علی احمدی در ۶ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
در این غزل موضع یک عاشق را در برابر چالشهای روزگار که از سخن چینی آغاز شده می بینیم .مثل همیشه حافظ این چالشها را به فرصت تبدیل می کند و این کار را به ما می آموزد.
گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت
در مواجهه با معشوق می گوید زلف تو ممکن است خطا کند و چشمان سیاهت هم جفا کند .یعنی از جانب معشوق دچار رنج شوم .این رنجها مهم نیست چون معشوق خیر مرا می خواهد .
برقِ عشق ار خرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت
جورِ شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
اگر عشق یعنی محصول عاشقی خرمن من پشمینه پوش و بی چیز را بسوزاند هم خیالی نیست .اگر دلبر قدرتمند هم بر من گدا تندی کند هم مشکلی نیست .اینها همه مثل می هستند و رنج نمی دهند
در طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
در راه عاشقی ذهن دچار رنجش نمی شود چون عاشق مست می امیدواری است و راهی برای رفع رنج خود خواهد یافت.پس همانطور که صفا و خوشی رفتنی است کدورت هم رفتنی است.
عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
در راه عشق باید استقامت داشته باشی پس پایداری کن .اگر ناراحتی ایجاد شد بشود اگر اشتباهی رخ داد رخ دهد .عاشق دل بزرگی باید داشته باشد.
گر دلی از غمزهٔ دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
اگر غمزه عاشق کش یار بر دلت سنگینی کرد بگذار چنین کند و اگر میان جان عاشق و معشوق ماجرایی ایجاد شد بگذار بشود .این لازمه عاشقی است.
در مصرع اول برد دوم می تواند ایهام باشد .یعنی اگر دلت زیر بار غمزه رفت ناراحت نشو تو پیروز شده ای (برده ای)
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میانِ همنشینان ناسزایی رفت رفت
این ناراحتی ها زیر سر سخن چینان است ولی اگر دراثر این ناراحتی ها بین همنشینان کلمه ناروایی بکار رفت هم طوری نیست .
از همه عبور می کند و گذشت می کند به جز همان سخن چینان .آنان مثل می نیستند و دشمن همیشگی حافظ هستند.
عیبِ حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت
به همین علت هنوز با واعظ حرف دارد و می گوید به او بگوئید خیالت راحت حافظ دیگر از صومعه رفت .من آزاد شده ام و اگر به جای دیگری رفتم دیگر تو پای فرد آزاد را نمی توانی ببندی .
علی احمدی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟
آن دلبر زیبا رو که دیشب از پیش ما رفت نمی دانم چه خطایی از ما دید که از راه ختا رفت . اگرچه در اینجا خطای دوم به معنای ختا ست که سرزمینی در ترکستان است اما می توان به معنای اشتباه هم در نظر گرفت . در مطلع غزل حافظ این شبهه را برای خودش ایجاد می کند که شاید معشوق نباید می رفته و این رفتن اشتباه بوده است.
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چهها رفت
از وقتی که آن چشم حقیقت بین یار از جلو چشمم گذر کرد و رفت کسی نمی داند که چه اشکها از چشم من جاری شده است و چه حقیقتهایی را دیگر نمی بینم.در اینجا عاشق پاسخ خود را می دهد. معشوق چشم حقیقت بین دارد و راه خطا نمی رود.معشوق کارش آمدن و جلوه کردن و سپس رفتن است.آنطور که خود بخواهد عمل می کند و با عاشق قرار نیست مشورت کند.
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
هجران معشوق سوزان است و آنقدر که جگرما سوزان شد دود از سرم بیرون آمد و دودی که از سر شمع سوزان بلند است در مقابل دود سر ما هیچ است.یکی از اثرات جسمی هجران در عاشق.
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
وقتی از روی تو دورم هر لحظه از گوشه چشمم چه سیلابها آمد و چه طوفانها رفت . توصیفی دیگر ازتاثیرات جسمی هجران.
از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
غم هجران و دوری که می رسد عاشق را از پا می اندازد و از درد می میرد چون معشوق دوای درد عاشق است و دوری از او با درد همراه است.تاثیر سوم احساس درد و از پا افتادگی است .
بسیاری ممکن است این علامت ها را به افسردگی شبیه بدانند . نباید فراموش کرد که در افسردگی ناتوانی در همه امور شخصی فرد رخ می دهد ولی فرد عاشق همیشه خود را بر راه عاشقی استوار می داند و از تک وتا نمی افتد و انگ افسردگی به عاشق نمی چسبد .اگر بنا به فرض این شعر در فراق شاه شجاع سروده شده باشد می دانیم که حافظ خود را برای بازگشت دوباره شاه شجاع به تکاپو انداخته است و همتش را در این راه به کار گرفته است واین ابیات فقط برای بیان شدت غم فراق است و با افسردگی تفاوت دارد .
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت
دل به من گفت که با دعا می توان به وصال او رسید اما دریغ که همه عمرم برای این وصال صرف دعا شد.
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
وقتی قبله حاجات ما اینجا نیست بستن احرام چه سودی دارد . وقتی کوه صفایی در کنار کوه مروه وجود ندارد دیگر سعی ( دویدن بین صفا و مروه در حج) چه ارزشی دارد . مبالغه حافظ به معشوق جنبه ملکوتی می دهد ولی منظور نشان دادن اهمیت معشوق برای اوست.
دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت
دیروز پزشک وقتی مرا دید با ناراحتی گفت دیگر شفایی برای این رنج و درد تو وجود ندارد . یعنی به هیچ روال مشخصی ( قانون) نمی توان تو را مداوا کرد . قانون هم اشاره به کتاب طب ابن سیناست و شفا هم کتاب فلسفه اوست . شاید اشاره به این دارد که اگر طبیبِ حاذق هم باشد نمی تواند برای درد عشق کاری بکند .یعنی درد عاشقی با مثلا بیماری افسردگی فرق دارد و فقط حضور معشوق دوای آن است.
ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
ای دوست برای پرسیدن حال حافظ گامی بردار قبل از اینکه دیر شود و بگویند از این دنیای فانی رفته است .مبالغه در بیان حال است یعنی ممکن است درد عاشقی عاشق را کامل از پا درآورد..
چه در عشق زمینی و چه در عشق متعالی ، هجران و دوری عاشق از معشوق با تاثیرات جسمی همراه است و اگر عاشق برای این کار آماده نباشد مستاصل می شود . یک راه چاره درک همیشگی حضور معشوق است که طبعا در زمان حافظ برای عشق های زمینی این امکان وجود نداشت اما در عشق متعالی عاشق همیشه حضور وجهی از معشوق را درک می کند ولی این به معنای وصال نیست.
دکتر حافظ رهنورد در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲:
برای درک ژرفای زیرمتن، بهتر است این دو بیت را همراه هم درک کرد.
سالک از نورِ هدایت بِبَرَد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضَلالت برود
ای دلیلِ دلِ گمگشته خدا را مددی
که غریب اَر نَبَرَد رَه، به دلالت برود
سالک بهمعنای رهرو طریقت شناخت است.
رهرو از نوری که بهواسطهی هدایت تابیده میشود راه را از بیراهه میشناسد و به مقصود میرسد؛ و اگر نور هدایت نباشد راه گم کرده و گمگشته میشود.
دلیل بهمعنای واسطه است و بهمعنای علّت
ای واسطه و علت دل گمگشته تو را بهخدا کمکی کن
که غریب راه و طریق مقصود اگر راه نشناسد بهواسطه باید که برود.
واسطه در اینجا بهمعنای همان نور هدایت است.
عزیزان توجه داشته باشند که بدرقه هیچگاه بهمعنی راهنما نیست.
محمد مهدی فتح اللهی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱:
باسلام
مصراع اول بیت آخر، از لحاظ وزنی ایراد دارد.
متشکر میشوم که اصلاح کنید.
رسول لطف الهی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۸ در پاسخ به یک نکته ازین معنی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
هیچکاک میگوید بیننده به زور میخواد از فیلم های من مزامین درآورد درصورتی که فقط سرگرمی است
رسول لطف الهی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ در پاسخ به سعیده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
باید می را لااقل یک بار خورده باشد که بفهمد چه میگوید
امیر گیاهچی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۸ در پاسخ به همیشه بیدار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
دوست عزیز ! درود برشما !
دوستانی که به شما و محتوای نوشته تان اعتراض کردند اهل مطالعه نیستند و متاسفانه حتی به خودشان زحمت ندادند که در گوگل یا هوش مصنوعی یک جستجوی ساده بکنند و در مورد درستی و نادرستی ادعاهای تان پژوهش کنند !
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴
چو طوطی ، خطِّ او ، پَر سَر بر آورد
جهانِ حسن ، در زیرِ پر آوردبه خوش رنگی ، رُخش عالم برافروخت
ز سرسبزی ، خطَش رنگی بر آوردلبِ چون لعلَش ، از چشمم گُهر ریخت
برِ چون سیمَش ، از رویم زر آوردگل از شرمِ رخِ او ، خشک لب گشت
ز خشکی ، ای عجب ، دامن تَر آورددهانِ تنگِ او ، یا رب ، چه چشمه است
که از خنده ، به دریا گوهر آوردسرِ زلفش ، شکارِ دلبری را
هزاران حلقه ، در یکدیگر آوردفلک زان چنبری آمد ، که زلفش
فلک را نیز ، سر در چنبر آوردفلک در پایِ او ، چون گوی میگشت
چو چوگانَش ، به خدمت بر سر آوردچو شد عطّار ، لالایِ درِ او
ز زلفَش ، خادمی را عنبر آورد
علی احمدی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت
هنگام صبح بلبل عاشق به گلی که تازه می شکفت گفت ناز جلوه ات را کم کن چرا که گلهای زیادی مثل تو در این باغ شکفته اند.
اشاره به جلوه های متعدد معشوق است .حافظ هیچوقت معشوق واقعی که حقیقت مطلق و اطمینان کامل است را نمی بیند تا خیالش راحت شود و همیشه این غم را در دل دارد .گاهی در این راه ناامیدی به سراغش می آید و مثل بلبل چنین سخنی به گل می گوید گویا این جلوه ها برایش تکراری شده اند .
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت
گل می خندد و به بلبل می گوید حرف تو درست است و من از این حرف نمی رنجم ولی عاشق نباید سخن درشت و تند به معشوق بگوید .چون همین جلوه ها را هم از دست خواهد داد و دیگر عاشق نخواهد بود .اگر تو به حقیقت مطلق برسی که دیگر راه عاشقی تمام شده و دیگر در مسیر نیستی .تو باید طعم حقیقت و اطمینان را پله پله و آرام آرام بچشی و تجربه کنی .اما چگونه؟
گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل
ای بسا دُر که به نوکِ مژهات باید سُفت
اگر دوست داری از آن جام شراب ویژه تزیین شده حقیقت بچشی باید کاری دشوار در حد سوراخ کردن دانه مروارید انجام دهی آن هم با مژه هایت .این کار خلاقیت بالایی می خواهد و تو باید از این خلاقیت استفاده کنی .خلاقیت انسان با امید تکمیل می شود و ما را به اطمینان بیشتری می رساند .پس خرد را در راه عشق به کار گیر.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نَرُفت
اگر کسی حاضر نشد با صورتش خاک در میخانه را بروید تا ابد بوی محبت معشوق به مشام او نمی رسد .این کار صبر فراوان می خواهد .باید خاک این راه و درگاه را بخوری تا بزرگ شوی.
در گلستانِ ارم دوش چو از لطف هوا
زلفِ سنبل به نسیمِ سحری میآشفت
در اینجا حافظ می خواهد مسئله طرح شده را حل کند .این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی و پیوسته است و این نشانه اهمیت این ابیات است و مرتبط با ابیات بالا .
دیشب وقتی در باغ ارم هوای خوش باعث شد با نسیم سحر زلف سنبل آشفته گردد.
گفتم ای مَسنَدِ جم، جامِ جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بِخُفت
رو به تخت جمشید کردم و گفتم پس آن جام جهان بین که گویای حقایق جهان بود و به تو اطمینان می داد کجاست؟و او گفت حیف که آن خوشبختی و بیداری و آگاهی از حقیقت ازبین رفت .
یعنی حتی اگر همه حقایق را هم بدانی چون انسان هستی این ظرفیت را به طور دائمی نداری و این توانایی از بین خواهد رفت .انسان قادر نیست اطمینان کامل را حس کند .فقط می تواند با کمک جلوه های عشق خود را به اطمینان کامل نزدیک کند .
سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت
حافظ نتیجه می گیرد حالا که سخن عشق قابل وصف نیست پس ای ساقی بیا و شراب بده و این سخنان را کوتاه کن.
اشکِ حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوزِ غمِ عشق نیارَست نهفت
آن حالت شکوه هم به این علت بود که غم عاشقی قابل پنهان کردن نبود و من خرد و صبر را به دریای اشک انداختم . و اشک نمی تواند سوز غم عاشقی را پنهان کند.وگرنه هم خلاقیت در این راه دارم و هم می دانم که در راه وصال باید صبر نمایم.
مهدی هاشمی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۳۵:
امان از این زهاد
جواد امینی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامیشاید منظور این باشد که اگر به دنبال کام گیری از دنیا بروی و بدان مشغول شوی، از توجه به ذات خداوند متعال (دیگری) ناکام می شوی و این دو در یک قالب نخواهند جای گرفت.
کوروش در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
وز هوا و عشق آن نور رشاد
خود صفورا هر دو دیده باد داد
داستان کور شدن صفورا دختر حضرت شعیب رو کجا میشه کامل خوند ؟
کوروش در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
بیچنین آیینه از خوبی من
برنتابد نه زمین و نه زمن
بر دو کون اسپ ترحم تاختیم
پس عریض آیینهای بر ساختیم
هر دمی زین آینه پنجاه عرس
بشنو آیینه ولی شرحش مپرس
یعنی چه ؟
کوروش در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره:
آنچ طورش بر نتابد ذرهای
قدرتش جا سازد از قارورهای
یعنی چه ؟
نیما در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
سلام.
در بیت دوم، این بیت سرهم باید خوانده شود:
دلم از تو چون برنجد؟
که به وهم در نگنجد، که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
دل من چگونه از تو برنجد وقتی اصلا در خیال هم نمیآید که از همچین دهان شیرینی جواب تلخ بیرون بیاد؟
پس از نظر سعدی، هرچه از دهان معشوق بیرون میاد شیرین است، حتی اگر تلخ باشد، رنجشی بوجود نمیاد. در نتیجه "برنجد؟" کاملاً صحیح هست.
و در بیت پنجم:
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
بخاطر این بیمهریهایت نباید از سخنان سوزناک من تعجب کنی؛ مصرع دوم خطاب به معشوق هست(آتشم نشانی) : میگه برات عجیبه که به دلیل آتشی که به جانم انداختی بخاطر بی مهریهات، من بسوزم یا آتش بگیرم؟ من اینقدر از درون آتش گرفتم که آتش آسیبی به من نمیزنه. پس علامت سوال درست هست.
مخاطب مصرع، معشوق است و نه شخصی دیگه. "بسوزم" اول به آتش و سوختن برمیگرده و "بر آتشم نشانی" کنایه از آتش درون حاصل از بیمهری معشوق (عاشقی که وجودش کلاً آتش گرفته) و مطمئناً آتش، آتش را نمیسوزاند.
سام در ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹:
در پایان این مقوله از آنجایی که اکثر محقّقین و حافظ شناسان محترم درباره ی طول مدّت تبعید حافظ به یزد دارای وحدت نظر نبوده و بعضاً در این باره با عبارت (حافظ سفر کوتاهی هم به یزد و اصفهان کرده) یاد می کنند نظر خوانندگان محترم را به این قطعه زیر و مفاد بیت دوم آن جلب می نماید:
حافظ در این قطعه که پس از بازگشت از یزد به شیراز سروده با زبانی ساده از زبان دوستی شرح می دهد که این دوست به من پیغام فرستاد که بعد از دوسال دوری از وطن حال که بخت با تو یاری کرده و به شیراز برگشته ای چرا در خانه خواجه … بست نشسته و آفتابی نمی شوی؟
پر واضح است که این اشاره دو سال به همان مسافرت تبعیدی او به یزد بوده و شاعر در ضمن شمّه ای از وضع مالی و معیشت پس از سفر خود را نیز بیان کرده و معلوم می دارد که این شاعر آزاده در بیشتر ایام زندگانی دچار تنگدستی و مشکلات مادی بوده است.
دکتر حافظ رهنورد در ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
در مورد این غزل زیبای خواجه میتوان گفت که کلمات
دیده=چشم
دل= کان مهر و محبت
آب دیده=اشک
روی=چهره
بالاترین بسامد را دارند
در سه بیت از هفت بیت موضوع اشک است
در بیت نخست که هر دو مصراع از اشک سخن میگویند؛ آن هم اشک خونین
نکتهی دوم ترکیب ماه مهربرور است. یکی از معانی این ترکیب ماهیست که خورشید را پرورش داده؛ در صورتیکه همگان میدانیم که ماه از خورشید هویت و نور میگیرد. به کار بردن چنین ترکیبی با معنا در مصراع ششم، تنها از هنرمندی چون حافظ برمیآید.
ابوالفضل قربانیان در ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۳ - چه معامله باید کرد؟:
بسیاری از ابیات حذف شده و مصراع دوم بیت ۸ و ۹ جابجا درج شده است.
برمک در ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸:
بفریفت این زمان چو آهرمنش
تا همچو موم نرم کند آهنش
بر روی بیخرد نبود شرم و آب
پرهیز کن مگرد به پیرامنش
از تن به تیغ تیز جدا کرده به
آن سر که باک نیستش از سرزنش
چون مرد شوربخت شد و روز کور
خشکی و درد سر کند از روغنش
هر چ او گران بخرد ارزان شود
در خنب و خنبه ریگ شود ارزنش
چون تنگ سخت کرد برو روزگار
جامهٔ فراخ تنگ شود بر تنش
آویخته است زهرش در نوش او
آمیخته است تیرهش با روشنش
آگه منم ز خوی بد او ازانک
کس نازمود هرگز بیش از منش
دست از دروغ زن بکش و نان مخور
با کرویا و زیره و آویشنش
احمد خرمآبادیزاد در ۶ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۱ - این قصیدهٔ را حرز الحجاز خوانند در کعبهٔ علیا انشاء کرده و بر بالین مقدس پیغمبر اکرم صلوات الله علیه در یثرب به پایان آورده: