دکتر صحافیان در ۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
امشب که ارزش خویشتن را دریافته ام همان شب قدری است که خلوت نشینان رازدان می گویند.این پادشاهی حال خوش اثر کدام ستاره است؟
بیت2:دلهای عاشق از هر حلقه مویت دعا می کنند تا ناشایستگان به زلفت نرسند( ارزش گیسوی تو را یافته اند)
بیت 3:جان دادنم در چاله چانه ات ارزشمند است زیرا که جان های فراوانی در طوق غبغب تو آماده فدا شدن هستند.
بیت4:ماه آیینه میگیرد تا معشوق من زیبایی خود را ببیند و تاج خورشید در زیر نعل اسب اوست.
بیت5:انعکاس زیبایی عرق چهره اش، خورشید در عشق وصول به آن هر روز تب دارد.
بیت6: حال که از لب یاقوتی یار و شراب ارغوانی به حال خوش رسیده ام آن را ترک نمی کنم. ای زاهدان، مذهب من این است نه ریا و سالوس.
بیت7:در لحظه ای که چون سلیمان سوار بر باد می شوند، من دور از لحظه حال خوش سوار بر مورچه هستم.( در نسخه خانلری نیست و با ادعاهای بزرگ حافظ در تضاد است)
بیت8: آنکه از زیر چشم جانم را با نیزه می کشد با خنده زیر لبش زنده ام می کند( مرگ و زندگی و دوا و دردم از اوست- پرستش عاشقانه- )
بیت9: ( پس از زنده شدن به او) از قلمم آب حیات می چکد و این قلم از آبشخور بلند مرتبه ای سیراب می شود.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
فرهاد در ۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
سلام
گفتن و نوشتن از آسان ترین کارهاست ولی سنجیده نوشتن و گفتن بسیار دشوار .
چرا اغلب ما عادت داریم هرچه و هرکه را که می بینیم آن را دانسته و ندانسته توصیف و قضاوت کنیم؟
اغلب علم هایی که مربوط به عالم ماده و محسوسات میشود را کسی جز اندکی در نیافت و آن هم با وجود اینکه خدا میداند از مبدا خلقت تا کنون چه مدت گذشته است!
و من تعدادی از حاشیه های این ابیات آغازین مثنوی را که خواندم دیدم از دبیرستانی ها تا دکتر و مهندس ها هم یک پا مولوی با همان هوش و استعداد و معرفت و علم و هنر آن جناب شده بلکه بالاتر !
واقعا خجالت دارد که ماها که نه در راه علم و دین و تقوا و هنر و معرفت رنجی دیدیم و نه ریاضتی به نفس سرکش دادیم و هر چه ناگفتنی و نا شنیدنی و نا کردنی بود ، گفتیم و شنیدیم و کردیم ، به خودمان اجازه بدهیم که مولانا و دیگر بزرگان معرفت را گاهی بستاییم و گاهی به باد اهانت بگیریم ،
بیایید باور کنیم که ما همان پارس کننده های در شکم آن سگ هستیم که در مثنوی گفته شده ،
به قول خود مولوی اگر بگویند فرعون بد بود و چنین و چنان بود با خود میگویید نادر و عجیب قصه و حکایت و شخصی بوده ، ولی هیچوقت فکر نمیکنیم که اغلب ما از فرعون بدتریم ،
هر کس از راه میرسد نظری در ستایش وحدت وجود میدهد و عده ای میگویند خیال و خواب است ،
شما و من نه در حدی هستیم که این مسائل را تایید کنیم و نه تکذیب ،
چون کسی که متوجه حقیقتی نشده نه قبولش قابل اعتنا است و نه ردش ارزش ملاحظه دارد ،
با ورق زدن و پای صحبت استاد دانشگاه و حوزه مولوی و سعدی نمیشیم خیال همه راحت باشه!
فقط خواهش میکنم اگر لطف میکنید نظر میدید راجع به تذکر نگارشی یا معنا کردن لغات و ترجمه اشعار عربی و این مسائل باشه نه دقایق عرفانی!
اگر هم خانقاه رفتید بدونید درویش و عارف نشدید و نکنه امر بهتون مشتبه بشه یا اگر یک عمامه دور سر پیچوندید پاچهٔ عرفا رو نگیرید که اینها ترویج بدعت میدادن و اگر دوتا کتاب عرفانی خوندید و دانشگاهی رفتید و اسم جنید و بایزید و شبلی و مالک دیناری به گوشتون خورده فکر نکنید که به حقیقت احوال این قوم واقف شدید!
مولوی مجبور بوده و رسالت داشته و خودش بارها گفته که گاهی به حرفش میارن و گاهی مهر خموشی بر دهانش میزنن و شماها نباید مثل افرادی که پیلی رو در تاریکی لمس کردن و هنگام تعریف به دیگران ، هر کدام مضحک اراجیفی نقل میکردن باشید،
سخن عشق گفتن دیگر است و عشق سخن گفتن دیگر و اگر قرار بود هر ساده ای عارف باشه و هر خامی حرف پختگان رو ملتفت بشه مولوی نمیگفت در نیابد حال پخته هیچ خام!
هرچیزی گفتنی بوده خود بزرگان گفتن و دیگر عرفا حرفهای سنجیده در حاشیه ها و تفاسیر گفتن و نیازی و مجالی برای چرت و پرت های ما نیست ، بازم میگم اگر شرح میکنید راجع به ظاهر کلام باشه به حقیقت کلام ، چون غالب حقیقت رو نمیفهمن و اگر بدونن مفت در اختیار دیگران نمیذارن و دانستن مسائل معرفتی موقوف به تورق و خانقاه و حوزه و امثال ذلک نیست چون عشق آمدنی بود نه آموختنی ، محرمان حرم غیب زبان بر بندید ،
هرکه رسید ما رو هم دعا کنه!
از قیل و قال هم ثمری نیست و دعوی نکنید که به دعوی هیچ نمیدهند،
ای دهندهٔ عقلها فریاد رس
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
حسن حسینی در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:
سلام
کاندر چمنِ باغ نه گل ماندو نه گلنار. حرفِ واو، زائد و نادرست است. زیرا چمنِ باغ، جایی وسطِ باغ را می گفته اند که در آن قسمت تنها گل می کاشته اند و هیچ ارتباطی با چمنِ امروزی که در ذهنِ ماست ندارد.
آذر در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز:
با درود فراوان
این شعر برام از این جهت جالب بود که دنبال مطالب دررابطه با این بیت شعر بودم که میگه «جهان را بلندی و پستی تویی، ندانم چه ای، هر چه هستی تویی» که بعضی اون رو منتسب به فردوسی میدونن، که به مطلب و شعر بالا برخوردم که یه نگاه و یا یه درجه از بیتی که آوردم برتر بیان میکنه که : «نه تنها بلندی و پستی تویی/که هستی ده هست و هستی تویی» واقعا باید به این شاعرای ایرانی دستمریزاد گفت.
بابک چندم در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:
@ مائده،
در اینجا طپانچه = سیلی
مرجع -> فرهنگ معین
گویان در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت:
باید تنگ چوگان باشه احتمالا
در چند مایلی کازرون
Mazdak در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
رقیب در آنزمان برابر نگهبان بوده و توانگران و بزرگان، پسران خردسال و زیبای خود را بهمراه نگهبانان نگه می داشته اند.
خاتم لعل = لبان بسته ی معشوق
اشاره ای به انگشتر افسانه ای شـْـلوموه ( سلیمان بن داوود ، مـَـلـِک اسرائیل ) دارد.
سیروس در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی فقر » حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند:
عطار عزیر در این شعر زیبا به این مفهوم اشاره می فرماید که آنچه برای درک لازم است و بس "تجربه است" عقل و بینش ظاهری نمی تواند جایگزین تجربه شود؛ همانگونه که طعم سیب را نمی توان برای دیگری شرح داد:
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
و:
آنک شد هم بیخبر هم بیاثر
از میان جمله او دارد خبر
این تجربه را چگونه می تواند به زبان عقل برای دیگران بازگو کند.
مرتضی در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹:
سد منزل اشتباهه فکر کنم باید باشه صد منزل
سهراب فرسیو در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۶:
ضمناً بیت: یکی پیر دهقان آتشپرست
که بر واژ برسم بگیرد بدست
به صورت ثبت شده در لغتنامه مرحوم دهخدا، ذیل "باژ" نیز آمده است:
بیامد یکی مرد مهترپرست
به باغ از پی باژ و برسم به دست
بستن "آتشپرستی" به زرتشتیان بعید است کار فرهیختهای چون فردوسی بوده باشد!
سهراب فرسیو در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۶:
در بیت: یکی پیر دهقان آتشپرست که بر واژ برسم بگیرد بدست (به دست)، واژ نباید بهمعنی "باج" (بهمعنیای که امروزه درک میکنیم) باشد! واژ در گویش کرمانی بهصورت واج بهمعنی صدا و آهنگ است (فرهنگ بهدینان از جمشید سروشیان) و در گویشهای مختلف از جمله کرمانی واژهی "وراج" (verrāj) را داریم بهمعنی کسی که زیاد حرف میزند و "وراجی" بهمعنی پرحرفی. (لغتنامه دهخدا، فرهنگ معین، فرهنگ کرمانی منوچهر ستوده). واژ، واج، تووج (tuvoj بهدینان یزدی) و توواج (tu-vāj بهدینان کرمانی) بهمعنی زمزمه هنگام خواندن اوستاست؛ و چون در بیت فردوسی به بَرسَم اشاره شده که موبدان بهدست میگیرند، بهنظر میرسد باید "واژ" را زمزمهی دعا معنی کرد که دهقانِ برسم بهدست بهزبان میآورده است. بهعلاوه از این بیت برمیآید که گویا در زمان فردوسی کار "موبد" را "دهقان برسم به دست" هم میتوانسته انجام بدهد.
عبدالعزیز میرخزیمه در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:
با سلام و درود فراوان ، در مورد بیت دوم که ضبط صحیح آن به شکل ذیل هست :
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
نکته این بیت اینست که باید دقت شود که "به هم" به معنای "با هم" هست و در ادبیات ما مثال های زیادی میتوان آورد که در آنها "به هم" به معنای "با هم" بکار رفته از جمله در رباعی ذیل از حضرت مولانا :
جان باز که وصل او به دستان ندهند / شیر از قدح شرع به مستان ندهند
آنجا که مجردان به هم می ، نوشند / یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند
پر واضحست که مجردان به هم باده نوشند یعنی مجردان با هم باده می نوشند . لازم به ذکر است یکی از بزرگوارانی که در حاشیهء این غزل مطلب نوشته اند کاربری به نام "ایزدجو" این نکته را مطرح کرده بودند که "به هم" به معنای "با هم" هست ولی بعد ترجیح داده بودند که این مصرع به شکل دیگری بخوانند.
با این حساب حافظ میفرماید که اگر غم لشکر کشی کند و به ما حمله آورد آنگاه حافظ همراه با ساقی با کمک و همدستی یکدیگر حمله می برند و بر لشکر غم می تازند تا نیست و نابودش نمایند بطوریکه دیگری نشانی از غم نماند ، حافظ در مواضع متعدد دیگر هم برای نخوردن غم دنیا خوردن باده را بعنوان چارهء کار تجویز میکند بعنوان مثال :
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است
و یا :
غم دنیای دنی چند خوری ؟ باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
همچنین :
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
بنابراین در بیت مورد نظر این غزل ، حضرت حافظ همان نسخه را دارند تجویز می کنند زیرا ساقی همواره باده دارد و به دلیل باده فروشی ساقی هست که لقب ساقی به او داده شده است ، پس دوباره قرار هست که با باده نوشی غم ژائل شود یا به تعبیر این بیت بنیاد غم برافتد .همینجا داخل پرانتز یادآوری نمایم که ساقی از اسماء و صفات خداوند هم هست در قرآن آمده که پروردگار عالم، بهشتیان را با شرابی پاک نه چون شراب نجس این دنیا ، سقایت میکند ، آیهء شریفه : و سقاهم ربهم شراباً طهوراً. در کلمات حضرت مولانا آمده است :
تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش ، الله اعلم بالصواب
امیرحسین مقدم در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
درمورد حاشیه اول و بیت آخر
دوست گرامی ام ، زمانی که دوبزرگوار مانای شعر و ادب فارسی ، علامه محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی که یادشان تا همیشه زنده باد ، نسخه خود را تصحیح میکردند ، جز چند نسخه دست نویس که تعدادشان به انگشتان دودست نمیرسید ، نسخه دیگری فراچنگشان نبود. اما امروزه تعداد نسخ خطی موجود و معتبر بالای پنجاه نسخه است. یعنی اززمان حیات آن بزرگواران تا امروز دهها نسخه دیگر کشف شده بنابراین روانیست درهمه موارد تنها به ضبط آن دوبزرگوار بسنده کنیم.
ایامتان به کام
سعید s.b.afshar۳۴۶@gmail.com در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:
از آن زمان که ز چنگم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
بنظر من این درست تراست.چون چنگ و رود نام دوساز ایرانی ایست.
واز چنگ رفتن رود ترکیب بسیار زیبایی ایست.
دور باده و دور گردون هم ترکیب معنایی فوق العاده ای درست کرده که انگار دور باده، رنجهای دور گردون را از وجود شاعر می شوید.
پاینده باشید
نیما در ۶ سال قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۹:
با کمی تغییر این شعر در رباعیات سعدی هم هست.
در نهایت شعر چه کسی است؟؟؟؟
محسن در ۶ سال قبل، پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
در نسخه قونیه ، علاالوله ، نیکلیسون هیچکدوم بیت مهم زیر نیست
سر پنهان است اندر زیر و بم
فاش اگر گویم جهان برهم زنم
آنچه نی میگوید اندر این دو باب
گر بگویم من جهان گردد خراب
فقط در نسخه کلاله خاور وجود داره
محسن در ۶ سال قبل، پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
متن اصلی این هست
بشنو از نی چون حکایت میکند
واز جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بَد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظنّ خود شد یار من
از درون من نَجَست اسرار من
سِرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راهِ پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما
های و هوئی در فکنده در سما
لیک داند هر که او را منظر است
کاین دهان این سری هم زآن سَر است
دمدمه این نای از دمهای اوست
های و هوی روح از هیهای اوست
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
گر نبودی ناله نی را ثمر
نی جهانرا پر نکردی از شکر
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش اسیر هوش ماست
باده از ما مست شد نی ما از او
قالب از ما هست شد نی ما از او
بر سماع راست هر تن چیر نیست
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزۀ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر دُرّ نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلـّی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خَرّ موسی صاعقا
ِسّر پنهان است اندر زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
آنچه نی میگوید اندر این دو باب
گر بگویم من جهان گردد خراب
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بینوا شد گر چه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت
چون که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوئیم از گلاب
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مُرده ای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پر وای او
پَر و بال ما کمندِ عشق اوست
مو کشانش میکشد تا کوی دوست
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
نور او در یَمن و یَسر و تحت و فوق
بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود چون بود
آینهات دانی چرا غمّاز نیست
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
آینه کز زنگ آلایش جداست
پر شعاع نور خورشید خداست
رو تو زنگار از رخ او پاک کن
بعد از آن آن نور را ادراک کن
این حقیقت را شنو از گوش دل
تا برون آیی به کلی زآب و گل
فهم اگر دارید جان را ره دهید
بعد از آن از شوق پا در ره نهید
محسن در ۶ سال قبل، پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
مولانا مثنوی رو این طوری معرفی میکنه : اصول اصول اصول دین .
این نکته کلیدی رو بزارین وسط و باهاش تمام ابهامات رو جواب بگیرین.
در قرآن خدا میگه ذلک الکتاب لا ریب فی هدن للمتقین
در مثنوی معنوی میگه سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگوییم ...
چقدر ساده و راحت مولانا خیلی خوشگل میاد میگه اگه آن کتاب برا متقین اومده و بدرد دیگران نمیخوره اینجا هم تا سینه شرحه شرحه از فراق نداشتی استفاده نمیتونی ببری
در قرآن خدا میاد نشانه های متقین رو میگه اول باید به غیب ایمان داشته باشن بعد نماز بعد ... اینجا هم مولانا نشانهای درد فراق رو میگه
بشنو از نی چون حکایت میکند رو من ترجیح میدم بر بشنو این نی
با ذلک بیشتر جور در میاد تا هذه ای
a.p در ۶ سال قبل، پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ امیر معزی » مسمط:
وزن شعر مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن است
دکتر صحافیان در ۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱: