نا شناس در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹:
با تشکر از تفسیر زیبای آقای منوچهر تقوی بیات.
علی رضا نقش در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:
خیک دل ما مشک تن ما
خوش نازکنان بر پشت سقا
خیک دل ما که از مشک تن ما پرشده است ناز کنان بر پشت سقا است
از چشمه جان پر کرد شکم
کای تشنه بیا ای تشنه بیا
ای تشنه بیا ای تشنه بیا شکم را از چشمه جان سیراب کن
سقا پنهان وان مشک عیان
لیکن نبود از مشک جدا
سقا پنهان است وان مشک عیان و آشکار است لیکن سقا از مشک جدا نیست
گر رقص کند آن شیر علم
رقصش نبود جز رقص هوا
اگر آن شیر علم رقص کند رقصش جز رقص از حرکت هوا ناشی نشده است
دورم ز نظر فعلم بنگر
تا بوی بود بر عود گوا
جانم از نظر دور است پس عمل مرا بنگرید البته بوی عود بر عود گواه است
از بوی تو جان قانع نشود
ای چشمه جان ای چشم رضا
ای چشمه جان ای چشم رضااز بوی تو جانم ارضا نمی شود
----------------------------------------------------------------------------------------------
خیک و سَقّا
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
نقشی از آورنده خیک به دربار شاهنشاه ایران. از نقشهای تخت جمشید.
خیک یا مَشک ظرف چرمینی از پوست گوسفند و بز و گوساله است که برای حمل و نگهداری آب، دوغ، روغن و غیره در بین ایلات و عشایر از آن استفاده میشود. پوست گوسفند که درست و بدون شکافتن از وسط کنده باشند و در آن ماست و دوغ و آب و جز آن بریزند را خیک یا خیگ میگویند. اگر پشم روی این پوست نیز کنده و دباغی شده باشد به آن مَشک گفته میشود.
استفاده از خیک و مشک آب بیشتر در مناطق خشک و گرمسیر سودمند است و با باد کردن آن از آن برای گذر از آب هم استفاده میشود. پیشینه کاربرد خیک در میان کوچگردان احتمالاً به پنج هزار سال پیش میرسد. تصاویری از نقشبرجستههای آشور باستان مربوط به 3000 سال پیش بهجا مانده که استفاده از خیک برای شناور ماندن بر روی آب را نشان میدهد.
کسانی که مشک آب را در جمع و برای رساندن آب به تشنگان حمل میکنند آبرسان یا سَقّا نامیده میشوند. از زمان ساخت قمقمه کاربرد خیک و مشک آب بسیار کمتر شدهاست.
در اسپانیا و دیگر نقاط نوعی از مشک را برای حمل شراب استفاده میکنند که مشک شراب نام دارد. نوعی از خیک برای ساخت یک آلت موسیقی به نام نیانبان کاربرد دارد.
در فارسی به طور عامیانه اصطلاحاً نوعی از چاقی را با خیک مقایسه میکنند و به چنین فردی «خیکی» میگویند که لفظی تحقیرآمیز است. از مراکز تولید مشک زرقان در فارس است.
----------------------------------------------------------------------------------------------
خیک
لغتنامه دهخدا
خیک . (اِ) آوند چرمین که در آن آب حمل می کنند. مشک . (ناظم الاطباء). مشکی که در آن شراب و شیره و روغن کنند. (آنندراج ). خی . نِحی . قِربَة. زق . سقاء. عَجوز. (یادداشت مؤلف ). فرق خیک و مشک آنست که پشم خیک برجاست و از آن مشک سترده است : پس بفرمود تا از بهر ایشان طعام ساختند بره بریان کردند و خیکی می بیاوردند و آنروز طعام و شراب داد
مشک
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
مُشک ماده خوشبویی است که معمولاً از نافه جنس نر آهوی ختن گرفته میشود. کیسه ای در زیر شکم این آهو وجود دارد که در آن ماده ای لزج و شکلاتی رنگ وجود دارد که در فصل بهار آهو آن را در اثر خارش به سنگ میکشد.[1]
این ماده سپس خشک میشود و در اثر تماس میافتد. بهترین نوع مُشک از آهوان چینی یا تبتی است. با این حال این مشک در نپال و روسیه هم تهیه میشود.
گفته میشود برای گرفتن مشک از نافه آهو، این حیوان را میکشند. به همین دلیل امروزه از مشک شیمیایی در عطر استفاده میشود.
شاعران پارسیزبان از مشک در اشعارشان بسیار استفاده کردهاند.[2]
در این مورد میتوان با تحقیق علمی به این نکته دست یافت که نافه در اصل دو غدهٔ بزرگ در دو طرف نشیمنگاه آهوی ختن میباشد که برای جذب ماده نشیمنگاه را بر تنهٔ درخت و امثال آن میمالد و با تصاعد بوی مشک در واقع به جذب نوع ماده میپردازد و مطلب مربوط به ناف آهو نادرست است. در ضمن از نظر شکل و قیافه کاملا با نوع آهوانی که معروف است تفاوت دارد.[نیازمند منبع]
این ماده خوشبو است.
نازکنان
مترادف نازکنان: عشوه کنان، غمزه کنان، کرشمه کنان
نازکنان /nāzkonān/
فرهنگ فارسی عمید
(قید) در حال ناز کردن و عشوهگری.
عیان
لغتنامه دهخدا
عیان . (ع اِ) یقین در دیدار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء): لقیه عیاناً، رآه عیاناً؛ ملاقات کرد او را به چشم و در دیدن وی شک نکرد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || یقین و یقین در دیدار و مشاهده و ظاهر و آشکار و دیدار به چشم . (ناظم الاطباء). ظاهر و آشکاره . (آنندراج ). معلوم . هویدا. روشن . واضح . مبین
شیر علم
ما همه شیران ولی شیر علم/حمله مان از باد باشد دم به دم/حمله مان پیدا و ناپیداست باد/جان ندارد آن که ناپیداست باد. -شیر علم تو هستی و مولانا در وصف تو شعر سروده. -جسارتا ترکیب شیر علم معنی دیگری هم داره و علم در این بیت به معنای پرچمی است که از خودش اختیاری نداره و باد اونو تکان می ده.
سپهر در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:
با سلام خدمت بانو somaye
مطلب موجود در دوبیت کذا که به گوش حضرتعالی ناآشنا آمده یک اختیار شاعری پر کاربرد هست که بر طبق آن یک هجای بلند جایگزین دو هجای کوتاه میشود و در اینجا مفاعلن فعلاتن بر اثر همین اختیار به مفاعلن مفعولن مبدل شده است.
چند مثال از این اختیار شاعری:
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن که گاه تبدیل به مفعولن فاعلن میشود
گویی بط سفید جامه به صابون زده ست
کبک دری ساق پا در قدح خون زده ست
بر گلتر عندلیب گنج فریدون زدهست
لشکر چین در بهار بر که و هامون زدهست
لاله سوی جویبار لشکر بیرون زدهست
خیمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشین… (منوچهری)
یا
مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فَعل (فعول) که تبدیل به مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلن فاع در مصراع نخست شده است.
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش (عمر خیام نیشابوری)
امیدوارم پاسخ خود را گرفته باشید.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
محمد عسگری - وفا - در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲:
با عرض سلام به پیشگاه ادیبان و ادب دوستان صاحب قلم و ضمن ادای احترام به پیشگاه همه آن گرامیان، به نظر ذوقی این بنده دلبسته به این گنجینه بی بدیل و البته شرمسار از بهره علمی و تخصصی، پاسخ پاره ای از نظرات مرقوم، در غزل جناب حافظ موجود است:
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست
سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست
اگر به خطا گفتیم، شما ببخشائید.
درود بر همه سمن بویان عالم
ریحانه در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۴:
میشه معنی کنیود
*دو ابرو بسان کمان طراز
برو توز پوشیده ازمشک ناز
*ز سیمین برش رسته دو ناروان
*ز سر تا به پایش به کردار عاج
رامین کبیری در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
ضمنا نقلی که آقای مسعود از استاد نوای اصفهانی کردن: "زملازمان به سلطان که رساند این دعارا" مشکل منو حل میکنه که سالها درگیر اینم که چرا خواجه به ملازمان سلطان پیام میده که شکر پادشاهی به جای بیارن؟!
ولی مشکلی نیست اگه خواجه خودش رو از ملازمان بدونه و به شاه پیام بده چون واقعا از ملازمان شاه شجاع بوده بخصوص
خیلی عقلانی ست که این مصرع رو اینگونه بپذیریم حتی اگه استاد نوای اصفهانی بدون منبع گفته باشن و پیشنهاد و حدس خودش بوده باشه چنین نگاشتی یا نقلی
رامین کبیری در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
درود
بنظر حقیر مصرع : "دل و جان فدای رویت بنما عذار مارا" جعلی است چون هم بسامد واژه "عذار" که پیشتر در یکی از سطور آمده با اینکه اونجا نقش قافیه رو نداشته اما باز هم دلنشین نیست و ضمنا لفظ و معنای وزینی نداره این مصرع برای حافظ قوی کلام.
برای من که دستی در سرایش دارم و از اول هم با نسخ قابل اطمینانی از خواجه مانوس بودم اینگونه در خاطرم هست که:
"چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی؟!
رخ همچو ماه تابان ، قد سرو دلربا را"
ضمنا دو عبادت دنباله هم اند . میفرماید چرا به عاشقان نمودی رخ . . .
ا
سیاوش در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶:
بیت یکی مانده به آخر:
تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا
فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه
که در نسخهای دیگر آمده: و ان العقل عکازه
یعنی:بیایید ای دوستان ما به سوی بالاترین جایگاه که همانا جسم انسان مانند نابیناست و درک/خرد عصای کور
علیرضا در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
با سلام بنده تحقیقی کوتاه انجام دادم و حاصل این بود که در بیت هشتم کلمه ی دامن درست به کار رفته است چون هم در تصحیح دکتر غنی و علامه قزوینی و هم در تصحیح خلخالی کلمه ی دامن به کار رفته بود و صرف اینکه کلمه ی ساعد باعث زیبا تر شدن این بیت میشود نمیتوان از اصل آن چشم پوشی کرد
sahra در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱:
مصرع اول (سر می کشم ز پیشت)
حسین در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی:
در مصراع دوم بیت (گاو گردون هرگز اندر خرمن عمرت مباد
تا مه کشتزار آسمان را هست داس)
واژه «نو» بعد از «مه» افتاده است.
صحیح این است:
گاو گردون هرگز اندر خرمن عمرت مباد
تا مه نو کشتزار آسمان را هست داس
.. در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹:
ناشناختهام
آنسان
که هستی و عدم
سرک میکشند مرا
گاه به گاه..
ن.ت
سید حسن اعتمادزاده در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸:
بیت بیستم مصرع اول
مویت همه چون شیر شده ، از بچه طبعی
از نظر وزن و گویش صحیح تر است
Science در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:
در مصرع اول
سر و سامان نگرفتم که گرو بود سرم به نظر صحیح میباشد.
حامد در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:
با سلام به نظر بنده شاه روح انسانی ماست که دیدش رو به حضرت حق است ولی اسیر جسم ما نیز هست هرازگاهی که پی شکار حقیقت می ره اشتباه شکار نفسانی و شکاری از جنس ماده میکنه حال کنیز همان جسم انسانی ماست که احتیاجات زیادی داره و اسیر آرزوهای بلند و بالایی همچون زرگر در سمرقند هستش تا بهش دست نیا به فکر میکنه چی هستش و از فرت حرص به آن بیمار میشه مانند همه ما که چشممون دنبال دنیا هستش حالا تا جسم و نفس ما تا به مرادش نرسه ول کن نیست چون دفعه اول روح ما به اشتباه شکار کرده و بعد خودش رو اسیر جسم کرده و حالا جسم خود اسیر حرص و شهوت دنیا شده پس برای درمان اگر دست به دامان هر کسی شده و درمان نشده پس دست به دامان خدا میشه و نسخه ای که او پیچیده چون و چرا نداره نگوییم طبیب کار بدی کرد مرد زرگر را زهر داد پس اگر خدا نسخه پیچیده عمل کن گر چه به ظاهر بد است چه بسا خدا برای تو خوبی می خواهد که در ظاهر تو برای خود بد می دانی آیه قرآن هستش خوب حالا وقتی حال جسم رو به خوبی رفت همان کامیابی حداقلی در دنیاست که خدا هم منع نمی کند حال به فکر آخرت باید از زر و سیم دنیا بگذریم حال در این راه به دستور و اشارت خدا زرگر فنا میشود از کار خدا هیچ نپرسیم که چرا مگر خدا قتل نفس را حرام نمی داند ولی قتل نفس مومن را نه قتل نفس بد کاره عماره را پس ما هم باید هر روز زرگر وجودمان را زهر دهیم ، در قران به قتل نوجوان شر به دست حضرت خضر اشاره شده و تعجب حضرت موسی را بر می انگیزد... حال جسم که سالم شد و دق دقه نفس نداشت حال روح می تواند به شکار حقیقت رود ...
برگ بی برگی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹:
کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی
کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی
بنظر میرسد بیشتر انسانهای مدعی خدا جویی و خداشناسی اما تهی از خرد ایزدی مورد نظر مولانا باشد و پرسشی از اینگونه انسانها دارد که اگر به خدا رسیدی نشانه های آن کو و آگر از می معرفت خدا نوشیده ای بازتاب و آثار مستی کجاست؟
زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه
آخر نه خر کوری بر گرد چه میگردی
برخی از ما برای ارضای من ذهنی خود مرتب از این شاخه به شاخه ای میپریم و به هر جا سرک میکشیم . یک روز فلسفه و نیچه و ارسطو میخوانیم و گاهی مولانا و حافظ و گاهی نیز قصد داریم از کار بودا و زرتشت سر در بیاوریم و مولانا میگوید هیچکدام از این سرکشی ها به تو آرام و قرار و آرامش نداد پس برگرد و در راه معرفت وشناخت خود که شناخت خدا نیز میباشد گام بردار و چه جایی بهتر از مکتب مولانا و اینمهه برکاتش .
بی نام در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس:
شرح و تفسیر بیت 1082
آن مگس بر برگ کاه و بول خر / همچو کشتی بان ، همی افراشت سر
آن مگس خردک اندام ، روی برگ کاه و پیشاب خر ، مانند کشتی بانان سر بلند می کرد .
– تمثیل : مگسی سوار بر برگ کاهی است و آن برگ کاه ، روی پیشاب خری روان است . مگس به خیال خود روی دریای پهناوری کشتی می راند . پس به خود می بالد و از سر مستی و بطر چنین می لافد : این منم کشتی بانی که در این دریای بیکران کشتی می رانم .
– مولانا در این تمثیل کوتاه طنز آمیز و در عین حال گزنده و بی پرده ، احوال سرمستان از باده غرور را نقد می کند . آنانی که در عین حقارت و کوته فکری ، خود را بزرگ و دانا می پندارند . انسان گاه بر اثر غلبه اوهام و خود بینی ، خویشتن را بر موج علم و معرفت و اوج قدرت و سلطنت می بیند . این تمثیل ، شمولی همه جانبه دارد . بنابراین هر کس که حد خود نشناسد و پای از گلیم خود فراتر نهد مشمول چنین تمثیلی است . مولانا با این تمثیل هم مدعیان معرفت را نقد کرده و هم حکام و امیران زمان خود را که به محض رسیدن به مسندی از مساند فانی دنیوی غره می شدند و کوس ” انا ربکم الاعلی ” می زدند . ( ماخذ این نمثیل در عیون الاخبار ابن قتیبه ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 273 آمده است ) .
شرح و تفسیر بیت 1083
گفت : من دریا و کشتی خوانده ام / مدتی در فکر آن می مانده ام
آن مگس گفت : من قبلا در باره دریا و کشتی مطالبی خوانده بودم و مدتی را در همین اندیشه سپری می کردم .
شرح و تفسیر بیت 1084
اینک این دریا و این کشتی و من / مرد کشتی بان و اهل رای زن
اکنون بدون شک ، این پیشاب خر همان دریایی است که قبلا در باره آن چیزهایی خوانده بودم و این برگ کاه همان کشتی است و من نیز کشتی بان ماهر و حاذقم .
شرح و تفسیر بیت 1085
بر سر دریا همی راند او عمد / می نمودش آنقدر بیرون ز حد
آن مگس روی دریای خیالی خود (پیشاب خر) ، قایق خیالی (برگ کاه) خود را می راند و این چیزها در نظرش بیش از اندازه بزرگ و مهم جلوه می کرد .
شرح و تفسیر بیت 1086
بود بی حد آن چمین نسبت بدو / آن نظر که بیند آن را راست کو ؟
آن پیشاب (چمین) نسبت بدان مگس ، بی اندازه پهناور می نمود . اما کو آن نظر واقع بینی که پیشاب خر را آن چنان که هست بیند .
شرح و تفسیر بیت 1087
عالمش چندان بود کش بینش است / چشم چندین ، بحر هم چندینش است
جهان مگس به اندازه بینش اوست و در یا نیز در نظر مگس به اندازه بینش اوست . [ معرفت مگس صفتان نیز به اندازه دید تنگ و خرد آنان است ]
شرح و تفسیر بیت 1088
صاحب تاویل باطل ، چون مگس / وهم او بول خر و ، تصویر خس
آن کسی که همه چیز را به صورت یاوه و بی اساس ، تاویل می کند مانند همین مگس است . اوهام او مانند ادرار خر و تصوراتش مانند خس و خاشاک بی مقدار است .
شرح و تفسیر بیت 1089
گر مگس ، تاویل بگذارد به رای / آن مگس را بخت گرداند همای
اگر آن مگس آن تاویلی را که بر پایه رای و نظر سست است رها کند . همان دم ، طالع مبارکش او را به پرنده تیز بالی همچون هما دگر سازد . [ همینطور کسانی که در چنبره اوهام و بینش محدود خود اسیرند از این حصار بدر آیند . روحشان بر ستیغ رفیع حقیقت پر کشد . ]
شرح و تفسیر بیت 1090
آن مگس نبود کش ، این عبرت بود / روح او ، نی در خور صورت بود
هر کس دارای چنین بینش ژرف و والایی شود نباید او را مگس خواند زیرا روح او همردیف عالم صورت و ظاهر نیست بلکه از عالم صورت برتر و بالاتر آمده است .
برگ بی برگی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۴:
ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
مراد از گوشه این جهان ماده و فرم میباشد و مولانای جان میفرمایند انسانی که مست می ایزدی شده است در این جهان خود را از معرض دید و قضاوت سایرین برکنار میدارد و کاری به کار سایرین نداشته سعی نمی کند دیگران را نیز تغییر دهد بلکه کار بر روی خود و مستی خود را از سایرین مخفی میکند .
حافظ میفرماید :
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
و در مصرع دوم ادامه میدهد که خدایا ببین که اینجا من کاذب و من اصلی هر دو به هم درآمیخته یک جان شده است یعنی اینکه من کاذب و ذهنی به لحاظ مستی از می و خرد زندگی خاموش و رام شده است و زین پس روی من اصلی و خدایی تاثیر ندارد .
از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته
دمها زده آهسته زان راز که گفتستی
میفرماید چنین انسانی از جان جسمانی و تعلقات دنیوی رها
شده است .دهان بسته کنایه از خاموش نمودن ذهن میباشد
و دلیل این وارستگی راز خاموشی ذهن است که از حضرت دوست آموخته است .
ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت
دستی صنما دستی میزن که از این دستی
خدایا دست افشانی و شادی کن که تو از جنس شادی هستی
چرا که در این خاموشی ذهن غرق لطف و رحمت تو شدم .
عاشق شده بر پستی ، بر فقر و فرودستی
ای جمله بلندی ها خاک در این پستی
عارف و همچنین خدا عاشق چنین فقر و پستی هستند چرا که این فقر و فرودستی فقر به چیزهای این جهان و عدم دلبستگی
انسان به آنها میباشد که همگی بلندی ها ازجمله ثروت و
جاه و مقام های دنیوی خاک در این فقر و پستی هستند یعنی اینکه بلندی حقیقی همین عدم توجه و هم هویت شدن با چیزهای مادی این جهانی میباشد .
جز خویش نمیدیدی در خویش بپیچیدی
شیخا چه ترنجیدی ، بی خویش شو و رستی
ای انسان که بجز من کاذب و ذهنی خود را نمی بینی و دنباله روی این من ذهنی فقط برای تو درد و رنج به همراه داشته و همواره با درون خود درگیر و در پیچیده هستی و ترنجیده و
عبوس شدی پس خویش کاذب خود ، را رها کن تا از این همه رنج ناراحتی نجات یابی و شادی اصیل زندگی درتو پدید آید .
بربند در خانه منمای به بیگانه
آن چهره که بگشادی ، وان زلف که بربستی
پس آن شادمانی بی سببی که بواسطه رهایی از من کاذب به تو دست داد و این نگاه جدیدت به زندگی و چهره زیبا و تازه خود
را به بیگانگان با عشق نشان نده یعنی که این کار زنده شدن به خدا را مخفیانه انجام ده و به غریبه ها راجع به آن حرفی نزن
اما مولانا تاکید بر مخفی نگاه داشتن این مراحل سلوک دارد چرا
که من های ذهنی پیرامون انسان همواره سعی در منصرف کردن انسانی را دارد که نمی خواهد مقلد و همراه من های ذهنی
دیگران باشد . من ذهنی غالباً عاشق جمع است .
امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی
ما را غلطی دادی ، از خانه برون جستی
مولانا روی به حضرت دوست میگوید آن شیوه و روشی که تا پیش از این بکار می بستی و وجه جمالی و زیبایی های این جهان را به من نمایش میدادی و به محض جلب توجه من به آن زیبایی ها تو از خانه دل من به یکباره بیرون می جستی .
صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی
بز خاستی از دیده ، در دلکده نشستی
سپس چه صورتها و چیزهای آفل و گذار را بر می ربودی تا به ما بیاموزی که آدرس درست را پیدا کنیم به دلیل اینکه ما خدای ذهنی داشتیم و تو در سر (ذهن ) من بودی و نه در قلبم
اما اکنون با لطف تو سعی و تلاش من از چشم ظاهر بین
و ذهنی من بیرون شده و در دل و مرکز من قرار گرفتی .
شد صافی بیدردی عقلی که توش بردی .
شد داروی هر خسته آن را که توش خستی
و اینگونه شد که عقل جزوی من جای خود را به آب زلال زندگی
یا شراب صافی بدون درد داد که زنده کننده جان اصلی انسان است و داروی هر انسان خسته و زخم خورده از من کاذب خود
شد برای آن کسی که تو با لطف خود من کاذب وی را زخم زده
و از میان برداشتی .
ای دل بر آن ماهی زین گفت چه میخواهی
در قعر رو ای ماهی ، گر دشمن این شستی
و حال ای انسان که دلت مسکن و ماوای اوست و نزد آن ماه یا
خدا هستی پس این گفتگو را رها کن و چون ماهی در قعر این
آب زندگانی فرو رو اگر دشمن این من ذهنیت هستی زیرا
که من کاذب متوهم ذهنی فرصت طلب میباشد برای رجوع .
درخانه میمانیم
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰:
یادآور این ابیات از حافظ است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
از بان سوسن آزاده ام آمد به گوش / کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است
تنها در ۶ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵: