بیا ساقی آن می که رومیوشست
به من ده که طبعم چو زنگی خوَشست
مگر با من این بیمحابا پلنگ
چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ
فریبنده راهی شد این راه دور
که بر چرخ هفتم توان دید نور
درین ره فرشته ز ره میرود
که آید یکی دیو و ده میرود
به معیار این چارسو رهروی
نسنجد دو جو تا ندزدد جوی
قراضه قراضه رباید نخست
ربایند ازو چون که گردد درست
به جو میستاند ز دهقان پیر
به من میفرستند به دیوان میر
ز من رخت این همرهان دور باد
زبانم بر این نکته معذور باد
از این آشنایان بیگانهخوی
دورویی نگر، یکزبانی مجوی
دو سوراخ چون روبهِ حیلهساز
یکی سوی شهوت یکی سوی آز
ولیکن چو کژدم به هنگام هوش
نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش
گزارشگرِ رازهای نهفت
ز تاریخ دهقان چنین باز گفت
که چون شاه چین زین بر ابرَش نهاد
فلک نعل زنگی بر آتش نهاد
سپهر از کمینْ مِهر بیرون جهاند
ستاره ز کفْ مهره بیرون فشاند
جهان از دلیران لشکرشکن
کشیده چو انجم بسی انجمن
از آیینه پیل و زنگ شتر
صدف را شبه رست بر جای دُر
ز پویه که پی بر زمین میفشرد
در اندام گاو استخوان گشت خرد
شه روم رسم کیان تازه کرد
ز نوبت جهان را پرآوازه کرد
بر آراست لشگر به آیین روم
چو آرایش نقش بر مهر موم
ز رومی تنی بود بس مهربان
زبانآوری آگه از هر زبان
دلیر و سخنگوی و دانشپرست
به تیر و به شمشیر گستاخدست
کشیده دَمش طوطیان را به دام
سخنپروری طوطیانوش نام
به شیرین سخنهای مردمفریب
ربوده نیوشندگان را شکیب
ندیم سکندر به بیگاه و گاه
محاسب در احکام خورشید و ماه
سکندر به حکم پیامآوری
بر خویش خواندش به نامآوری
بفرمود تا هیچ نارد درنگ
شتابان شود سوی سالار زنگ
رسانَد بدو بیم شمشیر شاه
مگر بشنود باز گردد ز راه
به زنگی زبان رهنمونی کند
که آهن در آتش زبونی کند
جوانمرد گلچهره چون سرو بن
ز رومی به زنگی رساند این سخن
که دارنده تاج و شمشیر و تخت
روان کرد رایت به نیروی بخت
جواندولت و تیز و گردنکشست
گه خشم سوزنده چون آتشست
چو بر شاخ آهو کشد چرم گور
بدوزد سر مور بر پای مور
چنان به که با او مدارا کنی
بنالی و عذر آشکارا کنی
نباید که آن آتش آید به تاب
که ننشیند آنگه به دریای آب
به مهرش روان باید آراستن
مبارک نشد کین ازو خواستن
جهانش گه صلح و جنگ آزمود
ز جنگش زیان دید و از صلح سود
شه زنگ چون گوش کرد آن سخن
بپیچید بر خود چو مار کهن
دماغش ز گرمی برآمد به جوش
برآورد چون رعد غران خروش
بفرمود تا طوطیانوش را
کشند و برند از تنش هوش را
ربودنْش آن دیوساران ز جای
چو کهبرگ را مهرهٔ کهربای
بریدند در تشت زرّین سرش
به خون غرقه شد نازنین پیکرش
چو پرخون شد آن تشت زرین، چه کرد؟
بخوردش چو آبی و آبی نخورد
کسانی که بودند با او به راه
شدند آب در دیده نزدیک شاه
نمودند کان رومی خوبچهر
چه بد دید از آن زنگیِ سرد مهر
شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ
چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ
به خون ریختن شد دلانگیخته
ز خون چنان بیگنه ریخته
شد از رومیان رنگ یکبارگی
که دیدند از آنگونه خونخوارگی
سیاهان ازان کار، دندان سفید
ز خنده لب رومیان ناامید
شب آن به که پوشیدهدندان بود
که آن لحظه میرد که خندان بود
سکندر به آهستگی یک دو روز
گذشت از سر خشم اندیشهسوز
شباهنگ چون برزد از کوه دود
بر آهنگِ شب مرغ دَستان نمود
برآویخت هندوی چرخ از کمر
به هارونی شب جَرسهای زر
جلاجلزنان گفت هارونشاه
که شه تاجور باد و دشمن تباه
طلایه برون شد به رهداشتن
یتاقی به نوبت نگهداشتن
دگر روز کاورد گردون شتاب
برون زد سر از کنج کوه آفتاب
بغرید کوس از در شهریار
جهان شد ز بانگ جرس بیقرار
تبیرهزن از خارش چرم خام
لبیشه درافکند شب را به کام
در آمد به شورش دَم گاودُم
به خمبک زدن خام رویینه خم
ترازوی پولاد سنجان به میل
ز کفه به کفه همیراند سیل
سنانِ سَرخشت، خفتانشکاف
برون رفت از فُلکهٔ پشت و ناف
ز قاروره و یاسج و بیدبرگ
قواره قواره شده دِرع و ترگ
ز هرینِ حمله ز هرایِ تیغ
شده آب خون در دل تند میغ
چو لشگر به لشگر درآورد روی
مبارز برون آمد از هر دو سوی
بسی یک به دیگر درآویختند
بسی خون به ناوردگه ریختند
سبق برد بر لشگر روم زنگ
چو بر گورِ پی برکشیده پلنگ
خرابی درآورد زنگی به روم
ز هر بوم افغان برآورد بوم
که رومی بترسید از آن پیش خورد
که با طوطیانوش زنگی چه کرد
درافکند خون دلاور به جام
بخورد از سر خامی آن خون خام
چو زنگی نمود آنچنان بازییی
ز رومی نیامد عنانتازییی
بدانست سالار لشگرشناس
که در رومی از زنگی آمد هراس
چو لشگر هراسان شود در ستیز
سگالش نسازد مگر بر گریز
وزیر خردمند را خواند پیش
خبر دادش از راز پنهان خویش
که بددل شدند این سپاه دلیر
ز شمشیر ناخورده گشتند سیر
به لشگر توان کردن این کارزار
به تنها چه برخیزد از یک سوار
ز خون خوردن طوطیانوش گرد
همه لشگر از بیم خواهند مرد
کند هر یک آیین ترس آشکار
نیابد ز ترسندگان هیچ کار
چو بددل شد این لشگر جنگجوی
بیار آب و دست از دلیری بشوی
همان زنگیان چیرهدستی کنند
چو پیلان آشفته مستی کنند
چه دستان توان آوریدن به دست
کزان زنگیان را درآید شکست
برانداز رایی که یاری دهد
ازین وحشتم رستگاری دهد
جهاندیده دستور فریاد رس
گشاد از سر کاردانی نفس
که شاها خرد رهنمون تو باد
ظفر یار و دشمن زبون تو باد
جهانداور آفرینشپناه
پناه تو باد ای جهانگیر شاه
بههرجا که روی آری از کوه و دشت
بهی بادت از چرخ پیروز گشت
سیاهان که مارانِ مردمزنند
نه مردم، همانا که اهریمنند
اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ
عجب نیست کاین ماهی است آن نهنگ
ز مردم کشی ترس باشد بسی
ز مردمخوری چون نترسد کسی؟
گر آزرم خواهیم از این سگدلان
نخوانندمان عاقلان عاقلان
وگر جای خالی کنیم از نبرد
ز گیتی برآرند یکباره گرد
بلی گر ز ما داشتندی هراس
میانجی بر ایشان نهادی سپاس
میانجی که باشد؟ که بس بیهشند
وگر راست خواهی، میانجیکُشند
یکی چاره باید برانداختن
به تزویر مردمخوری ساختن
گرفتن تنی چند زنگی ز راه
گرفتار کردن در این بارگاه
نشستن تو را خامش و خشمناک
درانداختن زنگیان را به خاک
یکی را سر از تن بریدن به درد
به مطبخ فرستادن از بهر خورد
به زنگی زبان گفتن این را بشوی
بپز تا خورد خسرو نامجوی
بفرمای تا مطبخی در نهفت
نهد جفته و آن را کند خاک جفت
بجوشد سر گوسپندی سیاه
تهی ز استخوان آورد نزد شاه
شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام
بِدَرَد بخاید به حرصی تمام
بگوید که «مغزش بیارید نیز
کزین نغزتر کس نخوردهست چیز
اگر هیچ دانستمی در نخست
که زنگیخوری داردم تندرست
اسیران رومی نپروردمی
همه زنگیِ خوشنمک خوردمی»
چو آن آدمیخواره یابد خبر
که هست آدمیخوارهای زو بتر
بدین ترس بگذارد آن کین ِگرم
که آهن به آهن توان کرد نرم
گر این چارهسازی به دست آوریم
بر آن چیرهدستان شکست آوریم
به گرگی ز گرگان توانیم رست
که بر جهل جز جهل نارد شکست
بفرمود شه تا دلیران روم
نمایند چالش در آن مرز و بوم
کمین بر گذرگاه زنگ آورند
تنی چند زنگی به چنگ آورند
شدند آن دلیران فرمانپذیر
گرفتند از آن زنگیی چند اسیر
به نوبتگه شاه بردندشان
به سرهنگ نوبت سپردندشان
درآوردشان نوبتیدار شاه
قفایی ز خون سرخ و رویی سیاه
شه از خشمناکی چو غرنده شیر
که آرد گوزن گران را به زیر
یکی را بفرمود تا زان گروه
ببُرند سر چون یکی پاره کوه
به مطبخ سپردند کاین را بگیر
بساز آنچه شه را بود ناگزیر
دگرگونه با مطبخی رفته راز
که چون ساز میباید آن ترکتاز
دگر زنگیان پیش خسرو بهپای
فرومانده عاجز در آن رسم و رای
چو فرمود خسرو که خوان آورند
بساط خورش در میان آورند
بیاورد خوان زیرک هوشمند
بر او لفچههای سر گوسپند
شه از هم درید آن خورش را بهزور
چو شیری که او بردرد چرم گور
بیایستگی خورد و جنباند سر
که خوردی ندیدم بدینسان دگر!
چو زنگی به خوردن چنین دلکشست
کبابی دگر خوردنم ناخوشست
همه ساق زنگی خورم در شراب
کزان خوشنمکتر نیابم کباب
بهرغم سیاهان شه پیلبند
مزور همیخورد از آن گوسفند
چو ترسنده اژدها کردشان
چو ماران به صحرا رها کردشان
شدند آن سیاهان بر شاه زنگ
خبر باز دادند از آن روز تنگ
که این اژدهاخویِ مردمخیال
نهنگی است کاورده بر ما زوال
چنان میخورد زنگی خام را
که زنگی خورد مغز بادام را!
سر لفجنان را که آرد به بند
خورد چون سر و لفجه گوسفند
دل زنگیان را درآمد هراس
که از پرنیان سر برون زد پلاس
فرو پژمرید آتش انگیزشان
ز گرمی نشست آتش تیزشان
چو روز دگر مرغ بگشود بال
تهی شد دماغ سپهر از خیال
به غول سیه بانگ برزد خروس
در آمد به غریدن آواز کوس
شغبهای شیپور از آهنگ تیز
چو صور اسرافیل در رستخیز
ز نعره برآوردن گاو دم
شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم
دهلهای گرگینه چرم از خروش
درآورده مغز جهان را به جوش
ز شوریدگی تنبک زخم ریز
دماغ فلک سفته از زخم تیز
دل ترکتازان در آن دار و گیر
برآورده از نای ترکی نفیر
زمین لرزه مقرعه در دماغ
زده آتشین مقرعه چون چراغ
روارو زنان تیر پولاد سای
در اندام شیران پولاد خای
پلارک چنان تاف از روی تیغ
که در شب ستاره ز تاریک میغ
دو لشگر دگر باره برخاستند
دگرگونه صفها برآراستند
دو ابر از دو سو در خروش آمدند
دو دریای آتش به جوش آمدند
برآمیخته لشگر روم و زنگ
سپید و سیه چون گراز دو رنگ
سم باد پایان پولاد نعل
به خون دلیران زمین کرده لعل
ترنگ کمانهای بازو شکن
بسی خلق را برده از خویشتن
درفشیدن تیغ آیینه تاب
درفشانتر از چشمهٔ آفتاب
زده لشگر روم رایت بلند
زمین در کمان آسمان در کمند
به قلب اندر اسکندر فیلقوس
جناحی بر آراسته چون عروس
ز پیش سپه زنگی قیرگون
جناحی برآورده چون بیستون
صف زنده پیلان به یکجا گروه
چو گِردِ گریوه کمرهای کوه
مژه چون سنان چشمها چون عقیق
ز خرطوم تا دم در آهن غریق
دگرگونه بر هر یکی تخت عاج
برو زنگییی بر سر از مشک تاج
چو آواز بر پیل سرکش زدی
زدی آتش ار خود بر آتش زدی
ز پس پیل کامد به چالش برون
شد از پای پیلان زمین نیلگون
پیادهروان گرد پیل بلند
به هر گوشهای کرده صد پیل بند
چو آیین پیکار شد ساخته
منشها شد از مهر پرداخته
ستمگر سیاهی زراجه بنام
ز لشگر گه زنگ بگشاد گام
درآمد چو پیل استخوانی بهدست
کزو پیل را استخوان میشکست
سیهماری افسون گرگی در او
سرآماسی از سر بزرگی در او
دهانش فراخ و سیه چون لوید
کزو چشم بیننده گشتی سپید
خمی از خماهن برانگیخته
به خمها سکاهن برو ریخته
بر و سینهای همچو پولاد ترس
حدیث تنومندی آن خود مپرس
علم دیدهای پرچمی بر سرش؟
نمیگشت یک موی از آن پیکرش
گر آنجا بود طاسکی سرنگون
دو دیده برو همچو دو طاس خون
بسی خویشتن را به زنگی ستود
که سوزانتر از آتشم زیر دود
زراجه منم پیل پولاد خای
که بر پشت پیلان کشم پیل پای
چو در پیل پای قدح میکنم
به یک پیل پا پیل را پی کنم
چو در معرکه برکشم تیغ تیز
به کوهه کنم کوه را ریزریز
گرم شیر پیش آید و گر هُزبر
بر او سیل بارم چو غرنده ابر
فرس بفکند جوش من نیل را
رخ من پیاده نهد پیل را
سلاح از تنم رسته چو شیر نر
ز پولاد دارم سلاحی دگر
چو الماس و آهن رگ تن مرا
چه حاجت به الماس و آهن مرا؟
چو گردن برآرم به گردنکشی
نه زابی هراسم نه از آتشی
درم پهلوی پهلوانان به تیغ
خورم گرده گردنان بی دریغ
به مردمکشی اژدها پیکرم
نه مردمکشم، بلکه مردمخورم!
مرا در جهان از کسی شرم نیست
ستیزه بسی هست و آزرم نیست
ستیزنده را دارد آزرم سست
خر از زیر پالان برآید درست
چو من زنگی آنگه که خندان بود
سیه شیری الماس دندان بود
بگفت این و برزد به ابرو شکنج
چو ماری که پیچد ز سودای گنج
ز رومی سواری توانا و چست
بر آن آتش افکند خود را نخست
به آتش کشی باز مالید گوش
چو پروانهای کایدش خون بهجوش
درآمد برو زنگی چنگ سود
به یک ضربت از تن سرش را ربود
دگر کینهخواهی درآمد به جنگ
فلک هم درآورد پایش به سنگ
چنین تا به مقدار هفتاد مرد
به تیغ آمد از رومیان در نبرد
دگر هیچکس را نیامد نیاز
که با آن زبانی شود رزمساز
دل از جای شد لشگر روم را
چو از کورهٔ آتشین موم را
چو کرد آن زبانی سپه را زبون
نیامد بناورد او کس برون
سر گردنان شاه گردون گرای
ز پرگار موکب تهی کرد جای
بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ
به زنگیکشی نیزه را داد پیچ
زده بر میان گوهر آگین کمر
در آورده پولاد هندی به سر
به تن بر یکی آسمانگون زره
چو مرغول زنگی گره به گره
یمانی یکی تیغ زهر آبجوش
حمایل فروهشته از طرف دوش
کمندی چو ابروی طمغاچیان
به خم چون کمان گوشه چاچیان
لحیفی برافکنده بر پشت بور
درآمد به زین آن تن پیل زور
عنان تکاور به دولت سپرد
نمود آن قوی دست را دستبرد
به کبک دری چون درآید عقاب؟
چگونه جهد بر زمین آفتاب؟
از آن تیزتر خسرو پیلتن
به تندی درآمد به آن اهرمن
بزد بانگ بر وی کهای زاغ پیر!
عقاب جوان آمد، آرام گیر!
اگر بر نتابی عنان را ز راه
کنم بر تو عالم چو رویت سیاه
سیهروی از آنی که از تیغ تیز
درین حربگه کرد خواهی گریز
مرو تا بهخون سرخرویت کنم
مسلسلتر از جعد مویت کنم
فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ
من آیینهام کز من افتاد زنگ
سپیده برد روی از چشم درد
برد تیغ من سرخی از روی زرد
چه لافی که من دیو مردمخورم؟
مرا خور که از دیو مردم برم
ندانی تو پیگار شمشیر سخت
بیاموزمت من به بازوی بخت
گر آیی ز جایی نگهدار جای
و گرنه سرت بسپرم زیر پای
من آن رومسالار تازیهشم
که چون دشنه صبح زنگیکشم
چو هندی زنم بر سر زنده پیل
زند پیلبان جامه در خم نیل
چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ
به زنگه رود گوش سالار زنگ
چو گفت این سخن در رکاب ایستاد
برآورد بازو، عنان برگشاد
برو حملهای برد چون شیر مست
یکی گُرزهٔ شیر پیکر به دست
ز سختی که زد بر سرش گُرز را
برافتاد تب لرزه البرز را
به یک زخم آن گُرز پولاد لخت
ستد جان از آن آبنوسی درخت
سرو گردن و سینه و پای و دست
ز پا تا به خرد درهم شکست
چو کار زراجه ز راحت برید
یکی محنت دیگر آمد پدید
سیاهی به کردار نخل بلند
هراسان ازو دیدهٔ نخل بند
به خسرو درآمد چو تند اژدها
بر او کرد زخمی چو آتش رها
نشد کارگر تیغ بر درع شاه
بغرید زنگی چو ابر سیاه
چو دارای روم آن سیه را بدید
نهنگ سیاه از میان برکشید
چنان ضربتی زد بر آن نخل بن
که شیر جوان بر گوزن کهن
سر زنگی نخل بالا فتاد
چو زنگی که از نخل خرما فتاد
دگر زنگیی رفت سوی مصاف
زبان برگشاده به مشتی گزاف
که ابری سیاه آمد از کوه زنگ
نبارد مگر اژدها و نهنگ
سیه کولهٔ گرد بازو منم
گران کوه را هم ترازو منم
ز تن برکنم گردن پیل را
به دم درکشم چشمهٔ نیل را
بر آن کس که جانش به آهن گزم
بسی جامها در سکاهن رزم
جهان جوی چون دید کان یافه گوی
ز خون ناف خود را کند نافه بوی
سر تیغ بر گردن افراختش
در آن یافه گفتن سر انداختش
از آن سهمگنتر سیاهی قوی
عنان راند بر چالش خسروی
چنان زد برو تیغ زنگار خورد
که زنگی ز گردش درآمد به گَرد
سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد
به زخمی دگر دیده بر هم نهاد
دگر تا شب از نامداران زنگ
نیامد کسی را تمنای جنگ
جهاندار با فتح دمساز گشت
شبانگه به آرامگه بازگشت
چو گلنارگون کسوت آفتاب
کبودی گرفت از خم نیل آب
نگهبان این مار پیکر درفش
زر اندود بر پرنیان بنفش
رقیبان لشگر به آیین پاس
نگهبانتر از مرد انجم شناس
یزکداری از دیده نگذاشتند
یتاقی که رسمی است میداشتند
سحرگه که آمد به نیک اختری
گل سرخ بر طاق نیلوفری
سکندر برون آمد از خوابگاه
برآراست بر حرب دشمن سپاه
روان کرد رخش عنانتاب را
برانگیخت چون آتش آن آب را
به قلب اندرون پای خود را فشرد
بههر پهلوی پهلوی را سپرد
چپ و راست را بست از آهن حصار
فرو برد چون کوه بیخ استوار
همان لشگر زنگ و خیل حبش
به هر گوشهای گشته شمشیرکش
حبش بر یمین بربری بر یسار
به قلب اندرون زنگی دیوسار
چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ
جرس دار زنگی بجنباند زنگ
در آمد به غریدن ابر سیاه
ز ماهی تف تیغ برشد به ماه
چنان آمد از هر دو لشگر غریو
کزان هول دیوانه شد مغز دیو
گره بر گلوها فروبست گرد
ز بی خونی اندامها گشت زرد
ز گُرز گران سنگ و شمشیر تیز
میانجی همی جست راه گریز
ز بس شورش رق روئینه طاس
به گردون گردان در آمد هراس
ز خر مهرهٔ مغز پرداخته
زمین مغز کوه از سر انداخته
ز رویین دز کوس تندر خروش
به دزهای رویین درافتاد جوش
ز نای دمیده بر آهنگ دور
گمان بود کامد سرافیل و صور
ز بس کوفتن بر زمین گُرز و تیغ
ز هر غار بر شد غباری به میغ
ز منقار پولاد پران خدنگ
گره بسته خون در دل خاره سنگ
کمان کج ابرو به مژگان تیر
ز پستان جوشن برآورده شیر
کمند گره دادهٔ پیچ پیچ
به جز گرد گردن نمیگشت هیچ
چو هندوی بازیگر گرم خیز
معلق زنان هندوی تیغ تیز
ز موزونی ضربهای سنان
به رقص آمده اسب زیر عنان
به زنبورهٔ تیر زنبور نیش
شده آهن و سنگ را روی ریش
زمین خسته از خون انجیدگان
هوا بسته از آه رنجیدگان
برآراسته قلب شاه از نبرد
چو کوهی که انباشد از لاجورد
همان تیغزن زنگی سخت کوش
برآورده چون زنگ زنگی خروش
کفیده دل و بر لب آورده کف
دهن باز کرده چو پشت کشف
چو از هر دو سو گشت قلب استوار
ز هر دو سپه رفت بیرون سوار
نمودند بسیار مردانگی
هم از زیرکی هم ز دیوانگی
برآورد زنگی ز رومی هلاک
که این نازنین بود و آن هولناک
شه از نازنین لشگر اندیشه کرد
که از نازنینان نیاید نبرد
به دل گفت آن به که شیری کنم
درین ترسناکان دلیری کنم
چو لشگر زبون شد در این تاختن
به خود باید این رزم را ساختن
برون شد دگر باره چون آفتاب
که آرد به خونریزی شب شتاب
تنی چند را زان سپاه درشت
به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت
کسی کان چنان دید بنیاد او
تهی کرد پهلو ز پولاد او
سپهدار رومی چو بی جنگ ماند
تکاور سوی لشگر زنگ راند
پلنگر که او بود سالار زنگ
بدانست کامد ز دریا نهنگ
به یاران خود گفت کاین صید خام
کجا جان برد چون در آید به دام
سلیحی ملک وار ترتیب کرد
به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد
بپوشید خفتانی از کرگدن
مکوکب به زر زاستین تا بدن
یکی خود پولاد آیینه فام
نهاد از بر فرق چون سیم خام
درفشان یکی تیغ چون چشم گور
پلارک درو رفته چون پای مور
برآهیخت و آمد بر تند شیر
نشاید شدن سوی شیران دلیر
بغرید کای شیر صید آزمای
هماوردت آمد مشو باز جای
مرو تا نبرد دلیران کنیم
درین رزمگه جنگ شیران کنیم
ببینیم کز ما بلندی کراست
درین کار فیروزمندی کراست
ز جوشیدن زنگی خامکار
بجوشید خون در دل شهریار
چو بدخواه کین در خروش آورد
ستیزنده را خون به جوش آورد
سکندر بدو گفت چندین ملاف
مران بیهده پیش مردان گزاف
ز مردانگی لاف چندین مزن
هراسان شو از سایهٔ خویشتن
بترس ار چه شیری ز شیرافکنان
دلیری مکن با دلیر افکنان
تنی را که نتوانی از جای برد
به پرخاش او پی چه خواهی فشرد ؟
به پهلوی شیر آنگهی دست کش
که داری به شیر افکنی دستخوش
به تاراج خود ترکتازی کنی
که گنجشک باشی و بازی کنی
بیا تا بگردیم میدان خوشست
ببینیم کز ما که سختی کشست
گرفته مزن در حریف افکنی
گرفته شوی گر گرفته زنی
بر آشفت زنگی ز گفتار شاه
به چالش درآمد چو دود سیاه
فروهشت بر ترک شه تیغ را
ز برق آتشی کی رسد میغ را
برآشفته شد شاه از آن زشت روی
چو تیغ از تنش سر برآورد موی
به تندی یکی تیغ زد بر تنش
نشد کارگر زخم بر جوشنش
بسی جمله بر یکدیگر ساختند
یکی زخم کاری نینداختند
بدینگونه تا شب درآمد بسر
نشد زخم کس در میان کارگر
چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه
بدو گفت خورشید شد سوی کوه
شب آمد شبیخون رها کردنیست
به میعاد فردا وفا کردنیست
سیه کار شب چون شود شحنه سود
برون آید آتش ز گردنده دود
کنم با تو کاری در این کارزار
که اندر گریزی به سوراخ مار
به شرطی که چون صبح راند سپاه
تو را نیز چون صبح بینم پگاه
بگفت این و از حربگه بازگشت
برین داستان شاه دمساز گشت
به مهلت ز شب عذر خواه آمدند
ز میدان سوی خوابگاه آمدند
چو روز دگر چشمهٔ آفتاب
برانگیخت آتش ز دریای آب
دو لشگر به هم برکشیدند کوس
چو شطرنجی از عاج و از آبنوس
تذروان رومی و زاغان زنگ
شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ
سیاهان چو شب رومیان چون چراغ
کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ
برآمد یکی ابر زنگار گون
فرو ریخت از دیده دریای خون
در آن سیل کز پای شد تا به فرق
یکی تشنه مانده یکی گشته غرق
جهان خسرو آهنگ پیکار کرد
به بدخواه بر چشم بد کار کرد
برآراست بازار ناورد را
برانگیخت ز آب روان گرد را
کژ اکندی از گور چشمه حریر
بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر
یکی درع رخشندهٔ چشمه دار
که در چشم نامد یکی چشمه وار
سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش
به آب جگر یافته پرورش
حمایل یکی تیغ هندی چو آب
به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب
کلاهی ز پولاد چین بر سرش
که گوهر به رشک آمد از گوهرش
برآویخته ناچخی زهردار
به وقت زدن تلخ چون زهر مار
نشست از بر بارهٔ کوه فش
به دیدن همایون به رفتار خوش
روان کرد مرکب به میعادگاه
پذیره که دشمن کی آید ز راه
نیامد پلنگر که پژمرده بود
به اندیشه لنگر فرو برده بود
دگر زنگیی را چو عفریت مست
فرستاد تا گوهر آرد به دست
به یک ناچخ شه که بر وی رسید
ز زنگی رگ زندگانی برید
دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه
کزو چشم بینندگان شد ستوه
همان خورد کان ناسزای دگر
چنین چند را خاک خارید سر
سیه رویتر زان یکی دیوسار
به پیچش درآمد چو پیچنده مار
بر او نیز شه ناچخی راند زود
به زخمی برآورد ازو نیز دود
سیاهی دگر زان ستمگارهتر
به حرب آمد از شیر خونخوارهتر
همان شربت یار پیشینه خوَرد
زمانه همان کار پیشینه کرد
نیامد دگر کس به میدان دلیر
که ترسیده بودند از آن تند شیر
عنان داد خسرو سوی خیل زنگ
برون خواست بدخواه خود را به جنگ
پلنگر چو دید آن چنان دستبرد
شد اندامش از زخم ناخورده خرد
اگر خواست ورنه جنیبت جهاند
سوی حربگه کام و ناکام راند
عنان بر شه افکند چالش کنان
به صد خاریش بخت مالش کنان
بسی زخمها زد به نیروی سخت
نشد کارگر بر خداوند بخت
شه شیر زهره بر آن پیل زور
بجوشید چون شیر بر صید گور
پناهنده را یاد کرد از نخست
نیت کرد بر کامگاری درست
طریدی بناورد زنگی نمود
که بر نقطه پرگار تنگی نمود
به چالشگری سوی او راند رخش
برابر سیه خنده زد چون درخش
چنان زد بر او ناچخ نه گره
که هم کالبد سفته شد هم زره
به یک باد شد کشتی خصم خرد
فرو ماند لنگر پلنگر به مرد
بفرمود شاه از سر بارگی
که لشگر بجنبد به یکبارگی
سپاه از دو سو جنبش انگیختند
شب و روز را درهم آمیختند
ز بیم چکاچک که آمد ز تیر
کفن گشت در زیر جوشن حریر
ترنگا ترنگ درفشنده تیغ
به مه درقها را برآورده میغ
تنوره ز تفتیدن آفتاب
به سوزندگی چون تنوری بتاب
ز جوشیدن سر به سرسام تیز
جهان کرده از روشنایی گریز
ز بس زنگی کشته بر خاک راه
زمین گشته در آسمان رو سیاه
عقیق از شبه آتش افروخته
شبه گشته در آسمان سیه سوخته
سبک شد شبه گشت گوهر گران
چنین است خود رسم گوهر گران
اسیر سمنبر بشد مشک بید
غراب سیه صید باز سپید
سراسیمگی در منش تاخته
ز رخت خرد خانه پرداخته
ز دلدادن چاوشان دلیر
دلاور شده گور بر جنگ شیر
ز گفتن که هوی و دگر باره هان
برآورده سر های و هوی از جهان
ستیز دو لشگر چو از حد گذشت
زمانه یکی را ورق در نوشت
قوی دست را فتح شد رهنمون
به زنهار خواهی درآمد زبون
در آن تاختن لشگر رومیان
به زنگی کشی بسته هر سو میان
سکندر به شمشیر بگشاد دست
به بازار زنگی در آمد شکست
چو زنگی درآمد به زنگانه رود
ز شهرود رومی برآمد سرود
سر رایت شاه بر شد به ماه
ز غوغای زنگی تهی گشت راه
فرو ریخت باران رحمت ز میغ
فرو گشت زنگار زنگی ز تیغ
ستاده ملک زیر زرین درفش
ز سیفور بر تن قبای بنفش
ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ
به گردن در افسار یا پالهنگ
کسی را که زیر علم تاختند
به فرمان خسرو سر انداختند
در آن وادی از زنگیان کس نماند
وگر ماند جز بخش کرکس نماند
گروهی که بر پیل کردند زور
فتادند چون پیله در پای مور
کریبنده کو بار مردم کشد
گهی شم کشد، گه بریشم کشد
چو خصمان گرفتار خواری شدند
حبش در میان زینهاری شدند
شه آن وحشیان را که بود از حبش
نفرمود کشتن در آن کشمکش
ببخشود بر سختی کارشان
به شمشیر خود داد زنهارشان
بفرمود تا داغشان برکشند
حبش زین سبب داغ بر آتشند
فروزندهشان کرد از آن گرم داغ
کز آتش فروزنده گردد چراغ
ز بس غارت آورردن از بهر شاه
غنیمت نگنجید در عرضگاه
چو شاه آن متاع گران سنج دید
چو دریا یکی دشت پر گنج دید
به جز گوهرین جام و زرین عمود
به خروار عنبر به انبار عود
هم از زر کانی هم از لعل و در
بسی چرم و قنطارها کرده پر
ز کافور چون سیم صحرا ستوه
ز سیم چو کافور صد پاره کوه
همان زنده پیلان گنجینه کش
همان تازی اسبان طاووس وش
همان برده بومی و بربری
سبق برده بر ماه و بر مشتری
ز برگستوانهای گوهر نگار
همان چرم زرافهٔ آبدار
همه روی صحرا پر از خواسته
به گنجینه و گوهر آراسته
شه از فتح زنگی و تاراج گنج
برآسود ایمن شد از درد و رنج
به عبرت در آن کشتگان بنگریست
بخندید پیدا و پنهان گریست
که چندین خلایق در این داروگیر
چرا کشت باید به شمشیر و تیر ؟
خطا گر بر ایشان نهم نارواست
ور از خود خطا بینم اینهم خطاست
فلک را سر انداختن شد سرشت
نشاید کشیدن سر از سرنوشت
چو دود از پی لاجوردی نقاب
سر از گنبد لاجوردی متاب
فلکها که چون لاجوردی خزند
همه جامه لاجوردی رزند
درین پردهٔ کج سرودی مگوی
در این خاک شوریده آبی مجوی
که داند که این خاک انگیخته
به خون چه دلهاست آمیخته ؟
همه راه اگر نیست بیننده کور
ادیم گوزنست و کیمخت گور


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از "اسکندرنامه"، پیکار بین لشگر اسکندر و لشگر زنگبار توصیف میشود. اسکندر با لشگری بزرگ آماده جنگ میشود و تلاش میکند از طریق مذاکره و دیپلماسی وارد این نبرد شود، اما زنگیان به تهدید و ترس دچار میشوند و نبرد آغاز میشود. زنگیان، به رغم قوی بودن، دچار وحشت میشوند و لشگر رومی نیز تحت تأثیر این وحشت قرار میگیرد. با شروع نبرد، اسکندر و یارانش با شجاعت به جنگ میپردازند و در نهایت پیروزی بر زنگیان به دست میآورند. انهدام و غارت زنگیان و تأثیرات عمیق جنگ بر سرنوشت انسانها و لزوم توجه به ریشههای آن از دیگر مؤلفههای این شعر است.
هوش مصنوعی: بیا ساقی، آن شرابی را که رنگش به رنگ رومیها میماند به من بده، زیرا حال و هوای من مثل زنگیها است و غمگین و تیره خاطر شدهام.
(می بده) که شاید این روزگار پلنگصفت بیرحم بیش از این همچون روم و زنگ؛ و همچون روز و شبش دو رنگ نباشد و با من یکرنگ و بیریا شود.
این راه دور دنیا چنان پر نیرنگ و فریبنده است که گویی (امید هدایت و) نور آن بر چرخ و آسمان هفتم است.
هوش مصنوعی: در این راه، فرشتهای در حال حرکت است که به زودی یک دیو به جمعیت خواهد پیوست.
هوش مصنوعی: به این اندازه و با این معیار، نمیتوانیم مسیر را بسنجیم و باید مراقب باشیم که چیزی به سرقت نرود.
هوش مصنوعی: دزدان ابتدا از او به مقدار کم میدزدند و وقتی که او وضعیتش را مرتب کرد، به تدریج دست به دزدیهای بزرگتر میزنند.
جو جو و با حساب و کتاب از دهقان پیر میستاند و منمن و خروار خروار و بیحساب به دیوان امیر میفرستد.
هوش مصنوعی: از من و همراهانم دور باشد، لباس من و آنان نباشد. زبانم را در این موضوع معذور بدان.
هوش مصنوعی: از این دوستانی که در حقیقت بیگانه و دورو هستند، به دنبال یکدلی و یک زبانی نباش.
در شهوترانی و مالپرستی همچون روباه، حیلهگر و دوسوراخ هستند. (دوسوراخ منظور حیلهگری روباه است که لانهاش را اینگونه میسازد یا در دزدی راه فرار دومی را پیشبینی میکند)
اما در جایی که پای هوش (و فرهنگ و دانایی) به میان بیاید مثل کژدم، کر و کور میشوند.
هوش مصنوعی: راوی یا گزارشگر حقایق پنهان تاریخ، که مانند دهقان (کشاورز) اطلاعاتی را نقل میکند، اینگونه بیان کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که شاه چین بر اسبش زین گذاشت، فلک (آسمان) نعل زنگی را بر آتش قرار داد.
هوش مصنوعی: آسمان از کمین به بیرون آمد و خورشید را به ظهور رساند، ستارهها را هم از دستهایی که بر آنها کنترل داشت، آزاد کرد.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که دنیا مانند ستارهها، به دور دلیران و شکستدهندگان لشکر میچرخد و دور آنها اجتماع کرده است. این دلیران به قدری شجاع و قوی هستند که جایگاه و نفوذی دستنیافتنی دارند.
شَبَه سنگی است سیاه که در جواهرسازی بکار میرود.
هوش مصنوعی: به خاطر حرکت گاو که بر زمین فشار میآورد، استخوان آن خرد و ریز میشود.
هوش مصنوعی: شاه روم، آئین و رسوم جدیدی تأسیس کرد و جهانی را که در نوبت خود است، به شهرت و آوازهای بزرگ رساند.
هوش مصنوعی: اسکندر لشگری را مطابق با آداب و سنن رومیان مجهز و آماده کرد، همانطور که نقشهایی بر روی مهر موم به زیبایی طراحی میشود.
هوش مصنوعی: در لشگر رومی، شخصیتی وجود داشت که بسیار مهربان و سخن دان بود و به خوبی به چندین زبان آشنا بود.
هوش مصنوعی: این فرد دلیر و سخنور و دوستدار علم است که در استفاده از تیر و شمشیر بسیار شجاع و بیباک است.
هوش مصنوعی: اسکندر، با قدرت و زیرکی، طوطیها (نمایندهٔ افراد فریبکار و سخنچربزن) را در دام گفتار شیرین و جذاب خود گرفتار کرده است.
هوش مصنوعی: با سخنان شیرین و فریبندهٔ مردم، صبوری نیوشندگان (شنوندگان) را به تملک خود درآورده است.
هوش مصنوعی: ندیم اسکندر (دوست و همراهش) در هنگام شب و زمانهای مشخصی به حساب و کتاب احکام نجومی و تاثیرات خورشید و ماه مشغول بود.
هوش مصنوعی: سکندر به دستور پیامآور خود را به نامی بزرگ و شناختهشده فراخواند.
هوش مصنوعی: سکندر دستور داد که هیچکس درنگ نکند و سریعاً به سمت فرمانده لشکر زنگبار برود.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان میدهد که بیم شمشیر او به شخصی برسد تا شاید او با شنیدن این خبر، از مسیر خود بازگردد.
به (فرمانده) زنگیان بفهماند که آهن (هر چقدر سخت باشد) در آتش زبون میشود (و میگدازد)
هوش مصنوعی: یک جوانمرد زیبا و خوشچهره مانند سرو (درخت سرو که نماد زیبایی و قامت راست است) از رومی (احتمالاً اشاره به دشمنان زنگی) این پیام را به زنگی (که به لشکر زنگبار اشاره دارد) منتقل کرد.
هوش مصنوعی: کسی که تاج و شمشیر و تخت سلطنت را دارد، پرچم را به کمک قدرت بخت به اهتزاز درآورد.
هوش مصنوعی: این جوان، با ویژگیهایی چون شجاعت و نیرومندی، گاهی اوقات خشمگین و سوزان است و مانند آتش میسوزاند.
شاخ آهو کنایه از کمان است (گویا در ساخت کمان بکار میرفته) و چرم ِ گور یعنی زه کمان؛ مصرع اول یعنی وقتی که زه کمان را بکشد و تیر بیندازد.
هوش مصنوعی: بهتر است با او به نرمی برخورد کنی و به او اطمینان بدهی که عذر تو واضح و صادقانه است.
هوش مصنوعی: نباید اجازه دهی که آن آتش (خشم یا کینه) بالا بگیرد، زیرا در این صورت، دیگر نمیتوان آن را با آب (آرامش یا عذرخواهی) خاموش کرد.
هوش مصنوعی: باید با عشق و محبت به او روح خود را زینت ببخشیم، زیرا خوشبختی در کینهجویی از او نیست.
هوش مصنوعی: دنیا تجربیات صلح و جنگ را برای او (اسکندر) به نمایش گذاشت؛ از جنگ، آسیب و خسارت دید و از صلح بهره و خیر برداشت کرد.
هوش مصنوعی: پادشاه زنگ وقتی آن سخن را شنید، مانند یک مار قدیمی به خودش پیچید و حالت تدافعی به خود گرفت.
هوش مصنوعی: دماغ او (پادشاه زنگبار) از شدت خشم و حرارت به جوش آمد و مانند رعدی طوفانی، فریاد زد.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد تا طوطی بزرگ او را بکشند و هوش و عقلش را از او بگیرند.
هوش مصنوعی: دیوان زنگبار او را از جایش بردند، همانطور که برگ را از مهرهٔ کهربا جدا میکنند.
هوش مصنوعی: سر نازنین او را در تشت زرین بریدند و بدنش به خون آغشته شد.
هوش مصنوعی: وقتی آن تشت زرین پر از خون شد، چه کار کرد؟ آن را به گونهای نوشید که گویی آبی است و خود آب نیاشامید.
هوش مصنوعی: کسانی که همراه اسکندر بودند، به سمت او آمدند و اشک در چشمانشان نزدیک به او بود.
هوش مصنوعی: رومی زیبا رویی به او (اسکندر) نشان دادند که از بیاحساسی و سردی مهر آن زنگی (زنگی به معنای سیاهپوست) ناراحت و ناامید شد.
هوش مصنوعی: شاه (اسکندر) به خاطر آن دختر زیبا که مانند سرو و شمشاد رنگ است، به شدت عشق و شوق را میچشد، به طوری که گویی از حرارت عشقش مانند تیر آتشین میسوزد.
هوش مصنوعی: دلانگیز بود، یعنی دلنشین و جذاب، به خاطر ریختن خون افراد بیگناه، بهگونهای که بیگناهی آنها در ریختن خونشان حس میشد.
از رومیان رنگ شد: رنگ باختند و ترسیدند.
زنگیان از آن کار، شاد و خندان بودند و رومیان غمگین. (دندان سفید: خندان)
هوش مصنوعی: شب، بهتر است کسی باشد که دندانهایش پنهان است؛ زیرا آن زمان که انسان لبخند میزند، جا برای ناراحتی و مرگ وجود دارد.
هوش مصنوعی: سکندر به آرامی دو روز را به خاطر خشم و فکر آزاردهندهاش گذراند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شباهنگ که نوعی پرنده است، از بالای کوه صدای دلنشینی میسازد و به آهنگ شب، صدای مرغ دستان (مرغی که در شب آواز میخواند) را میدهد. به طور کلی، توصیف میکند که یک صدای زیبا و دلانگیز در شب از سوی پرندگان به گوش میرسد.
هارونی: پاسبانی. دامن «هندوی شب» مانند پاسبانی که زنگولهها از کمر میآویزد پر از ستاره زرین شد.
هوش مصنوعی: هارونشاه (نامی که به اسکندر داده شده) به جلاجلزنان گفت که شاهی که تاج بر سر دارد، باید بر دشمنان پیروز شود و آنها را نابود کند.
هوش مصنوعی: طلایهداران (پیشقراولان) به راه افتادند تا یتاقی (به معنای تاج) را در دست داشته و نگهدارند.
هوش مصنوعی: روز دیگری آفتاب از گوشهٔ کوه با شتاب بیرون آمد و به آسمان سر کشید.
هوش مصنوعی: صدای طبل از دروازهٔ پادشاهی بلند شد و این صدا به خاطر صدای ناقوس کاروان، همه را به هیجان آورد.
هوش مصنوعی: تبیرهزن (کسی که تبیره، نوعی پرچم یا علامت را بر روی چرم خام قرار میدهد) به خاطر زبر و خشن بودن چرم، آن را به زمین میاندازد و این شب را با شرایط سخت و دشوار میسازد.
گاو دُم: بوقی است که در انتها به شکل دم گاو یا لولهای شلنگمانند در انتهای آن بوده (یا از دم گاو) که شخص میتوانسته بوق را بر دوش یا بر اسب حمل کند و در هنگام لزوم به سرعت از سلاح استفاده کند. خُنبک زدن: کف و دست زدن. خام رویینه خُم: چرم و پوست روی نقاره. بیت یعنی: شیپورهای جنگ به صدا درآمدند و طبل و نقارهها ریتم جنگ نواختند.
هوش مصنوعی: ترازوی پولاد سجاد، با رفت و آمدش بین دو کفه، نشاندهندهٔ گران بودن و ارزش پول است که به شدت نوسان میکند.
خشت: نیزه کوچک و گرانوزن که پرتاب کنند. ولی در اینجا گویا منظور نوک و سرِ سنان است که فلزی و سنگین میباشد یعنی سنانهایی که نوک آنها خشت بود خفتانها را میشکافت.
«قاروره و یاسج و بیدبرگ» نام چند نوع تیر و پیکان است. بیت یعنی تیرها، زرهها را قواره قواره و تکهپاره کرد.
هوش مصنوعی: در نتیجهٔ این حمله و ضربهٔ شمشیر، آب خون در دل ابرهای تند به جوش آمده است.
هوش مصنوعی: زمانی که دو لشکر به هم حمله کردند، جنگاوران از هر دو طرف برای نبرد رو به میدان آمدند.
هوش مصنوعی: بسیاری از سربازان به هم حمله کردند و خون زیادی بر زمین افتاد.
هوش مصنوعی: زنگی، یعنی لشگر زنگبار، بر لشگر روم پیروز شد، همانطور که پلنگ بر شکار خود در گور پیروز و غالب میشود.
هوش مصنوعی: زنگی (مرد زنگبار) تخریبهایی در روم بهوجود آورد و از هر نقطهای، افغانها (مردان افغان) به مبارزه برخاستند.
هوش مصنوعی: رومی از اینکه زنگی به طوطیا نوش (شاید اشاره به یک نوشیدنی سمی یا کشنده) چه بر سر دشمنان آورد، ترسید.
هوش مصنوعی: دلاوری در نبرد کشته شد و خون او را در جام ریختم، زیرا از روی نادانی، آن خون ناپخته را نوشیدم.
هوش مصنوعی: وقتی زنگی (سرباز زنگبار) آنگونه جنگید و به میدان آمد، از رومیها کسی برای مقاومت در برابر او توانایی نداشت.
هوش مصنوعی: سالار لشکر متوجه شد که سربازان رومی از حمله زنگیها ترسیدهاند.
هوش مصنوعی: وقتی که لشکر در میدان جنگ ترسیده و مضطرب شود، اسکندر هیچکاری جز فرار و عقبنشینی از آنها نمیکند.
هوش مصنوعی: اسکندر وزیر باهوش خود را فرا میخواند و به او خبر میدهد که رازی پنهان دارد.
هوش مصنوعی: سپاه دلیر به خاطر اینکه از شمشیر خوردن ترس دارند، دچار ناامیدی و بددلی شدهاند و دیگر شجاعت خود را از دست دادهاند.
هوش مصنوعی: برای پیروزی در این جنگ، یک سوار تنها چه کاری میتواند انجام دهد، وقتی که لشکری به چنین قدرتی در مقابلش قرار دارد؟
هوش مصنوعی: از ترس خون خوردن طوطیانوش، همه لشکر خواهان مرگ خواهند بود.
هوش مصنوعی: هر کسی که ترس را نشان بدهد، بهوضوح ترسوییاش نمایان میشود و هیچ کار از افرادی که ترس دارند، برنمیآید.
هوش مصنوعی: وقتی که این لشکر دلسرد شود و در میدان جنگ ترس بر آنها غالب گردد، به جای کارزار و نبرد، مجبورند آب بیاورند و از دلیری خود دست بکشند.
هوش مصنوعی: زنگیان (مردم زنگبار) که در جنگ مهارت دارند، مانند فیلهای نیرومند و بیتاب عمل میکنند و سرشار از حس شور و حالتی وحدتانگیز هستند.
هوش مصنوعی: چه دستان توانایی میتوان به کار گرفت که از آن، زنگیان شکست خورند.
هوش مصنوعی: این بیت به اینکه کسی باید دست به کار بیفتد یا راه حلی پیدا کند که به او در رهایی از این ترس و وحشت کمک کند، اشاره دارد. امید به پشتیبانی یا راهنمایی است که بتواند در این وضعیت دشوار، نجاتبخش او باشد.
هوش مصنوعی: فرماندهای که جهان را دیده و با تجربه است، با فریادش از سختیها و مشکلات کمک میکند و این امر ناشی از دانایی و هوش اوست.
هوش مصنوعی: ای شاه، خرد و دانایی راهنمای تو باشد و پیروزی یار و دشمن پست را نیز برای تو باد.
هوش مصنوعی: خداوندی که داور جهان است و پناهگاه آفرینش، پناه تو باد ای شاه جهانگیر.
هوش مصنوعی: هر کجا که بروی، در کوهها و دشتها، خوشبخت و پیروز باشی که سرنوشتت از چرخ فلک (مقدرات) همچنان موفق خواهد بود.
هوش مصنوعی: افرادی که سیاهپوست هستند و انسانهای فریبکار و شرور را میکشند، درواقع همان اهریمنان و نیروهای شر هستند.
هوش مصنوعی: اگر رومی در مورد جنگ زنگ (زنگبار) تعجب کند، جای تعجب ندارد زیرا این جنگ، مانند یک ماهی است که به نهنگ تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: از کشتن انسانها باید بسیار ترسید، چون اگر کسی از بلعیدن انسانها نترسید، دیگر چه چیزی میتواند او را بترساند؟
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم از این افرادی که بیخود و بیتوجه رفتار میکنند شرم کنیم، عاقلان هرگز ما را عاقل نمیدانند.
هوش مصنوعی: اگر از نبرد کنارهگیری کنیم و در میدان جنگ خالی بگذاریم، به یکباره تمام دنیا بر ما هجوم خواهند آورد.
هوش مصنوعی: اگر دشمنان از ما ترس داشتند، باید کسی را به عنوان میانجی بین ما و آنان قرار میدادیم تا این وضعیت به خوبی مدیریت شود.
هوش مصنوعی: میانجی که باید در بین دو طرف ماجرا باشد، اگر عاقل و فهمیده نباشد، ممکن است به خاطر خودخواهی و نادانی او، اوضاع بدتر شود؛ بنابراین اگر خواهانِ راستگویی و حسننیت هستی، میانجی را بکشند (یا از بین ببرند) تا این مشکلات حل نشود.
هوش مصنوعی: برای رفع این مشکل، باید تدبیری اندیشیده شود تا به وسیلهٔ فریب و تزویر، به ظلم و بهرهکشی از مردم پایان داده شود.
هوش مصنوعی: چند نفر از زنگیها (مردم زنگبار) را به دام انداختن و به این کاخ (بارگاه) آوردن.
هوش مصنوعی: نشستن تو بهتنهایی، در حالی که خشمگین و ساکت هستی، باعث میشود زنگیان را به خاک بیندازند و شکست بدهند.
هوش مصنوعی: یک نفر را سرش را از بدن جدا کردند و به آشپزخانه فرستادند تا از آن غذا درست کنند.
هوش مصنوعی: به فرد زنگی (زنگی به معنی رنگین یا سیاه، که در اینجا به نظر میرسد به عنوان سرآشپز یا کسی که در آشپزخانه کار میکند آمده) بگو که این گوشت را بشوید و بپزد تا به خسرو، که نامجوی و پادشاه است، بدهد تا بخورد.
جفته نهد: نیرنگ بزند. مطبخی: آشپز
هوش مصنوعی: سر گوسفند سیاهی که استخوانی از آن باقی نمانده، به نزد شاه میآید و در حال جوشیدن است.
هوش مصنوعی: شاه، آن پوست نیمهخام و ناپخته را با حرص و ولع تمام میدرد.
هوش مصنوعی: او میگوید که «مغز» (مغز بادام یا مغز برای خوردن) را هم بیاورید، زیرا از این بهتر هیچ خوراکی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر از ابتدا میدانستم که زنگیخور هستم، سالم و تندرست میبودم.
هوش مصنوعی: من هیچ توجهی به اسیران رومی نکردم و فقط از زنگیهای خوشطعم بهره بردم.
هوش مصنوعی: وقتی که آدمیخواری (انسانخوار) بفهمد که آدمیخواری دیگر وجود دارد که از او خطرناکتر است، ترس به دلش میافتد.
هوش مصنوعی: این ترس، کینهی شدید و سوزان را از بین میبرد، زیرا چیزی که سخت و محکم است، میتواند آهن را نرم کند.
هوش مصنوعی: اگر این راهحل و چاره را به دست آوریم، بر آن کسانی که مهارت و قدرت دارند، پیروز خواهیم شد.
هوش مصنوعی: اگر از گرگهای ستمگر (گرگان) نجات یابیم، میتوانیم بر کسی که از جهل غیر از جهل چیزی نمیداند، غلبه کنیم.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد تا دلیران رومی در آن سرزمین و منطقه، نشاندادن شجاعت و نبرد را آغاز کنند.
هوش مصنوعی: چند نفر از زنگیان در کمین گذرگاه قرار میگیرند و به تله میاندازند تا چند نفر از زنگیان را به اسیری بگیرند.
هوش مصنوعی: دلیران (لشگریان اسکندر) دست از فرمانبرداری برداشتند و چند نفر از زنگیان را که در نبرد اسیر شده بودند، گرفتند.
هوش مصنوعی: شاه آن اسیران را به نوبت به نزد سرهنگ فرستاد و کار آنها را به او سپرد.
هوش مصنوعی: شاه به نوبت آنها را به میدان آورد و به این ترتیب خونهای سرخ را با چهرههای سیاه، که احتمالاً به جنگ و آسیبهای ناشی از آن اشاره دارد، مواجه کرد.
هوش مصنوعی: شاه (اسکندر) به شدت خشمگین است، مانند شیری که گوزنهای بزرگ را به پایین میکشد.
هوش مصنوعی: شه (اسکندر) دستور داد یکی از افرادش تا گروهی را که در حال نبرد هستند، قطع کنند و سرشان را ببرند، مانند اینکه که یک تکه بزرگ کوه را بشکافند.
هوش مصنوعی: به آشپزخانه سپردند که غذای مورد نیاز شاه را تهیه کند، غذایی که برای او ضروری است.
هوش مصنوعی: مطبخ بهطور دیگری با او به صحبت میپردازد و میگوید که چگونه باید غذایی برای این جنگجوی ترکتبار آماده کرد.
هوش مصنوعی: زنگیان، وقتی که در حضور اسکندر (خسرو) قرار گرفتند، به علت ادب و تواضع در برابر او، نتوانستند به قاطعیت و قدرت خود تکیه کنند و به نحوی عاجز و ناتوان به نظر رسیدند.
هوش مصنوعی: خسرو دستور داد که سفره را آماده کنند و غذاهای مختلف را در وسط بگذارند.
هوش مصنوعی: خوانی با تدبیر و هوشمندانه آوردند و بر روی آن، تکههای سر گوسفند گذاشتند.
هوش مصنوعی: شاه (اسکندر) بهزور آن خورش را از هم درید، مانند شیری که پوست گور را میدرد.
هوش مصنوعی: ایستادگی و سرسختی او (اسکندر) قابل توصیف نیست و نمیتوانم دیگری را مانند او دیده باشم که چنین پایدار و مقاوم باشد!
هوش مصنوعی: وقتی زنگی (یک نوع گوشت یا غذا) اینقدر لذیذ است، دیگر هیچ کبابی برایم خوشایند نیست.
هوش مصنوعی: من همه گوشت زنگی را در شراب میخورم، زیرا از آن کبابی خوشنمکتر نمییابم.
در مقابل آن سیاهان، شاه قوی و پیلبند آبگوشت مزوّر از آن گوشت گوسفند خورد.
هوش مصنوعی: چون اژدها به دلشان ترس انداخت، آنها را مانند مارهایی در صحرا آزاد کرد.
هوش مصنوعی: سیاهان به نزد شاه زنگ (پادشاه زنگبار) رفتند و خبری را که از روزهای سخت و دشوار داشتند، به او رساندند.
هوش مصنوعی: این مردم که خیال و تصوراتشان همچون اژدهایی خطرناک است، در حقیقت همان نهنگی هستند که موجب آسیب و زوال برای ما شدهاند.
هوش مصنوعی: چنان به سرعت و شدت به زنگی (مرد زنگبار) حمله میکند که انگار مغز بادام را میخورد.
هوش مصنوعی: زنگی که به جنگ اسکندر میآید، مانند سر گوسفند به راحتی به دام میافتد و به زنجیر در میآید.
هوش مصنوعی: دل زنگیان (زنگیان، قومی در داستان) پر از ترس شد چون متوجه شدند که از زیر پارچهای نرم و زرباف، خطر به سراغشان آمده است.
هوش مصنوعی: اشتیاق و انگیزهٔ جنگجویان زنگی به شدت کاهش یافت و حرارت آنها که در نتیجهٔ جنگ و مبارزه بود، فروکش کرد.
هوش مصنوعی: روز دیگر وقتی پرندهای (مرغ) پرهایش را گشود، آسمان از خیال (توجه به اتفاقات) خالی و بیاحساس شد.
هوش مصنوعی: خروس به غول سیاه، که احتمالاً نماد خطر یا دشمنی است، فریاد زد و شروع به آواز خواندن و صدا زدن کرد. این بیان نشاندهندهٔ شجاعت و هشدار در برابر تهدیدات است.
هوش مصنوعی: صدای شیپورها به شدت و تندی میپیچد، مانند صداهای صور اسرافیل (شیپور قیامت) که در زمان رستاخیز برمیخیزد.
هوش مصنوعی: از صدای نعرهٔ گاو بهقدری شدت و هیاهو به وجود آمده که گویی زهره (سیارهای در آسمان) هم تحت تأثیر قرار گرفته و از درخشش خود افتاده است.
هوش مصنوعی: صدای دهلهایی مانند گرگ باعث تلاطم و خروش شده و به گونهای است که گویا مغز و فکر دنیا را به جوش آورده است.
هوش مصنوعی: صدای تنبک که به خاطر شور و هیجان نواخته میشود، مانند تیری که از زخم تیز به فلک میرسد، به شدت به گوش میرسد و از آن، آسمان میجنبید.
هوش مصنوعی: دل سواران دلیر در آن جنگ و گیر و دار، از صدای نای ترکی که مینوازد، به هیجان آمده و فریاد میزنند.
هوش مصنوعی: زمین به شدت لرزید و مانند صدای یک طبل بزرگ به گوش رسید، و آتش مانند نوری روشن از آن بیرون آمد.
هوش مصنوعی: زنان جنگجو، تیرهای پولادی را به سمت شیران، که به خود آهنین و قوی هستند، رها میکنند.
هوش مصنوعی: پلارک (نوعی پرنده) به قدری از روی تیغ (شمشیر) پرواز کرد که مانند ستارهای در شب، از میان تاریکی (ابر یا شب) بیرون آمد.
هوش مصنوعی: دو لشگر مجدداً به صف ایستادند و این بار صفها را به شکلی متفاوت سازماندهی کردند.
هوش مصنوعی: دو ابر از سمتهای مختلف به صدا درآمدند و مانند دو دریا، آتش در حال فوران و خروش هستند.
هوش مصنوعی: لشکر روم و لشکر زنگبار با رنگهای سفید و سیاه به هم آمیختهاند، مانند گراز که دو رنگ دارد.
هوش مصنوعی: جهتگیری سم اسبها، که در خنجرهای سرد آهنین دیدنی است، به قدری قوی و عمیق است که باعث میشود زمین به رنگ سرخ خون دلیرانی درآید که در میدان نبرد کشته شدهاند.
هوش مصنوعی: صدای کمانهایی که به آرامی کشیده میشوند، به قدری جذاب و دلنواز است که بسیاری از مردم را از خود بیخود و مسحور کرده است.
هوش مصنوعی: تیغی که در دست اسکندر است، مانند آینهای درخشان است که درخشش آن از تابش نور خورشید بیشتر است.
هوش مصنوعی: لشگر روم پرچمی بلند را به سوی آسمان بالا بردهاند، بهطوری که آن پرچم بهگونهای خمیده شده که گویی در دام افلاک گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: در دل اسکندر، فیلقوس (فیل) را آماده کرده است و آن جناح را مانند عروسی زینت بخشیده است.
هوش مصنوعی: اسکندر از جلو سپاه زنگی (سیاهپوستان) پرچمی به رنگ سیاه بر افراشته است که به شکل کوه بیستون (کوهی معروف در ایران) به نظر میرسد.
صف فیلها مانند صخرههای بلندی بود که بر شیب کوه ایستادهاند. (گریوه یعنی شیب تند کوه. کمر: صخره بزرگ)
هوش مصنوعی: مژهها مانند تیرهای تیز و چشمها مانند سنگهای عقیق بسیار زیبا هستند، و این موجودات (پیلان) از خرطوم خود تا دم در در دریا غرق شدهاند.
هوش مصنوعی: در واقع، بر هر تختی که از عاج ساخته شده، مردی زنگی، با تاجی از مشک، نشسته است.
هوش مصنوعی: وقتی که تو صدای بلند بر فیل سرکش (وحشی و نافرمان) زدی، آتش از آن بلند شد، گویی خودت نیز بر آتش افکندهای.
هوش مصنوعی: از پشت فیل، نیلگون از زمین، چالشی به بیرون آمد.
هوش مصنوعی: پیادهنظام (سربازان پیاده) دور گرد (سر) فیل بزرگ گرد آمدهاند و در هر گوشه، صد فیل (به عنوان نماد قدرت یا حفاظت) بستهاند.
هوش مصنوعی: زمانی که روش جنگ آغاز شد، خصوصیات و رفتارها به گونهای شکل گرفت که از روی دوستی و محبت پرداخت شده بودند.
هوش مصنوعی: ستمگری به نام زراجه از لشگر زنگ به میدان جنگ آمد و گامهایش را به سراسر میدان گذاشت.
هوش مصنوعی: سوارانی مانند فیل بزرگ و توانمند به میدان آمدند و با دستهای قدرتمندشان به دشمنانی که مانند فیل بودند، آسیب میزدند و آنها را شکست میدادند.
هوش مصنوعی: در وجود آن افسونگر، همچون مار سیاه، آشفتگی و هیجان ناشی از بزرگی و عظمت او حس میشود.
هوش مصنوعی: دهان او بسیار بزرگ و سیاه مانند دهن گرگ است که از آن، چشم بیننده به سفیدی درآمده است.
هوش مصنوعی: آن مردی که از خزانهٔ خمی برانگیخته، حالتی از سر و صدا و در هم ریختگی ایجاد کرده است و به سوی خمها جاری شده، به شکل شتابان و بینظم به این سو و آن سو میرود.
هوش مصنوعی: جثه و سینهاش مانند آهن سخت و محکم است، نپرس از قدرت و توانایی او که این خود گویای تنومندی و زورمندیاش است.
هوش مصنوعی: چشم او مانند پرچمی بر روی سرش بود و حتی یک موی از بدنش به این سوی و آن سوی نمیرفت.
هوش مصنوعی: اگر در آنجا طاسکی (کاسه سر) سرنگون شود، دو چشم او مانند دو کاسهٔ خون میشود.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم خود را به زنگی (سیاهپوستی با ویژگیهای خاص) ستایش میکنند که زیر غباری از خشم، آتشینتر از آتش است.
هوش مصنوعی: من منبع قدرت و مانند فیل بزرگ و مقاومی هستم که بر پشت دیگر فیلها سوار میشوم و آنها را تحت کنترل خود در میآورم.
هوش مصنوعی: وقتی که من در حال جنگ با قدح (جام) میشوم، به قوت یک فیل، آن فیل را تحت اثر قرار میدهم و به نوعی آن را به خود جذب میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی در میدان جنگ شمشیر تیزم را بالا میبرم، کوه را مثل خاک خرد و ریز میکنم.
هوش مصنوعی: اگر شیر (حیوان نر و قوی) در برابر من بیاید یا حتی اگر یک شخص نیرومند (هُزبر) بر من حمله کند، من همچون ابر در حال رعد و برق، به او سیلابی از خشم و قدرت نازل میکنم.
هوش مصنوعی: من به قدری شجاع و قوی هستم که اسبم نیل را به زمین میزند و من بر روی پیاده، مثل فیل میدانم ایستادهام.
هوش مصنوعی: سلاحی که بر تن من است، مانند شیر نر از من جدا شده و من سلاحی دیگر از جنس پولاد دارم.
هوش مصنوعی: تن من همچون الماس و آهن است؛ پس چرا به الماس و آهن دیگر نیاز دارم؟
هوش مصنوعی: زمانی که گردن را بالا میآورم و به نبرد میروم، نه از زاب (موجودی افسانهای) میترسم و نه از آتش.
هوش مصنوعی: در میدان نبرد با سلاح پهلوانان میجنگم و به جرأت میزنم بر گردنها.
هوش مصنوعی: من جسمی مانند اژدها دارم و به کشتن مردم نمیپردازم، بلکه به بلعیدن آنها مشغولم.
هوش مصنوعی: در جهان از هیچکس خجالت نمیکشم و با وجود درگیریهای زیاد، شرم و حیایی ندارم.
هوش مصنوعی: شجاعی که به جنگ میرود، باید احساس شرم را رها کند؛ زیرا وقتی که خر از زیر بار (پالان) سر بلند میکند، این نشاندهندهٔ ضعف و ناتوانی است.
هوش مصنوعی: وقتی من زنگی (زنگی به معنی سیاهپوست) بودم، مثل او که میخندید، از آن طرف سیاهچهرهای با دندانهایی مانند الماس وجود داشت.
هوش مصنوعی: او این را گفت و به ابروهایش ناز کرد، مانند ماری که از آرزوی گنج و ثروت پیچوخم میخورد.
هوش مصنوعی: اسکندر، سواری چابک و توانا از رومیان، ابتدا خود را به آتش میاندازد.
هوش مصنوعی: با آتش سوزان، خون او به جوش و خروش درمیآید و به سر و صورتش میخورد، مانند پروانهای که به آتش نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: زنگی، که به احتمال زیاد نظامی به دشمنی سیاهپوست اشاره دارد، به اسکندر حمله کرد و با یک ضربت سر او را از بدنش جدا کرد.
هوش مصنوعی: کینهخواه دیگری به جنگ آمده و انگار آسمان هم پایش را روی سنگ گذاشته، به این معنا که شرایط و اوضاع به شدت بد میشود.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که در نبرد، تا حد هفتاد مرد از رومیان با شمشیر به زمین افتادند.
زبانی: عملهٔ عذاب دوزخ
هوش مصنوعی: دل لشگر روم از ترس به تپش افتاد، همانطور که موم از حرارت آتش به شدت نرم میشود و تغییر شکل میدهد.
هوش مصنوعی: زمانی که او (اسکندر) لشگر زنگبار را ذلیل و ناتوان کرد، هیچکس از آنها نتوانست از میدان جنگ فرار کند.
هوش مصنوعی: سرهای گردنهای شاه مانند دایره ای که با پرگار رسم میکنند، در جنگ به حالت افسردگی و بیحالی افتاد و جایگاه خود را از دست دادند.
هوش مصنوعی: اسکندر سپاه زنگیها را برای جنگ آماده کرد و نیزه را به منظوری خاص و با دقت به کار گرفت تا در کشتن آنها موثر باشد.
هوش مصنوعی: در میانهٔ کمر که از جواهرات آراسته شده، زرهای از پولاد هندی قرار دادهاند.
هوش مصنوعی: اسکندر زرهای بر تن دارد که شبیه به آسمان و با طرحهایی از رنگ سیاه است، مانند جوجهتیغی که جوانههای تنگ و ناهمواری دارد.
هوش مصنوعی: یک فرد یمنی، تیغی را که به علت گرمای زیاد آب، مانند زهر داغ به نظر میرسد، بر دوش خود آویزان کرده است.
هوش مصنوعی: کمند (حلقه یا دنهای که برای شکار یا گرفتن چیزهای دیگر به کار میرود) همچون ابروی طمغاچیان (مردان با ابروانی زیبا) خمیده و به شکل کمان است و به گوشه (مقعر) چهرهٔ چاچیان (مردان زیبا) شباهت دارد.
هوش مصنوعی: لحیفی (مردی یا جنگجویی دشمن) بر پشت اسب سفید (بور) بالا رفته است و به زین آن اسب در حال نشستن است، که در اینجا به قدرت و اقتدار او اشاره دارد.
هوش مصنوعی: اسکندر، افسار پرچمدار و قویدست را به حکومت و قدرت سپرده و با یک حرکت تند او را از جای خود به سمت دشمن میفرستد.
هوش مصنوعی: چطور عقاب میتواند به کبک دری نزدیک شود؟ چگونه میتواند بر زمین نور آفتاب تلاش کند؟
هوش مصنوعی: خسرو پیلتن (که اشاره به شخصیتهایی چون خسرو پرویز دارد) با تیزی و سرعتی بیشتر از آن اهرمن (موجودی شیطانی) به درون میدان جنگ وارد شد.
هوش مصنوعی: اسکندر به آن موجود وحشتناک که شبیه زاغی پیر است، میگوید که عقاب جوان (نماد قدرت و شجاعت) به سوی او آمده و باید آرام بگیرد.
هوش مصنوعی: اگر تو نتوانی بر من غلبه کنی و در برابر من نایستی، من با تندی و قدرت بر تو حملهور میشوم و سرنوشت تو را تغییر میدهم، چون چهرهات تیره و زشت است.
هوش مصنوعی: شخصی با چهرهٔ سیاه، از آنجا که در این میدان نبرد، از تیغ تیز فرار میکند، نشان میدهد که میخواهد از این درگیری دوری کند.
هوش مصنوعی: مرو، چون میخواهم تو را به رنگ خون سرخ کنم و موهایت را از دم تیغ، به شکل رشتههای تابیده درآورم.
هوش مصنوعی: بر اثر برخورد تیغ به زنگ، رنگ آیینه برای من افتاده و به دلیل همین افتادگی، خود را به نوعی که در واقعیت وجود دارد نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سپیده (صبح) بر چهرهاش (چشم تاریک) پردهای از خواب را کنار زده است و درد (زخم) از چهرهام رفته و تیغ (شمشیر) من سرخی را از چهره زرد (رنگ پریده) برمیدارد.
هوش مصنوعی: چرا ادعا میکنی که من دیو آدمخوار هستم؟ من خودم را میخورم، نه اینکه از دیو آدمها بخورم.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که در جنگ و نبرد، شمشیر زدن به چه اندازه سخت و دشوار است؛ من به تو یاد میدهم که چگونه میتوانی با قدرت و شجاعت از پس آن برآیی.
هوش مصنوعی: اگر از جایی بیایی، باید جای خود را حفظ کنی و در غیر این صورت، سرت را زیر پایم میگذارم.
هوش مصنوعی: من قهرمانان برجستهای از سرزمین عرب هستم که همچون شمشیر تیز و درخشان، در آغاز صبح با دشمنانم روبهرو میشوم.
هوش مصنوعی: اگر مانند هندیها بر سر فیل بروم، فیلبان (سوار بر فیل) در لباسش در نیل (رود نیل) به پا خواهد خاست.
وقتی که تیر و نیزهام سنگ را سوراخ میکند (از صدای آن) گوش فرمانده زنگیان زنگه میرود و صدای زنگ در آن میپیچد.
هوش مصنوعی: وقتی این حرف را زد، در گواد ایستاد و بازوهایش را بالا برد و افسار اسب را رها کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر به لشکریانش دستور میدهد که به مانند شیر شجاع و نترس حمله کنند و به دست او نیز یک گرز (چماق جنگی) بزرگ و قوی است که مخصوص یک شیر است.
هوش مصنوعی: از شدت ضربهای که آن گُرز (چماق بزرگ) به سر او (دشمن) زد، لرزه به کوه البرز (کوهی در ایران) افتاد و او به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: با یک ضربه از آن نیزههای فولادی، جانش را گرفت و او را از درختی که مانند چوب آبنوس بود، جدا کرد.
هوش مصنوعی: بدن او (اسکندر) از سرو و گردن تا سینه و پاها و دستها به شدت زخمی و شکستخورده شد، بهطوری که حتی کوچکترین قسمتهای وجودش هم آسیب دید.
هوش مصنوعی: زمانی که زراجه (مرد جنگجو) از آرامش و راحتی خود جدا شد و کارش به خطر افتاد، مصیبت و مشکل دیگری برایش پیش آمد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف حالتی میپردازد که در آن دشمن، که به سیاهی شب تشبیه شده، از قدرت و بلندی نخل (نماد استقامت و اقتدار) به شدت میترسد و نمیتواند به آن نگاه کند. در واقع، دشمن به خاطر ترس و وحشت از نیرومندی اسکندر، خود را در حالتی ضعیف و ناتوان میبیند.
هوش مصنوعی: خسرو به مانند اژدهایی تند و خشمگین به میدان آمد و ضربهای به او وارد کرد که مانند آتش آزاد شده بود.
هوش مصنوعی: تیغ شاه به دشمن زنگی تاثیری نداشت و او مانند ابر سیاه به شدت غرشی کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که داریوش، شاه روم، آن مرد زنگی (زنگی به معنای شخص سیاهپوست یا چادرنشین) را دید، به اندازهای از او ترسید که مانند نهنگ سیاه او را از میدان جنگ کنار زد.
هوش مصنوعی: اسکندر ضربتی به تنهٔ نخل زنگی زد که مانند ضربهٔ شیر جوان بر گوزن پیر و ناتوان بود.
هوش مصنوعی: سر زنگی (سردسته زنگیان) از درخت خرما مانند کسی که از درخت پایین میافتد، به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: زنگی دیگری به سمت جنگ رفت، در حالی که زبانش را برای گفتگو باز کرده بود و آمادهٔ چالش بود.
هوش مصنوعی: ابری سیاه رنگ از کوه زنگ باران نمیبارد، مگر اینکه اژدها یا نهنگ از آن خارج شود. یعنی این ابری که به وجود آمده، نشانهای از یک خطر بزرگ و غیرمعمول است، به طوری که تنها موجودات افسانهای مانند اژدها یا نهنگ قادر به ایجاد چنین پدیدهای هستند.
هوش مصنوعی: من به مانند یک کولهپشتی سیاه و سنگین هستم که بر دوش خود بار سنگینی را حمل میکند، و در برابر کوه، از جهت وزن و سنگینی با آن برابری میکنم.
هوش مصنوعی: من میخواهم گردن فیل را از بدنش جدا کنم و دمش را به چشمهٔ نیل ببرم.
هوش مصنوعی: برای کسی که جانش به تکیه بر آهن و جنگ است، در میدان نبرد، جامهای زیادی از خون او ریخته میشود.
هوش مصنوعی: جهانجوی (اسکندر) وقتی دید که آن یافه (شخصی که با او میجنگید) در حال صحبت کردن با اوست، از شدت خشم خون ناف خود را به مشامش میآورد.
هوش مصنوعی: در آن هنگام، سر تیغ را بر گردن افراسیاب (افراخته) گرفت و او با گفتن «یافه» (غرامت یا شانس) سرش را پایین انداخت.
هوش مصنوعی: سیاهی (لشکر زنگی) که بسیار قوی و سهمگین است، به طرف شاه (اسکندر) حمله میکند و توانسته است بر او غلبه یابد.
هوش مصنوعی: چنان ضربهای بر او زد که تیغ زنگار خوردهای به زمین افتاد و زنگی (مرد سیاهپوست) از شدت ضربه به دور خود چرخید و به زمین غلتید.
هوش مصنوعی: سیاهی (لشگری از زنگیها) دیگر بر اسکندر (ادهم) حمله کرد و او نیز به خاطر زخمی که دیده بود (چشمش) را بست و دیگر با آنها مواجه نشد.
هوش مصنوعی: تا شب دیگر از دلیران زنگ، هیچکس برای درخواست جنگ نیامد.
هوش مصنوعی: اسکندر که در میدان جنگ پیروز شده بود، در شب به آرامش و سکون به منزل خود برگشت.
هوش مصنوعی: اسکندر مانند گلنر، لباسش رنگ آبی کبود به خود گرفته است که این رنگ به دلیل انعکاس آب نیل است.
هوش مصنوعی: نگهبان این درفش (پرچم) که به شکل مار است، از طلا پوشیده شده و بر روی پارچه بنفش قرار دارد.
هوش مصنوعی: رقبای لشکر، به خوبی و با دقت، نگهبانی میکنند و از خود مراقبت بیشتری نشان میدهند، مانند مردی که به نجوم و ستارهشناسی آشناست.
هوش مصنوعی: یسکداری از چشمها دور نماند و یتاقی (در اینجا به معنای فردی با فهم و دانایی) که باید رسمی را رعایت میکردند نیز به خوبی رعایت کردند.
هوش مصنوعی: در صبحگاه که به خوشی و فال نیک رسید، گل سرخی بر روی طاق نیلوفر (گلی زیبا و دلانگیز) شکوفا شد.
هوش مصنوعی: اسکندر از مکان خوابش بیرون آمد و نیروهایش را برای نبرد با دشمن آماده کرد.
هوش مصنوعی: سکندر، اسب سریع و باهوش خود، رخش را به جلو راند و آن را تحت فرمان قرار داد، به شکلی که مانند شعلهای آتشین، آب را از جای خود برانگیخت و به حرکت درآورد.
خود فرماندهی قلب لشگر را بهعهده گرفت و در دو پهلو و جناحین لشکر، پهلوانی را بهفرماندهی قرار داد.
هوش مصنوعی: اسکندر، چپ و راست لشکرش را به وسیلهٔ دیواری از آهن محاصره کرد و این دیوار به قدری محکم و استوار بود که مانند کوه به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: لشگر زنگ و گروه حبشیها در هر گوشهای آماده هستند و شمشیر به دست گرفتهاند.
هوش مصنوعی: در طرف راست لشکر، نیروهای حبشی و در سمت چپ، نیروهای بربری قرار دارند و در قلب لشکر، زنگیها که شبیه دیو هستند، مستقر شدهاند.
هوش مصنوعی: زمانی که شاه دستور حمله را داد و به صدا درآوردن کوس جنگ (ساز جنگی)، زنگی (سوداگر سیاهپوست) با صدای زنگی که به صدا درآمد، به حرکت درآمد.
هوش مصنوعی: ابر سیاه شروع به غریدن کرد و در این حال، تیری که شبیه به نور ماه بود، برآمد و به سمت ماه پرتاب شد.
هوش مصنوعی: از هر دو لشکر صدای بلندی شنیده شد که به قدری وحشتناک بود که عقل دیو را هم دیوانه کرد.
هوش مصنوعی: از شدت وحشت و ترس، افراد در لشگر به هم فشرده و در گلوهایشان گره افتاد و به دلیل کمخونی و ضعف، چهرهشان زرد شد.
هوش مصنوعی: اسکندر برای فرار از میان لشکر زنگبار به دنبال فرصتی است، در حالی که سنگینسنگ و شمشیر تیزش به عنوان سلاحهایش مقابله میکنند و او در تلاش است تا راهی برای نجات خود بیابد.
هوش مصنوعی: بهخاطر شور و هیجان ناشی از جنگ و ناپایداری اوضاع، به آسمان ترس و دلهره حاکم شده است.
هوش مصنوعی: بر اثر فشار و تحرک خر، مواد مغزی که در پشت سر او قرار دارد، از زمین بیرون آمده و به بالای کوه پرتاب شده است.
هوش مصنوعی: از صدای طبل جنگ (کوس تندر) که از دز (دژ) ساختهشده از آهن پخش میشود، مردم در دژهای آهنین آماده نبرد میشوند و دچار هیجان و جوش و خروش میشوند.
هوش مصنوعی: از شیپور دمیده شدهای که بر صدا و موسیقی طنینانداز است، گمان میرفت که سرافیل (فرشتهای که در قیامت شیپور میزند) و صور (شیپور قیامت) رسیدهاند.
هوش مصنوعی: به دلیل ضربات مکرر گرز و شمشیر بر زمین، از هر غاری بخاری بلند شد که مانند ابر به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: از منقار تیرهای فلزی، خون بر سنگی که تیز و برنده است، میریزد.
هوش مصنوعی: کمان ابروی کج مانند تیر به سمت مژگان (چشمها) پرتاب شده و از پستان زرین و برنزی جنگجو، شیر خطرناک و قوی روان شده است.
هوش مصنوعی: کمند (دام) پیچیدهای که گره زده شده، فقط به دور گردن نمیچرخید و به هیچ چیز دیگری نمیپیچید.
هوش مصنوعی: هندویی که به مانند بازیگری ماهر در حال حرکت و رقص است، با شمشیر تیز خود، به صورت چرخشی و معلق در حال جنگیدن میباشد.
هوش مصنوعی: از هماهنگی و موزون بودن ضربههای سنان (تیرکمان)، اسب زیر مهار به رقص درآمده است.
هوش مصنوعی: تیرهایی مانند زنبور، که زنبور خودش نیش میزند، میتوانند آهن و سنگ را شکسته و از بین ببرند. این به معنای قدرت و شدت تیرها در جنگ است که مانند نیش زنبورها خطرناک و مؤثرند.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر کشتن مردان جنگجو خسته و پست شده و آسمان به خاطر نالهها و گریههای کسانی که در رنج و مصیبت هستند، سنگین و دلگیر است.
هوش مصنوعی: قلب شاه (اسکندر) از جنگ آرام و آماده است، مانند کوهی که از سنگ لاجورد ساخته نشده و محکم و استوار است.
هوش مصنوعی: تیغزن زنگی که بسیار مقاوم و سختکوش است، همانند زنگی که صدا و سر و صدای بلندی ایجاد میکند، شمشیر خود را بلند کرده و به میدان آمده است.
هوش مصنوعی: دلش پر از ترس و وحشت شده و با دهان باز درحال تنفس است، انگار که به پشت یک دیوار پنهان شده است.
هوش مصنوعی: وقتی که قلب استوار از هر دو طرف محکم شد، سوار (اسکندر) از میان دو سپاه خارج شد.
هوش مصنوعی: اسکندر و نیروهایش در این نبرد، شجاعت و دلاوری بسیاری را نشان دادند و این نشاندهندهٔ هوش و زیرکی آنها در کنار دیوانگی و شجاعتشان است.
هوش مصنوعی: زنگی (که به احتمال قوی اشاره به زنگیها یا سیاهپوستان دارد) از رومیها (که در اینجا به افراد رومی اشاره دارد) به این نتیجه رسید که این فرد نازنین (خیر) است و آن فرد هولناک (بد) است و به همین دلیل آثاری از کشتار و نابودی را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: شاه (اسکندر) از لشگریان نازنین (زیبا و دلنشین) فکر کرد که از این نازنینان (مردان شجاع و جنگجو) نبردی نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: او به خود گفت بهتر است که در این جمعیتی که ترسناک به نظر میرسند، شجاعت به خرج دهد و مانند شیر عمل کند.
هوش مصنوعی: وقتی که لشکر شکستخورده و ناتوان شد، باید به خود حوصله و قوت قلب داد و در این نبرد مقاومتی نشان داد.
هوش مصنوعی: اسکندر مانند خورشید دوباره بیرون آمد و با حضورش باعث شد که شب (سختیها و تاریکیها) در کشتن و خونریزی شتاب بگیرد.
هوش مصنوعی: اسکندر چند نفر از سپاهیان بزرگ و قوی دشمن را با یک ضربه، مانند سگها، کشته است.
هوش مصنوعی: هر کسی که دید که آن مرد جنگجو به این شکل آسیب دیده است، دلش از ترس خالی شد و از شجاعت او ناامید گشت.
هوش مصنوعی: فرمانده رومی که در میدان نبرد بیمعطلی مانده بود، بهسوی لشگر زنگ (لشگری که از زنگبار میآمد) حمله کرد.
هوش مصنوعی: سالار لشکر زنگ، پلنگر، متوجه شد که نهنگی از دریا آمده است.
هوش مصنوعی: اسکندر به یارانش میگوید که این شکار تازه نفس و نادان، کجا میتواند جان سالم به در ببرد وقتی که به دام بیفتد.
هوش مصنوعی: اسکندر برای مبارزه، سلاحهای سلطنتی و با شکوهی فراهم میآورد و جوشن (نوعی زره) را به همراه تیغی درخشان و ترکیبی از شمشیرهایی میآمیزد.
هوش مصنوعی: اسکندر زرهای از کرگدن پوشید که بر آن زری را نیز بافته بودند تا بدنش در برابر حملات محفوظ بماند.
هوش مصنوعی: یکی از مردان در جنگ، خود را به زحمت به زرهای از پولاد (آهن) با ظاهری مانند آیینه و درخشان پوشانیده است که در نهایت بر سرش قرار گرفته، همچون نقرهای خام جلوه میکند.
هوش مصنوعی: تیغی درخشان همچون چشم گوری است که در آن، پا مانند پای مور فرو رفته است.
هوش مصنوعی: اسکندر، با قدرت و شجاعت به مقابله با شیر تند و چابک برآمد و بهتر است که به سمت شیران دلیر نرود، چون این کار شایسته نیست.
هوش مصنوعی: ای شیر، صید تو را، که در آزمایش قرار دارد، به مبارزه آمده است. از جای خود بر نرو و عقب نکش.
هوش مصنوعی: نرو تا اینکه دلیریهای جنگجویان را به نمایش بگذاریم، در این میدان نبرد با شجاعت مبارزه کنیم.
هوش مصنوعی: ببینیم که در این میدان، بلندی و برتری از آن چه کسی است و در این کار پیروزی با چه کسی خواهد بود.
هوش مصنوعی: وقتی زنگی خامکار (فردی از لشکر زنگبار) به خشم آمد و به جنگ پرداخت، دل شهریار (اسکندر) از شدت هیجان و خشم به جوش آمد.
هوش مصنوعی: وقتی بدخواهی به خاطر کینهورزی سر و صدا راه میاندازد، خون ستیزنده به جوش میآید و او را به جنگ برمیانگیزد.
هوش مصنوعی: سکندر به او گفت: اینقدر بیهوده دیگران را از میدان دور نکن، با دروغ و ادعای بیاساس به این مردان از خود بزرگپندار نباز.
هوش مصنوعی: از مردانگی زیاد صحبت نکن و لاف مزن، چون از سایهٔ خودت هم باید بترسی.
هوش مصنوعی: از شیرها، به خاطر دلاوران بترس و با دلیران، دلیری نکن.
هوش مصنوعی: اگر نمیتوانی کسی را از جا بلند کنی یا او را شکست بدهی، با هنجارهایش (خشم و عصبانیت) چه فایدهای خواهی برد؟
هوش مصنوعی: زمانی که در کنار شیر هستی، به آن دست نزن و بگذار در آرامش باشد؛ چون ممکن است در مقام قدرت، موجب خطر و آسیب برای خودت شوی.
هوش مصنوعی: اگر به طمع دستبرد به اموال دیگران برآیی، در حالیکه در واقع خودت موجودی کوچک و بیارزش مثل گنجشک هستی، فقط دچار بازی و سرگرمی خواهی شد.
هوش مصنوعی: بیا تا در میدان بگردیم که خوشایند است و ببینیم که چه کسی از ما در این شرایط سخت، زجر و مشقت بیشتری را تحمل کرده است.
هوش مصنوعی: اگر در مبارزه بدهی، حریف را به زمین میزنی و اگر همسر کسی را به چنگ آوری، او را نیز به سرزنش میکشانید.
هوش مصنوعی: زبانزد این سخن شاه، زنگی (سیاهپوست) را به خشم آورد و او به جنگ و چالش با شاه برخاست، مانند دود سیاه که ناگهان برمیخیزد.
هوش مصنوعی: شاه تیغ را بر سر ترک فرود آورد، مانند آتش که به شدت میدرخشد، اگر ببارد، ابر را به کجا میرساند.
هوش مصنوعی: اسکندر از دیدن آن آدم زشت و بدچهره خشمگین شد، مانند سر کشیدهای که از تنش موی او بیرون میزند.
هوش مصنوعی: اسکندر به شدت به دشمن حمله کرد و با ضربهای تیغ به او زد، اما زخم او به خاطر زرهاش (جوشن) مؤثر واقع نشد و آسیب نمیدید.
هوش مصنوعی: بسیاری از آنها جملگی به یکدیگر حمله کردند، اما هیچیک نتوانستند ضربهای جدی بر او وارد کنند.
هوش مصنوعی: تا شب در این جنگ و نبرد، هیچکس زخمی نشد و کارگران تلاشی کردند که زخمهایی به یکدیگر وارد نکنند.
هوش مصنوعی: وقتی خسرو از جنگ خسته و ناامید شد، به او گفتند که خورشید به سمت کوه حرکت کرده است.
هوش مصنوعی: شب فرارسید و حمله ناگهانی دیگر جایز نیست، چون وعدهٔ فردا را باید به جا آورد و به آن وفا کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که شب تیره و تار میشود، شحنه (نگهبان) سیهکار (بد و نابکار) به سود خودش از میان آتش و دود بیرون میآید.
هوش مصنوعی: در این میدان جنگ، من کاری با تو میکنم که نتوانی از من فرار کنی و مثل یک مار به سوراخ خود بروی.
هوش مصنوعی: اگر سپاه تو نیز مانند صبح، در پایان شب برود، من هم تو را همانگونه در بامداد خواهم دید.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس از میدان جنگ بازگشت، با این حال در مورد این داستان، شاه، همچنان به دمساز (دوست و همراه) بودن خود ادامه داد.
هوش مصنوعی: در پایان شب و به موقع، عذرخواهی کرده و به سوی جای خوابشان برگشتند.
هوش مصنوعی: وقتی روز بعد خورشید برخواست، آتش را از دریا بیرون آورد و روشن کرد.
هوش مصنوعی: دو لشکر به هم آماده نبرد شدند، مانند تخته شطرنج که از عاج و آبنوس ساخته شده است.
هوش مصنوعی: سربازان رومی و سیاهپوستان زنگبار، همانند زاغهایی که دچار زنگزدگی شدهاند، از همدیگر فاصله دارند و در این نبرد به دو دستهٔ مختلف تقسیم شدهاند.
هوش مصنوعی: سیاهپوستان مانند شب تاریک هستند، ولی رومیان مانند چراغ روشناند؛ بنابراین، با هم تفاوتهایی دارند، و همچنین به زاغ و چشم زاغ (که نماد زشتی و تیرگی هستند) اشاره میشود.
هوش مصنوعی: ابر تیره و زنگاری پدیدار شد و از آن، دریاگونهای از خون از چشمان او ریخت.
هوش مصنوعی: در آن طوفان خونی که از پای تا سر به راه افتاده بود، تنها یک نفر تشنه باقی مانده و یک نفر دیگر غرق شده است.
هوش مصنوعی: خسرو (اسکندر) تصمیم به جنگ با دشمنانش گرفت و به نحوی عمل کرد که موجب بدخواهی و حسد دیگران شد.
هوش مصنوعی: اسکندر، بازار جنگ را آماده کرد و با نیرویی شجاع و قدرتمند، لشکر خود را به حرکت درآورد.
هوش مصنوعی: کژ اکندی (یک نوع لباس یا زره) بافته شده از حریر (پارچهای نرم و گرانبها) را بر تن کرد و از جنگ و درگیری با شمشیر و تیر (سلاحها) رهایی یافت.
هوش مصنوعی: یک سپر درخشان مانند آب چشمهای است که در چشم کسی که آن را میبیند، غیرقابل وصف است و به نظر نمیرسد.
هوش مصنوعی: یک نیزهٔ سیاه و بلند که مانند سنگی از دل آب، قدرت و استحکام پیدا کرده است، به دست گرفته شده است.
هوش مصنوعی: حمایل (کمربند) او، تیغی هندی است که مانند آب، از نظر ارزش و زیبایی، بهتر از چشمهٔ نور خورشید است.
هوش مصنوعی: او بر سر خود کلاهی دارد که از پولاد چین بافته شده است و آنچنان زیباست که حتی گوهرها از زیباییاش حسادت میکنند.
هوش مصنوعی: ناچخی زهردار، که به کمک کمان به تیر تبدیل شده، برای زدن آماده شده است و در زمان برخورد، تلخی آن به مانند زهر مار است.
هوش مصنوعی: اسکندر بر فراز کوه نشسته است و با دیدن همایون (لقب داریوش) به او نگاه میکند و رفتار او را مناسب و خوشایند مییابد.
هوش مصنوعی: اسکندر مرکب خود را به سوی محل ملاقات آماده کرد تا ببیند دشمن چه زمانی از راه میرسد.
هوش مصنوعی: پلنگر که احتمالاً به معنای جنگجو یا دستیار است، به دلیل اندیشه و فکر دربارهٔ لنگر (آرامش یا توقف) نتوانسته بود به میدان بیاید و پژمرده و ناامید شده بود.
هوش مصنوعی: دیگری از زنگیان را مانند یک دیو مست فرستاد تا جواهرات را به دست آورد.
هوش مصنوعی: به ناگاه، شاه اسکندر به او (زنگی) رسید و با ضربتی او را به قتل رساند و زندگیاش را پایان داد.
هوش مصنوعی: دیگری از دیوانگان (دیوان) آمد که مانند تکهای از کوه است و به خاطر او، چشم بینندگان (مشاهدهکنندگان) خستگی و زحمت کشیدند.
هوش مصنوعی: همانطور که آن شخص در برابر ناسزاها و بدگوییهای دیگران، روحیهاش را حفظ کرد، در اینجا هم گروهی از افراد به خاک و خاکی بودن توجه نکردند و سر خود را بالا نگه داشتند.
هوش مصنوعی: آن موجودی که چهرهای سیاهتر از دیو دارد، به مانند ماری که به دور خود میپیچد، در حال چرخش و پیچش است.
هوش مصنوعی: شاه ناچخی (شاهی کممعنا و ضعیف) به سرعت بر او حمله کرد و زخمی به او زد، که از آن خون برآورد و دود بهوجود آمد.
هوش مصنوعی: سیاهی دیگری از آن ظالم و ستمگر، به جنگ آمد که از شیر خونخوار بدتر است.
هوش مصنوعی: همانطور که یار قدیمی نوشیده، این زمان نیز همانند گذشته رفتار کرد.
هوش مصنوعی: هیچکس دیگر به میدان دلیر (جنگ) نیامد، زیرا آنها از شیر تند (شجاع) ترسیده بودند.
هوش مصنوعی: خسرو عزم کرد که به سوی لشگر زنگ برود و افسار خود را رها کرد تا بتواند با دشمنانش بجنگد.
هوش مصنوعی: وقتی پلنگر (اسکندر) آن حمله را دید، به قدری تحت تأثیر قرار گرفت که بدنش از زخمهای بدون درد، به لرزه افتاد.
هوش مصنوعی: اگر خواستی به میدان جنگ بروی، در غیر این صورت (بدان) تو را به سوی جنگ به سمت کامیابی یا ناکامی میفرستم.
هوش مصنوعی: اسکندر فرماندهی را به دست گرفت و با شجاعت به میدان نبرد آمد، در حالی که شانس و بختِ میدان جنگ را به سوی خود میکشانید.
هوش مصنوعی: اسکندر به خاطر نیروی زیادش زخمهای زیادی را به دشمنانش وارد کرد، اما این زخمها به خداوند بخت (خداوند شانس و سرنوشت) آسیب نرساند و کارساز نشد.
هوش مصنوعی: اسکندر، که شجاعت و قدرتش مانند شیر است، در برابر لشکری از زنگبار، با تمام قوت خود به جنگ میپردازد و به مانند شیری که در حین شکار به جان شکار میافتد، با شدت و خشم به نبرد میپردازد.
هوش مصنوعی: اسکندر از همان ابتدا تصمیم گرفته بود که به کسانی که به او پناه آمدهاند، توجه کند و به آنان کمک کند تا به خوشبختی و موفقیت برسند.
هوش مصنوعی: زنگی (یک سرباز یا جنگجو از نژاد زنگبار) به اسکندر حمله میکند و او ناگهان به سمت اسکندر میدود، بهگونهای که گویی در حال دویدن بر دور یک دایره کوچک (نقطه پرگار) محدود شده است.
هوش مصنوعی: اسکندر به سوی دشمنانش، سوار بر اسبش، پیش میرود و در این حین، اسب او با چهرهای خندان و درخشان، به دشمنان ترس و وحشت میآورد.
هوش مصنوعی: اسکندر به شدت به دشمن حمله کرد به گونهای که هم بدن او و هم زرهاش را به شدت آسیب رساند.
هوش مصنوعی: کشتی دشمن با یک وزش باد شکست و متوقف شد، مانند لنگر که مانع حرکت پلنگر (یک نوع حیوان یا نماد) میشود.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد که لشگر به طور یکپارچه و ناگهانی به حرکت درآید.
هوش مصنوعی: لشکر از دو طرف به حرکت درآمدند و شب و روز را با شور و هیجان در هم آمیختند.
هوش مصنوعی: از ترس صدای خشخش تیرها، زیر لباس زرهای حریر پوشید.
هوش مصنوعی: درفش (پرچم) با صدای ترنگدارش به شدت در حال تکان خوردن است و تیغ درخشان آن به مانند مه (ابر نازک) بهنظر میرسد که از آن بیرون آمده است.
هوش مصنوعی: گرمای شدید خورشید به قدری سوزان و طاقتفرساست که مانند دمای تنور روشن میسوزاند و میتازد.
هوش مصنوعی: به دلیل شعلهور شدن آفتاب، آسمان به تندی و اضطراب دچار شده و از نور و روشنایی فرار میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر کشتار زیاد زنگیان بر زمین، آسمان سالخورده و سیاه و غمگین شده است.
هوش مصنوعی: عقیق که از اشک و غم به وجود آمده، در آسمان مانند آتش در حال سوختن دیده میشود.
هوش مصنوعی: از بین رفتن اوضاع و احوال ناشی از جنگ موجب نازک و سبک شدن گوهر گرانبها میشود و این همان ویژگیهای طبیعی و خاصّ گوهرهای گرانقیمت است.
هوش مصنوعی: سمنبر (شهر) به اسیری در آمده و مشک (عطر) بهدست آورده است؛ اما در عین حال، بید (عصا) او شکل سیاهی دارد که به معنای غم و پریشانی است، و همچنین جغد (غراب) سیاه است که سمبل غم و بدبینی بوده و در مقابل پرندگان سپید (حکایت از خوشبختی و امید) قرار دارد.
هوش مصنوعی: ناسازگاری در رفتار تو باعث شتاب و آشفتگی شده و چهرهات نشاندهندهٔ خرد و تدبیر است که از تو دور افتاده است.
هوش مصنوعی: از دوران باستان، دلیران و جنگجویان چابک و زورمند مانند گوری بزرگ، برای نبرد با شیر، که نماد قدرت است، پا به میدان میگذارند و آمادهی جنگ میشوند.
هوش مصنوعی: از گفتن نام و صداهای بلند و دیگری بازگشت، سرهای شوق و هیجان از میان دنیا بلند شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که نبرد دو لشکر به شدت ادامه دارد و از کنترل خارج میشود، یکی از آنها به سرنوشت جدیدی دچار میشود.
هوش مصنوعی: پیروز شدن بر فردی قوی با درایت و تدبیر امکانپذیر است، اما اگر به امنیت او تجاوز کنی، به زودی خودت در موضع ضعف قرار میگیری.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، لشکر رومیان به شدت به زنگیها حمله کردند و در هر طرف درگیریهای فراوانی رخ داد.
هوش مصنوعی: سکندر با شمشیرش دست به کار شد و به بازار زنگیها وارد شد و آنها را شکست داد.
گویند که شهرود نام سازی بوده شبیه عود که طول آن دو برابر عود بوده است. امروزه در هند سازی پرقدمت و پراهمیت بهنام «سَرود» وجود دارد که در آنجا نام این ساز را گرفته از کلمه «سُرود» ایرانی دانسته و برخی گویند که نام آن از کلمه «شهرود» گرفته شده است. در بلوچستان قیچک را سرود مینامند.
هوش مصنوعی: پرچم شاه بالا رفت و به مانند ماه درخشان شد، و به خاطر شور و هیاهوی زنگیان، راه بر لشکرها مسدود گردید.
هوش مصنوعی: باران رحمت از ابرها بارید و به این ترتیب زنگار و کثیفی که بر شمشیر زنگیان (مردم سیاهپوست) نشسته بود، از بین رفت.
هوش مصنوعی: ملک (اسکندر) زیر پرچم زرین ایستاده است و بر تن لباس بنفش (که مخصوص بزرگان است) خیال پیروزی را در سر دارد.
هوش مصنوعی: از هر سو مانند نهنگی بزرگ، جنگجویان زنگی (تیرهای از سیاهپوستان) را کشاندهاند و این جنگجویان در بندهای محکم هستند.
هوش مصنوعی: کسی که زیر پرچم لشکر تاخت و به فرمان پادشاه اخطار شد، سرش را پایین انداخت و تسلیم شد.
هوش مصنوعی: در آن منطقه از زنگبار، کسی نمانده و اگر هم کسی باقی مانده باشد، تنها افراد ضعیف و ناتوان مانند کرکسها هستند.
هوش مصنوعی: گروهی که بر روی فیل سوار شدند و قدرت و زور آوردند، مانند پیلههایی بودند که در زیر پای مور گرفتار شدند و در موقعیت نامناسبی قرار گرفتند.
خرکدار و باربر گاهی خوشاقبال نیست و بار کفش شم میبرد و گاهی خوشاقبال است و مشتری او بار ابریشم (و مزد خوب) میدهد که ببرد. (شَم: نوعی کفش نامرغوب)
هوش مصنوعی: وقتی دشمنان به ذلت و شکست دچار شدند، مردم حبش در میانهی میدان جنگ به خودشان آگاهی پیدا کردند و از خطر مصون ماندند.
هوش مصنوعی: اسکندر در آن دلیل و بهانهای که از بین بردن وحشیها (لشگریان حبش) را دستور نمیدهد، در آن نبرد، از کشتن آنان جلوگیری کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر به خاطر سختی کار دشمنانش (وحشیان) عذرشان را پذیرفت و با شمشیرش به آنها امان داد.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد تا داغ (نشانهای از سوزاندن یا نشانهگذاری) بر پیشانی دشمنان بگذارند، زیرا آنها از سرزمین حبشه هستند و به همین دلیل، این داغها باید بر روی آتش قرار گیرد.
هوش مصنوعی: اسکندر با شدت و حرارت، دشمنان را مجروح کرد، چرا که داغ و زخم آنها مانند آتش میتواند شعلهور و پرنور باشد، و این داغها به روشنی و روشنیبخشی میانجامد.
هوش مصنوعی: از شدت غارت و دزدی که برای شاه انجام شده، غنایمی که به دست آمده، در میدان جنگ جا نمیشود.
هوش مصنوعی: وقتی شاه (اسکندر) آن کالای باارزش و گرانبها را دید، مانند این بود که دشت وسیعی از گنجینهها را مشاهده کرده باشد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف ثروت و جواهراتی میپردازد که در کنار گوهرهای ارزشمند و ستونی از طلا قرار دارند. همچنین به مقدار زیادی عنبر و چوب خوشبوی عود اشاره میکند که در انباری ذخیره شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف گنجینهای از مواد و اشیای قیمتی اشاره دارد، که شامل طلا (زر)، سنگ سرخ باارزش (لعل)، و نیز پوستهای مرغوب (چرم) و مقدار زیادی از کالاهای دیگر (قنطارها) است که انباشته و پر شدهاند.
هوش مصنوعی: زمین مانند کافور سفید و خوشبو است که در آن، کوهها بهسان سیم درخشان و براق به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: آن زندهای که فیلها را به گنجینه میبرد، همان اسبهای عربی با رنگی شبیه طاووس را دارد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف بردهای بومی و وحشی میپردازد که به اندازهای بینظیر است که بر برتری و زیبایی ماه و سیاره مشتری پیشی میگیرد. به عبارتی، این برده به اشاره به قدرت و زیباییاش، حتی طبیعیترین و زیباترین اشیاء را مغلوب میکند.
هوش مصنوعی: از درختان زینتی و قیمتی، چرم آبدار زرافه که مانند آن زیبایی دارد.
هوش مصنوعی: تمام سطح دشت پر از چیزهایی است که خواسته شده و به گنجینه و جواهرات زینت داده شده است.
هوش مصنوعی: اسکندر از پیروزی بر زنگیان و غارت گنجینهها آرامش یافته و دیگر از درد و رنج نخواهد ترسید.
هوش مصنوعی: اسکندر از کشتگان که در میدان جنگ بودند، با عبرت نگاه کرد و در حالی که لبخند میزد، در دلش بسیار غمگین و گریان شد.
هوش مصنوعی: چرا در این دنیای پر از درد و رنج، این همه انسان باید به خاطر شمشیر و تیر کشته شوند؟
هوش مصنوعی: اگر من خطای نادرستی به این مردم نسبت بدهم، کار نادرستی است؛ و اگر خودم را هم دچار خطا ببینم، باز هم این یک خطاست.
هوش مصنوعی: سرنوشت هر کس به او اجازه نمیدهد که بر خلاف آن عمل کند؛ بنابراین، نیازی نیست که آسمان (فلک) را به سرزنش گرفت که بر سر کسی سایه افکنده و او را دچار مشکل کرده است.
هوش مصنوعی: مانند دودی که از پشت نقاب لاجوردی بلند میشود، از گنبد آسمان لاجوردی دور نشو.
هوش مصنوعی: فلکها (آسمانها) که شبیه به رنگ لاجورد حرکت میکنند، همه به رنگ لاجورد زینت یافتهاند.
هوش مصنوعی: در این زمانهٔ ناپایدار و بیثبات، چیزی نگو و در این سرزمین آشفته و پرخطر، به دنبال آرامش و امنیت نباش.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که این سرزمین که پر از خون است، چه دلهایی در آن نهفته و به این وضعیت گره خوردهاند.
هوش مصنوعی: اگر همهٔ راهها هم به روی بیننده بسته باشد، او همچنان مانند یک گوزن در نظر کور خواهد ماند و سرش به زنگیِ گور (گودالی) میخورد. این جمله به این معناست که بدون بینش و آگاهی، انسان گاهی فقط به ظواهر مینگرد و از حقیقت دور میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.