گنجور

 
پروین اعتصامی

بلبلی از جلوهٔ گل بی‌قرار

گشت طربناک به فصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

رقص‌کنان بال و پری برفشاند

بی‌خود از این سوی بدان سو پرید

تا که به شاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

مورچه‌ای دید به پای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

با همه خُردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون

رایت سعی‌اش نشود واژگون

قصه نرانَد ز بتان چمن

پا ننهد جز به ره خویشتن

مرغک دلداده به عُجْب و غرور

کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده‌کنان گفت که ای بی‌خبر

مور ندیدم چو تو کوته‌نظر

روز نشاط است، گه کار نیست

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروز بین

دولت جان‌پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب

غافلی، ای عاشق بی‌صبر و تاب

نغمهٔ مرغ سحری هفته‌ایست

قهقهٔ کبک دری هفته‌ایست

روز تو یک‌روز به پایان رسد

نوبت سرمای زمستان رسد

همچو من ای دوست، سرائی بساز

جایگه توش و نوائی بساز

بر نشد از روزن کس، دود ما

نیست جز از مایهٔ ما، سود ما

ساخته‌ام بام و در و خانه‌ای

تا نروم بر در بیگانه‌ای

تو به سخن تکیه‌کنی، من بکار

ما هنر اندوخته‌ایم و تو عار

کارگر خاکم و مزدور باد

مزد مرا هر چه فلک داد، داد

لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست

بس هنرم هست، ولی ننگ نیست

کار خود، ای دوست نکو می‌کنم

پارگی وقت رُفو می‌کنم

شبچره داریم شب و روز چاشت

روزی ما کرد سپهر آنچه داشت

سر ننهادیم به بالین کس

بالش ما همت ما بود و بس

رنجه کن امروز چو ما پای خویش

گِرد کن آذوقهٔ فردای خویش

خیز و بیندای به گِل، بام را

بنگر از آغاز، سرانجام را

لانه دل‌افروزتر است از چمن

کار، گرانسنگ‌تر است از سخن

گر نروی راست در این راه راست

چرخ بلند از تو کند بازخواست

گر نشوی پخته در این کارها

دهر به دوش تو نهد بارها

گل دو سه روزی‌ست ترا میهمان

می‌بَرَدَش فتنهٔ باد خزان

گفت ز سرما و زمستان مگو

مسئلهٔ توبه به مستان مگو

نو گل ما را ز خزان باک نیست

باد چرا می‌بَرَدَش خاک نیست

ما ز گِل اندود نکردیم بام

دامن گُل بستر ما شد مدام

عاشق دل‌سوخته آگه نشد

آگه ازین فرصت کوته نشد

شب همه شب بر سر آن شاخه خفت

هر سحرش چشمِ بَدَت دور گفت

کاش بدان گونه که امید داشت

باغ و چمن رونق جاوید داشت

چون که مهی چند بدین‌سان گذشت

گشت خریف و گه جولان گذشت

چهرِ چمن زرد شد از تندباد

برگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد

دولت گلزار به یکجا برفت

وان گل صد برگ به یغما برفت

در رخ دلدار جمالی نماند

شام خوشی، روز وصالی نماند

طرح چمن طیب و صفائی نداشت

گلبن پژمرده بهائی نداشت

دزد خزان آمد و کالا ربود

راحت از آن عاشق شیدا ربود

دید که هنگام زمستان شده

موسم هشیاری مستان شده

خرمنش از برق هویٰ سوخته

دانه و آذوقه نیندوخته

اندهش از دیده و دل نور بُرد

دست طلب نزد همان مور بُرد

گفت چنین خانه و مهمان کجا

مور کجا، مرغ سلیمان کجا

گفت یکی روز مرا دیده‌ای

نیک بیندیش کجا دیده‌ای

گفت حدیث تو به گوش آشناست

مُنْعِم دوشینه چرا بی‌نواست

در صف گلشن نه چنان دیدمت

رقص‌کنان، نغمه‌زنان دیدمت

لقمهٔ بی دود و دمی داشتی

صحبت زیبا‌صنمی داشتی

بر لب هر جوی، صلا می‌زدی

طعنه به خاموشی ما می‌زدی

بسترت آن روز گُل‌آمود بود

خاطرت آسوده و خشنود بود

ریخته بال و پر زرین تو

چونی و چونست نگارین تو

گفت نگارین مرا باد برد

میشنوی؟ آن گُل نوزاد مُرد

مرحمتی می‌کن و جایی‌م ده

گرسنه‌ام، برگ و نوایی‌م ده

گفت که در خانه مرا سور نیست

ریزه‌خور مور به جز مور نیست

رو که در خانهٔ خود بسته‌ایم

نیست گه کار، بسی خسته‌ایم

دانه و قوتی که در انبان ماست

توشهٔ سرمای زمستان ماست

رو بنشین تا که بهار آیدت

شاهد دولت بکنار آیدت

چرخ به کار تو قراری دهد

شاخ گلی روید و باری دهد

ما نگرفتیم ز بیگانه وام

پخته ندادیم بسودای خام

مورچه گر وام دهد، خود گداست

چون تو در ایام شتا، ناشتاست

 
 
 
مشکلات اینترنت
بلبل و مور به خوانش طوبی برزگر
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم