گنجور

حاشیه‌ها

آذر ،خانم معلم جغرافیا از اراک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

با درود سپاس . حاشیه ها روشن و شسته رفته نبود .جای فرهاد که در مثنوی حاشیه نویسی می کنه خالیه

احسان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۳ دربارهٔ عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۷ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیر:

معنی بیت اول در گرو معنی کلمه دستان است. با جستجو در فرهنگ لغتها این واژه به معانی مختلفی آمده است که یکی از معانی آن مکر، حیله، تزویر و نوعی جادوگری است که با مراعات نظیر با کلمه ساحران این معنی بهتر فهمیده می شود
بر این اساس معنی بیت البته به برداشت بنده اینچنین است:
از بس که حیله و جادوی تو زیاد است با کشیدن دستت روی زلف معشوق هم باعث ایجاد چین و شکن شده است و تو باعث این شده ای چه اینکه با جادوگران همپیمان شده ای

صالح رئیسی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

بیت ششم این غزل شاهکار حافظ هست که نشان میدهد حافظ از ساختار چشم انسان به خوبی آگاه هست .چشم انسان هفت پرده و سه رطوبت دارد که حافظ با هنرمندی یک رطوبت به نام زجاجیه و یک پرده به نام عنبیه را ذکر کرده است.و شراب قبل از فشردگی در پرده عنبیه و هنگامی که در قدح بلورین هست در پرده زجاجیه قرار دارد.

ایوب در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:

این شعر در مدح حضرت حافظ سروده شده است

علی رضا نقش در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

1
رو ترش کن که همه روترشانند این جا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
ترشرویی کن زیراکه همه ترشرویند و از هدایت تو ناراحت می شوند. کور شو تا از کف هر کور عصا نخوری(خودت را به نفهمی بزن و خود را مانند اطرافیان نادان , به نادانی بزن تا از نادانان آسیب نبینی)
2
لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
تو هم لنگ لنگان راه برو چون که در این کوی همه لنگان هستندقطعه ای از جامه ٔ کهنه یا نو بر پای بپیچان و سر و پا را کج و راست کن.(حقایق به آرامی بگو و یکدفعه آنان را افشا نکن و احتیاط نما)
3
زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی
روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
اگر ماه رویی زعفران به رو یت بمال زیرا هرگاه روی خوبت را بنمایی از پس گردن زخمی خواهی شد.
(مواظب دشمنان ماهرویان و رهبران الهی باش)
4
آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی
ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
ای مولا (غلام و برده)وقتی که می بینی زشت هستی آینه زیربغل بگذار (آینه جانبی بگذار تا عقب و جلویت را ببینی )و گر نه آینه را بدنام می کنی.(ای بنده نادان برای خودت از جلو و عقب آینه ها ی کمکی بگذار تا آینه دلت را بدنام نکنی و از خودت نا امید نگردی)
5
تا که هشیاری و با خویش , مدارا می‌کن
چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
تا زمانی که هشیار و با خویش هستی مدارا کن اما زمانی که سرمست گردیدی هر چه که بادا بادا
بگذار هرچه می خواهد اتفاق بیفتد دیگر نگران نباش (تا زمانی که می خواهی با عقل خودت راه رابیابی احتیاط کن زیرا این راه پراز مغلطه است اما زمانی چشم دلت به حقایق باز شد بسرعت راه را طی کن)
6
ساغری چند بخور از کف ساقی وصال
چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
از کف ساقی وصال (خداوند حکیم و علیم) چند ساغر بنوش (معرفت بیاموز) وچون که به وصال نزدیک شدی (وقتی دریچه های علوم الهی برویت گشوده شود) برجه و در رقص درآ بسوی وصال بسرعت حرکت کن(با سرعت و جدوجهد و عاشقانه به دریافت بیشتر آن علو م حرکت می کنی)
7
گرد آن نقطه چو پرگار همی‌زن چرخی
این چنین چرخ فریضه‌ست چنین دایره را
گرد آن نقطه مرکزی هستی شناسی(توحید )مانند پرگار چرخی بزن ( تلاش کن)زیرا این چنین چرخیدن حول چنین دایره فریضه‌ و واجب است.(شناخت وحدت وجود واجب است)
8
بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد
سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
دوباره بگو آنچه بگفته ای چون که فراموشم شده است. درود خدا بر تو ای ماه و ماه پاره ی ما(زیبا رو ما )
(اشاره روشنایی بخشی رهبران الهی و زیبایی معرفت های الهی است)
9
سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش
سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
درود خدا بر تو باد ای محبوبم که همه ایام با تو بودم خوش بوده است.درود خدا بر تو باد ای نفسی که مردگان را زنده می کنی
10
چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی
هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
چشم بد (کافران و منافقان)دور باد از آن رویی که دل اهل دل را میرباید و هیچ چاره برای عاشق نمی گذارد( و او را واله وشیدا میکند ) . هیچ حول و قوه غیر الهی در او تاثیر ندارد(راهها و براهین عقلی ونقلی باطل و وسوسه ها در او رسوخ نمی کند)
11
ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده‌ایم
ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
ما به گدایی حسن تو از راه دور آمده‌ایم. جود و سخای ماه از این رو است که رویش پرنور است(واجب الوجود بودن ذات الهی علت خلق موجودات و هدایت آنان است و رهبران الهی علمشان بسبب اتصال آنان به نور خداوند است)
12
ماه بشنود دعای من و کف‌ها برداشت
پیش ماه تو و می‌گفت مرا نیز مها
ماه دعای من را شنید و پیش ماه روی تو ,دست به دعا برداشت و می‌گفت مرا همچنین ای ماها شامل آن دعاها کن
13
مه و خورشید و فلک‌ها و معانی و عقول
سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
ماه و خورشید و فلک‌ها و معانی و عقول در نظر ما باشکوه و جلال هستند اما از نظر تو فقیر و گدا هستند

14
غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش
دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا
غیرت تو لب بگزید و به دلم گفت خاموش شو.دل من تن زد و بنشست و لوا و درفش بینداخت.
===================================================
رو ترش کردن . [ ت ُ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ترشرویی کردن . گره بر ابرو افکندن . خود را عبوس نشان دادن . اخم کردن . کراهت نمودن
چونک در اشعار مولانا به معنی چون که استفاده شده و در فرهنگ معاصر مردم ایران به معنی صنایع دستی تعبیر شده است.
کور ساختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) نابینا کردن . کور کردن . از نعمت بینایی محروم کردن : اِغْشاء؛ کور ساختن . تعمیة؛ کور ساختن . (منتهی الارب ). و رجوع به کور کردن شود.
کور شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نابینا شدن . اعمی گشتن . (فرهنگ فارسی معین ). از بینایی محروم شدن . حس بینایی را از دست دادن .
لته . [ ل َت َ / ت ِ / ل َت ْ ت َ / ت ِ ] (اِ) کهنه ۞ . خرقه . پینه . قطعه ای از جامه ٔ کهن یا نو. ژنده . پاره ٔ جامه . (برهان ). فرام . فرامه . رُکو. رکوه . روکا. لجام (در معنی لته ).
قفا
لغت‌نامه دهخدا
قفا. [ ق َ ] (ع اِ) پس گردن . (دهار). پس سر و پس گردن . (منتهی الارب ). مؤخر العنق ، و این مذکر است و گاه مؤنث و گاه به مد آید. ج ِ، اَقْف ، اَقْفیة، اَقفاء، قُفی ّ، قِفی ّ، قَفون . (اقرب الموارد از قاموس ). و در مصباح است که جمع آن بنابر آنکه مذکر باشد اَقفیة و بنابر آنکه مؤنث باشد اَقفاء، مثل ارجاء و گاه بر قُفی ّ جمع بسته شود و اصل آن بر وزن فُلوس است .
مه پاره
لغت‌نامه دهخدا
مه پاره . [ م َه ْ رَ / رِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) ماه پاره . || کنایه از زن زیبا. زیباروی
دریوزه
لغت‌نامه دهخدا
دریوزه . [ دَرْ زَ / زِ ] (اِ) به معنی دریوز است که کدیه و گدائی باشد. (برهان ). آویختن از درها برای سؤال یعنی گدائی ، و دریوز و دریوزه به معنی جستجو کردن از در که عبارت از گدائی است ، و دریوز به معنی گدا نیز آمده چه یوز به معنی جستجو و جوینده هر دو صحیح است ، و درویزه مقلوب دریوزه است . (غیاث ). نان خواستن . (اوبهی ). کدیه و گدائی باشد، و بالفظ کردن و آمدن و فرستادن مستعمل است . (آنندراج ). گدای دریوزه ، روان خواه . (فرهنگ اسدی ). سؤال . درویزه . درویژه . کدیه و گدایی و بینوائی و فقیری و تنگدستی و سؤال و درخواست و ذخیره ٔ مبرات . (ناظم الاطباء). ورجوع به درویزه و درویش شود : تا روزی بهردفع بی نوائی به اسم گدائی مرا بر در زندان آوردند وبرای کدیه و دریوزه برپای کردند.
مولا
لغت‌نامه دهخدا
مولا. [ م َ ] (ع ص ، اِ) مولی . سرور. مخدوم . سرپرست که مورد احترام و ستایش کس یا کسان باشد. (از یادداشت مؤلف ). صاحب و خداوندگار و مالک و خواجه : بیعت کردم به سید خود و مولای خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315).
- مولا شدن ؛ سرور شدن . آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن
توسعاً پدر به مناسبت ولایت و سرپرستی بر فرزندان
غلام و برده . (ناظم الاطباء). بنده و برده . غلام . عبد (از اضداد است ). (از یادداشت مؤلف )
- مولا گشتن ؛ مولا شدن . کهتر و بنده شدن
محتشم
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ شَ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - توانا و بزرگ . 2 - دارای خدم و حشم بسیار، باشکوه و جلال .
لوا
لغت‌نامه دهخدا
لوا. [ ل ِ ] (ع اِ) لِواء. رایت . عَلَم . درفش

Mohammadi در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۶:

ببخشید معنی لاتخدعنی والک چی هستش؟واین مصرع (دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک)چه مفهومی داره؟خیلی ممون میشم اگر جواب بدید

امید در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

بار دیگر غلط کردیم راه
من چون بیمار بودم دهانم تلخ بود و گمان میکردم حلوا تلخ است
ببخشید

مجید آخته در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۷۰ - نامهٔ دهم اندر دعاکردن و دیدار دوست خواستن:

درود بر پاس‌دارندگان گنجینه‌ی ارزشمند و گهربار ادب پارسی!
با سپاس از دارنده‌ی سایت گران‌ارج گنجور و همیاران و گردانندگان پرتلاش آن!
اینک که این سایت، گنجینه و مرجعی برای جستارهای اینترنتی ادب‌دوستان به‌شمار می‌رود، جای آن دارد که این مجموعه‌ی گرانبها با بازبینی و ویرایشی علمی، از کژی‌ها و نوشتار شتاب‌زده و نادرست، پیراسته گردیده، منبع علمی قابل استنادی در گستره‌ی لدب پارسی را برای جویندگان این زر ناب فراهم آورد.
باز هم بیکران سپاس‌ها!

A T در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:


عرض سلام به مخاطبین عزیز.
لطفاً مستحضر باشید که ترجمه‌ی مذکور، هیچ سنخیّتی با شعر استاد سیدمحمدحسین بهجت‌تبریزی (متخلص به شهریار)، ندارد.
و این معادل‌گویی یا ترجمه، بیشتر باعث نارضایتی اهل ادب و هنر می‌باشد که چنین باعث سرافکندگی‌مان گردیده‌ست.
لطفاً استاد شهریار، یا زبان‌ترکی و آذری، و همچنین ادب و هنر خطّه‌ی مربوطه را، با این ترجمه نسنجیده و امتیاز دهی نفرمائید.
ضمن عذرخواهی بدلیل این ترجمه‌ی نابجا، از توجه و عنایت‌تان، سپاسگذارم.
طاهری.
1399/01/13، تبریز.

میثم در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

سلام
با سپاس از آقا رضا به خاطر شرح زیباشون و اقا سهیل قاسمی.

علی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند:

حَدَّثَنَا اَلْحَاکِمُ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَافِظُ جُمْلَةً قَالَ: حَدَّثَنِی عَبْدُ اَلْعَزِیزِ بْنُ نَصْرٍ اَلْأُمَوِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا سُلَیْمَانُ بْنُ أَحْمَدَ اَلْحَصِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عُمَارَةَ اَلْبَغْدَادِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ خَلِیفَةَ أَخُو هَوْذَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی بَکْرٍ اَلْمُلَیْکِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ شِهَابٍ اَلزُّهْرِیُّ عَنْ نَافِعٍ عَنِ اِبْنِ عُمَرَ قَالَ:
قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ : قَالَ لِی جَبْرَئِیلُ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَی - وَلاَیَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی.

نشانی : شواهد التنزیل لقواعد التفضیل , جلد 1 , صفحه 170

امیرحسین رایگان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

بیت دوم مصراع اول: بوسم——-> ببوسم
ممنون

سید احمد مجاب در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

گفتم از خط دار و گیر حسن او آخر (شود)

نجمه برناس در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

بیت آخر شمس و قمر آرایه مراعات نظیر دارد
برقع یعنی روبند، نقاب ، ماه استعاره از معشوق

نجمه برناس در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

بیت دوم: اشاره دارد به اینکه بسیار گریه می کند در واقع خون گریه می کند
بیت سوم : آرایه تضاد در بحر یعنی دریا و بر یعنی خشکی ، خشک و تر تضاد دارد .
بیت چهارم : لعل سنگ قیمتی قرمز رنگ که همیشه لب یار را به آن تشبیه می کنند در اینجا چون مشبه یعنی لب حذف شده است و مشبه به، به تنهایی آمده است میشود استعاره، پس لعل استعاره از لب یار
در بیت های پایانی شاعر می گوید :زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
تیغ استعاره از عشق همانطور که تیغ یا شمشیر زندگی را از انسان می گیرد و می کشد عشق یار هم عاشق را می کشد .

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای
سلسلهٔ زلف با عنایت به مصراع دوم علاوه بر معنیِ زنجیر کنایه از این جهانِ فُرم و صورت است که بسیار دراز و عریض و طویل است و دامی برای انسان، مخاطب خداوند است که با چنین سلسلهٔ زلف زیبا و فریبنده ای به انسان فرصت داده است تا پس از نافرمانی در بهشت و هبوط در این سلسلهٔ زلف بتواند بارِ دیگر با نظر بر این سلسلهٔ زیبا دیوانه و عاشق شود و بار دیگر مورد نوازشِ معشوقِ ازل قرار گرفته و فرصتِ بازگشت به او را داشته باشد، حافظ این فرصت را دوجانبه می داند چرا که این فِراق و جدایی از اساس ذهنی و توهمی بوده و همهٔ هستی یک خرد و هُشیاری بیش نیست.

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای
اما انسان که در سلسلهٔ این جهان در بند و گرفتار شده است سراسر نیاز است و معشوق سراپا ناز، یعنی با اینکه اشتیاق برای پیوستنِ انسان به اصل خود دو جانبه است این انسان است که نیازمند است و می خواهد قائم به او شود، اما خداوند که قائم به ذاتِ خود است بی نیاز از انسان برای چنین بازگشتی ست، پس عادتِ او ناز کردن است و حافظ از معشوقِ الست می خواهد تا با عنایت به اینکه "برخلاف آمدِ عادت موجبِ کامیابی ست" حال که به احوالپرسیِ اربابِ نیاز یعنی انسانِ دیوانه و عاشق آمده است ساعتی و یا لحظه ای این عادتِ ناز کردن را بگرداند،‌ باشد که موجباتِ وصال و کامیابیِ حافظ فراهم گردد.
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای

"بالایِ" یعنی مرتبهٔ متعالیِ معشوقِ الست، به صلح یعنی با رضایتمندی و جنگ یعنی با ستیزه گری و مقاومت، پس حافظ می‌فرماید انسان چه با صلح و رضایتمندی و چه با ستیزه گری که جنگ است، به هر حال بایستی در پیشگاهِ بالا بلندِ معشوقِ ازل نسبت به خویشتنِ توهمی و ذهنیِ خود بمیرد، چرا که بهر حال این معشوق با نازی آمده است که برازندهٔ اوست، چنانچه مولانا نیز فرموده است؛                آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت       

بی دل و بی خودت کنم در دل وجان نشانمت

پس جنگِ مورد نظرِ حافظ نیز چنین است که اگر انسان با میل و رغبت و صلح نسبت به خودِ نفسانی بمیرد که چه بهتر، در غیر اینصورت خداوند با کشیدنِ گوشِ انسان و با اعلانِ جنگ او را بی دل و بی خود می کند، این جنگ می تواند ناکام کردنِ انسان باشد نسبت به هر چیزِ بیرونی و مربوط به سلسلهٔ زلف که این جهانی ست و مادی، تا اینکه سرانجام انسان با تحملِ دردهای ناشی از نامرادی های زندگی بی دل و بی خود شده و بسوی معشوق بازگردد.
آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای
آب همان جریان اصیل زندگی و خرد و هشیاری ایزدی و آتش همان دردها و رنجهای ناشی از تعلق خاطر انسان به چیزهای این جهان میباشند و این دو را طراحی خداوند یا زندگی در نهاد انسان قرار داده و بهم آمیخته است تا هرکه را آب فایق شد به حضور زنده شده و در زمره ره یافتگان باشد و هرکه را آتش و دردها و خودِ دروغین و هم هویت شدگی ها غلبه کند در زمره کسانی که گوش کشان و با جنگ و اوقات تلخی به محضرش ببرند و حقیقتاً که تجمیع این آب و آتش از اعجاز لب لعل اوست.
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای
پس‌ با توجه به ابیاتِ پیشین دریافتیم که بهر حال خداوند یا معشوقِ ازل چه با صلح و چه با جنگ و با غمزه اش( با عنایتِ چشمِ خونریزش) خویشتنِ برآمده از ذهن انسان را که توهم است کشته می خواهد، و حافظ می فرماید اما آفرین بر او که نرم و نازک دل است و از سرِ مهر و مهربانی نسبت به انسان است که اجازه نمی دهد این خودِ کاذب بیش از این در وجودِ انسان تُرک تازی کند، و با همین نرم دلی ست که بهرِ ثواب بر سرِ جنازهٔ این کشته حاضر شده و نمازِ میِّت می خواند تا این کشته باور کند که مرده است و با غفلتِ انسان بار دیگر سودای بازگشت و کنترلِ ابعادِ وجودی او را در سر نپرورد.
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای
زهد و تقوایی که برآمده از ذهن میباشد معیاری برای سنجش و مقایسه با اصلِ انسان نیست، پس حافظ زهد را نیز در زمرهٔ توهماتِ خویشتنِ ذهنیِ انسان قرار داده و می فرماید زاهد گمان مبَرَد که با قرار دادنِ زهدش در دل می تواند از این خون و خونریزی جانِ سالم به در بَرَد، این معشوقی که من می بینم مست است و آشفته از این ریا کاری ها، پس برای به تاراج بردن همه چیزهای این جهانی و از جمله باورهایی که انسان در دل و مرکز خود قرار داده است حتی تا خلوتگه راز و محرابِ راز و نیازِ زاهد آمده است و هیچ چیزی جلودارش نیست.
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای
دگرت یعنی بار دیگر، پس آن معشوق که مستِ بادهٔ الست است و آشفته حال از اینهمه ریا کاریِ انسان، به حافظ رسیده و می فرماید ای حافظ می بینم که بار دیگر خرقه ات شراب آلوده است، مگر تو هم ریاکارانه از مذهبِ این طایفه که خرقهٔ زهد می پوشند اما شراب می نوشند باز آمده ای و در محفل و در زُمره زاهدانِ ریایی هستی؟ و البته که آن معشوق بهتر از هر کسی می داند حافظ که تسلیم است و معشوق را برازندهٔ ناز می داند خرقه اش آلوده است به شرابِ عشق و او از میکدهٔ عاشقی آمده است.

مرتضا در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

هایده این غزل رو فوق العاده خونده که توصیه می کنم حتما دوستان گوش بدهند و لذت ببرند.

بی نشان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

صابر مصبوری در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۶ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم:

برادر مجتبی.........
جواب سوال شما را خود شیخ محمود کمی جلو تر کمی جلو تر در بخش 40 همینجا داده است

بی نشان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۳ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲:

گویند که پیغمبر ما امت و دین را
چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
پیغمبری ای بی‌خردان ملک الهی است
از ملکت قیصر به و از ملکت خاقان

۱
۲۳۰۰
۲۳۰۱
۲۳۰۲
۲۳۰۳
۲۳۰۴
۵۷۲۹