گنجور

حاشیه‌ها

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مباهات و نکوهش حسودان:

خاقانی در بیت 

 

درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتال...............خوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا

 

دو جمله معترضه به کار برده است. القتال عبارتی است که جنگجویان در میدان جنگ سرمی‌دادند و دشمن را به مبارزه می‌طلبیدند. خاقانی در مصراع نخست در حالی که جوشنی(درع) از حکمت به تن دارد، حریفان را به مبارزه می‌طلبد.

جملة معترضه دوم الصلا است، عبارتی که عرب برای دعوت کردن دیگران به سر سفرة خود بیان می‌کردند. عبارتی مشابه «بفرمایید غذا». او در مصراع دوم مدعی است که چنان سفره(خوان) رنگارنگ و پرنعمتی از اندیشه فراهم آورده است و با سخاوت تمام آن را در اختیار دیگران گذشته و همه را به این سفره دعوت می‌کند.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مباهات و نکوهش حسودان:

شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل..................نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی 

شه طغان یا طُغان‌شاه از حاکمان سلجوقی خراسان بود.(ویکی پدیا). 

نایب هم به معنی وکیل و معاون پادشاه است. خاقانی در مصراع اول می‌گوید: من بهترین وکیل پادشاه عقل هستم و در مصراع دوم فضل را به نوعروسی تشبیه کرده است که بهترین همسر(صاحب یا مصاحب) برای او خاقانی است و نعم الفتی نیز به معنی بهترین جوان یا بهترین جوانمرد است. یعنی «بهترین کسی که می‌تواند مصاحب فضل باشد و آن را در بر بگیرد و با آن مانوس باشد و از آن سخن بگوید، من هستم.»

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

سعدی در دو بیت آخر این غزل به اصطلاحاتی قرآنی «ضَلَالٍ مُبِینٍ» و «ماء معین» اشاره می‌کند که بارها در سوره‌های قرآن مجید آمده است. 

برای نمونه در آیه 54 سوره انبیاء آمده است: قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ

ابراهیم گفت: همانا شما خود و پدرانتان همه سخت در گمراهی بوده و هستید.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

سعدی در غزلیاتش بسیار به مفهوم «تسلیم» اشاره کرده است. او گاه در برخی از غزل‌ها از ابتدا تا پایان، تسلیم را فریاد می‌زند. تسلیم در نظر سعدی به معنای نداشتن اختیار نیست او عاشقی است که با اختیار امور خویش را به یار می‌سپارد. تسلیم یکی از مراحل متعالی سلوک عارفان است که در آن جایگاه به همه چیز از دوست خشنودند و یار نیز از انها خشنود.(رَضِیَ اللَّهُ عَنهُم وَرَضوا عَنهُ(آیه119 سوره مائده) و بیت آخر این غزل بر تسلیم دلالت دارد:

سعدیا تن به نیستی درده....................چاره با سخت بازوان اینست

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

در خصوص کلمه معاینه در بیت سوم 

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد...........به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

گفتنی است این واژه در لغتنامه دهخدا به معنی به چشم دیدن و رویاروی دیدن چیزی را آمده است.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

و ما ابرئ نفسی و لا ازکیها..............که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است

 

مصراع اول بیت آخر این غزل، تلمیح دارد به آیة 53 سورة یوسف که می‌فرماید:


وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی ۚ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی ۚ إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴿٥٣﴾

 

من خود را از گناه تبرئه نمی کنم؛ زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان می دهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند؛ زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است. (۵۳)

 

 گفتنی است عبارت«لا ازکیها» جزء این آیه نیست.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

در بیت

وفا کردیم و با ما غدر کردند................ برو سعدی که این پاداش آن است

«غدر» به معنی بی‌وفایی است. از همین ریشه گاه در کلام می‌گوییم: اوف بر این دنیای غدار یعنی دنیای بی‌وفا و عهدشکن.

 

مظفر طاهری در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

به نظرم این بیت نشانه نوعی تجدید نظر شاعر در افکار و عقایدش است شاعر اعتقادش را به رشته های خشک و سرد تسبیح از دست داده آن را گسسته، کنار نهاده و اندیشه زیبای دیگری را در پیش گرفته است.

و همچنان که هرکس که افکارش رشد میکند افکار پیشین خود را حقیر می بیند اینجا نیز حافظ تسبیح را تحقیر کرده، چون گسستن نشانه شُل و بی مایه بودن است و تفکر نوی خود را ارج نهاده و تعبیر زیبای ساقی سیمین ساق را به کار برده است.

حمید نورمحمد در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » مقدمه:

از بهترین کتب برای عرفان نظری هستش

توکل در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۲ - در ذکر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه گوید:

مرثیه زیبایی ست اما حیف که فرخی هنر خود را گذاشته برای مدح یکی از خونریزترین سلاطین ایران که به فردوسی عزیز جفا کرد و برای دلخوشی خلیفه بغداد خون بیگناهان زیادی را به بهانه قرمطی بودن ریخت 

Ali Pr در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۱۲ در پاسخ به atash دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۲ - مست و هشیار:

یعنی از کجا معلوم که خود حاکم شهر در میخانه در حال نوشیدن می ،نباشد 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵:

گویی از خواب بلند بیدار شده ای ...

و با این حقیقت حق و انوار بیدار شده ای ...

و باز از آن همه شور و شوق دریافت حق حتی در خواب هم این حقیقت تو را رها نمی‌کند ...

مانند کابوس است ولی این کابوس نیست و تنها شباهت ش در این است که کابوس و این حقیقت هر دو در تو آویزان شده و تفاوت در این است که تو از کابوس دور میشوی ولی این حقیقت تو را به شوق آورده و اما ذره ذره وجودت را در بر میگیرد و همانگونه که خواهان ش هستی اما باز از این همه حق در یک نوع ترس هستی ...شاید ترس اسمش نباشد ولی خب اگر خودم بخوام این ترس رو مثال بزنم به فکر کردن انسان به آفرینش اشاره کنم ...

مثلا خودم هم خیلی مستند های علمی از فضا و ... میبینم و ۶ ماه پیش یک فیلمی از ناسا که منتشر شده بود دیدم ... و خب واقعا تن و بدنم سیخ شد ...

بزرگی که از هر ذره از این بزرگی یک در بزرگ دیگه باز میشه یه جورایی یاد این حدیث امام علی در مورد هدایت معنوی پیامبر اکرم افتادم :

روزی پیامبر هزاران باب از علم را برویم گشود که از هر باب هزاران باب دیگر برویم گشود ه میشد ...

البته کمی در جملات چون خوب به یادم نمانده تفاوت است ولی همین شکلی بود حدیث...   😅:)

اما این حقیقت که هر لحظه بزرگتر میشود و جهان ش کاملتر ، تنها مستقیم نخواهد بود ؛

گاه از یک پله با یک چیز این حقیقت به تو رسیده و تو راه را از آن پس تنها خواهی رفت ؛

اگر شمس نبود شاید این شعر زیر سروده نمیشد و شاید مولانا هیچ گاه معنا مرشد حقیقی را نمی‌دانست و نمی‌فهمید آن پیر که همه در جوی او هستند به راستی کیست ؟!

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ...

از عشق باید به اصل رسید 

از اصل باید به عشق رسید 

و در نهایت باید هر دو در هم روند تا این گوهر که به وجود می‌آید نمایان شود ...

و این حقیقت آنچنان عیان باشد که ذکر آن هر انسانی را پریشان سازد این بیت : اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم و گر با کافران گویم نماند در جهان کافر ؛این دقیقا اشاره ای ست به این بزرگی و والایی حقیقت...

و اما این بیت : از آن دلدار دریا دل مرا حالیست بس مشکل که ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر 

و چقدر سخت است حبس کردن این حقیقت ...

به راستی آنچنان این شور که او در تو نهاده آنچنان بزرگ است که حقیقتی که پیش چشمان توست و میدانی اش ، تا بیان ش به کس نکنی آرام نگیری و این بیت : به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن که کامل به دست او چنین ساغر؛ معلوم است که این حقیقت که هر چه میخواهی انکارش کنی باز تو را در بر گرفته ...تو غافل هم شوی باز در عین بی خیالی ت از آن در شوری و آتشی ...مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن رازی که بشنودی برون جستی از این معبر : و این یعنی اگر تو جای من این حقیقت را از او می‌دانستی هر حقیقتی تو را مجاب میکرد که دیگر گرد این محفل نگردی ...بزرگی اش آنچنان است که بر هر کس فهم نشود ...و درک اش آنچنان بزرگ که شاید تنها تو به این برسی که آشفتگی من بی دلیل نیست ولی دلیل ش را هرگز نفهمی...

و در نهایت حتی بیان این حقیقت نیز اثری ندارد که :

با مدعی میگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی 

 

چون به این حقیقت دست پیدا کنی دیگر ایمان و کفر متضاد هم نخواهد بود ...

عالم تنها در بی خبری مانده و با همه این نشان بر سینه زدن که ایمان دارم به او که یگانه است راه میرود تا بی نهایت و اما این همه نقاب بر چهره است و همگان بی خبر و غافل ...

و باز آنکس که منکر این یگانگی ست باز نیاز دارد به آن وجود عدم و عدم وجود ...

 

 عشق است در مسند هر عاشق ...

و این عشق هست در ضمیر و در فعل و در دل و در عقل این عشق ...

اگر عقل و دل عاشق باشند هر دو چه انتظار است از او ؟

و درنهایت باید همه ما این حقیقت را لمس کنیم نه از جلد کتب و حرف های علما بلکه با دستان و پاهای خود با دل خود ...و آنجاست که در خانه دل و در حجاب دل ، کس جز اهل دل توان ورد به دل نخواهد داشت 

از اینها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می آیدملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخیر 

و ما از اصل خود دور شدیم 

ما زفلک بوده ایم یار ملک بوده ایم 

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست 

و به راستی انسان از گل بود و از گل به عشق رسید 

و به راستی انسان در سرزمین یار بود و باز همانجا خواهد رفت و با اینهمه چرا باید از اصل خود دور شد ؟؟؟

و جای آنکه بایستی و تنها عبادات کنی و کمک جویی کاش حرکت کنی : 

مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدا رویی 

چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در 

 

درود و بدرود

Mehrshad Mahmoodi در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم ...

غزل بی‌نهایت زیبا و سوزناک حضرت حافظ 

با صدای اهورایی والامقام استاد حبیب محبیان ....

Mehrshad Mahmoodi در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

آه آه ،، از دست صرافان گوهر ناشناس 

هر زمان خر مهره را با دُر برابر می کنند ....

این غزل زیبای حافظ را تنها باید به صدای ملکوتی والامقام استاد حبیب گوشِ جان سپرد ...

درود بر روح بزرگ حضرت حافظ 

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست(حافظ، ص82)

حافظ در این بیت، شوق را صفتی برمی‌شمارد که زبان ناطقة او-که به هنرهای کلامی آراسته است- از بیان آن ناتوان است چه برسد به قلم سربریدة گزافه‌گو. حافظ در بیت‌های پیشین این غزل، به گونه‌های مختلف می‌کوشد یار را وصف کند پس با زبان شوق-به تشبیه‌های گونه‌گون- جلوه‌های زیبا یار را برمی‌شمارد اما حق مطلب ادا نمی‌شود پس زبان اعتراف، به عجز و ناله از توصیف شوق خود نسبت به یار می‌گشاید و قلم را به نشانة تسلیم بالا می‌گیرد.(از مقاله شوق در دیوان حافظ، نوشته محمد حسن ارجمندی)

ع.ر.گوهر در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵:

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ

مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ
رنگ آیینه ی دل بر اثر مداومت کلفت (سختی و مشقت )روزگار به تیرگی مایل گردیده و بر اثر تنگ شدن محیط دایره محیط از مرکز هم کوچکتر شده است


ساغر قسمت هر کس ازلی می‌باشد

شیشه می می‌کشد اول ز گداز دل تنگ
سرنوشت هرکسی از ابتدا نوشته شده است و از این روست که اگر می پر سوزی باشد حتما از تنگ (کوزه ٔ سرتنگ گردن کوتاه را گویند)  پر شده است


آگهی‌ گر نبود وحشت ازین دشت ‌کراست

آهو از چشم خود است آینهٔ داغ پلنگ
وقتی آگاهی داشته باشیم مسلما ترسی از این زندگی نخواهیم داشت (آگاه باشیم که کار دنیا همین سختی است )
زیبایی های چشم آهو است که باعث حمله ی پلنگ خواهد شد(حسن تعلیل)


غرهٔ عیش مباشید که در محفل دهر

شیشه‌ای نیست‌ که قلقل نرساند به ترنگ
مغرور این خوشی های زودگذر نباشید وقتی شیشه ای شزای ادم را سبک روح(قلقل) را به تیر انداختن مجبور می سازد(کنایه از تغییر حالت در مستی می باشد )


عشق اگر رنگ شکست دل ما پردازد

موی چینی شکند خامهٔ تصویر فرنگ
عشق اگر باعث شکستن دل گردد  چین و شکن زلف یار برای تصویرگری ذهن قوی تر قلم های اروپایی خواهد بود


فکر تنهایی‌ام از بس به تأمل پیچید

زانو از موی سرم آینه‌ گم ‌کرد به زنگ

آنقدر غم تنهایی مرا در هم پیچیده ات و زانوی غم را در بغل گرفته ام که موی سر مرا احاطه نموده و اینه ی دلم زنگار بسته است و دیگر چیزی در ان آینه دیده نمیشود


بی تو از هستی من ‌گر همه تمثال دمد

آب آیینه ز جوهر کند ایجاد نهنگ
اگر از دوری تو تصاویر ذهنی بهم ریزد چه بسا بر اثر افتاده قطره ای جوهر بر سطح آب نهنگی پدیدار گردد


بیخود جام نگاه تو چو بال طاووس

یک خرابات قدح می‌کشد ازگردش رنگ

بدون وجود نگاه پر مهرت انقدر شراب در من اثر خواهد کرد که همه چیز رنگین خواهد شد مانند پرو بال طاووس


هرکجا حسرت دیدار تو شد ساز بیان

نفس از دل چو سحر می‌دمد آیینه به چنگ

و در حسرت دیدار تو نفس سحرگاه مانند آوازی حزین خواهد شد و وجودم سازی که نوای بیقراری تو را سر خواهد داد


از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدل

پای تمثال من از آینه خورده‌ست به سنگ
بیدل قصد جسارت به آستان تو را ندارد و اگر کلماتی گفتیم که موجب تکدر خاطر گردید تنها در بحث تمثال های ادبیات بوده است و بس

منصور در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:

درود بر مدیران محترم سایت گنجور که واقعا زحمت میکشندوتشکر ویژه دارم از دوستانی که تفاسیر پر محتوا ارائه میفرمایند بخصوص از اقای سید علی ساقی

لطفا دوستان محترم در صورت امکان توضیح بدهند چرا حافظ از داستانهای اساطیری فردوسی در اشعارش کمتر بهره برده است

 

 

 

 

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:

در بیت15. غیرت: کراهت از شرکت غیر در حق خویش، عدم تحمّل وجود انباز و رقیب که محبوب به وی توجه کند، ناشکیبایی بر توجه محبوب به غیر. از اینجاست که گفته‌‌اند: غیرت نفی غیریّت می‌‌کند. [غیرت خدا بر بنده بدین معنی است که خدا می‌‌خواهد بنده را از خلایق بگیرد و تنها به خودش مشغول دارد. و از این جهت او از همة جهان و جهانیان غیورتر است. ولی غیرت بنده بر خدا این است که احوال و انفاس خود را به غیر حق مشغول ندارد. جمله عالَم زآن غیور آمد که حق / بُرد در غیرت برین عالَم سَبَق (مثنوی، 1/1763) اطلاق غیرت در مورد حق تعالی بدان جهت است که به اعتقاد صوفیان، او عاشق و معشوق بالذّات است و به حکم «یُحِبُّهُم وَ یُحِبُّونَه» او نخست صلای محبّت درانداخت و شور و عشق برانگیخت و به جمال بی‌‌نهایت خویش عشق ورزیدن آغاز کرد و بذر عاشقی و معشوق پرستی در مزرعة دل‌‌ها افکند.]

۱
۱۵۵۶
۱۵۵۷
۱۵۵۸
۱۵۵۹
۱۵۶۰
۵۷۲۹