و از این رو غم آلود است. آن را می توان «معنویت زمینی» خواند. حکایت از «آگاهی» دارد، نه بی خبری حیوانی. ...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 32
(18)
سرانجام شاعر به نتیجه می رسد که زندگی نه رازش گشودنی ست، و نه معنای چندانی در آن هست. یعنی در واقع رازی برای گشودن ندارد، همین هست که هست، و معنایی اگر در آن باشد در کوشش به پرمایه کردن آن به دست می آید. آن چه را که خیام آن را نگفته بود، حافظ آن را تکمیل می کند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 32
(19)
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که رباعی های خیامی، یک پشتوانه ی بزرگ داشته اند، و آن سقوط شاهنشاهی ساسانی ست. تکان و حیرتی که از فرو افتادن این قدرت بزرگ حادث شد، هرگز نمی توانست از یاد متفکران ایرانی دور بماند. همواره نمونه ی اعلای بی اعتباری روزگار بوده است. بنابراین سرچشمه را باید شاهنامه دانست که کارنامه ی از بین رفتن سلسله هاست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 32 و 33
(20)
انار، در تمدن های مختلف(بعد از انگور) بیش از هر میوه ی دیگری بار تخیل به خود گرفته، زیرا از همه عجیب تر می نموده. خود ما آن را «میوه ی بهشتی» می خوانیم، شاید به سبب آنکه در قرآن کریم دوبار از آن یاد شده(سوره ی انعام، آیه ی 141، همراه با نخل و زیتون، و سوره ی الرحمن، آیه ی 68)
در اساطیر یونان، آن را به افرودیت که الهه ی عشق و باروری ست، نسبت می دهند. و در افسانه ی کشورهای دیگر با برکت و فراوانی ارتباط می یافته است. در روم باستان، زلف عروس را با شاخه های انار نسبت می داده اند که پر فرزند بشود. در هند، زنان سترون عصاره ی انار می نوشیده اند، به امید این که از نازایی به در آیند. در اساطیر ایران نیز خاصیت زایندگی و پایندگی به آن بخشیده شده است.
در «زرادشت نامه» آمده است، که زرتشت پیامبر انار به اسفندیار داد تا بر اثر خاصیت آن رویین تن بشود. نشانه های دیگر از این میوه، از اعتقاد باستانی ایران تراوش کرده است. در بزنزهای لرستان(هزاره ی پیش از میلاد)، نقوشی از پروردگار باروری دیده می شود که شاخه های انار در دست دارد. به روایت پورداوود، در آتشکده ها چند درخت انار می کاشتند و ترکه های آن را برای «برَسم»(شاخه ی مقدس) به کار می بردند. در تورات(سفر تثنیه 8/8)، زمین خرّمی که «یهوه» به قوم خود وعده می دهد پر از درخت انار است.
در مسیحیت، همین خاصیت انار را به بُعد روحانیت انتقال داده اند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 34 و 35
(21)
رباعی ها در حکم مویرگ های ادب فارسی هستند...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 36
(22)
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت
(منسوب به ابوعلی سینا)
مهم همان جست و جوی راز ست و نه رسیدن به کشف آن.
سرنوشت آدمی این است که جستجوگر باشد نه یابنده. فردوسی نیز می گفت از این راز جان تو آگاه نیست...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص41 و 42
(23)
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،
شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.
(منسوب به ابوعلی سینا)
ردیف هیچ، حاصل همه ی عمر را به یک نقطه می رساند، و آن بیان این تاثر ست که زندگی به مرگ می پیوندد. همه ی یادها، دلبستگی ها، امیدها بر باد می رود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 42
(24)
[...]
شد روشنی و تیرگی از روز وشبم
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز
(منوچهری)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 43
(25)
[...]
بر رهگذرِ باد چراغی دارم.
(منوچهری)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 43
(26)
اندر دریا نهنگ باید بودن
واندر صحرا پلنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودن
ورنه به هزار ننگ باید بودن
(منوچهری)
منظور «حق زندگی ادا کردن» ست. یک سره زیستن...
حنظله ی بادغیسی گفته است:
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
رنگ در این جا به معنای نیرو و مقاومت است(فرهنگ معین)
دعوت به پایداری می کند در کشاکش دشواری ها
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 43
(27)
[...]
بلبل چو دو چشم خویش بگشاد ز خواب
گُل ریخته دید و بوستان گشته خراب
(ابوحنیفه اسکاف)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 43
(28)
[...]
گر آب خورم تو را در آن می جویم ...
(مسعود سعد)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 47
(29)
[...]
بس دیر به دست آمد و زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت
(انوری)
چون دود برفت یعنی به سرعت دور شد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 49
(30)
[...]
از هر دهنی یکان یکان پرسیمت
در هر وطنی جدا جدا جوییمت
(خاقانی)
گاه معشوق به صورت یک گمشده در می آید. خود عاشق هم نمی داند که او کیست. تجسمی از آرزوهای برآورده نشده ی اوست. یک موجود تام و تمام که باید عاشق را از غربت زندگی رهایی بخشد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 52
(31)
[...]
با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بود که بیش تر دارد
(سعدی)
سعدی در این رباعی نوعی بی عدالتی ابدی را در جامعه ی بشری گوشزد می کند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 56
(32)
خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من
بزمی که در آن بزم تو وامانی و من
من بر سر بسترت بخوابانم و تو
آن نرگس مست را بخوابانی و من
(سلمان ساوجی)
نرگس مست کنایه از چشم است. خواباندن چشم، در لذت فرو رفتن است.
شبک با کاف تصغیر، یعنی فقط یک شب
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 58
(33)
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه
(سلمان ساوجی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 58
(34)
«خاوران» ناحیه ی شمال خراسان بوده است... [خراسان]
در دورانی، پرماجراترین و پر کُشته ترین سرزمین ایران بوده است.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 62
(35)
[...]
گر تو ز وجود خود برون جستی پاک
شاید صنما به جای تو هستم من
(ابوسعید ابوالخیر)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 62
(36)
[...]
با زلف بتان دراز دستی کم کن
بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن
(ابوسعید ابوالخیر)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 63
(37)
عارفان به نوعی فوق دین اعتقاد داشتند که بر فراز آیین های نام گذاری شده قرار داشت.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 63
(38)
در درجه ی نهایی عشق همان «طلب» می شود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 80
(39)
اصل همه عاشقی ز دیدار افتد
چون دیده بدید آنگهی کار افتد...
(احمد غزالی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 83
(40)
«چون حلقه بر در بودن» یعنی بیگانه و مطرود بودن
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 93
(41)
[...]
لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
(عین القضات همدانی)
لب بر لب نهادن، لطیف ترین طرز خاموش کردن کسی ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 95
(42)
[...]
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی خواهی هجران
(عین القضات همدانی)
عالم عشق، عالم بی رنگی ست. تقسیم بندی های هجر و وصل مربوط به دنیای خودی ست. در عشق، بیخودی حاکم ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 98 و 99
(43)
[...]
وانکس که بتم را به سزا بستوده ست
او هم به حکایت ز کسی بشنوده ست
(عین القضات همدانی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 113
(44)
«بتکده» از آن جا که مردود عام ست، از خلوص بیش تری برخوردارست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 135
(45)
من بر سر کوی آستین افشانم
تو پنداری که من ترا می خوانم
نی نی غلطی که من تو را کی خوانم؟
خود رسم من است که آستین جنبانم
(شهاب الدین سهروردی)
... جزو نمک کار ست که خواهندگی باشد، اما وانمود گردد که نیست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 137
(46)
[...]
کس نیست بدینسان که من مسکینم
کز دیدن و نادیدن تو غمگینم
(شهاب الدین سهروردی)
... ماهیت عشق آن است که هرگز نباید به اقناع برسد؛ جز با مرگ
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 137
(47)
[...]
من خفته بدم به ناز در کتم عدم
حسن تو به دست خود بیدارم کرد
(فخرالدین عراقی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 143
(48)
از نطق به هر دهن، زبانی دگری
وز لطف به هر بدن، روانی دگری
در خاطر هر گسی گمانی دگری
در تو که رسد؟ تو خود جهانی دگری
(کشف الاسرار میبدی)
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 146
(49)
هر کسی معشوق خود را در خود دارد. در واقع هر کس عاشق خود است.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 180
(50)
تشبیه جهان به «دیر» تا حدی از روی تحقیر بوده تا سادگی و عسرت آن را بنماید... آدم آورد در این دیر خراب آبادم
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 249
(51)
... خیّام کم و بیش بی پرده حرف زده است. از این رو، مصلحت ندید شاعری خود را آشکار کند.
او در میان گویندگان یک وجود استثنایی ست، زیرا ذهن علمی داشته. ریاضیات و فلسفه که مبنای استدلالی دارند، اجازه نمی دهند که اندیشه به جانب تخیل بی مرز کشیده شود... [خیّام]، زمانه و زندگی و مرگ را همانگونه که هست می بیند. ...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 261
(52)
به طور کلی سه تیره ی فکر در خیّام دیده می شود:
(1) خاطره ی ایران باستان که هیچ اندیشه ی ایرانی هرگز نتوانسته است خود را از نفوذ آن بر کنار نگه دارد.
(2) بی اعتباری جهان و کوتاهی عمر، که برای جبرانش اغتنام وقت توصیه شده است.
(3) چون و چرا در کار آفرینش.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 262
(53)
خاطره ی ایران باستان، پس از شاهنامه سراسر ادب فارسی را گرفت. گویی پیکر قهرمانان داستانی را سوزاندند و خاکسترش را بر سراسر خاک ایران پاشیدند. دیگر هیچ گیاهی نرویید مگر آن که تاثیری از آن در خود داشته باشد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 262
(54)
اندیشه ی خیامی(منظور از اندیشه ی خیامی، اندیشه ای است که خیام فرد اجلالش شناخته شده، ولی دیگران هم در همان معنا سحن گفته اند) رکن عمده ی جهان بینی شاهنامه را تشکیل می دهد، هم برای آن که قهرمانان در عین شکوه و قدرت به زوال می افتند، هم برای آن که پایانش به سقوط ساسانی منجر می شود که یکی از شگرف ترین افتادن های تاریخ بوده است، و ایرانی هرگز از هیبت و حیرت آن بیرون نیامده است.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 262
(55)
اندیشه ی بی اعتباری جهان، نتیجه ی آرزوهای برآورده ناشده ی بشر است. شاهنامه یک نمونه اش را بازتاب می دهد... اشاره های متعدد به آن، در تمدن کهن سومر و مصر و چین دیده می شود که در سایر تمدن ها نیز ادامه یافته است.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 263
(56)
اندیشه ی چون و چرا در کار آفرینش: آئین هایی که به دو پروردگار نیکی و بدی قائل بودند، مانند مزدایی و مانوی موضوع را تا حدی حل کرده بودند، زیرا بدی ها را به گوهر بدی نسبت می دادند، ولی در آیین های توحیدی این بحث ادامه یافت، و همه ی صاحبان فکر چه با ایمان و چه بی ایمان، گریزی به آن داشته اند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 263
(57)
شاعران ایران، برای آنکه در معرض نارواگویی قرار نگیرند، کاسه کوزه ها را بر سر چرخ و سپهر و گردون شکسته اند. این جنبه ی آسمان جای اهریمن پیشین را گرفت که هر گزندی را می شد به او نسبت داد، و سرزنش ها را به او نسبت داد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 264
(58)
روشن بینی خیام در حدی است که هر چیزی را به جای خود می گذارد. از خلال آنچه درباره اش جسته و گریخته درباره اش نوشته شده می شود تصور کرد که فرائض را به جای می آورده (مثل حافظ) و با کسانی که در دین مداری آن ها شک نبوده نشست و برخاست داشته. نظامی عروضی او را «حجه الحق» می خواند که لقب کوچکی نیست. القاب دیگرش هم که با کلمه ی «امام» یا «سید» همراه است، همگی نشانه ی مقبولیت او در نزد خواص است... [او] جزو دانشمندانی به شمار می رفته که از جانب دربار سلجوقی برای ترتیب تقویم جلالی دعوت شده اند، نمی توانسته است اشتهار به سست اعتقادی دینی داشته باشد، مگر آن که او را فرد بسیار زبردستی بدانیم که افکار درونی خود را با مهارت تمام پنهان می داشته، و دو شخصیت اجتماعی و فردی متغایر در کنار هم می نهاده.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 265
(59)
صادق هدایت از میان معاصران نخستین کسی است که موضوع مادی اندیش بودن خیام را مطرح کرده. ... هدایت در این نظر تحت تاثیر تفکر فرنگی بوده که مرز مشخصی در میان اعتقادها نهاده اند، وگرنه در گذشته ی ایران که اندیشه ها تلفیقی و سیّال بودند، همزیستی دو باور ناهمخوان در کنار هم چیز کم یابی نبوده ست. نظیر همین نظر، منتها به صورت اعتراض، از جانب نجم الدین رازی صورت گرفته است... نجم الدین رازی از کسانی است که عقاید دیگران را با قالب باورهای خود می سنجند و اگر گوشه اش ساییده باشد، بر چسب کفر می زنند... [نجم الدین رازی] در واقع خیام را کشف کرد و به دیگران شناساند. بعد از آن خیام، به عنوان شاعر در مرکز توجه قرار گرفت و همان دو رباعی ناب (در دایره ای کآمدن و رفتن ماست... و دارنده چو ترکیب طبایع آراست...) که او آورده، کلیدی قرار گرفتند برای جدا کردن اصل از رباعی های الحاقی که به حکیم نیشابور نسبت داده می شدند.
به غیر از نجم الدین رازی، قفطی نیز که صدسالی پس از مرگ خیام کتاب اخبارالحکما را نوشته، ترانه های او را «مارهای گزنده برای شریعت» خوانده است.
اگر بخواهیم با چند رباعی حکم «مادی اندیشی یا دهری» درباره ی خیام صادر کنیم، باید همین رای را درباره ی کسان دیگری(مثل باباطاهر، ناصرخسرو، عطار و حافظ) هم که با لحن دیگر کم و بیش همان مفاهیم را به زبان آورده اند، جاری سازیم.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 269 و 270
(60)
حافظ آخرین چون و چرا کننده ی بزرگ است... وی جا به جا نکته های رندانه ای دارد که بیش تر از خیام جای حرف باقی می گذارد. منتها خیام برهنه است و او توری پُرچینی بر تن صنم کلام خود افکنده است.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 273
(61)
زمان خیام حساس ترین دوران تاریخ ایران بعد از اسلام است... از نیمه ی دوم قرن پنجم تا نیمه ی اول قرن ششم، این صدساله دارای زایندگی خاص است و آینده ی ایران تا اندازه ای در این دوره ترکیب می گیرد. می توان عرصه ی فکر ایران را به میدانگاهی تشبیه کرد که در زمان مورد بحث ما، پنج خیابان از آن جدا می شود:
1. یکی عرفان که با سنایی وارد حوزه ی شعر می شود. چون شعر مهم ترین مَرکب تفکر ایران خواهد شد، می توان به اهمیت این واقعه پی برد.
2. اندیشه ی علمی که در قرن سوم و چهارم نضجی گرفت و کسانی چون رازی ، فارابی و ابن سینا و دیگران سردمدارش بودند. این هنوز رمقی در خود دارد و معتزله و اخوان الصفا هوایش را داشته اند. ولی اکنون با هجوم فکر صوفیانه در کار جا پرداختن ست.
3. اندیشه ی رسمی سازش که نظام الملک نماینده ی آن است، و می خواهد ترکان سلجوقی را که قدرت را در دست دارند، تا حد یک حکومت متمدن فرا ببرد و با همدستی با خلافت بغداد، ثباتی در کشور برقرار سازد. سلجوقیان خرپایی بودند که به زیر سقف ترک خورده ی خلافت عباسی زده شدند، و عده ای از ایرانیان چون نمی توانستند با آنان در افتند سیاست مماشات در پیش گرفتند.
4. اندیشه ی مقاومت که باطنیان الموت مبیّن و ادامه دهنده ی آن قرار گرفتند و نزدیک 200 سال بخشی از کشور را در حالت بی ثباتی نگاه داشتند و بعد میراث این روش را به سربه داران و قزلباشان سپردند.
5. در این میان اندیشه ی خیامی نیز هست، که توصیه به روشن بینی می کند. وقتی جمع اختیار خویش را از دست داد فرد چاره ای ندارد جز آن که خود را دریابد. دنباله ی این روش به حافظ می رسد که می خواست در میان این همه غوغا و کشاکش، دستخوش فریب نشود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 276، 277
(62)
حکومت ترک های غزنوی و سلجوقی، مسیر فکری ایرانی را به جانب تعصب و خشونت سوق دادند که واکنش آن در دو جبهه ی عرفان و عصیان الموت نموده شد. یک دوران بحران فکری آغاز می شود. افراد با احساس یک یک پشت پا به دنیا می زنند و به اردوی درویشی روی می آورند. از آن جمله اند سنایی و عطار و به نوعی دیگر ناصر حسرو. شهاب الدین سهروردی و عین القضات همدانی جان بر سر آزاد اندیشی خود می نهند. ابوحامدغزالی ترک تعیّن مدرسی می کند و آواره ی شهر و دیار می شود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 277
(63)
ناصر خسرو بیش از هر کس از بد زمانه در دوره ی سلجوقی یاد می کند... دورانی که ناصر خسرو از آن حرف می زند همان دوران نظام الملکی ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 283
(64)
خیام چگونه کسی ست؟
... به طور کلی دو شخصیت به او بخشیده شده، یکی علمی و اجتماعی و دیگری آن چه از رباعی های او استنباط می شود. در زمینه ی اول همگی با احترام بسیار از او یاد می کنند... روایت ها نشان می دهند که او خیلی زود به شهرت دست یافته... او را محیط بر نزدیک به تمامی دانش های زمان دانسته اند...البته این ها می تواند قدری با غلو همراه باشد.
گفته اند که تندخو بود و در تعلیم امساک داشت. می توان حدس زد که چندان مردم دار نبوده، و چون بیش تر از دیگران می دانسته و روشن تر می دیده، حوصله ی بحث نداشته. با این حال، سلوکش طوری بوده که احترام دیگران را برانگیزد، و حسن رابطه اش با دستگاه حکومت مانع بوده که از جهت فکری مزاحمتی برای او فراهم شود.
متفکرانی چون خیام که با زمانه دمساز نبودند، تنها در پناه قدرت وقت می توانستند از تعقیب و آزار در امان بمانند. این گونه بودند مولوی و حافظ و عده ای دیگر. البته شخصیت علمی او هم هاله ی مصونیتی بر گرد سر او تنیده بوده.
روایت های آورده شده، غالباً او را یک آزاد اندیش معرفی می کنداما نه متظاهر به دگر اندیش...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 286، 287 و 288
(65)
...داستان «سه یار دبستانی» که خیام و نظام الملک و حسن صباح را هم مکتب معرفی می کند، به تحقیق رسیده که عاری از حقیقت است، ولی ساختنش عبث نبوده. این سه تن هر سه، از افراد شاخص زمان خود بودند، و در کنار هم نهادن آنان، نشانه ی آن است که پردازندگان داستان، هر یک از آنان را نماینده ی مکتبی می دانستند که در اجتماع زمان تاثیرگذار بوده.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 288 و 289
(66)
خیام از لحاظ فکری وابسته به حکمت یونان بوده، یعنی علم و منطق را مدار کار می شناخته. این طرز اندیشیدن، خود به خود جهان بینی او را تحت تاثیر می گرفته. او را «تالی» ابن سینا دانسته اند و جهان بینی اندیشه اش را خیلی نزدیک به جهان بینی شاهنامه می نماید. یعنی خردورزی با طیف لطیفی از عرفان زمینی.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 289

(67)
نظامی عروضی که خیام را در اواخر عمر دیده، هیچ حرفی از شاعری او به میان نمی آورد. این پنهان کاری به حکم احتیاط بوده که پذیرش این بیت ها را در خور حوصله ی عامه نمی دیده. البته اگر فرد دیگری، کم تر معنون و معروف، اینها را سروده بود، شاید مشکل چندانی پیش نمی آورد، ولی شنیدن این حرف ها از زبان خیام که حجه الحق بوده، بلوا به پا می کرده.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 289
(68)
شراب خیام البته آب انگور هست ولی تنها آن نیست. در پی آن چیز دیگری نهفته است. آن را کنایه از پاک کننده ای قرار داده اند که ناهنجاری های زندگی را بزداید، یعنی ضد دروغ، ضد اندوه، ضد زشتی و ضد خشونت.
نه این که با نوشیدن آن بشود همه ی اینها را زدود. نه، یک ماده ی قرار دادی است که در برابر کسانی نهاده می شود که از این ناهنجاری ها بهره برداری می کنند.
گویند کسان بهشت با حور خوش ست
من می گویم که آب انگور خوش ست
این را در برابر آن می نهد. یعنی خود را این قدر متولی بهشت ندانید و بهشت فروشی نکنید. باید در نظر داشته باشیم که شراب در آن زمان ها و پیش از آن و بعد از آن، لااقل در مجالس اعیان حضور رایجی داشته. ... شراب خیام با تامل در زندگی همراه ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 293، 294و 296
(69)
خیام طوری از معشوق حرف می زند که گویی او را در برابر خود نشسته می خواهد، و نه آن که در آغوشش باشد. حضور، مهم است. بر عکس سعدی و حافظ که وقتی شعر آن ها را می خوانید، گرمای تن معشوق و هُرم نفسش را احساس می کنید...
دلدار خیام باید آرام بنشیند، چنگ بنوازد و می بریزد و می بریزد. طراوت طبیعت از طریق او به شخص طالب تسری می یابد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 298
(70)
تلقی ای که در جهان از خیام شده است، قدری متفاوت ست با آنچه در کشور خود از اوست... گویی پنداشته می شود همین تعداد اندک رباعی مخلوط ـ که فیتزجرالد به انگلیسی برگرداند ـ و در حال عصاره ی نبوغ و تامل قوم ایرانی ست ـ حرف آخر در مورد بشریت زده است، وگرنه این همه دامنه پیدا نمی کرد...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 300
(71)
خیام نگاه بدبینانه به زندگی ندارد، آن را آن گونه که هست می بیند. علاجی برای نارسایی هایش نمی شناسد. فقط می گوید آگاه باشید. آن را آنگونه که هست بشناسید، نه کمتر و نه بیش تر. نه مانند عارفان حواله به عالم بالا می دهد و نه ریاضت و ترک را توصیه می کند. با زندگی قهر نیست، شکرگزار هم نیست. توصیه اش آن ست که از مواهب نجیب و نخبه بهره بگیرید، و لحظه ها را دریابید. نمی خواهد بشر گول بخورد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 300 و 301
(72)
آیا خیام با این همه گرایش به ملموس، معنا را در زندگی از یاد می برد؟ نه. معنا در خود همین ملموس جسته می شود؛ جسماً و روحاً پاکیزه بودن و آگاه بودن، واقع بین بودن و آرمان را از واقعیت ها جدا ندانستن. در نهایت، بی آزار بودن.
روشن بینی را بالاتر از هر چیزی قرار می دهد. حتی بحث محدث و قدیم را که یک بحث بنیادی ست، جزو فروع به حساب می آورد. نجوم را هم که جزو رشته ی اوست، چون در دور دست است جدی نمی گیرد.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 301
(73)
در ذهن بعضی کسان این دور اندیشی بوده است که شعر بخوانند و دوست بدارند ولی به شعر گویی معروف نشوند، شعر گویی تا حدی شبیه به نظربازی بوده است که کسانی آن را دور از شان خود می دانستند.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 309
(74)
... می توان گفت که باب ترانه ی عرفانی را ابوسعید ابوالخیر گشود.
دل بستگی ابوسعید به شعر، گذشته از ذوق شخصی، برای آن نیز بوده است که آن را نافذترین بیان می دانسته. ...
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 309
(75)
شهاب الدین سهروردی پیوند دهنده ی فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، با عرفان دوره ی اسلامی ست.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 310

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷:

خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من
بزمی که در آن بزم تو وامانی و من
من بر سر بسترت بخوابانم و تو
آن نرگس مست را بخوابانی و من
(سلمان ساوجی)
نرگس مست کنایه از چشم است. خواباندن چشم، در لذت فرو رفتن است.
شبک با کاف تصغیر، یعنی فقط یک شب
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 58

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸:

اندر دریا نهنگ باید بودن
واندر صحرا پلنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودن
ورنه به هزار ننگ باید بودن
(منوچهری)
منظور «حق زندگی ادا کردن» ست. یک سره زیستن...
حنظله ی بادغیسی گفته است:
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
رنگ در این جا به معنای نیرو و مقاومت است(فرهنگ معین)
دعوت به پایداری می کند در کشاکش دشواری ها
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 43

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هیچ است [۱۰۷-۱۰۱] » رباعی ۱۰۷:

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،
شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.
(منسوب به ابوعلی سینا)
ردیف هیچ، حاصل همه ی عمر را به یک نقطه می رساند، و آن بیان این تاثر ست که زندگی به مرگ می پیوندد. همه ی یادها، دلبستگی ها، امیدها بر باد می رود.
● ناردانه ها، گزیده ای از رباعی های فارسی، محمدعلی اسلامی نُدوشن، ص 42

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۹ ماه قبل، سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف: گنجی پنهان بودم شما را آفریدم تا آشکار شوم... ولی انگار بازی قایم باشک است دوباره پنهان می شود که مورد بازشناسی قرار بگیرد ...
ــــــــ
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست مانَد که برافکند نقابی
زیباییِ پنهانی که به ناگهان آشکار می شود ابتدا در دست رَس نیست که بعدها در دست رس بودنش به چشم بیاید.
خودش، از خودش پرده بر می دارد البته وقتی که چشم ها را متوجه غیابش کرد... و به قول پرویز اسلامپور «پس باید در زیر یک نقاب آرایشی (دقیق) داشت» ... همه چیز حساب شده است.

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:

گویا که سودای چنگ انداختن به ماه، پلنگ را روانه ی ارتفاعات کرده است ... و در مصرع دوم گویا فقط این سنگ است که سنگ را تحمل می کند آن چنان که غم، غم را.

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه
غم بر سر غم به سان سنگ اندر کوه
مانا روانبد در حاشیه ی این بیت ابوسعید ابوالخیر نوشته بود: «جالب این است که در هر دو مصرع [به]کیفیتی از حرکت پلنگ در کوه یا [به]صفتی از حرکت سنگ در کوه اشاره نشده.»
به گمانم «اندر کوه» در مصراع اول
تحیّرِ و سودای انعکاس یافته یِ پلنگ است
و در مصراعِ دوم
سکوت انعکاس یافته یِ سنگ.
و حرکت بایست در همین انعکاس ها درج شده باشد.
شاید که تاکیدِ بیت بر مکان اتفاق است؛ چرا که این پلنگ و سنگ می توانستند در جایی غیر از کوه هم حضور داشته باشند پس چرا کوه؟ شاید که برای انعکاس بخشیدن به سودای پلنگ و بی صدایی سنگ در این جا.

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می خواهد
نم آبی فراهم آورد خاک پریشان را
یک موجِ می، مسلماً برابر با «نمِ آبی» نیست، پس کتابِ پیکر
بیدل، پریشان تر از چیزیست که به ظاهر از دریچه ی بیت پیداست.
● احمد آذرکمان

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می خواهد
نم آبی فراهم می کند خاک پربشان را
بیژن الهی، در ترجمه ی شعری از نرودا، «فراهم» را نه به معنای معمولِ «مهیا» یا «حاصل شدن» که به معنای «گردهم» آمدن و «مجتمع»(خلافِ پراکندگی) به کار برده. بعد فهمیدیم معنی تالیف هم می دهد.
● از صفحه اینستاگرام مانا روانبد

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:

نگفتمت مرو آنجا که‌ آشنات منم/به عاقبت به من آی که منتهات منم. البته اعتراف کنم که مصرع[دوم] را اینطوری ترجیح داده‌ام خلافِ آنچه انگار مرجح بزرگان است، که می‌نویسند «به عاقبت به من آیی که منتهات منم». بین «به من آی»ِ تمنایی یا خطابی و «به من آیی»ِ خبری فاصله زیاد است و ترجیح خودم را زیباتر می‌‌بینم که لحنِ خوشتری دارد و لحنش معنی دارد و با «نگفتمت» نخست هم ترکیب خوشتری می‌سازد، یعنی گفتمت مرو و رفتی، حالا به من آی.
❉ از صفحه اینستاگرام مانا روانبد

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

«یک موجِ می»، مسلماً برابر با «نمِ آبی» نیست، پس کتابِ پیکر بیدل، پریشان تر از چیزیست که به ظاهر از دریچه ی بیت پیداست

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می خواهد/نم آبی فراهم می کند خاک پربشان را. بیدل دهلوی، بیژن الهی، در ترجمه ی شعری از نرودا، «فراهم» را نه به معنای معمولِ «مهیا» یا «حاصل شدن» که به معنای «گردهم» آمدن و «مجتمع»(خلافِ پراکندگی) به کار برده. بعد فهمیدیم معنی تالیف هم می دهد. از صفحه اینستاگرام مانا روانبد
ــــــــــــــ

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

از میان پاسخ هایی که به پرسش یک دوست دادم:
وقتی مولوی می گوید مرده بُدم زنده شدم ...
آن زنده شدن به این معنی نیست که دیگر نشانه ای از مردگی در عاشق نخواهد ماند بلکه آن مردگی در ذهن او به عقب رانده می شود تا در فرصتی مناسب با شکل و شمایل شاید جدیدتری باز گردد.
آن لباس سیاه به هر حال درخواهد آمد و سیاه پوش به هر حال با لباس زیر قرمزش به میان زندگی خواهد دوید ولی همچنان امکان بازگشت آن لباس سیاه هست حتی وسط رابطه با لباس زیر قرمز.

هر دو شعر دارند از یک مردگی به سمت یک زندگی می روند
ولی ممکن است در یک فرصت مناسب دوباره سرکله ی آن مردگی و آن سیاهی که عقب رفته و یا عقب خواهد رفت پیدا بشود
وجه اشتراک آن بیت مولوی با آن هایکو فقط در جابه جا شدن دو حس است و این که هر دو از یک مردگی دارند به سمت یک زندگی می روند ... در بیت مولانا به ظاهر محرک زندگی یک عشق بیرونی است و در آن هایکو پوشیدن آن لباس سیاه هم انگار اشاره ای است به اجبار بیرون. هر چند به گمانم تا خود آدم نخواهد سیاه نمی پوشد یا احساس زندگی و خندگی نمی کند... و چکیده ی کلام این که به اعتقاد من هم حس خوب در آدمی هست هم حس بد و هیچ کدام به محض ورود دیگری نابود نمی شود بلکه به عقب رانده می شود تا در فرصتی دیگر باز گردد ...
وقتی مولوی می گوید گریه بدم خنده شدم او دلش خنده می خواسته و حالا بهانه اش پیدا شده
وقتی زیر رخت عزا لباس زیر قرمز هست به نظر او دنبال زندگی است و دنبال بهانه است
فروید می گفت سرکوب، نابودی نیست بلکه عقب راندن است.

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸۴:

ــــــــ
شانه بر موی کمر زد به کمر دست نزد
پی نوشت : ـ
1. این مصراع را صائب تبریزی از سیدعلی بن سیدمعصوم حسینی قانعی اصفهانی تضمین کرده است ، آن هم در غزلی که خودش در مصراع دومش می گوید : غوطه زد در دل دریا ، به گُهر دست نزد ـ
2. آیا این مصراع خبر از میلی زنانه می دهد ؟ یعنی شخص ، ابتدا جلوه گرانه رخ می نماید و همین که طرف مقابل ، دچار شد و شروع به خواهش و تمنا کرد از او پرهیز و دوری می کند! به هر حال گفته اند : چیزی که مردان را با احتمالِ بیشتری فریفته می کند ، نوعی مهر و محبتِ محتاطانه ی همراه با خونسردی است ـ
3. آیا این مصراع همان ضرب المثلِ «می بَره تا لب چشمه ، تشنه برمی گردونه» نیست؟ ـ
4. آیا این مصراع ، نشان از مدیریت کردن یک رابطه است ؟به هر حال گفته شده که بحران ، بخشی از عشق است . #نیچه ، عشق به یک نفر را وحشیگری دانسته است و شاید او دارد وحشیگری های عشق را کنترل می کند -
5. آیا این مصراع ، یک جور تحمل سنجیِ خود است ؟ -
6. به هر حال ، عشق محکوم است که بیش تر بخواهد هر چند که گفته اند : عشق بیش از آن که وفور باشد ، کاستی ست -
7. گفته اند که تجزیه و تحلیل ، عشق را می کُشد . شاید که دست زدن به کمر ، برای او تَهِ عشق است و او نمی خواهد به تَه برسد و دوست دارد خماری آن را تحمل کند . به قول رهی معیری : زندگی خوش تر بُود در سایه ی وهم و خیال/صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست -
8. شاید که او دارد لبه های تیز و بُرنده ی خود را صیقل می دهد تا بعدها بتواند عمیق تر به معاشقه بپردازد -
9. به هر حال ، عشق ، اگر عشق باشد آدمی را به تکلم نمی کشاند بلکه به سکوت و حیرت فرو می برد ... که گفته اند شراب را به کسی بدهید که بیش تر مکث می کند !
10. گویا این مصراع ، از موقعیت کمیابی سخن می گوید که در آن مرزهایِ نزدیک ، قربانی دور های بی مرز نشده است . شاید که او دوست داشته است پیوسته در مرزهای تن ، انتظار بکشد و در ابراز علاقه هایش اسراف نکند -
11. و شاید هم این مصراع تصدیق کننده ی این جمله باشد که : واقعیت ها در دل هزاران رویا نهفته است . به هر حال گفته اند : زیبایی در سرزمین مالیخولیا زاده شده است -
12. شاید که او در همان شانه زدن به موی کمر ، بلعیده و تمام شده است و طاقت رسیدن به خود کمر را نداشته است ... شاید که احساسِ شانه زدن به موی کمر ، خود را چندین برابر نشان داده است و به او اجازه رد شدن از خود را نداده است -
13. دریدا : نامقصد ، تراژدی مقصد است -
14. ماکس شلر : چگونه باید پیش برویم؟ -
15. آیا او دارد تمرین می کند که بیش تر از این نخواهد و به خود کمر نیندیشد؟! -
16. آیا او خواسته است که قبل از خستگی استراحت کند ؟ -
17. خاقانی : ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت! -
18. آیا کسی که عشق را به یک یادگارخواهی و یادگار دوستی تقلیل می دهد چنین وضعیتی را دارد ؟! -
19. به هر حال ، گفته اند جوان بودن و عشق ناکام داشتن چیز حسرت آوری است هر چند آدم متوجه آن نباشد ـ
20. صلاح الدین قدرت آکسان : نخستین مصرع این شعر / برای تو نوشته شد / مصرع بعدی را / نمی دانم / به یاد که خواهم نوشت ... شاید کمری که دست به آن خواهد خورد همان کمری نباشد که شانه بر موهایش زد ! ـ
21. در شماره ی 14 ماهنامه تجربه آنده است : آیا می‌شود که احمد شاملو 24 ساعته یک جور عاشق آیدا بوده باشد؟ «فروغ» ، پاسخ هوشمندانه ای دارد . او می گوید شاملو بیش از آن که عاشق معشوق باشد ، بیشتر عاشقِ خودِ عشق است! ـ
22. مهدی گنجوی در داستانک شباهت می گوید : ... وقتی هم مرا نمی‌خورد ، غرایزش را می‌خورد . از این نظر شبیه محبوبم بود! ـ
23. حافظ موسوی : همین مختصر که تو در من اوج می گیری/ من /که از کف دستانت / جرعه ای می نوشم / بس مان است / دنبال چند واژه ی روشن باش / به دنیا هم لازم نیست چیزی بگوییم ـ
24. الکساندر دوما در مادام کاملیا می نویسد : ... در بستر نشسته بودم و گاهی به بالشی که فرو رفتگی اش ، شکل و حالتِ سَر او را حفظ کرده بود می نگریستم ... این سخن یادآور آن شعر است که گفت : دلبرم را از راه لیوان شیر می بوسم ... ـ
25. بابا فغانی شیرازی : خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست/بسیار شیوه هاست بتان را که نام نیست ـ
26. در یک مستزاد منسوب به مولانا آمده است : هر لحظه به شکلی بُتِ عیار برآمد/دل بُرد و نهان شد ـ
27. شمس لنگرودی : در اشتیاق گُلی که نچیده ام می لرزم ـ
28. شاید که عشق ، همیشه هم میل به تصاحب نباشد ـ
29. عباس کیارستمی در ماهنامه تجربه می گوید : اگر ناکامی جبری عشق را پذیرفتی ، می توانی از عشق به عنوان یک نشئه و خلسه‌ی بسیار لذت‌بخش لذت ببری ... [که]عشق مهلتی است که تمام می ‌شود و نشئگیِ دایمی نیست ـ
30. مارسل پروست : ما موجوداتی واقعی را دوست نداریم ، بلکه موجوداتی را دوست داریم که خودمان آن ها را خلق کرده ایم ـ
31. جورج اورول : امروز دیگر نه عشق پاک وجود دارد و نه هوس ناب ـ
احمد آذرکمان ـ 22 خرداد 99

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم

انگار هیچ چیز تازه ای به وجود نمی آید و هر چه هست فقط جابه جاییِ قدیم هاست.

در این بیتِ مولوی انگار صفی از مُردگی و گِریِگی جای خود را به صفی از خندگی و زندگی می دهد تا باز در وقتی معین به خود رنگِ تازه تری بپاشد و برگردد.

فرشته پناهی در یکی از هایکوهای خود می نویسد: « لباس زیر قرمز دیده می شود زیر رختِ عزا»
چه قدر خوب بود اگر آدمی متوجه این جابه جایی ها می شد تا به اندازه ذوق کند به اندازه دِق کند.
#احمد_آذرکمان، حسن آباد فشافویه، هجدهم مهر 99

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال قبل، چهار شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

ــــــ
عشق را
یا مالْ باید
یا صبوری
یا «سفر».

ـ سفر انگار دراین عبارتِ سعدی، بیرون کشیدنِ آهسته آهسته یِ خود است از گودالی که به تعبیری، رویِ آن را با گُلِ سرخ پوشانده بودند و تو بی هوا درآن افتادی، و یا درمانِ آهسته آهسته یِ جایِ نیشِ کژدُمی که تو دستِ خود را به عمد سویِ آن کژ کردی.
ــــــــــــــ
ـ در یک غذاخوریِ بینِ راهی نشسته ام. ابرها دارند نم پس می دهند. دارم به خشکیِ درخشنده ی زیر اتوبوس نگاه می کنم...
#سعدی
#احمد_آذرکمان، چهاردهم مهر 1399

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۸:

ـــــ
1. در کنار خودم می خوابم. از یادداشت های روزانه ی #کافکا، ترجمه ی #بهرام_مقدادی، از صفحه ی اینستاگرام #مانا_روانبد
ـــــ
2. وَر نَبُوَد دلبرِ همخوابه پیش/دست توان کرد در آغوشِ خویش. #سعدی، #سایت_گنجور
ــــ
ـ با این تفاوت که جمله ی «کنار خودم می خوابم» پُرِ هوایِ مفعولیت است و جمله ی دست توان کرد در آغوش خویش، از هوایِ فاعلیت خالی نیست.
#احمد_آذرکمان، 12مهر99،حسن آباد فشافویه

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸:

ـــــ
در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم ...
ــــ
پی نوشت :
1. در بیت اول ، انگار راوی عامدانه راغب است خوانش خود از عشق را به تاخیر بیندازد . او شوق درونی خود را بکر و وحشی و دست ناخورده می خواهد . او نمی خواهد تازگی جهان درونی خود را با آموزه های جهان بیرون بتاراند و بیاشوباند ؛ آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست ... و یا به قول اقبال لاهوری در پیام مشرق : مرا صاحبدلی این نکته آموخت/ز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر ... و یا به تعبیر شمس لنگرودی : در اشتیاق گُلی که نچیده ام می لرزم .
2. گویا درهم تنیدگی وصال و فراق به شکلی است که نمی توان به هیچ کدام خالصانه و جداگانه اندیشید و البته شاید که راوی عامدانه پیِ نامقصد است همان که دِریدا آن را تراژدی مقصد نامیده است . به قول اقبال لاهوری : هوای خانه و منزل ندارم/سر راهم غریب هر دیارم ... بوکوفسکی هم در یک مصاحبه ، عشق و سکس را مضحک می داند و آن ها را مقصد نمی شمارد ؛ چرا که اولی سرانجامی و دومی دوام کافی ندارد . از نظر او زمان بین این دو ، یعنی انتظار بین سکس و عشق است که مهم است ...
3. گفته اند که نسیان آفت آموزه هاست . آیا راوی می خواهد نیاموزد که بتواند خوب تر فراموش کند یا مشقت فراموشی را از دوش خود بردارد ؟ آیا راوی زحمت آموختن را بی منفعت می بیند ؟ پاراسلسوس گفته است کسی که گمان می‌کند تمام میوه‌ها با توت فرنگی می‌رسند ، هنوز از انگور هیچ نمی‌داند ؛ و این عبارت انگار همان سخن سلیمان نبی است که فرمود خدا هر چیز را در وقتش نیکو ساخته است و هر چیزی زمان و وقت معینی دارد و این یعنی عجز انسان از پیش بینیِ قطعی امور ...
4. گفته اند تجزیه و تحلیل عشق را می کُشد ؛ آیا راوی می خواهد نیاموزد که زیستِ عاشقانه ی خود را در هاله ی وهم انگیز و رویایی وصال و فراق حفظ کند ؟ چرا که به تعبیر رهی معیری : زندگی خوش تر بُوَد در سایه یِ وهم و خیال/صبحِ روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست و به تعبیر سهراب سپهری : کار ما نیست شناسایی رازِ گُل سرخ/ کار ما «شاید» این است که در افسونِ گُلِ سرخ شناور باشیم ... و البته واژه ی «شاید» در این شعر ، بافه ای از خیال و رویاست که بر تنِ قطعیتِ جمله ی پیش از خود ، خوش نشسته است . هر چند در نگاه سهراب ، افسونِ گل سرخ سیل آسا نیست که به غرق شدنِ ما بینجامد بلکه بیشتر جابه جایی بُراده های لذت است که در واژه ی «شناور» متجلی شده است ؛ این نگاه ، بر خلاف نگاه عطار است که می گوید : در بحرِ عشق دُرّی است از چشم خلق پنهان/ ما جمله غرقه گشته وان دُر دَر آب مانده .
5. ضمیر متصل «م» در واژه ی ردیف ، چه قدر تداعی کننده ی این سخن ابنر اشن باخ است که گفته است «یک شکل زیبا از خودخواهی وجود دارد و آن عشق است.» ...
6. در مصراع اولِ بیت دوم گویا درد همچنان هست اما به دلیل آمیختگی با معشوق احساس نخواهد شد و یا به عبارت دیگر عاشق تمام حضور معشوق را نخواهد داشت چرا که قسمتی از آن حضور دردی است که به دلیل آمیختگی با معشوق به یک ایستایی رسیده اما از بین نرفته است ... در مصراعِ دوم بیت دوم گویا عاشق جسورتر می شود و همه ی حضور معشوق را عین چاره و علاج می خواهد ... به تعبیری عاشق در این بیت خواهان این است که یا معشوق به سمت او گام بردارد و یا اجازه ی حرکت به او بدهد ... عاشق تنها تسلیم این نوع از آموزش بی واسطه است یعنی او می خواهد به تازگیِ درونش بیامیزد یا از آن بیاموزد نه این که آن تازگی را به آموزه های کهنه و کلیشه بیالاید اما غافل از آن که خصلت این تازگی گریختن است ... به هر حال گفته اند عشق بیش از آن که وفور باشد، کاستی ست .
احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه ـ بیستم شهریور 1399
پیوند به وبگاه بیرونی

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۲:

من و تو در میان کاری نداریم
به جز بیهوده پنداری نداریم
#جامی
1. گفته اند : «#خانه بخشی از مفهوم خداست» ... به هر حال ، خانه ی #کعبه ، جزءِ جدایی ناپذیری از تلقی های ما از #مفهوم_خدا به شمار می آید .
2. گفته اند باطن در قالب ظاهر است که فراموش نمی شود ... به عقیده ی #دینانی باطنِ بدون ظاهر را نمی توانیم داشته باشیم چون از بین می رود و یا به خرافات آلوده می شود و ظاهرِ بدونِ باطن هم جز انجماد و انحطاط چیزی به بار نمی آورد .
3. #سهراب_سپهری در شعر صدایِ پای آب می گوید «کعبه ام مثل نسیم/ می رود باغ به باغ/ می رود شهر به شهر ...»
او بر خلاف برخی عُرفا کعبه را در سراچه ی جان جستجو نمی کند بلکه آن را در بیرون از خانه ی جان و در «حرکتِ تدریجی» می بیند . #افلاطون «حرکت» را به نوعی خروج از مساوات می داند ؛ شاید این تعبیر کعبه ی متحرک به نوعی برابر با این دو بیتی بابا طاهر باشد که : به صحرا بنگرم صحرا ته وینم/به دریا بنگرم دریا ته وینم/به هر جا بنگرم کوه و در و دشت/نشان روی زیبای ته وینم ... و شاید هم یادآور این حدیث قدسی باشد که : کُنْتُ کَنزا مَخفّیا فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف فَخَلَقْتُ الخلَقَ لاُِعرَف : خدای تعالی فرمود : گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند ... به هر حال رخ نمودن این گنج پنهان مستلزمِ خروج از مساوات و جلوه گری است ... #قیصری در شرح #فصوص_الحکم در مورد حرکت نوشته است : حرکت حاصل نمی شود مگر از محبت ... و شاید هم از زبان عبدالرحمن جامی در سطحی نازل تر بتوان گفت : نکو رو تابِ مستوری ندارد/ببندی در ز روزن سر برآرد ... به هر حال این کعبه یا معشوق ، باغ به باغ و شهر به شهر در حرکت است تا که را خواهد و میلش به که باشد ؛ همان طور که #سید_حیدر_آملی می نویسد : ابتدایِ شوق از طرف حق تعالی است و بعد از طرف عبد ؛ یحبهم و یحبونه . #سوره_مائده، آیه 54 ... هر چند به قول #بایزید_بسطامی با جستجوی حقیقت، قادر به یافتن آن نخواهید شد اما کسانی که حقیقت را یافته اند آن هایی هستند که دریافته اند که باید همچنان در پی یافتن حقیقت باشند .
4. #فراتتس_کافکا خانه را موطنِ کهنه ی انسان می داند که همیشه چیزها در آن به طور و شکل دیگریست ... گفته اند انسان اشیای دوست داشتنی و خاطرات خود از جهان را در خانه گرد می آورد و آن ها را با زندگی روزمره ، خورد ، خواب ، صحبت و سرگرمی خود مرتبط می گرداند ؛ اشیا و خاطراتی که پس از تغلیظ و تاکید در آن به صورت نیروهای محیطی ظاهر می شوند ... و این موضوع در دیدگاه شرقی پررنگ تر است یعنی مکان‌ها با آدم ها مبادلات بسیاری دارند و در هم ادغام شده اند . در این دیدگاه ، خانه خود ماست ... همان طور که مایومی میاواکی می گوید : خانه، خودم هستم ... و فرانسیس بیکن اعتقاد دارد خانه ها برای زیستن است نه برای نگریستن . بنابراین کاربردشان مهم تر از شکل ظاهریشان می باشد ، مگر آنکه هر دو نکته در یک خانه جمع شده باشد ... هر چند غمگینانه امروزه این موطن کهنه برای ما هم تبدیل به یک کالای اقتصادی شده که به سوداگری و تغییر ارزش های اجتماعی و فرهنگی انجامیده است ... اکنون دیگر این موطن کهنه برای اغلب انسان ها جز خوابگاه نیست ...
5. به باور هایدگر ، ذات سکونت این است که از سکونتگاه بهره کشی نکنیم بلکه راز آن را در یابیم و از همین رو او به معماری مدرن انتقاد دارد و می گوید «همۀ چیزهای مهم و بزرگ ، تنها هنگامی ظهور کرده‌اند که انسان‌ها خانه‌ای داشته و در سنتی ریشه دوانده بودند» ... ولی متاسفانه امروزه انسان بدون آن‌ که مکان را تحت سکونت خود در آورند تنها در آن حضور دارند ... تائوت چینگ گفته است : از چوب خانه ای بنا می کنیم/این فضای خالی درون خانه است/ که برای زندگی سودمند است ... و به اعتقاد لوکوربوزیه معمار سوئیسی ، خانه مانند ماشینی است که دارای اجزایی است. ولی از آنجایی که اتومبیل در خود هیچ جز اضافی و بی فایده ای ندارد ، پس نباید هیچ اجزای زائدی به همراه خود داشته باشد.
6. به اعتقاد باشلار ، خانه هم فضا را محصور می کند(اندرون) و هم فضا را پس می زند (نما) ... ولی او می گوید خانه نه ماشین زندگی است و نه معبد ، خانه حتی خانه هم نیست ، بلکه خانه هویت انسان است. چیزی که انسان امروز آن را گم کرده است. هویت انسان بودن از خانه سرچمشه می گیرد و خانه گریزی انسان، در این دوره ی تمدنی بشر ، ریشه در خانه های بی هویتی دارد که در آن به دنیا نمی آید و نمی زید و نمی میرد. این نقطه آغاز سقوط هویت انسانی است.
7. گفته اند سکونت از ریشه عربیِ سَکَن است آن هم وقتی که بعد از حرکتی یا اضطراب و ترس و رعبی ، آرام و قرار می یابیم و به سکونتگاه خود انس می گیریم ... هر چند به قول و به تعبیر پتر برگر ، انسان در عصر «اذهان بی خانمان» به سر می بَرَد ... و اما هایدگر ، زبان را خانه ی هستی انسان می داند و زبان و هستی را یکی می شمارد و می گوید ما سخن نمی گوییم بلکه سخن ، ما را می گوید .
احمد آذرکمان / تیرماه 99 ـ حسن آباد فشافویه

 

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را:

▣ خوشه ی انگور
حبه ای از آن کندم
هنوز می لرزد .
ـ هایکو/(؟)
ـ پی نوشت :
1 ـ آیا این لرزش ، روایتگر جنبه های #فنا و زوال خوشه یِ انگور است یا دارد بقای خوشه را به تماشا می کشاند ؟! ـ
2 - گفته اند هر چه #بقا در چیزی می بینی به همان قدر متوجه جنبه هایِ زوال و فنای آن نمی شوی . ـ
3 - حبّه جزئی از خوشه است ؛ توجه به جزء ، راوی را از توجه به کُل بازنداشته .
4- گویا عبارت «هنوز می لرزد» ، از کنده شدن حبّه بیش تر به چشم می آید . انگار لرزیدن باید با قیدِ زمانیِ «هنوز» ، فهم شود . ـ
5- گفته اند این که نباشیم ، شکل دیگری از بودن است ... و گویا لرزیدنِ خوشه به نوعی شکلِ دیگری از بودن حبّه یِ کنده شده را به نمایش گذاشته است
6 - #یدالله_رویایی در کتابِ #هفتاد_سنگ_قبر می گوید : همیشه آن که می‌رود کمی از ما را / با خویش می‌بَرَد / کمی از خود را، زائر / با من بگذار
7 - #خواجه_نصیر_طوسی : فنا ، مکلف به پراکندگی اجزاست نه عدم مطلق .
8 - شاید این جمله ی #بورخس زبان حال خوشه یِ انگور باشد : مرگ ، بی وقفه مرا غارت می کند ...
9 - #قرآن : الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ و َالْحَیاة : در تفسیر این آیه گفته اند : #موت هم مثل #حیات ، خلق شده و مخلوق است! ... موت بر حیات تقدم دارد! و مرگ و زندگی در هم تنیده اند و حیات از شکم مرگ بیرون کشیده می شود!
10 - در تحلیل فیلم #زیر_درخت_هلو اثر #ایرج_طهماسب ، نوشته اند که این فیلم ، مرگ را که پیچیده ترین مساله ی هستی است ، در یک تابلو نقاشی رمانتیک عامیانه و یک توفان خلاصه کرده! ... و مرگِ حبّه ، چقدر آسان در لرز خوشه به تصویر کشیده شده است! ... هر چند که به قولِ #مولوی : از جمادی مُردم و نامی شدم/وز نما مُردم به حیوان بَرزدم/مُردم از حیوانی و آدم شدم/پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم؟! ... گفته اند : مولانا شرط رسیدن به مرتبه ی بالاتر را مردن در مرتبه ی فعلی می داند نه در توسعه ی حیات حیوانی و نه در یک زندگی مرگ زدوده ... و حبه می رود که در دهانِ چیننده ، مرتبه ای بالاتر را تجربه کند ! -
11 - #تاگور در کتاب پرندگانِ آواره نوشته است : چشمه‌یِ مرگ ، آب راکد زندگی را به جنبش در می‌آورد! ... -
12 - #ساموئل_بکت در کتاب مورفی می نویسد : بشر یک چاه است با دو سطل. یکی پایین می‌رود تا پُر شود ، دیگری بالا می‌آید تا خالی شود ... و به قول #سعدی : هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّحِ ذات .
13 - گفته اند : تنها مار می داند/ پوست که بیندازی/از همیشه کهنه تری !... -
14 - گفته اند : همه چیز در گذرست ؛ به هیچ چیز دل نبند ، حتی به همین جمله ... و حالا هم حبه ی کنده شده در گذر است و هم حبه هایِ لرزان در خوشه ... -
15 - #فرزاد_پور_خوشبخت : در رمان «هزار تو» اثر «روب گری یه» ، یک جهان بینی کُلّی وجود دارد که می گوید این آدم ها نیستند که مُهمّند بلکه اثرهایی که آدم ها می گذارند مهم است ... و شاید بتوان گفت حضور آن حبّه ی کنده شده در مقایسه با لرزشی که از رفتنش ایجاد کرد آن قدرها مهم نبود . ـ
16 - #اگوست_کنت : مردگان بر زندگان حکومت می کنند . این یعنی میراث گذشته بر ما حاکم است ... و «هنوز» حبّه یِ کنده شده ، جمعِ حبّه هایِ در خوشه را می لرزاند و بر آن ها حکومت می کند !
17 - گفته اند : #جبّاریت ، زود #پیر می شود ... و جبّاریتِ خوشه از لرزهای آن پیداست ؛ لرزهایی که به مرور آن را از خوشگی خواهند انداخت ...
#احمد آذرکمان ـ هفتم تیر 99
پیوند به وبگاه بیرونی

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]