گنجور

حاشیه‌ها

شَـــهــباز در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات »

شمارهٔ ۱۲۵

 

اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیم

نثارِ خاکِ راهت را دل و جان و زر اندازیم

 

جهانِ تیرهٔ پُرظلم را از هم بیفشانیم

فَلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم

 

یکی از عقل می‌‏لافد، یکی طامات می‌‏بافد

بیا کین داوری‏‌ها را به پیش داور اندازیم

 

اگر دشمن بر آن باشد که خون دوستان ریزد

به سیف اللّه دست آریم و بنیادش براندازیم

 

خوش آن روزی که بینیمت نشسته جای پیغمبر

به دور مجلست گردیم و از دشمن سر اندازیم

 

صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز

بوَد کان شاهِ خوبان را نظر بر منظر اندازیم

 

به خاک درگهش روی نیاز آریم همچون فیض

از آنجا خویش را شاید به حوض کوثر اندازیم

 

 

برمک در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ محمد بن مخلد سگزی » قطعه در شکست عمار به دست یعقوب لیث:

جز تو نزاد حوی و آدم نکشت
شیرنهادی  به دل و بر منشت
معجز پیغمبر مکی تویی
به کنش و به منش و به گوشت
فخر کند عمار روز بزرگ
گوهد آنم من ک یعقوب کشت

کشت= فرزند کشت پدر است

شیرنهاد= نهاد شیر داری

به کنش و به منش و به گوشت=این سه چکیده دین زرتشت است  هوگرشت هومتشت هو گوشت=کردار نیک پندار نیک گفتار نیک

گوهد=گوید. گفتن  بپهلوی به چند گویش بود پارسی دری آنرا بالا مینویسم تا از روی آن بخوانیدسه نخستسه حرف اصلیانرا را برای گوی مینویسم در برخی گویشها حرف دوم و سوم  یکی شده انرا سپس مینویسم برخی نیز حرف  دوم و سوم را یکی و به صدا  تبدیل کرده  و آنرا  در برخی  صیغه ها از میان برداشته اند مانند گوی گو  گت( گفت . ت در گت و یا گفت از  بن واژه نیست اما در بات  حرف سوم  بنواژه است )دقت کنید هر حرف که عوض شده نسبت به حرفهای دیگر دقیقا سر جای خود است مثلا اگر گوی و واژ را بسنجیم  دقیقا  گ جای و  امده  ی  جای ژ . اینها همه پارسی پهلوی است و  زبانهای امروز ریگ ور آنست :
گوی گویان گوید گویند = پارسی دری
گوش گوشان گوشت گوشنت = پهلوی بلوچی
گوس گوسان  گوست گوسنت = پارسی پهلوی
 گوه گوهان گوهد  گوهند = پهلوی پارسی دری
واژ  واژان  واژد واژند  = پهلوی و پارسی دری
واش واشان واشد واشند = پهلوی
واز  وازان   وازد    وازند   = پهلوی
بات   باتان   باتت  باتنت  = پهلوی
وات  واتان  واتت واتنت  =پهلوی
گال   گالان گالت   گالنت = پهلوی
ووش ووشان ووشت ووشند= پهلوی
موش موشون موشد موشنت= پهلوی
وش   وشان  وشت  وشنت = پهلوی
گ      گوان     گوَد  گوَند   =پهلوی(گوی را گ یا بگَ و گفت را گت گویند.«و» نیز رقیق است)
 ژ       ژوان    ژوَد ژونت  = پهلوی( مانند پیشین ) 
 و      -        ووت  وونت  =پهلوی (مانند پیشین)

در نمونه سگانه پایین در هر سه نمونه  گ. و. ژ  برابر حرف نخستین بنواژه(گوی) است و دو حرف سپسین درهم و برداشته شده

نمونه آن چنین است :
گوی بگویم گفت
گ    بگم  گت
و   بوم   وت
ژ   بژم   ژت

همانگونه که پیداست  دستور زبان  در همه یکیست  چه  شیرازی و تهرانی باشی یا کرمانجی و یا سورانی 
اگر در اسفهان «بگویم» را  بگویند«بگم» به کرمانجی نیز میگویند «بژم» و اگر در استان فارس  گفت را بگویند «گت» در شهرزور نیز  گویند «وت» که این نشان از  پیوستگی زبان و هستی ایرانیان است

--
هشدار:
 پهلوی نام پارسی میانه به تنهایی و یا نام منسوب به پهله پنج شهر شهر نیست پهلوی نام هران ایرانشهری ایرج تبار است که در سامان ایرانشهرند.پهلوی هم نام پارسی پهلوی ساسانی است و هم نام پارسی پهلوی اشکانی و هم نام پارسی پهلوی سغدی و خوارزمی  است و هم ارانی و آذری و شیرازی و خوزی و نیریزی و دیلمی و کردی و لارستانی و هرمزگانی .
با اینهمه ان زبانهای ایرانی که  از سامان ایرانشهر بیرونند پهلوی نیستند مانند ختنی که ایرانی است و ایرانشهری نیست  ارمنی را امروز زبان ایرانی نمیشمارند اگر روزی دوباره ارمنی را ایرانی بشمارند ارمنی نیز پهلوی نیست اگرچه در سامان ایران شهر بود از انجا که بر دادی جدا میرفت  آنرا پهلوی نشمارند.
پیش روی بسیاری تنها نام پهلوی نوشتم این از ان بود که کاربرد اینها از جاهای گوناگون است و نوشتن همه انها سخت بود زینرو پهلوی نوشتم 
برای نمونه  گوی را بلوچان گوش گویند و نیز  گال  را بلوچان  و بشاگردیان گویند که گال دگر گشته بات است 

هشداریم که اگرچه  ما واژگان را با بنواژه «گوی»( گفتن ) سنجیدیم اما گوی ورزن اصل نیست  و مزیتی بر  گوش و گال و بات ندارد  بلکه انها با تاکید از گوی اصیل ترند 

کوروش در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱:

خاموش باش و راه رو و این یقین بدان

سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

 

یعنی چه

 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

به کاربردن نام  معروف معشوقی عرب (سلمی) و  اشاره‌ی مستقیمی که خواجه به ترک شیراز و رفتن سوی بغداد کرده جای شبهه‌ای نمی‌گذارد که این غزل به نوعی درخواست پناهندگی‌ست به آستان شاهی که در آن اقلیم (اقلیم عرب) است.

در آخرین سال‌های عمر خواجه، خبری از شاه شجاع نبود که مرده بود و زندگی حضرتش به سختی و در تنگنا می‌گذشت و بیم هجوم تیمور هم می‌رفت؛ شاید که حافظ بزرگ قصد جلای وطن داشت و این غزل سرآغازی بر آن بود که البته صورت نگرفت.

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

کُنون که بر کفِ گُل جامِ بادهٔ صاف است

به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است

حالا که انگار نمایش گل مثل جام شرابی در دست است،بلبل هم با صد هزار زبان توصیفش می کند  .

آوردن گل و بلبل در مطلع غزل حکایت همان حدیث می و مطرب است که حل معما می کند .حدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو /که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

گل معشوق بلبل است و خودش شرابی شده تا بلبل با چنین شرابی (خود معشوق)مست شود و مطربی کند.حافظ از ما می خواهد که می بخواهیم و مطرب باشیم اما چگونه؟

بخواه دفترِ اشعار و راهِ صحرا گیر

چه وقتِ مدرسه و بحثِ کشفِ کَشّاف است؟

می گوید دفتر شعرت را بردار و به صحرا برو تا ببینی که هر آنچه در طبیعت است شرابیست برای مست کردن تو تا توهم تجربه ای برگیری و آگاه شوی و برای دیگران بخوانی و مطربی کنی.نه اینکه در مدرسه بنشینی و آنچه دیگران به زعم خود کشف کرده اند را دوباره بخواهی کشف کنی .

دلم به حال حافظ می سوزد .تجربه گرایی حافظ هیچگاه شناخته نشد .طعنه او در این بیت هم به طرفداران عقل و فلسفه است و هم به  کسانی که در احکام شریعت تحلیل می کنند.به زعم حافظ آنها بدون اینکه طبیعت را ببینند و تجربه کنند خیالبافی کرده و تراوشات ذهنی نامرغوبی تولید می کنند.

فقیهِ مدرسه دی مست بود و فَتوی داد

که مِی حرام ولی بِه ز مالِ اوقاف است

فقیه مدرسه وقتی از شراب  مست بود فتوی داد که شراب حرام است اما نه به اندازه خوردن مال حرام .یعنی با کمی مستی آگاه تر از قبل به مسائل نگاه می کرد .حال اگر همه ما به همه عناصر طبیعت به چشم شراب بنگریم خواهیم دید که چه تجربیات و معرفت هایی نصیب ما می شود 

به دُرد و صاف تو را حُکم نیست خوش دَرکَش

که هر چه ساقیِ ما کرد عینِ اَلطاف است

وقتی به همه اجزاء طبیعت به شکل شراب نگاه کردیم دیگر مهم نیست شراب صاف و خالص نصیب ما شود یا شراب تلخ ته مانده هر چه ساقی به ما داده لطف است.عجب نگاهی!

وقتی به معرفتی می رسد نمی گوید من به آن معرفت دست یافتم می گوید این لطف ساقی بود که به من عطا کرد .این تجربه گرایی خاضعانه را در هیچ جای تاریخ علم نمی بینیم.

بِبُر ز خَلق و چو عَنقا قیاسِ کار بگیر

که صیتِ گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

حافظ حق دارد از مردم گریزان شود .چنین نگاهی به طبیعت فقط مخصوص سیمرغ است که از بالای همه چیز و همه کس به عالم می نگرد.کوه قاف یک کوه بیشتر نیست ولی از ازل تا ابد کوه قاف پا برجا و جایگاه سیمرغ بوده است پس شهرت سیمرغ از قاف ازل تا قاف ابد ماندگار است .او بر جریده عالم ثبت است .

حدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکاران

همان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است

مدعیان متولیان دروغین و ریاکار دین اند و همکاران خوش خیال آنان، عاقلان نیکنام قبیله اند .نماد های تقوی و دانش که به قول حافظ قابل اتکا نیستند .حافظ مرد توکل است و به طبیعت می رود و عاشقانه طلب معرفت می کند و بر می گردد و به جای حصیری که آنها می بافند و به مردم می فروشند طلا بافی می کند

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ

نگاه‌دار که قَلّابِ شهر، صرّاف است

اما چه سود که باید طلای خود را مخفی نگه دارد چرا که متقلب شهر کارش صرافی است و در طلای حافظ هم تقلب خواهد کرد.

به راستی اگر نگاه تجربه گرای خاضعانه  و عاشقانه حافظ سرمشق حوادث پس از او می شد جریان روشنگری  شکل زیباتر و واقعی تری داشت .اما امان از قلّآبان صراف. 

 

محمد الهی در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی فضائل خلفا » فی‌فضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنه:

آیا جناب عطار شعری هم درباره حضرت زهرای صدیقه دارد و اینکه نتیجه قضیه فدک چه شد؟

لطفا راهنمایی کنید

نیما در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۷۹:

مصرع اول ناقصه ولی با توجه به وزن و همچنین مفردات شماره ۷۸ که پایین آوردمش میشه تقریبی تشخیص داد مصرع اول چیه:

 

خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی

نه چون کارت به جان آید خدا از جان و دل خوانی

 

پس مصرع اول این بیت احتمالاً میشه:

 

گهی کاندر بلا مانی، ز جان و دل خدا خوانی

چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی

 

هرچند چیزای دیگه هم میتونه باشه مثلاً "ز ناچاری خدا خوانی" و کلی حدس دیگه ولی نزدیکترین حدس با توجه به توضیحات اول، همون "ز جان و دل" یا "به جان و دل" هست که با توجه به بیت بالا "ز جان و دل" ارجح‌تر هست.

فرهود در ‫۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۳ در پاسخ به سوره صادقی دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین:

مغنی را که پارنجی ندادی به هر ...

نه این که نشان بخشنده بودن نیست؛ اگر منظورتان صفر یا صد است.

نشنیده‌اید؟ مثلا میگن؛ «فلانی هیچی نده این مقدار (حالا پول یا سکه و ...) میده»

بحث ما بر سر اون فعل منفی «ندادی» است؛ که معادلش رو در جمله محاوره‌ای بالا آوردم. شما هم فعل منفی را استفاده‌کردید.

رضا از کرمان در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۷ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن:

عزیزم درود بر شما 

از اینکه بنده را مورد لطف قرار میدید بسیار سپاسگزارم   من هم به نوبه خودم از این سایت وهمراهان آن بسیار آموخته‌ام  واینجایم که بیاموزم  وعشق مشترک همه ما به ادب فارسی  مایه این دورهمی است  من هیچ استادی نسبت به شما ودیگران ندارم ولی سوال بی پاسخ را برنمیتابم  ودر پی پاسخگویی به سوالات عزیزان  می‌آموزم وبه اشتراک میگذارم  فقط همین 

از اظهار لطف وادب حضرتعالی  شرمنده‌ام  

در پناه حق شاد باشی عزیزم

پرویز شیخی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۸ در پاسخ به مصطفی محرومی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

اگر به آدمیت برسیم به ما روح (بدنی از جنس نور) عطا می شود آنگاه می توانیم  نزد پروردگار برویم  و در آنجا  جاودانه زندگی کنیم

پرویز شیخی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۳ در پاسخ به غمناک ابددوست دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

دوست محترم، ما فقط براساس عقل پرورشی خود میتوانیم حقیقت از دروغ رو تشخیص بدیم والا گمان حدس نمی تواند ما را به حقیقت برساند ... و حقیقت این است فقط کسانی که به آدمیت میرسند میتوانند نزد پروردگار بروند و جاودانه زندگی کنند

تن آدمی شریف است به نفس آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر این درنده‌ خویی ز طبیعتت بمیرد

تا ابد زنده باشی به روان  آدمیت

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

بنگر تا چه حد است مکان آدمیت

 

رضا صدر در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۲۹:

در مصرع آخر لطفاً «سر» رو به «سی» تصحیح کنید

رضا صدر در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۹۸:

این شعر صریحا از زبان یک مرده و در نتیجه نباید از مهستی باشه

رضا صدر در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۷۹:

در مصرع سوم احتمالاً ببار باید بباز باشه

افسانه چراغی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش:

بمانی مال، بدخواه تو باشد ببخشی، شحنه راه تو باشد

اگر مال را نگه داری، بدخواه تو می‌شود و اگر ببخشی، نگهبان تو خواهد بود.

افسانه چراغی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین:

چو گازر شوی گردد جامه خام خورد مقراضه مقراض ناکام

اگر رنگ لباس با شست‌وشو برود و اصطلاحا سفید شود، بناچار قیچی می‌خورد و دیگر به درد پوشیدن نمی‌خورد.

پرویز شیخی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۳ در پاسخ به عباس جنت دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:

دوست محترم تمام سعی مولوی اینست که ما فرق  بین نسل آدم و و نسل انسان رو بفهمیم و به مقام آدمیت برسیم اما شما خیلی راحت کلمه آدم رو حذف کردی و بجای آن انسان نوشتی

افسانه چراغی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین:

که جام باده در باقی کن امشب ...

در باقی کردن: فراموش کردن، کنار نهادن، ترک کردن

امشب جام باده را فراموش کن؛ باده و ساقی تو من هستم.

افسانه چراغی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۸۹ - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن:

ز حد بیستون تا طاق گَرا جنیبت‌ها روان با طوق و هرا

در نسخه دیگری طاق کسرا آمده. 

گرّا: هم نام قصری است هم نام بندری در دوره ساسانی

هرّا: گلوله‌های طلا و نقره در زین و یراق اسب

سوره صادقی در ‫۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۳ در پاسخ به فرهود دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین:

دقیقاً درسته. ممنون.

۱
۱۶۰
۱۶۱
۱۶۲
۱۶۳
۱۶۴
۵۶۸۳