گنجور

حاشیه‌ها

رضام قوامیان در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹:

کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه
ولیک از های های او در عالم در امانستی
در بیت ششم دو عالم در امانستی

محمدعلی طهماسب زاده در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹:

فرضیه یی وجود دارد بر این مبنی که شمسی که در سال 642 قمری بر مولانا رومی وارد میشود همان سلطان جلال الدین خوارزمشاه است.
سلطان جلال الدین خوارزمشاه را سرخ روی ترک چهره ی پارسی دان توصیف کرده اند.
به یقین مولانا جلال الدین رومی از حقیقت شمس که وی همان سلطان جلال الدین خوارزمشاه است مطلع بوده و در این شعر به زیبایی و راز آلودی خبر از دیدار خود در یغما با وی و توصیف لباس تازه سلطان خوارزمشاه در قامت یک عرب اشاراتی دارد.

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

واز طرفی بااستقلال ابیات انقلابی را در این عرصه بوجود اورده که شعر ایشان ممتاز نموده است

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

در جواب اندوست سخن شناس باید کفت یکی از وجوه افتراق خواجه نسبت به دیگر شاعرا به ویژه نسبت به سعدی ومولانااین است ک شیخ اجل در عاشقانه سرودن و مولانار عارفانه سرودن یکه تاز میدان بودندبنابراین حافظ اگر میخواست عاشقانه بسراید یا عارفانه یک سعدی کم رنگ یا یک مولوی کم رنگ بود که هرگز نمیتوانست بدین اشتهار دست یازد لذا این رند عالمسوز با زیرکی این دو را باهم امیخته و از طرفی با است

a.p در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۷ - در صفت داغگاه امیر ابو المظفر فخر الدوله احمدبن محمد والی چغانیان:

در بیت آغازین پرند پارچه ای بوده از ابریشم و تک رنگ بوده و پرنیان نیز پارچه ای ابریشمین ولی رنگ رنگ بوده

قادر نسودی از تبریز در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » آغیز یِئمیشی:

اصل شعر این جوری هست :
بیر گون آغیز قالی بوش ؛ بیر گون دُولی داد اولی
گون وارکی هئچ زاد اولماز , گون وارکی هر زاد اولی

بختین دورا باخارسان یادلار قوهوم قارداشدی
آمما بختین یاتاندا قوهوم قارداش یاد اولی

چالیش آدین گلنده رحمت اوخونسون سنه
دونیادا سندن قالان آخیردا بیر آد اولی

گُوردون ایشین اَگیلدی دورما ،اَکیل،گؤزدَن ایت
دوستون گؤره ر داریخار دوشمن گؤره ر شاد اولی

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

-..-..-
و این بَر اوست؛
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندرخَمِ جانان
(کوته) نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
"حافظ"
درین آگهی که داستانِ قصّه‌ی او به دِراز و کوتهی غمین و شاد و آبدار‌ می‌شود و نامِ زُلفِ یار نیز در قصّه‌ تا بَرِ ما به پیچ و تاب آمده است پس، این دو بالا را از نَظّاره‌ی خاطِر و شِکارِ او بینیم.
.
.
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندَر خَمِ جانان
{کو(ته)} نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
______
.
در گُذشت‌ و گُذشته‌ای از کوچه‌ی معشوقه‌ی او به ترس و لرز و در حیا و شرم بدین دو مصرع‌ِ عزیز و شریف‌اش نَظَری به‌تر ازین بیفگنیم و در شاهکارش سر و گَشتی بزنیم.
یکبار اینگونه خوانده می‌شود که داستانِ این قِصّه که بَر بُلندی‌ست را نمی‌توان در خُلاصه و به کوتهی گفت و در شرحِ یاد آورد و در‌ واخوانِ دِگر؛ آن که وان داستان زده وین را همچون قصّه‌ی مویِ تو در پیچِ آب و تاب و بَر بُلندی، تا بپایِ نازنینِ تو نهاده است و شَرحِ آن در کو و گو به کوتهی نَتوان گُفت و شِنُفت و حال نوبتِ آن پیچ‌اش و افسونِ قَلمِ سَحّارَش است که پسِِ شَرحِ شِکَنِ زُلف خَم اَندَر خَم جانان نهاده است؛
کو...... تهِ این قِصّه، که فی الواقع او در درازی و بُلندی رفته است.
.
.
شاید غزال نیز در خَلوتِ پنهانیّ خود نَظّاره‌ای و روزنی به چَشمِ شِکارِ تو دارد.
.
.
[(ای) نسیمِ سَحَری بَندِگیِ مَن بِرَسان]
.
.
(ای) نَسیمِ سَحَری یاد دَهَش عهدِ قدیم
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

-..-..-
و این بَر اوست؛
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندرخَمِ جانان
(کوته) نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
"حافظ"
درین آگهی که داستانِ قصّه‌ی او به دِراز و کوتهی غمین و شاد و آبدار‌ می‌شود و نامِ زُلفِ یار نیز در قصّه‌ تا بَرِ ما به پیچ و تاب آمده است پس، این دو بالا را از نَظّاره‌ی خاطِر و شِکارِ او بینیم.
.
.
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندَر خَمِ جانان
{کو(ته)} نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
______
.
در گُذشت‌ و گُذشته‌ای از کوچه‌ی معشوقه‌ی او به ترس و لرز و در حیا و شرم بدین دو مصرع‌ِ عزیز و شریف‌اش نَظَری به‌تر ازین بیفگنیم و در شاهکارش سر و گَشتی بزنیم.
یکبار اینگونه خوانده می‌شود که داستانِ این قِصّه که بَر بُلندی‌ست را نمی‌توان در خُلاصه و به کوتهی گفت و در شرحِ یاد آورد و در‌ واخوانِ دِگر؛ آن که وان داستان زده وین را همچون قصّه‌ی مویِ تو در پیچِ آب و تاب و بَر بُلندی، تا بپایِ نازنینِ تو نهاده است و شَرحِ آن در کو و گو به کوتهی نَتوان گُفت و شِنُفت و حال نوبتِ آن پیچ‌اش و افسونِ قَلمِ سَحّارَش است که پسِِ شَرحِ شِکَنِ زُلف خَم اَندَر خَم جانان نهاده است؛
کو...... تهِ این قِصّه، که فی الواقع او در درازی و بُلندی رفته است.
.
.
شاید غزال نیز در خَلوتِ پنهانیّ خود نَظّاره‌ای و روزنی به چَشمِ شِکارِ تو دارد.
.
.
[(ای) نسیمِ سَحَری بَندِگیِ مَن بِرَسان]
.
.
(ای) نَسیمِ سَحَری یاد دَهَش عهدِ قدیم
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

-..-
یکی نامه بود از گَه باستان
فراوان بدو اَندرون داستان
"فردوسی"
یکی از جِلوه‌هایِ زمان یاد بَری‌ست، فرضِ کارد بِگُذاریم که به کَس بَد‌ مَکُناد خوب‌َش بِماند، پسِ زَنگارِ زمان بیشی ز دَمِ یادَش را ز دَست در جاده‌ی حواس می‌نَهد و اَندَکی بَر لبه‌‌ی باقی‌ مانده‌اش می‌ماند و بَس.
_
.
گیلک‌ِ خُلاصه‌‌گو وین وَراُفتاده‌ را ز خاطرِ شُما به عمدا [جاخْطَر] در گفت و جانِ خود نِهان داشته است، باری وین ز خاطر جَهیدن و یاد رفتنِ درآن جاده‌ی‌ پُر خَم و چَم و افُسون تا به اکنون در خاطر و روان ما مانده است.
و الباقیِّ ماجرا،
_
.
از aZ( حرف اضافه)، ز z- zi . گیلکی ju koe ((از کُجا))؛ پارسی‌ باستان haca؛ اوستایی haca؛ پهلوی aj؛ هندی باستان saca؛ کردیz ،ze ،az؛ پشتو-j؛ بلوچیas، ac؛ وخی و سرلیکی- z و مانندِ آن
.
.
(ز) یاقوتِ سُرخ‌َست چَرخِ کَبود
نه (از) آب و باد و نه (از) گَرد و دود"
_
.
ایدون که داستانِ ما در تَری و بَری و لَپزِ دری‌ست.
_
.
او دُچارِ حروف و لُغات بود یا لُغات و حروف دُچارِ وی چه توفیر و تفاوت دارد او به غزالِ وادپایِ زبان در غزلِ باده پیمایِ خود بر پَر و بالِ زمان گشته‌ست وَز آن رو این همه یادگار برایِ ما بَر زمین و زمان به نِهان مانده‌ست و یادی نیز هم.
آری درین غزل؛
[روزِ هِجران و شبِ فُرقتِ یار آخِر شُد]
بهانه یک رویدادِ تاریخی و پُشتیّ و یاوریِّ دَمِ حافظ درآن نَبرد بود امّا در آن غزل جایِ پایِ آن غزال اَندر دام و نظّاره‌ی شِکارِ ما اُفتان اُفتان اُفتادَست.( در اَندری به چشمِ یوزی بِشوید) تا همه نظّاره‌‌ی شِکار دَر یابید چون هر ماه‌رُخِ یابیدنی که یارایِ پِنهان و نِهانِ در خلوتَ‌ش نیست.
سُخن این‌است که ما بی‌تو نَخواهیم حیات
بِشنو ای پِیک، خبر گیر و سُخن بازرسان
"حافظ"
__
.
گیلکی[وال-نَم]، [والان-آویزان].
.
.
دِرازیِ قصّه‌اش تا بِپا ببین
_
.
آن همه ناز و تَنَعُّم که خَزان می‌فَرمود
عاقِبَت دَر قَدَمِ بادِ بَهار آخِر شُد
"حافظ"
پَسِ پایِ پاییز را در پیوندِ خامه و قلم کردن و شبِ یلدا در کار و بار کَشیدن پایِ لُغتِ [ گُذشت و اختر و ستاره‌ی شید و فالِ درآن شبِ تار به بارِ یادگار می‌نَهد و می‌گُذرد.
.
[(زَدم )این (فال) و (گُذَشت اَختر) و کار آخِر شُد].
.
تا جاخْطَر مان نرفته بگویمت که در گیلکی چیزی که از تَر و تازگی اُفتاده باشد [واگَزاسته یا دَگزاسته] و به قولِ عیالِ ما( وال) باشد که در (وَاَشته و یا وَلَانشته)( گُذاشته یا نَگذاشته) به یادگار مانده‌ست و [بیشتن] نُمودِ دیگَرَش است، آن بیشتن در رقص و لپزِ گیلکی ( ویشتَن یا وَشتَن) یا واز و وَلَنگ و یا جیلیز و ویلیز‌ تهرانی‌ست اکنون در یادیّ و ز خاطری در داستانِ شیرین‌ و شانه‌‌ی جاده‌ی خود باشیم.
و پسِ آن نازبادِ فصلِ خزان که در درازدستی‌ای شانه‌ ها بَر بَرگ و مویِ درختان زده است و نَمادَش زردی و زردروییست، آنهم به بَرِ نازِ فراوان و جارُوِ باد، و بیخود نیست زردرویی‌ّ و یادِ خاطِرَش.
.
[آن همه ناز و تَنَعُّم که (خَزان) می‌فَرمود]
.
زمستان و یَلدا و شب‌درازیّ و فال و پریشانیِ حال و جامِ مِی‌زن و کوتهی روز و کُله‌گوشه‌ی گُل و شُکرِ ایزد و داستان‌زن و عاقبتِ پسِ آن دِرازشب و صُبحِ اُمیدی که به اِنتظار مُعتکِف‌نِشَسته و عاقبت‌شو را یکجا نهاده و گُذشته است و آن هم به اُمیدِ بهار و غُنچه و روزِ نُوُ  گو برون( آیِ) نَفَس و دَمِ حافظ‌ جان.
.
[عاقبت دَر {قَ(دَمِ)} بادِ بَهار آخِر شُد]
.
و اکنون داوِ آن است که یار در پریشان مُوی خورشیدِ رُخ بَر افگند و سایه بر منِ خراب اندازد و کارِ شبِ تار را بپازی و رَقص آرد و سایه‌اش تا بَرِ ما باشد، و ساقی را گو شب به کوتهی آرد با آن [ قَدَحَتِ] درخشانش.
.
[یک جامِ دِگَر بِگیر و مَن نَتوانَم]
.
.
[مَستم کُن آن چِنان که نَدانَم ز بیخودی
در عرصه‌ی خیال که آمد کُدام رَفت]
.
و شاید او در عرصه‌ی عُمرِ خود روانی و ماناییِ پاره‌ای از دفترِ غزلِ خود را در دلِ سینه و زبانِ مردم بَر شبِ یلدا شان به فال دَرک کرده باشد که می‌گوید.
.
.
[دَر شُمار ار چه نَیاورد کَسی حافظ را
شُکر کان مِحنَت بی‌حدّ و شُمار آخِر شد]
بِماند آن داستانِ تاریخی‌اش.
.
.
اول ز تَحت و فوقِ وجودم خبر نبود
در مَکتبِ تو چنین نُکته‌دان شُدم
.
.
باری، او چون هر وزنی درین جهان، بَر فضا و زمان خَم دارد و بَر نیز هم.
و داستانِ ما در کوتَهی و مُختصر گویی دِراز گشت.
.
(ز) چَشمِ من بِپُرس اوضاعِ گَردون
که شب (تا) روز اَختر می‌شُمارَم"
.
درازیّ شب از مُژگانِ من پُرس
که یک دَم خواب در چَشمَم نَگشته است
"سعدی"

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:

-..-..-
دِل چو (پَرگار) به هر سو دَوَرانی می‌کرد
وَندر آن دایره(سرگشته‌ی پابرجا) بود
"حافظ"
.
.
[حروفِ آبستنیّ و زبانِ دوشیزه‌ شوی را]
.
.
____
.
اگر از چَرخِ فَلَک به آنی بِگذریم و در چرخِ آسمان باشیم اَفسونِ سِحْرِ لُغاتِ او به عیان در نَظَر شود، حال به رَقص‌ و پابازی درین دو مُصرع‌ِ بُلندَش چرخی بزنیم.
.
.
گَر مُساعد شَوَدَم دایره‌ی چَرخِ کَبود
هم بِدَست آوَرَمَش باز به پَرگارِ دِگر
.
.
در لُغتِ مُساعد یک دست دَست و یک دانه ساعد است و به گَردِشِ چوگانیّ آن خِنگِ کَبود پرنده‌ی بازی که به چَرَخ در چَرخ شُدَست، اکنون داوِ نَظَر‌بازیّ و شِکار و چرخی‌َّست، پرنده‌ی باز را در سو و جَهتِ شِکار ساعدنشین‌ می‌کردند و پاداشش به رویِ مِنَّت و چَشم، بِماند آسمانِ بُلند و چرخِ باز، حال وین پَرگارِ بی دست و بالِ دایره‌زن که اسیرِ دایره گشت و نَظَر می‌کُند بُلند.
.
.
و در چَرخشِ دَست و قضایی نامِ دِگر پَرگار را به حیله و مَکر به بازار بُرده‌اند و باز به چرخ.
.
.
شَه(بازِ) (دَستِ پادِشَهَم) این چه حالَت است/ کَز یاد بُرده‌اَند هوایِ نَشیمَنَم"
[فراز و فرود در حرفِ شین و میم در لُغتِ پادِشَهَم بدستِ شَهبازَش]
.
.
دَر اِنتِظارِ خَدَنگَش همی پَرَد دِلِ صید/ خیالِ آنکه به رَسمِ شِکار باز آید
[در سِحْرِ بازِ او، به هر اَندریّ و خَدَنگ پرده‌‌ی چَشم، بسته و فرو می‌اُفتد، جز به اختیار و شِکارِ باز]
.
.
(ساعد) آن بِه که بِپوشی تو چو از بَهرِ نِگار/ دَست دَر خونِ دِلِ پُرهُنران می‌داری"
[که پیشِ دَست و بازویَت بِمیرَم]
.
.
ز نَقشبَندِ قَضا هَست اُمیدِ آن (حافظ)
که هَمچو سَرو به دَستم نِگار باز آید"
[و درین آخِر‌نَقش که حافظ‌جان به اُمیدِ نِشَستَن‌گَهی بَرِ آن دستِ بازو و ساعدِ سروِ بُلند، شاخه می‌جُنباند]
و دیده‌بانی نیز هم.
و باز؛
که پیشِ چَشمِ بیمارَت بِمیرَم
"حافظ"
____
.
گَر مُساعد شَوَدَم دایره‌ی چَرخِ کَبود
هم بِدَست آوَرَمَش باز به پَرگارِ دِگر
"حافظ"
.
ایدون که پیِ داستانِ ما خود را خوش و تَر است.
.
___
.
او به خیالِ ساعدی در مُساعدیّ و دَمی به جان کوشان‌ است و بَختِ بازِ نَظَر را در پَرّانی ز دایره‌ی چَرخِ آسمان تا بَرِ چشمانِ ما به پَرگارِ ریسمان کشیده است و اکنون در پنچه‌ی آن تیزچَنگ، دایره، گیر اُفتادست، آری دست‌افزار پَرگار به پا شُده‌ست و عزمِ سرگردانی دارد و حافظِ ما راهش می‌بُرد و می‌بَرد، باری دست‌اش را خوانده و دایره را به خرقِ عادتی باز می‌گُذارد و می‌گُذرد، شاید ز دست بازیّ وان پرگار می‌گوید که به عشوه‌ای بَرِ او
فرموده؛
.
.
چو نقطه گُفتَمَش اَندر میانِ دایره آی/به خنده گُفت که (حافظ) چه جایِ پرگاری"
.
.
[امان ز دستِ لاکردار و دایره‌ی بازَش]
.
.
(تیزیِ شَمشیر بِنگَر قوّتِ بازو ببین)
.
.
چه کُند کَز (پِیِ دوران) نَرَوَد چون پَرگار
هر که در دایره‌ی گَردشِ ایّام اُفتاد
"حافظ"
او در آخر به پَهلوی و پَهلُوی اندر پهلوانی‌اش ز پیِ دوران می‌رود.
.
.
جامِ حُسنت کژ به واد بَر سرِ باد

برگ بی برگی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
گرامی سروری در باره این بیت پرسش نموده اند که به نظر این بنده کمترین شیراز در اینجا نماد فرم و بغداد نماد زندگی یا فضای بینهایت یکتایی میباشد و همانطور که میدانیم بغداد در دوران شاعران آن زمان شهر علم و ادب و فرهنگ بود با مدارس و کتابخانه های بزرگ و بیشتر بزرگان علوم مختلف در بغداد رشد یافتند و در اینجا شاعر عارف میفرماید از این جهان فرم و ماده و هرچه مربوط به چیزهای این جهان میباشد دلگیر و خسته شده است و زمان آن رسیده که ببینیم برای رسیدن به فضای بینهایت زندگی و جهان معنوی بجز این جهان ماده چه کرده آیم .
موفق و پایدار باشید

امیرحسین در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:

بنده حس میکنم در بیت اول / مصرع دوم :.... خود کنم آزادت یک حرفی همچون ( خود بکنم آزادت ) کم باشه

ایمان در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

با سلام
دوستان این معنی میتونه درست باشه؟
پیاله ای که از پیوستن اجزای سر و دست مردگان به مهر یک انسان خیرخواه ایجاد شده را انسان مست جایز به شکستن نمی داند، بلکه به کینه انسان غیر مست (مخالف مستی) شکسته است

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴:

دربیت گشاد کار مشتاقان در ان ابروی دلبند است جدا از صنایع بی بدیل شعری که حافظ را در سپهر ادبیات شعر سیمرغی بلند اشیانه ساخته که هیچ هماوردی نداشته وهیچ کس برفراز ایشان را یارای طیران نیست ما شاهد واژ ارایی (نغمه حروف) در این بیت هستیم که بسیار گوش نواز وهنرمندانه باتکرار حرف ش این بیت را نیز بر تارک ادبیات همچون نگینی تابناک جاودانه ساخته و همواره مطبوع طبع صاحب نظران کرده است.

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

در این غزل حضرت حافظ دربیت آخر باز نیز ما شاهد بازی رندانه ایشان با کلمات هستیم که با تغییر خوانش میتوان معانی دیگری از ان مستفاد گردد که هر شخصی باهر مشرب فکری میتواند با ایشان مربوط گشته واز ان مراد دل جسته و اصولا این ویژگی منشور گونه اشعار حافظهر کسی را از ظن خویش با ایشان انباز میکند در این بیت اگر پس از فریادشمااندکی درنگ ومکث نمایید بیت تحول معنی داده ومفهوم ان منقلب میگردد و مراد خواجه بدین گونه میگردد که این عشقیت که همواره ناجی وگره گشاست حتی اکر شما چهارده روایت قرا سبعه را نیز از بربخوانید بازهم این عشق است که تععین کننده است در اخر این چهاره روایت اشاره به همان قرا سبعه دارد که هر کدام با دو قرائت روایت چهارده گانه را رقم زده اند

متعلم در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

با سلام خدمت همه بزرگان و ممنون از توضیحات زیبای شما
یک بزرگی در مقدمه کتابش نوشته بود"هرکس به اندازه درک و فهمش از موضوع آن را تفسیر می کند" یعنی هر کس می تواند از دیدگاه خودش به شعر حضرت لسان الغیب بپردازد.پس مغایرت در تفسیر ها به معنی اشتباه یکی از آنها نیست.
حتی کوروش عزیز که این شعر را به واقعه کربلا و حر تفسیر کرده است.
انا الحسین مصباح الهدا و سفینه النجاه
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟

هوشنگ گودرزی در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

مصرع نخست از بیت اول غلط املایی دارد. لطفا تصحیح فرمایید: وقاس - وقاص

مهدی قناعت پیشه در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:

امروز ترا دسترس فردا نیست
اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع کنی این دم ار دلت شیدا نیست
شیداست دلی که عشق او دنیا نیست

اصغر اعتصام\ور در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
اشاره به قانون بقاء ماده و انرژی دارد. جسم ماده و روح انرژی است. رهایی از ماده (جسم) باعث آزادی روح در کائنات می شود.

اصغر اعتصام\ور در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

آفرینش دوم و تلاش برای رهایی هرمزدبغ
انسان دور افتاده از سرزمین نور همیشه در غصه و مویهٔ جهان نورانی و زادگاه و خاستگاه اصلی خویش است که درد هجران داشته و همیشه را در آرزوی وصال می‌گذراند.
بر گرفته از آئین مانوی

۱
۲۳۴۶
۲۳۴۷
۲۳۴۸
۲۳۴۹
۲۳۵۰
۵۵۳۰