گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

قرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین

ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس

که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین

چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم

چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین

چو آینه ز جمالت خیال چین بودم

کنون تو چهره من زرد بین و چین بر چین

مثال آبم در جوی کژروان چپ و راست

فراق از چپ و از راستم گشاده کمین

به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم

ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین

سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا

که از برای خدا ره سوی سفر بگزین

اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا

وگر به خار رسد پا به کندنش منشین

بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو

بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین

پیام کردم کای تو پیمبر عشاق

بگو برای خدا زود ای رسول امین

که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل

مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین

نشست نقش دعایم به عالم گردون

کجاست گوش نمازی که بشنود آمین

هزار آینه و صد هزار صورت را

دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۴ سال قبل، شنبه ۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۷ نوشته:

صلاح دین برای جلال دین جای خالی‌ شمس را پر می‌کرد و مایه آرامش بود
در این غزل همان عشق شمس دیده میشود ولی بنام صلاح دین
جدایی از صلاح دین مانند جدایی از شمس است
شاید این تنها عشق عظیم باشد که در جهان پیدا شده و این آشنایی میان دو انسان
نظیری دیگر نیابد
عظمت جلال دین گواه این عشق یگانه است و بی‌ تردید شمس درخورد چنین جایگاهی‌ بوده است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۳ نوشته:

این گونه دوستی در جهان نمونه ندارد، گویی هیچ چیز در جهان برای جلال دین نیست و جهان خالی خالی است و فقط یک دوست هست
ممکن است چنین چیزی دیگر برای هیچ کس روی ندهد و در گذشته هم روی نداده است، در صداقت جلال دین هم هیچ تردیدی نیست، آنچه میتوان با زیرکی دریافت این است که جلال دین یک فرهنگ و معرفتی نوین برای انسان طراحی و درمیان می گذارد. این دوری جسمانی از صلاح دین نیست که در این غزل و بسیاری غزل ها به ظاهر با زبانی شیوا و رسا و بسیار سوزناک بیان میشود، بلکه اهمیت و بزرگی و گرانبهایی این فرهنگ است که انسان در مرکز آن نشسته است و جان غزل های فراق از سوی جلال دین را شکل میدهد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.