کاظم رمضانیان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:
مصرع دوم بیت ششم تو کتابهای درسی اینطور بود. به نظر خوش آهنگ تره
تا دل خویش نیازارد و در هم نشود
رحیم غلامی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸:
آبِ حیوان باز نتوان بافت الّا از هُدات
هوشنگ گودرزی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۳ - گفتار در موفق شدن جناب خلافت پناهی اجتناب از بعض مناهی وفقه الله سبحانه للتقوی و المغفرة فی الدنیا و الآخرة:
لطفا مصرع دوم از بیت هفتم را تصحیح کنید:
بادپیمایی به جای باده پیمایی به معنای بیهوده خواهی و آرزوی محال
سید در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱:
سلام .
رسم سوال منظور گدائی است؟
کاظم ایاصوفی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸:
بیت چهارم مصراع اول عرض درست است نه غرض
علیرضا ساعتچی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:
دوستان من بسیاری از شعرهای حافظ را صرفا دنیوی وبرای لذت بردن از زیباییهای این دنیا میدانم ولی این شعر حکایت دیگر دارد.
کل شعر مربوط به زیبا دیدن مرگ ووصال به اودر آن دنیاست که زیباست وبهار دلها خواهد شد ولی بیت آخر به حدیث لولاک اما خلقت الافلاک اشاره دارد که همه ما طفیلی وجود حضرت ختمی مرتبت هستیم وبنابراین بیت :
ماه شعبان منه از دست قدح...
هم میتواند مربوط به ارادت حافظ به اهل بیت باشد که غیبت حضرت مهدی را بیان میکند تا روز ظهور .
بنابراین حافظ که انسان ایده آلیستی هست معتقد به سرنوشت حتمی خوب برای دنیا و بعد از آن در مرگ است ولی تذکر میدهد نکند به هوای آن بهار اینجا و این عشرت را دست کم بگیری ولحظات را بیهوده سپری کنی بلکه لذت ببر ولی وقت تلف نکن
رضا س در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:
با تشکر از شرح عالی جناب ساقی یک نکته در مورد بیت اول داشتم
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی/ ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی:
از دوری تو از اشک من جوی آبی روان شده، اگر از روی میل به کنار من بنشینی این جوی خشک خواهد شد؛ در غیر اینصورت اشک من شدیدتر میشود، فتنه بر پا خواهد شد و تو را سیل میبرد و مسئولیتش به عهده من نیست و به خودت مربوط است! کلمه «سیل» یکبار هم در بیت یازده اومده و در این بیت مخفیست.
بندهء خدا در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن:
به جای "ای پدر" می شد "بی خبر" نوشت ولی حضرت مولانا خودشان داناتر و آگاه تر و والاتر از ما بوده اند.
Mazdak Mosaheb در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
بنده دوغ را از شیر می سازم که به آب سقای شما و آنکه ادعا کرده احتیاجی نباشد.
بی نشان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را
ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را
مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را
بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را
مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را
غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی
تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را
کسی کز نام میلافد بهل کز غصه بشکافد
چو آن مرغی که میبافد به گرد خویش دامی را
در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه
مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی
مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را
چو بیصورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی
چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم
چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا
از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
بگو ای شمس تبریزی از آن میهای پاییزی
به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را
عرض ادب و احترام خدمت فرهیختگان زبان و ادب پارسی
با تشکر از همایون عزیز و استفاده از برداشت ایشان از کلام به قول خود ایشان جلال جان
طبق مشی و شیوه ی معمول این کمترین جسارت شرح و تفسیر غزل نکرده سوالاتی که به ذهن رسیده در بادی امر طرح کرده چرا که یقینی است تفکر در پاسخ سوالات خود راهگشایی هرچند ناکافی به سمت و سوی بواطن معانی مستتر در ظاهر لفظ می تواند باشد
مخاطب غزل توی بسیط متحقق به شرایط استحقاق خطاب ساقی است در تمامی زمان ها و مکان ها ؟! تو را ساقی همی گوید (توی جمعی نه توی شخصی منفرد و یگانه ی زمان و مکان مند )
این ساقی ، ساقی جان توست ( اشاره به مبحث درازدامن مراتب سقایت ساقی و انواع و اقسام آن به حسب ظرف سعی مستسقی)
ساقی جان به تو می گوید در هر مقام و جایگاهی که هستی به حسب آن ننگی و در مقابل نامی تو را از سقایت ساقی آن مقام و شراب در خور آن جای و جایگاه محروم می دارد ( تفکر در همین خطاب صرف، مفتاح بسیاری فروبستگی ها می تواند باشد در مقام تعمیم به ساحات ذو وجوه وجود انسانی )
فروگذاشتن جامی که ساقی آگاه آن را شگرف می خواند به هر علت و سببی نشان از خامی دارد ( به جهت هر ننگی و هر نامی که تعریف کننده ی انسان مادون مقام حقیقت انسانیت است و محدود کننده ی او .... ما ننگ را خریده و از عار فارغیم فریاد هر انسان حر و آزاد در گوش اعصار و امصار است )
مجلس محل جلوس است با اعزه ی کرامی که مفتخر به محضر حضور ساقی جانند هر یک در جای و جایگاه و درجه و مقام خویش و با ننگ و نام متناسب با آن که بدون تذکار و تحذیر ساقی بازدارنده ی آنهاست از شگرفی جام عنایت ساقی .....
لایق خطاب ساقی جان شدن از جنس جان شدن می طلبد ( سمع جان شنو )
بیت دوم :
ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را
مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را
خون ما کنایه می تواند باشد از شراب سرخرنگ در جام جان ساقی و به تعبیری خود کلام می تواند مست کننده باشد
قصاص هر آنچه از جنس قصور را از شراب اشگرف ما بستان و از بند طلب قصاص فارغ و آزاد شو
قصاص خون ریخته ی ننگ و نامت را از مایی بجو که در مقام امر تو را از هر ننگ و نام و قید خاص و عامی رها می خواهیم و به تعبیری خون شخصیت پندارین موهوم تو را که شکل یافته از ننگ و نام ها و نظر و قضاوت خاص و عام هاست ریخته ایم و خود قصاص آنیم که ( انا دیته)
ساقی در مواجهه با هر صاحب بصیرتی که خود را مخاطب این تذکار بیابد و از بند هر آنچه از سنخ و جنس ننگ و نام و پندار اهمیت قضاوت خاص و عام است برهد ساقی خاص است ..... ساقی خاص کسی باشد یعنی انفراد ارتباط خداوند با هر بنده ای در مقام تجلی تام با تمامی اسماء و صفات و کلمات تامه ی اللهیه ( و علم الآدم اسماء کلها)
ابیات بعد در فرصتی دیگر چرا که سخن به درازا کشیده اساعه ی ادب محضر صاحب نفسان خواهد بود ....
مصطفی میری در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۵:
درود به یاران.
مرد بی توشه کاوفتاد از پای (پای اشتباه است، بار صحیح اسست)
مرد بی توشه کاوفتاد از بار
فخری رسولی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل:
بیت ششم درست است و 3 ساکن پشت هم خوانده میشود. تا قرن هفت این شیوه تلفظ رواج داشته و اکنون منسوخ شده است. مانند این بیت مولوی: دو دهان داریم گویا همچو نی/ یک دهان پنهانست در لب های وی
همیرضا در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷:
@باران:
یکی از دوستان اشتباها در گزارش حاشیهٔ شما (به قصد پاسخگویی) عنوان فرمودهاند که «مولع باید صفت مفعولی باشه نه اسم فاعل».
این لغت در لغتنامهٔ دهخدا با فتحه آمده:
مولع. [ ل َ ] (ع ص ) نعت است از ایلاع به معنی آزمند کردن و برانگیختن . (منتهی الارب ). صیغه ٔ اسم مفعول به معنی حریص گردانیده شده . (غیاث ) ...
و در ادامه همین متن از گلستان نیز به عنوان شاهد آمده.
دیاکو در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۶۰:
تازه خیز : نو رسته، نوجوان
شاه عرب: امام علی (ع)
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸:
ـــــ
در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم ...
ــــ
پی نوشت :
1. در بیت اول ، انگار راوی عامدانه راغب است خوانش خود از عشق را به تاخیر بیندازد . او شوق درونی خود را بکر و وحشی و دست ناخورده می خواهد . او نمی خواهد تازگی جهان درونی خود را با آموزه های جهان بیرون بتاراند و بیاشوباند ؛ آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست ... و یا به قول اقبال لاهوری در پیام مشرق : مرا صاحبدلی این نکته آموخت/ز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر ... و یا به تعبیر شمس لنگرودی : در اشتیاق گُلی که نچیده ام می لرزم .
2. گویا درهم تنیدگی وصال و فراق به شکلی است که نمی توان به هیچ کدام خالصانه و جداگانه اندیشید و البته شاید که راوی عامدانه پیِ نامقصد است همان که دِریدا آن را تراژدی مقصد نامیده است . به قول اقبال لاهوری : هوای خانه و منزل ندارم/سر راهم غریب هر دیارم ... بوکوفسکی هم در یک مصاحبه ، عشق و سکس را مضحک می داند و آن ها را مقصد نمی شمارد ؛ چرا که اولی سرانجامی و دومی دوام کافی ندارد . از نظر او زمان بین این دو ، یعنی انتظار بین سکس و عشق است که مهم است ...
3. گفته اند که نسیان آفت آموزه هاست . آیا راوی می خواهد نیاموزد که بتواند خوب تر فراموش کند یا مشقت فراموشی را از دوش خود بردارد ؟ آیا راوی زحمت آموختن را بی منفعت می بیند ؟ پاراسلسوس گفته است کسی که گمان میکند تمام میوهها با توت فرنگی میرسند ، هنوز از انگور هیچ نمیداند ؛ و این عبارت انگار همان سخن سلیمان نبی است که فرمود خدا هر چیز را در وقتش نیکو ساخته است و هر چیزی زمان و وقت معینی دارد و این یعنی عجز انسان از پیش بینیِ قطعی امور ...
4. گفته اند تجزیه و تحلیل عشق را می کُشد ؛ آیا راوی می خواهد نیاموزد که زیستِ عاشقانه ی خود را در هاله ی وهم انگیز و رویایی وصال و فراق حفظ کند ؟ چرا که به تعبیر رهی معیری : زندگی خوش تر بُوَد در سایه یِ وهم و خیال/صبحِ روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست و به تعبیر سهراب سپهری : کار ما نیست شناسایی رازِ گُل سرخ/ کار ما «شاید» این است که در افسونِ گُلِ سرخ شناور باشیم ... و البته واژه ی «شاید» در این شعر ، بافه ای از خیال و رویاست که بر تنِ قطعیتِ جمله ی پیش از خود ، خوش نشسته است . هر چند در نگاه سهراب ، افسونِ گل سرخ سیل آسا نیست که به غرق شدنِ ما بینجامد بلکه بیشتر جابه جایی بُراده های لذت است که در واژه ی «شناور» متجلی شده است ؛ این نگاه ، بر خلاف نگاه عطار است که می گوید : در بحرِ عشق دُرّی است از چشم خلق پنهان/ ما جمله غرقه گشته وان دُر دَر آب مانده .
5. ضمیر متصل «م» در واژه ی ردیف ، چه قدر تداعی کننده ی این سخن ابنر اشن باخ است که گفته است «یک شکل زیبا از خودخواهی وجود دارد و آن عشق است.» ...
6. در مصراع اولِ بیت دوم گویا درد همچنان هست اما به دلیل آمیختگی با معشوق احساس نخواهد شد و یا به عبارت دیگر عاشق تمام حضور معشوق را نخواهد داشت چرا که قسمتی از آن حضور دردی است که به دلیل آمیختگی با معشوق به یک ایستایی رسیده اما از بین نرفته است ... در مصراعِ دوم بیت دوم گویا عاشق جسورتر می شود و همه ی حضور معشوق را عین چاره و علاج می خواهد ... به تعبیری عاشق در این بیت خواهان این است که یا معشوق به سمت او گام بردارد و یا اجازه ی حرکت به او بدهد ... عاشق تنها تسلیم این نوع از آموزش بی واسطه است یعنی او می خواهد به تازگیِ درونش بیامیزد یا از آن بیاموزد نه این که آن تازگی را به آموزه های کهنه و کلیشه بیالاید اما غافل از آن که خصلت این تازگی گریختن است ... به هر حال گفته اند عشق بیش از آن که وفور باشد، کاستی ست .
احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه ـ بیستم شهریور 1399
پیوند به وبگاه بیرونی
مظفر طاهری در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱:
در تاریخ می بینیم که به بزرگان و آزاداندیش های ما معمولا انگ کافری زده اند و مردم نادان را علیه آنها تحریک نموده اند چه بسا خیام نیز از این آزارها به ستوه آمده باشد و نالیده باشد که:
-تا کی برای نادانها توجیه و دلیل بیاورم و کار بیهوده کنم(خشت زدن بر آب)
-از ریاکاران بیزار شدم چون ریشه دشمنی آنها حسادت است و بهتان می زنند و تکفیر میکنند( بت پرست کنشت کنایه از ریاکار زیرا در کنشت آتش مقدس است نه بت).
-کسانی مدعی هستند خیام کافر و جهنمی است. چه کسی از دوزخ یا بهشت آمده که این ادعا را ثابت کند؟
امیر در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - آغاز داستان:
در بیت هشتم مصرع دوم بی خلفی به معنی بی فرزندی صحیح به نظر می رسد که اینجا پی خلفی نوشته شده است.
هانی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
جزوی چه باشد کز اجل اند رباید کل ماِ:روح ناقابل ما در برابر عظمت بی انتهای او بسیار ناچیز است.اجل( کل ما) روح تک تک مارا دریافت.خواهد کرد. ما زبالاییم و بالا میرویم.
سیروان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد:
با عرض سلام و ادب
این موضوع سالها قبل از تولد شیخ خرقان از سوی حضرت بایزید مطرح شد و متشابه داستان حضرت محمد(ص) و آویس قرنی میباشد.
حضرت مولانا در این شعر سعی بر توصیف بویی دارن که با شامه ایمان و تقوا قابل درک است و حالت رهبری کننده به سوی رستگاری را داراست،مثل این شعر:
این سخن هایی که از عقل کلست/بوی آن گلزار سرو و سنبلست
بو قلاووزست و رهبر مر ترا/میبرد تا خلد و کوثر مر ترا
بو دوای چشم باشد نورساز/شد ز بویی دیده ی یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری کند/بوی یوسف دیده را یاری کند
تو که یوسف نیستی،یعقوب باش/همچون او با گریه و آشوب باش
چون تو شیرین نیستی فرهاد باش/چون نه ای لیلی چو مجنون گرد فاش
یاحق
رامین در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳: