گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

به به چه عزل زیبا و شگفتی که کوتاه بودن آن هم نشان سادگی و بزرگی آن است، که سخن ناب نیازمند زیاده‌گویی نیست.  هرکه خسته و بیمار و افسرده و درمانده است به خواب پناه میبرد و هرکه تازه و خوش و شاداب از خواب دوری می‌جوید. همگان این گونه اند در پایان روز نیرو و توان خود را از دست می‌دهند و نیازمند خوابیدن تا دوباره نیرو و تندرستی بدست آورند

پریزاده کسی است که هر روز نگاهی تازه و دریافتی زیبا از هستی می‌گیرد و میخواهد آنرا به دیگران نیز بدهد که هستی گنجی بی پایان است 

پریزاده کسی است که شب نمیخوابد و بدنبال دوست میگردد تا با او درمیان بگذارد آنچه را که پیدا میکند. که آنچه از هستی می‌آید اینگونه است که باید در هستی خرج شود.

تو‌ وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

تو، در این غزل جای پرسش است، که این تو، کیست؟

اگر تو، خدای جهان است که دیگر همه چیز ساده میشود و ارزش غزل هم بسیار پایین می‌آید 

اما اگر خطاب به خواننده غزل است آنگاه غزل بسیار بسیار یگانه و بی مانند و شکوهمند میشود هرچند مطلع و آغاز غزل هم همین را میرساند:

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست

بستان جام و درآشام که آن شربت توست

نوبت تو و شربت تو میگوید که این تو خود تویی

و‌ پیشتر خود گوینده غزل بوده‌است که نوبت خود و شربت خود را پیموده‌است

این دریافت که این توانمندی در هرکسی میتواند باشد که به اندیشه و فکر و نگاهی برسد که تاکنون نبوده است و دیده نشده‌است، بیگمان باوری خدایی و بی‌مانند است که در همه جهان باید گسترانیده شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱:

دین و دل ، تاب و توان ، صبر و شکیب

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱:

یک نگه کرد و ز من ، شش چیز بُرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱:

چشمِ مستِ او ، بوَد عابد فریب

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱:

درد ما را ، چاره باید از حبیب

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹:

چو دربسته ست ، درجِ ناپدیدش

به یک بوسه ، توان کردن کلیدش

احسان حمیدی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۶ در پاسخ به میثم قرایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

در اینجا و همچنین بیت ششم بجای اختیارات شاعری از اختیارات موسیقایی استفاده کرده است. 

احسان حمیدی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸:

بیت نخست نیاز به اصلاح دارد:

 

چه شود که [ز] اهل جهان به کسی ز تف غم او شرری نرسد

که به سوز دل پر از آتش ما رسد او [و] جز او دگری نرسد

فرهود در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۶ در پاسخ به نوید عالی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱:

با خدا و مشغول عبادت بودم و حوصله آدمیان را نداشتم (یا وقت برای آدمیان نداشتم)

نوید عالی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱:

دوستان عزیز

کسی میدونه معنی این مصراع چیه؟

"که از خدای نبودم به آدمی پرداخت"

فرشته برزگر fereshteh.barzegar۷۱@yahoo.com در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۶ در پاسخ به مهدی مقدم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۲:

اگر اشتباه نکنم یعنی هنوز حتی اسم براشون نذاشته
چون در ادامه که جندل میره خواستگاری مجدد همین رو میگه

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:

صد غاشیه‌کش به دلبری هستش

فراز رنج پور در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۳ در پاسخ به نوید خسروانی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

سلام

در کانال تلگرام "خصوصی khosousi" آواز کامل استاد شجریان موجود است.

برمک در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۲ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:

جناب کیخا  مگر گفتار و سخن  و گویش  زبان نیست؟ هر تن از مردمان که در دهانش زبان است و با ان سخن میگوید  به گفتار او زبان میگویند  هر گویشی زبان و هر زبانی گویش است . این داستان مسخره چیست که در ایران پیدا  کرده اند که   گویشی  را زبان میشمارند و گویشی را نه . انگلیسی گویشی از   ژرمنی است و فرانسه گویشی از لاتین هست  پارسی دری گویشی از  پارسی پهلوی هست هر زبانی گویش و هر گویشی زبان است . زبان زبان است چه  انرا بنویسند چه ننویسند چه   بسیار سخنور  داشته باشد و چه نداشته باشد . البته همه ایرانیان پارسیان هستند  و این را در نوشته های پهلوی  بسیار میتوان دید .لری چه بسا که  از بسیاری نگره ها از پارسی دری  پیشتر و بهتر باشد


دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک 
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟(۲۹۹)
اگر شراب می‌خوری جرعه‌ای هم به زمین هدیه کن!* از گناهی که دیگران(درگذشتگان خاک) سود برند هراسی نیست
*اندیشه‌ای قدیمی در شعر فارسی-منوچهری، خاقانی، خواجو و ...- و عربی- ضرب المثل: و زمین از جام کریمان سهم دارد.شرح شوق، ۳۰۳۸
۲- از آنچه هستی در اختیارت گذاشته، بی‌مضایقه بهره بردار که روزگار بی‌محابا شمشیر نیستی بر تو می‌کشد.
۳-معشوق زیبایم که به ناز و عشوه خو گرفته‌ای! به خاک قدمهایت سوگند، که روز مرگ، قدمت را از خاکم دریغ نکن!
۴- آری در باور همگان؛ چه دوزخی یا بهشتی، آدم یا فرشته، بخل و تنگ‌نظری کفر طریقت است(خانلری: چه ملک)
۵-فلک چون مهندسی زبردست راه هستی را که چون صومعه‌ای شش سویه است چنان بسته که ورای جهان خاکی برایمان راهی نیست(خانلری: زیر دام مغاک)
۶- شگفت است که شراب چطور با وسوسه‌اش، رهزن عقل می‌شود، تا روز رستاخیز طاق تاک پابرجا باد!(تا ما را پیوسته به حال خوش برساند)
۷- حافظا در راه میکده با حال خوش از جهان می‌روی! دعای اهل دل(بی‌ادعاهای پاک‌باز) پیوسته مونس دل پاکت باشد.
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می‌روم الله معک(۳۰۱)
دل زخمی عاشقم با لب زیبایت حق نمک(ایهام: نمکین بودن- نان و نمک خوردن- نمک بر دل مجروح نهادن)  دارد. حق این دلدادگی را نگه دار(ایهام: خدا حافظ)من رفتم، خدا به همراهت!(خانلری: بر لب تو)
۲- تو آن جواهر پاک‌سرشتی که در ملکوت، یاد نیکی‌های تو حاصل تسبیح فرشتگان است(خانلری: جوهر پاکیزه)
۳‐در پاک‌بازی عشقم اگر تردید داری بیازمایم که کسی عیار طلای خالص را جز با عیارسنج نمی‌شناسد.
۴- گفته بودی که چون از خود بی‌خود شوم و مست عشق، دو بوسه‌ات بدهم. زمان وعده گذشت و ما یکی هم ندیدیم.
۵- لب گشا و آن پسته خندان را باز کن تا شکرریز شود(در قدیم شکر گران بوده است) و تردید مردمان از تنگی و زیبایی دهانت برداشته شود.
۶- اگر زمانه بر خلاف اراده‌ام بچرخد به هم می‌ریزمش، آری من از آن درمانده نمی‌شوم.
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز
ما به یک‌دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم(دیوان سنایی، ۹۵۹)
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم(کلیات شمس ۳، ۱۶۹)
۷- ای رقیب اگر نمی‌گذاری یار پیش عاشق خود؛ حافظ بماند دست کم خودت اندکی از او دور شو تا راحت باشد. 
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)
اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.
۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار تست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است، چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)
۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد، لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)
۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.
۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)
۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی تو شود.
۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر باهزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)
اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.
۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار توست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)
۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)
۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.
۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)
۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی‌ات باشد.
۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر با شمشیر مرا بزنی سرم را سپر شمشیرت کنم و دست از فتراک(حلقه زین برای شکار) اسبت برندارم.
۸- آنچنان که جایگاه و شایستگی تست چه کسی به تو نگریسته است؟ آری هر کسی به اندازه دریافتش تو را می‌تواند دریابد(خانلری: قدر بینش- درماندگی از رسیدن به دریافت، دریافتن است و جستجو از راز آن رازدار، انباز آوردن. دیوان امام علی ع، ۳۹۷)
۹- حافظ آنگاه در نظر مردمان ارزشمند خواهد بود، که با فقر و‌ نیاز، روی به خاک درگاهت نهد.
آرامش و پرواز روح

رامین اسدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

کجاست خواجه که بیند شبِ گُمان که ندانم؟
زِ کیمیاگرِ هستی جز این نشان که ندانم
به خاک‌بوسِ درت آمدم ولی به چه رویی؟
که گم شدم درِ خود را در آن میان که ندانم
سوادِ نامه‌یِ پیرم، غریقِ نقطه‌یِ محوی
بخوان دوباره برایم بدان لسان که ندانم
فغان که آینه‌گردانِ شهر، پیرِ فسون شد
چه گویمت زِ فریبِ رخِ جهان که ندانم
بخوان حکایتِ مستان به گوشِ هوش، نهانی
چِنان بخوان که بمانم چنان چنان که ندانم

رامین اسدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۹ در پاسخ به رضا حمیدی زاده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

درست میفرمایید. نماند وزن را درستتر میکند. ولی در بیت 5 هم «است" در آخر مصراع هم ت ساکن یک هجای کوتاه است که در وزن فعلاتن نمینشیند

۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵
۱۶
۵۷۴۱