گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۴:

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
سپاس از شاهرخ عزیز که این بیت را بسیار زیبا معنی کردند درود بر شما . این غزل فوق العاده زیباست

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

پرده بر انداختم ز آن رخ و گیسو----پیشنهاد میشود

کامیاب در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

در بیت اول اگر مصرع دوم را اینطور معنا کنیم که: جز ارادت به دوست چیزی در سر ما نیست این برداشت همان برداشت مصرع اول یعنی سرسپردگی نسبت به پیر است و از خواجه بسیار بعید ! واضح است "هرچه بر سر ما می رود" در مصرع دوم یعنی هرسرنوشتی که برای ما رقم بخورد به "ارادت" یعنی اراده اوست. شاید بحث جبرو اختیار در اینجا ابهام ایجاد کند ولی با در نظر گرفتن خلقیات خواجه بعید است که منکر اختیار بشری برای رقم زدن سرنوشت خویش باشد. لذا مصرع دوم شاید همان "هرچه از دوست رسد نیکوست" می باشد.
" نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس / بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست "
سبو : بجز سبوی شراب ، کوزه استعاره از آدم خاکی نیز هست.
سبوکش : شرابخوار – خدمتکار میخانه که سبو را حمل می کند
سنگ به معنای بی رحم و قسی نیز میتواند باشد.
کارخانه سنگ : دنیای بی رحم و فانی
سنگ و سبو : ناپایدار و فنا پذیر و شکننده
سرا : سرها – خانه و در عربی به معنای نرمی و رافت که با سنگ تضاد دارد.
در این جهان که با آزاد اندیشان سر ناسازگاری و بی مهری دارد، و چون سنگ بی رحمانه رندان را مانند کوزه درهم میشکند تنها من نیستم که گرفتار این کالبد خاکی و فانی ام و بار زندگانی را به دوش می کشم . همان طور که در دیر تزویرکاران بسیارند و در خرابات رندان و باده نوشان! در کارخانه سفالگری سبوها (انسان) بسیارند و در سرا و ساختمان سنگ ها.
همچنین سبوکش و خدمتکاری که سبو بر دوش حمل می کند با شانه که حامل زلف عطرآگین معشوقست در بیت بعدی مقایسه شده :
مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را ...

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

ز تجلی جمالش ز دو کون رستم---
به امید عهد سستش همه عهدها شکستم---
درست است

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:

اگر به باد، سلیمان، همیشه دستی داشت---
که از جفای تو پیمانِ بسته نشکستم---
درست است

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰:

در مرده نظر کن که دمی در بدنش روح----درست است

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:

بیت آخر---گر تو مرادی ولی وای زحرمان دل----درست است

سید محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷:

دل من خسته مژگان سیه چشمان شد----آه اگر چشم بپوشد ز خال سیهش---درست است---

حمید در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

سلام :
یک نکته جالب :
کام همه دنیا را بر هیچ "منه" سعدی
این مصرع را در جایی به این شکل دیدم :
کام همه دنیا را بر هیچ "بنه" سعدی
جالب اینجاست که در هر دو صورت و با بکار گیری دو کلمه متضاد ، معنی شعر تغییر نمیکند و همچنان بر بی اعتنایی به دنیا اشارت دارد . (نمیدانم این ویژگی در زبان ما چه نام دارد و آیا در زبانهای دیگر ملل هم وجود دارد ؟ )

مسعود یحیوی masoudyta@gmail.com در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۴:

وزن مصرع سوم درست نیست. احتمالا مصرع سوم چنین بوده: که باغبان دید مو گل دوست دیرم...

مسعود یحیوی masoudyta@gmail.com در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵:

دوبیتی های باباطاهر با گویش محلی است و با واژه های قرن پنجم همدان. در نسخه تصحیح وحید دستگردی به جای بسازد، واژه «بساجه» آمده که به معنای بسازه است: دل عاشق به پیغامی بساجه....

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۵:

در ضمیر هر انسانی ، سایه هما ، که « تخم خدا » باشد ، افکنده شده است . ُهما ، که مستقیما زاده از «بهمن = وهومن = خرد بنیادی ِ» نا پیداست ، بُن هر انسانیست که از آن هما یا سیمرغ ، پیدایش می یابد . « جگر» هر انسانی ، با بهمن ، و« دل» هر انسانی ، با هما یا سیمرغ یا سمندر ، اینهمانی داده میشد . بدین معنا که دل هر انسانی ، تخمی از خوشه سیمرغست ، و جگر هر انسانی ، تخمی از خوشه بهمن است . دل ، بطور تشبیهی ، سیمرغ نیست ، و جگر، بطور تشبیهی ، بهمن نیست . معنای تشبیهی به دل و جگر دادن ، نادیده گرفتن و نابود ساختن فرهنگ ایران ، و اندیشه های مولوی است .

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۵:

« هـریـره = هر+ ایره » نام دیگر« سـئـنـا » ، یاسیمرغست ، که به معنای سه ( = ایره ) نای ( هره) است . سیمرغ ، با « نای انبانش» ، که در کردی « هه نبان گورینه = هه نبان بورینه » نامیده میشود، جهان را میآفریند. تو ای انسان، همان « نای انبان ِ آفریننده سیمرغی »، که میتوانی با آهنگ و سرود عشقت، هر چه آرزویت هست ، بیافرینی .

ایماندو در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

اینگونه موزون تر است :
گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
یوم محشر هر کسی گیرد گریبان تو را

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱:

آرمان بینش برای انسان ، « بینش مستقیم و بیواسطه از هر چیزی » است . در فرهنگ اصیل ایران، که فرهنگ سیمرغی میباشد ، خدا ، بُن ِهمه چیزها بود ، نه خالق همه چیزها . فرهنگ ایران براین اندیشه استوار است که، خدا ، بُن ِ هر چیزی و بُن خود انسان است . از« ُبن » ، « میروید » . آنچه در بُن هست ، در شاخ و برگ و برش هست . بدینسان انسان ، میتواند، پیوند مستقیم و بیواسطه ، با بُن خود ، و با بُن هر چیزی داشته باشد ، چون همه چیزها از یک بُن ، که خدا باشد ، میرویند ، در هر تخمی که از این بُن میروید ، دارای همان بُن است . طبعا « بُن ِ هرانسانی » ، نزدیکترین و محرم ترین و صمیمی ترین چیز، به هرانسانی است . این اصل « فردیت » است . « فـردیـت » در فرهنگ ایران ، به قیمت ِ « پارگی و بریدگی از همه » خریداری نمیشود . چون « روئیدن » ، پیکر یابی اندیشه « آمیختگی » است . هر چیزی در روئیدن ، از شیره آن گیاه و ریشه اش ، آبیاری و پرورده و سرشته میشود . فردیّـت ، پیآیند بریدن او از همه نیست . ولی بر بنیاد این جهان بینی، « هر انسانی ، بدون واسطه با بُن ِ خود » است . و این بُن او ، بُن ِ همه جهان هستی ، و هر چیزی در جهان هم هست . پس فرد انسان ، با هر چیزی ، پیوند ِ بدون واسطه دارد . اینست که هر انسانی میتواند بینش مستقیم و بدون واسطه از هر چیزی داشته باشد . اگر انسانی دیگر هم بینشی از چیزی را کشف کند ، ولی او میتواند آن بینش را ، خودش بر پایه همین ویژگی ، بیازماید و بسنجد ، و درستی یا نادرستی اش را تشخیص بدهد . هر چیزی را از نو آزمودن ، برای یافتن همان بینش بیواسطه است . همه آنچه ما از پیشینیان میآموزیم ، باید از نو آزموده شوند ، تا بینشها ، بربنیاد « حق به تجربه بیواسطه » همه غربال شوند . اینست که مولوی میگوید ، هر گاه تو با دلیری و گستاخی از خودت بپرسی که : تو کیستی ؟ ، با چنین پرسشی ، « واسطه » بکلی، از میان برمیخیزد و تو بدون واسطه ، بینش به همه چیزها پیدا میکنی:
واسطه برخاستی ، گر نفسی « ُترک عشق » پیش نشستی به لطف ، کای چلبی : کیم سن ؟
« بُن خود» را بی واسطه شناختن ، شناختن« همه چیزها » ، بدون واسطه است .مولوی ، عشق ِ خود انسان را که « ترکی دلیر و گستاخ » میداند، بدون ترس، یک لحظه ، « پیش خودش می نشیند » و از او بدون واسطه ، میپرسد که تو کیستی ؟ و شناخت ِ تصویر خود را، از دیگری ، وام نمیکند.
پرده ها را این زمان، برداشتیم
حُـسـن را ، بـیـواسـطـه بفراشتیم
در ادیان ابراهیمی ، « رابطه انسان با خدا » ، یک مسئله تئولوژیکیست ، و با « رابطه انسان، با تک تک چیزها در گیتی» ، فرق دارد . در حالیکه در فرهنگ ایران ، رابطه انسان با خدا ، همان رابطه مستقیم و بیواسطه و خاکی انسان، با همه چیزها در گیتی بود . این بود که بیواسطه بودن( immediatness + Unmittelbarkeit ) بینش ، و رابطه انسان با خدا ، بیواسطه بودن بینش و رابطه انسان با همه چیزها بود . بینش انسان از خدا ( از زیبائی در هر چیزی = حـُسن ) ، که بُن همه چیزهاست ، در بینش مستقیم و بیواسطه از همه چیزها و انسانها و جانها در گیتی ، یافته میشد .
انسان همانقدر که با خودش ، نزدیک و محرم و صمیمی بود ، با همه چیزها در گیتی ، نزدیک و محرم و صمیمی بود، چون در همه چیزها ، همان بُن ِ خودش که خداست (= بهمن وهما ) ، بود .
در فرهنگ ایران ، این پدیده « بیواسطه بودن با بُن واصل هر چیزی » ، در همان اصطلاحات : یوغ ( یوگا ) ، سیم ( اسیم) ، سنگ ( سنگام ، سنگار، سنگم ) ، یار ( ایار= عیار، عیال ) ، جفـت ، مَـر( مار) ، وَر .... به عبارت میآمد . معنای ژرف این اصطلاحات ، از ذهن ها، طرد و تبعید و فراموش ساخته شده است ، و این اصطلاحات ، برای ما ، بیگانه و غریب ساخته شده اند، در حالیکه با همان « آرمان بینش » سر و کار دشته اند که ما امروزه ، سر و کار داریم . در جنبش تصوف در ایران ، همان اندیشه و آزمون ژرف، در اصطلاحات : بیواسطه بودن ، بی نردبان به آسمان رفتن ، بی نقاب و پرده روی دوست را دیدن ، وصال ، آمیزش ، با هم جفت بودن « آب و جوی » ، برهنه همآغوش با صنم شدن ، یا « وزیدن باد بهار، به درختان و گیاهان، و حامله کردن درختان و گیاهان» .. ...... به عبارت میآمد .

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۴:

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
افشین عزیز ،مولانا خطاب به حضرت دوست میگوید تو که شادی
مطلق و بی نهایت و اصل زندگی و هشیاری هستی و من هم که بینهایت و بطور مطلق خواهانم که از جنس تو شوم یعنی اینکه من هم شادی بینهایت و به تو زنده شوم اما همین شادی و هشیاری حضرتت به این خواسته من پشت پا زده و من از این دفع گیج شدم و متعجبم که علت این دفع چیست . مولانا در این بیت میفرمایند خواست انسان برای یکی شدن با محبوب کفایت نمی کند بلکه بزای وصل او نیازمند کار فراون بر روی خود
میباشیم. مولانا در جای جای دیوان شمس و همچنین مثنوی به کار بر روی خود تاکید میکند .
موفق و در پناه حق باشید

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۶:

این « زیبائی هما » که در افکندن دام و نوازش کردن و سرمست کردن ، انسان را ، همسرشت خود ِهما میسازد ، همان همای زیباست که در طور سینا در بوته پدیدار شد، و به موسی گفت که من خدا هستم . اگر به زنجیره سخنان مولوی نگاهی دقیق بکنیم ، دیده میشود که یک تصویر، در تصویر دیگر، زنجیر میشود ، و این تصاویر با هم ، روند جاذبه زیبائی خدا ، و این تحول انسان به خدا را نشان میدهد . در آغاز سایه عشق ، دام است . سپس سایه هما ، نوازشگر است نه دامیست برای اسیر ساختن و سپس ، خود هما یا خدا ، مرا تبدیل به هما و خودش را سایه من میسازد . سپس « ُحسن یا زیبائی » ، جانشین « سایه » میشود ، که بیننده را سرمست میسازد و تبدیل به کشش فوق العاده میشود و بالاخره این حسن یا زیبائی ، نه دام است و نه سایه ، بلکه درست ، نوری است . «سایه » ، «دام » « نوازشگر» ، « تحول دهنده» ، « زیبائی » ، « نور» ، سلسله ای به هم پیوسته ، از ، تصاویر و مفاهیمند ، که با هم ، پیوند میان انسان و خدا را بیان میکنند .
** سایهای که هما به زمین میاندازد، معنای هبوطی و سقوطی ندارد، بلکه درست وجود انسان را تحول به همائی می‌دهد که بر فراز آسمان پرواز می‌کند. سایه هما، تبدیل به خود هما می‌شود. این اصطلاح "سایه" که در اذهان، بیان "چیزی بی‌واقعیت، یا فرعی و حاشیهای" شده است، و حتا بیان زشتی شده است. در اینجا نقش کاملا مثبت بازی می‌کند.

مژده در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲:

سلام
بیت زگرد سواران در آن پهن دشت .... گر چه بیت قوی ایست اما گویا الحاقی است

علی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

کلید واژه جان سپاران :
تنها اینجا بکار رفته است چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

علی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

کلید واژه کامگاران : برآمد خنده‌ای خوش بر غرور کامگاران زد
تنها اینجا بکار رفته است

۱
۲۳۹۶
۲۳۹۷
۲۳۹۸
۲۳۹۹
۲۴۰۰
۵۷۳۰