گنجور

حاشیه‌ها

کوروش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیم:

منظور از فرج و گلو در ابیات پایانی این بخش از مثنوی چیه ؟؟؟؟

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۹:

 

" وَرایِ مستی "

 

من  ظاهرِ نیستی و هستی  دانم

من  باطنِ هر فراز و  پستی  دانم

 

با این همه  از دانشِ خود  شرمم باد

گر مرتبه ای  وَرایِ مستی  دانم

- ظاهر و باطن: همه چیز

- نیستی و هستی: مرگ و زندگی

- فراز و پستی: رویداد (اتفاق) های تلخ و شیرین، بالا و پائینِ زندگی

- مرتبه: هریک از مراحل سلوک

- سلوک: سِیر در مراتب وجود برای رسیدن به کمال و نیل به خداوند که از شرایط آن عزلت، ریاضت، عبادت، شب‌زنده‌داری و ترک شهوات است

- وَرای: فراتر، بالاتر

- مستی: بیخودی، فنا

 

برداشت آزاد:

من با وجود اینکه از تمامیِ پدید آمدن ها و از بین رفتن هایِ این دنیا و از همه­ یِ اتفاقاتِ تلخ و شیرینِ زندگی آگاهی دارم،  ولی با این همه وقتی  میزانِ آگاهی و هوشیاریِ خود را با آگاهی کُل که همان خداوند است مقایسه می کنم از ناچیزیِ دانشِ خود که چرا نمی توانم آنچنان که شایسته است پی به ماهیت وجودیِ خداوند ببرم، شرمگین هستم.

در واقع حکیم عمر خیام به ما می گوید، حتی اگر به تمامی دانش ها و رازهایِ جهانِ هستی دست پیدا کنی هنوز هم در برابر دانشِ خداوند، هیچ و ناچیز هستی. پیوستن به خداوند و بندگیِ او تنها راهِ جاودانگی و بیکران شدن بوده که از گذرگاهِ دل میسر می شود نه منِ ذهنی و کسبِ علم و...

 

تو را  چنان که تویی  هر نظر  کجا بیند

به قدرِ دانشِ خود  هرکسی  کند اِدراک

 

به چشمِ خلق عزیزِ جهان شود  حافظ

که  بر درِ تو نِهَد  رویِ مَسکَنَت  بر خاک

 دیوان حافظ » غزل 300

- نظر: اندیشه (فِکر)

- اِدراک: پی بردن (فهمیدن)

- تو را چنان که تویی هر نظر  کجا بیند / به قدرِ دانشِ خود  هرکسی  کند اِدراک:  پروردگارا، چه کسی می تواند آنچنان که شایسته­ یِ توست  تو را  بشناسد؟ هرکسی به اندازه ­یِ  دانش و فهمِ خود از زیبائیها وتوانائی هایِ تو دریافت می کند

 

- عزیز: بزرگوار، نورِ چشم

- مَسکَنَت: درماندگی، بینوایی

- به چشمِ خلق عزیزِ جهان شود حافظ / که بر درِ تو نِهَد  رویِ مَسکَنَت  بر خاک: حافظ (تو) در نگاه مردمان بزرگوار و  نورچشمی خواهی شد،  اگر  تنها بر درگاهِ خداوند رویِ بیچارگی و بی نوایی بسایی و تسلیمِ خواست او باشی. اگر در پیش خداوند اذعان کنی که هیچ هم نیستی! آنگاه رشد و کمال تو به سوی بی نهایت و جاودانگی آغاز خواهد شد

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶:

" دُور "

 

در دایره ­یِ سپهرِ ناپیدا غُور

جامی است که جمله را چشانند به دُور

 

نوبت چو به دُورِ تو رسد  آه مکن

می نوش به خوشدلی  که دُور است  نه جُور

 

- دایره ­یِ سپهر: روزگار، این جهان که همیشه در حال چرخیدن و تکرار است

- ناپیدا غُور: بی کران، بی انتها

- جُمله: همه

- می نوش: بِنوش

- دُور: نوبت

- جُور: ستم، بیداد

 

برداشت آزاد:

در این جهان بی کران که دانشِ بشر هنوز از شناختِ بسیاری از زوایایِ پیدا و پنهانش ناتوان است، یک چیز حتمی است و آن مرگ است که همه ما قطعا مزه آن را خواهیم چشید. نباید به مرگ همچون ستم و بیدادی که بر ما می رود با چشمِ انزجار نگریست بلکه باید آن را را پذیرفت و در مقابلش تسلیم بود. شاید این گونه نگاه به زندگی‌ و مرگ، به ما این مجال را بدهد که زندگی مان را پر بارتر کرده و لحظه‌ها را سرشار از شادی و سرخوشی کنیم. انزجار و ترس از مرگ، تنها باعث نابودی لحظه هایی زندگی کنونی ما شده و هرچه به پایان زندگی نزدیک شویم زندگیِ ما دردناک تر خواهد بود

 

در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و  رایِ خود  در عالمِ رندی نیست

کفر است در این مذهب  خودبینی و  خودرایی

 

زین دایره یِ مینا  خونین جگرم  مِی دِه

تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی

 

دیوان حافظ » غزل 493

- دایره یِ قسمت: سرنوشت به دایره تشبیه شده است

- نقطه ی تسلیم: نقطه­ یِ میانِ دایره که از هر سو احاطه شده و راه گریزی ندارد

- در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم: پروردگارا، ما همچون نقطه یِ مرکزِدایره که ازهمه سواحاطه شده،دردایره یِ سرنوشتی که تو برای ما رقم زده ای قرار گرفته و راه گریزی نداریم، بنابراین راضی هستیم به رضایِ تو

- لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی: برای ما هرآنچه که تو صلاح بدانی همان سعادت  و خوشبختیست، فرمانروایِ جهانِ هستی توییِ هرچه دوست داری فرمان بده

 

- رای: اندیشه

- عالَمِ رندی: جایی که هیچگونه ریا و تظاهری نیست و همگان بر اساس دلِ خود رفتار می کنند نه منِ ذهنی (نفس)

- فکرخود و رای خود  در عالمِ رندی نیست: در عالمِ رندی و عشقبازی،منِ ذهنی هیچ جایگاهی ندارد، هرچه هست دل است و بس

- کفراست در این مذهب  خودبینی و خودرایی:  در مذهبِ عشاق، خودبینی،خودپرستی وخودخواهی به منزله ی کفرورزیست، چرا که در این مذهب من و مایی وجود ندارد و هرچه هست اوست و رضایتِ او است.

 

- دایره یِ مینا: چرخ فلک و آسمان نیلی رنگ

- ساغرِ مینایی: جام شرابی که میناکاری شده باشد.

- زین دایره یِ مینا  خونین جگرم مِی ده: از ناکامی هایی که از روزگار و زمانه به من می رسد، به ستوه آمده  و جگرم خون شده است

- تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی: تنها راه حل آن  بی خیالی، شادمانی و دوری کردن از غم و اندوه هست

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۵:

 

" دُور "

 

در دایره ­یِ سپهرِ ناپیدا غُور

جامی است که جمله را چشانند به دُور

 

نوبت چو به دُورِ تو رسد  آه مکن

می نوش به خوشدلی  که دُور است  نه جُور

 

- دایره ­یِ سپهر: روزگار، این جهان که همیشه در حال چرخیدن و تکرار است

- ناپیدا غُور: بی کران، بی انتها

- جُمله: همه

- می نوش: بِنوش

- دُور: نوبت

- جُور: ستم، بیداد

 

برداشت آزاد:

در این جهان بی کران که دانشِ بشر هنوز از شناختِ بسیاری از زوایایِ پیدا و پنهانش ناتوان است، یک چیز حتمی است و آن مرگ است که همه ما قطعا مزه آن را خواهیم چشید. نباید به مرگ همچون ستم و بیدادی که بر ما می رود با چشمِ انزجار نگریست بلکه باید آن را را پذیرفت و در مقابلش تسلیم بود. شاید این گونه نگاه به زندگی‌ و مرگ، به ما این مجال را بدهد که زندگی مان را پر بارتر کرده و لحظه‌ها را سرشار از شادی و سرخوشی کنیم. انزجار و ترس از مرگ، تنها باعث نابودی لحظه هایی زندگی کنونی ما شده و هرچه به پایان زندگی نزدیک شویم زندگیِ ما دردناک تر خواهد بود

 

در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و  رایِ خود  در عالمِ رندی نیست

کفر است در این مذهب  خودبینی و  خودرایی

 

زین دایره یِ مینا  خونین جگرم  مِی دِه

تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی

 

دیوان حافظ » غزل 493

- دایره یِ قسمت: سرنوشت به دایره تشبیه شده است

- نقطه ی تسلیم: نقطه­ یِ میانِ دایره که از هر سو احاطه شده و راه گریزی ندارد

- در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم: پروردگارا، ما همچون نقطه یِ مرکزِدایره که ازهمه سواحاطه شده،دردایره یِ سرنوشتی که تو برای ما رقم زده ای قرار گرفته و راه گریزی نداریم، بنابراین راضی هستیم به رضایِ تو

- لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی: برای ما هرآنچه که تو صلاح بدانی همان سعادت  و خوشبختیست، فرمانروایِ جهانِ هستی توییِ هرچه دوست داری فرمان بده

 

- رای: اندیشه

- عالَمِ رندی: جایی که هیچگونه ریا و تظاهری نیست و همگان بر اساس دلِ خود رفتار می کنند نه منِ ذهنی (نفس)

- فکرخود و رای خود  در عالمِ رندی نیست: در عالمِ رندی و عشقبازی،منِ ذهنی هیچ جایگاهی ندارد، هرچه هست دل است و بس

- کفراست در این مذهب  خودبینی و خودرایی:  در مذهبِ عشاق، خودبینی،خودپرستی وخودخواهی به منزله ی کفرورزیست، چرا که در این مذهب من و مایی وجود ندارد و هرچه هست اوست و رضایتِ او است.

 

- دایره یِ مینا: چرخ فلک و آسمان نیلی رنگ

- ساغرِ مینایی: جام شرابی که میناکاری شده باشد.

- زین دایره یِ مینا  خونین جگرم مِی ده: از ناکامی هایی که از روزگار و زمانه به من می رسد، به ستوه آمده  و جگرم خون شده است

- تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی: تنها راه حل آن  بی خیالی، شادمانی و دوری کردن از غم و اندوه هست

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۶:

 

"درس  و عُلوم"

 

از درس و عُلوم  جُمله  بگریزی  بِه

وَندر سَرِ زلفِ دلبر  آویزی  بِه

 

زان پیش که روزگار  خونت ریزد

تو  خونِ قَرابِه در قَدَح ریزی  بِه

 

- درس و عُلوم: یادگیریِ هرگونه دانشی که با عشق و معرفت همراه نبوده و برخاسته از ذهن باشد نه دل

- جُمله: همگی

- روزگار خونت ریزد: مرگِ تو  فرا رسد

- قَرابِه: صراحی، کوزه یِ مِی

- خونِ قَرابِه: مِی، شراب

- قَدَح: کاسه ی دونفره برایِ نوشیدنِ مِی توسط عاشق و معشوق

 

برداشت آزاد:

شادمان زیستن به مراتب بهتر از آموختن هرگونه دانشی است که برخاسته از عواملِ بیرونی و زائیده یِ منِ ذهنی (نفس) باشد. چرا که محصولِ منِ ذهنی چیزی جز درد و رنج نبوده و ما را از عشق ورزیدن و زندگی کردن که تنها دلیلِ بودنِ ما در این کره یِ خاکی است، دور و دورتر خواهد کرد. بنابراین شتاب کن برای شور و عشق و مستی، پیش از آنکه مرگت فرا رسد و روزگار تو را به خاکِ نیستی بسپارد

 

خوش آمد گُل  وَز آن  خوشتر نباشد

که در دستت  بجز ساغر نباشد

 

غنیمت دان و مِی خور در گلستان

که گُل  تا هفته یِ دیگر  نباشد

 

بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی

که علمِ عشق  در دفتر نباشد

 

زِ من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حُسنش  بسته یِ زیور نباشد

 

                                 دیوان حافظ » غزل ۱۶۲

 

- خوش آمد گُل  وَز آن  خوشتر نباشد /  که در دستت  بجز ساغر نباشد: آمدنِ بهار و روییدنِ گل و گیاهان و سبز شدنِ درختان بسیار نیکوست و  نیکوتر از آن زمانی است که با وجودِ این همه خوبی و زیبایی بتوانی به شادمانی پرداخته و از این زیبائی ها لذت ببری

 

- غنیمت دان و مِی خور در گلستان /  که گُل  تا هفته یِ دیگر  نباشد: فرصتِ خوشدلی و شادی کردن در این دنیایِ زیبا، بسیار کوتاه و زودگذر می باشد، بنابراین قدردانِ تک تکِ لحظه هایِ زندگی باش

 

- بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی/  که علمِ عشق  در دفتر نباشد: اگر تو هم می خواهی به جمع عاشقان بپیوندی باید کتاب و دفتر هایِ خود را کنار بگذاری چرا که عشق واژه ای نیست که با مدرسه و دفتر و قلم  بتوان بدان رسید

 

- زِ من بنیوش و دل در شاهدی بند/  که حُسنش  بسته یِ زیور نباشد:  با جانِ دل از من بشنو که  دل به معشوق و دلبری ببندی که زیبایی و نکوییش خدادای و برخاسته از درونِ او باشد نه عوامل بیرونی مانند ثروت، جایگاه، موقعیت اجتماعی، خانواده، اصل و نسب و...

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۹:

 

" کوزه "

 

لب برلبِ کوزَه بُردم ازغایتِ آز

تا زو طلبم  واسطه­یِ عمرِ دراز

 

لب برلبِ من نهاد و میگفت به راز

مِی خور، که بدین جهان  نمی‌آیی باز!

 

- کوزه : نمادِ کسی است که سالها پیش زندگی می کرده و اکنون جز مشتی خاک  که آن­هم  کوزه ای با آن ساخته شده چیزِ دیگری باقی نمانده است، حال این کوزه! نظاره­گر شادیِ مردمان در مجالسِ عیش و نوش هست!

- غایت : آخرین حدّ ممکن

- آز : زیاده­خواهی (حرص)

- تا زو طلبم : از او خواهش کنم

- واسطه­ یِ عمرِ دراز : میانجیگری برای گرفتنِ فرصتِ زندگی طولانی تر

- میگفت به راز : نجوا می کرد

- مِی خور:  تا می توانی شادمانی کن و اندوهگین نباش

 

برداشتِ آزاد:

در حال شور و مستی که از خود بیخود شده بودم،   با تمام وجودم از کوزه! خواستم که   برایِ من میانجیگری کرده و از روزگارعمرِ طولانی طلب کند.  ولی کوزه با نجوا چنین پاسخ داد:  تا می توانی شاد باش و اندوهِ بیخود به دل راه مده، در لحظه زندگی کن که بختِ زندگی کردن تنها یکبار به هرکسی داده می شود و بس!

در واقع، کوزه  که نمادی است از مردگان، با زبانِ بی زبانی به ما می گوید، به هوش باش! تو تافته­ی جدا بافته نیستی، این آرزویِ تک تکِ کسانی بوده که اکنون اسیرِ خاک شده اند.

 

لبش می بوسم و  دَرمی کشم مِی

به  آبِ زندگانی  بُرده­ ام  پِی

 

بده جامِ مِی و از جم مکن یاد

که می داند که جم کی بود کِی کِی

 

نجوید جان از آن قالب  جدایی

که باشد خونِ جامش در رگ و پی

دیوان حافظ » غزل 431

- دَرمی کشم: می نوشم

- جم: جمشید از پادشاهان پیشدادی

- از جَم مکن یاد: گذشته را با همه خوبی­ها و بدی­هایش را فراموش کن

- کی: چه کسی

- کِی: چه زمانی

- کِی: لقب پادشاهان کیانی مانند کیقباد، کیکاووس، کیخسرو،...

- نجوید جان از آن قالب جدایی: هیچگاه روح و روان نمی خواهد از آن بدنِ کسی جدا شود که...

- خونِ جام: شراب، شادی و سرخوشی، عشق

- رگ و پی: سرشت، اصالت، وجود

- که باشد خونِ جامش در رگ و پی: که سرشتِ وجودیش از جنس شادی و سرمستی باشد، در واقع کسی که روح ودلش سرشار از عشق باشد، همیشه زنده خواهد ماند

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

دوست عزیز شما فقط به معنای هر انسانی خدایی ست توجه کرده اید نه به اصل معنا ...

گفتم که نمیتوانم این را به شما معنی کنم ... .

چرا انسان از تمام مخلوقات بالاتر است که این حرف خود خدا هست ولی باز از خدا پایین هست و بوده و خواهد بود ...

نه ؛من گفتم که پیامبران تنها برای هدایت نیامدند ... .

آنها هم برای خود هم برای خدا هم برای ماآمدند و از طرف خدا ....

پیامبران از همه انسانها پاک تر هستند اما آیا دیده اید که یک سوره به نام لقمان داریم ؟

لقمان که پیامبر نبود !

اصحاب کهف چطور ؟

آنها هم پیامبر نبودند !

پس چرا انقدر خوب هستند ...آنگونه که در قرآن برای ما مثال زده شد ؟

نه تنها برای عبرت ما ، و الگو گرفتن از آنان در زندگی مان ، و برای بهتر زندگی کردن ،بلکه برای آنکه خداوند به ما میگوید که در این جهان و هر مکان هستند افرادی که پیامبر نیستند و پاک هستند ... 

امیر ش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۱ در پاسخ به منصور دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:

سلام. طبق مبانی عالی دینی و فلسفی، اینکه یکی فقیر باشه و یکی مرفه نافی عدل نیست..

این نافی عدل هست که، از کسی بیش از استعداد های داده شده بهش توقع و سوال و جواب بشه!

 

مرفه بودن و فقیر بودن و باهوش بودن و نبودن، نوعی اسباب آزمایش هست، و اون عکس العمل ماست که واقعیت وجودی مارو ظهور میده. 

بحث عدل الهی مبحث عمیقی هست که اگر می خواید کامل متوجه بشید میتونید کتاب عدل الهی شهید مطهری رو مطالعه کنید. 

امیر ش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۶ در پاسخ به سلطانی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:

سلام. این ابیات نشان دهنده سیر تکاملی مادی انسان و در کنار اون میل معنوی به خداست که همیشه هست.. چه جامد باشی، چه نبات، چه حیوان..

خیلی جالبه که این شعر مولانا شبیه نظریه پیدایش حیات

فاطمه زندی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

در این غزل زیبای حضرت سعدی اشاره ای به رشد و تکامل ،که در گذر زمان پدید می آید دارد..گاهی ما دچار غفلت شده و سرعت رشد و کمال غافلگیرمان میکند..

وقت خوش دید و بخندید و گلی رعنا شد...

حضرت سعدی درباره ارزش زمان و غنیمت شمردن وقت :

کنونت که امکان گفتار هست

بگوی ای برادر به لطف و خوشی ...

متفکر در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

دوست بزرگوار اختیار منافاتی با مخلوق بودن شما ندارد و قطعا انسان هم اختیار دارد و هم جبر مثل گرسنگی و مرگ که اجبار است و کشف علوم مختلف هم باز منافاتی با مخلوق بودن ندارد و اتفاقا همین کشف در علوم مختلف جهالت انسان را نشان میدهد و می گوید که انسان ادعای واهی نکن تو حتی برای مثال به یک چوب علم نداری چگونه ادعا می کنی خدایی هستی به معنایی که شما می فرمایید.

انبیا هم برای تذکر آمده اند نه برای هدایت!

انبیاء به همین فطرت خداجو تذکر می دهند و ما را متنبه کرده اند که به معنای واقعی نیازمند هستیم و عجز و نیاز خودمان را به خداوند اظهار کنیم و این کلام زیبای پیامبر است فرمودند الفقر و فخری (فقر فخر من است)

اگر روش پیامبر عظیم الشان اسلام را مطالعه کنیم جز درخواست و طلب و بندگی چیزی نمی یابیم.

کوروش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۰۶ در پاسخ به مستعار فلانی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را:

جامعه به همه جور آدم نیاز داره

وقتی اینجور افراد سطحی نگر رو میبینید به جای این که ازشون بدتون بیاد بیشتر احساس ترحم کنید

دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان

ز دست خوی بد خویشتن گرفتارند

کوروش در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند:

به جای بحث چرت و پرت یه نفر پیدا میشد خلاصه این داستانو توضیح میداد من نفهمیدم چی شد

نگین در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

سلام و عرض ادب خدمت دوستان گرامی 

بنده متوجه این دو بیت نمیشوم : 

علت آنست که وقتی سخنی میگوید 

ورنه معلوم نبودی که دهانی دارد 

حجت آنست که وقتی کمری می‌بندد 

ورنه مفهوم نگشتی که میانی دارد 

 

سپاسگزارم اگر راهنمایی بفرمایید  .

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۳ در پاسخ به افشین دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱:

همین حرف یعنی خیام گویی عاشق بوده و از برای یار می میخورده            :

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰:

این شعرنشان میدهد که خیام با آنکه عاشق نبوده ولی میدانسته عشق وجود دارد ؛

همچنین نشان میدهد که مرگ را قبول داشته و مرگ بر همه است ...

و این شعر جای تامل بسیار دارد ... باید نتیجه ای در این شعر باشد حال آنکه نتیجه ای نیست جز آنکه خیام مطمئنا این را سرود چون که به فکر گذار زمان و مرگ آدمی بوده ...

تصور کنید :

نشسته اید و به اطراف مینگرید ؛ناگاه فکر میکنید کسی میمیرد و او به خاک تبدیل میشود ،و هر ذره ای از خاک ها به دست باد ها پرواز میکنند ، و یا شاید آن خاک به کوزه ای بدل شود و یا خاک پای درختی گردد ...و زمین زیر ما حتی خاک قبر مردمان پیش از ماست ؛ ...

ولی خیام این را نگفته بر عکس این هست ...انسان به خاک تبدیل میشود ،و خیام این را نگفته ...

نگفته که ذرات او در میان این اشیا و موجودات است 

او میگوید که مردمک چشم نگاری بوده است ...

وجود واژه نگار به معشوق اشاره دارد ؛

و اگر هم این را حساب نکنیم چون خیام گفته که آن مردمک چشم نکاری بوده است پس یعنی داد میگوید که او به ذره ای معلق و ...تبدیل نگشته ،او گویی همان جسم ش بر زمین آرمیده ...

یعنی شاید هم به خاک بدل شده ولی به پرواز ذرات خویش راه نیافته ...

این یعنی چه ؟

... 

.

.

فعلا این را نگاه داریم حالت دیگر را بدرسی کنیم ؛

خیام شاید اصلا به این اشاره ندارد 

درواقع خیام شاید به ما میخواهد گوید که به دنیا اطراف توجه کن ؛

به دنیا نگاه گن تفکر کن ؛

به زمین زیر خود نگاه کن ...دنیا چند روزی ست و تو خودت به زیر زمین میروی ؛

به یاد مردگان باش و بدان که تو هم به زیر زمین به خواب میروی ...

که به نظر من مورد دوم هم دور از ذهن نیست ...خیام یک دانشمند و ریاضی دان بوده است ، همین که دانشمند بوده از نظام آفرینش آگاه است ... حتی به مرگ هم اعتقاد داشته :

از آمدنم نبود گردون را سود ...

همچنینن ارتباط این موضوع با این شعر :

می نوش که عمرجاودانی اینست ...

نشان میدهد که عمر جاودانی در می نوشیدن است

خب ،می نوشیدن که عمر جاودانی نمیآورد(از نظر علمی )

نخوردن آن هم نمیآورداگر سرنوشت آدمی را حساب کنیم 

حتما عده ای فکرمیکنید که نظر من از می در شعر خیام یعنی خود می نه بلکه یک چیز عرفان و ...از اینها !

ولی نه اینها هم نبوده ...

خیام دانشمند است و چون شاعر هم هست پس گستره تفکرات او بیشتر است !

پس نمیتوان منظور او فقط می باشد ...هر شاعری بالاخره یک عاطفه خاص دارد ، جز با حس عاطفه خاص آدمی که طغیان نکند ،شعر سرودن ای که تا سالها سال نظیر ش نباشد ممکن نیست ...مولانا اول به شمس داشت سپس به خدا،سعدی مطمئنا عاشق بوده حال عاشق که نمیدانم ولی چنین اشعاری زیبا نشان از عشقی زیبا دارد ،حافظ عارف عاشق ،شهریار ثریا و ...

خب ...

ماند فردوسی و خیام !

فردوسی به نظر من عاشق ایران بود ...

پس ماند تنها خیام ؛

خیام عاشق بود یا نه ؟

عاشق چه ؟

 که ؟

عاشق شراب خوردن !

 

نه !مطمئنا نه ...

به نظر من خیام شراب میخورده ولی فکر که بیشتر میکنم یکم به شک میرسم ...

بالاخره در این مورد واقعا نمیدانم !...     

:/

 

 

 

گردنده فلک ؟

خب چه کسی فلک رامیگرداند ؟خدا ...

پس به خدا ایمان دارد 

به مرگ ایمان دارد 

به خوشی ایمان دارد 

به نظر من او دین ندارد 

او دین بلااستثنا خود دارد ،دینی که خود خیام با تفکرات خود که مایه باورهایش بوده ...

 

بهراد معظمی گودرزی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۱ در پاسخ به عبدالله دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱:

در پاسخ به آقای عبدالله عرض کنم که در هیچ جای ادبیات فارسی بر دل نشستن کنایه از ملول کردن و ایجاد مزاحمت نیست بلکه کنایه از عاشق کردن و عاشق شدن هست. پس فرمایششون صحیح نیست

بهراد معظمی گودرزی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱:

رباعیات خیام زبان عاشقانه ندارن، زبان خیام زبانیه مثل زبان ریاضی، عاری از احساس و تغزل؛ زبان شعر خیام مثل تیغ جراحی می‌بره و می‌ره، اندرز می‌ده اما نه مثل سعدی با زبان شیرین و لطایف‌الحیل، بلکه برنده، مهلک، مثل شوک دادن در اتاق عمل؛ در پی اون هست که مخاطب رو به خودش بیاره، هان، هش دار، آگاه باش و...

اما در عین حال تعداد اندکی رباعی عاشقانه و تغزلی هم راه پیدا کردن در رباعیات خیام که بنظر می‌رسه باید با دیده ی تردید بهشون نگاه کرد.

در بین اون ۱۳ رباعی مونس الاحرار که میشه گفت معتبرترین رباعیات منتسب هستن تنها یک رباعی هست که کمی به تغزل نزدیک میشه که اونهم بلافاصله جاش رو به همون زبان تنبهی میده. اونجا که میگه:

وقت سحر است خیز ای مایه ی ناز

نرم نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی

وانها که شدند کس نمی آید باز

می‌دونیم که یه عاشق هیچوقت نمیاد معشوقش رو نصیحت کنه که : پاشو می بخور تا نمردی🙂😉

بقول حافظ: هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 پس در اینجا هم زبان خشک فلسفی زبان تغزل رو به حاشیه رونده و نمی‌توان زبان تغزل و عشق ورزی حافظ وار استنباط کرد

و احتمال میره این رباعی تغزلی از خیام نباشه (من می نه ز بهر تنگدستی نخورم‌...)

۱
۱۶۶۲
۱۶۶۳
۱۶۶۴
۱۶۶۵
۱۶۶۶
۵۷۲۹