علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:
وقتی رستم فرخزاد بی لیاقتی و فساد شاهان ساسانی و ضعف حکومت رو به زوال ایران را به گردن ماه و ستاره می اندازد
وقتی خوبیم خود کردیم و زمانی که اوضاع خراب است ماه و ستاره کرده است!
جایی خواندم که در جنگ بین اعراب و ایرانیان که بنام جنگ زنجیر معروف است سپاهیان ایران را با زنجیر به هم بسته بودند تا از میدان نگریزند!
محسن پورسلان در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۴۲:
گردون نگری زقد فرسوده ی ماست.
وقتی انسان پیر و فرتوت شود و قامتش فرسوده شودقامت خمیده پیدا میکند(قد فرسوده)،قادر به دیدن بالای سر خود نیست،چون نمیتواند کمرش را راست کند، و بناچار جهت دیدش همیشه روبه پایین(دون) است.بنابر این"
اگر(گر) دید شما به پایین است(دون نگری) بخاطر قد و قامت خمیده و فرسوده است(زقد فرسوده ی ماست)...
احمد رحمتبر در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۴۰ - همچنین مرثیه:
در بین همه اشعاری که ردیف «اما این کجا و آن کجا» دارند، این تنها شعری است که سراینده آن مشخص است. همچنین این تنها شعری با آن ردیف است که شوخیهای جنسی در آن نیست، شاید دلیل مشخص بودن سراینده هم همین باشد.
Adel Kalhor در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
نفس خود را با تفکر در دو روز دنیا مهار کنید در انجام گناه تا کجا پیش خواهید رفت در نهایت مرگ در انتظار شماست
برمک در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۹ در پاسخ به غالب دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:
چه کسانی پس از رستم به ایران و برای سود خود زیان کسان میجویند و دین را بهانه میکنند؟
برمک در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:
بدانست رستم شمار سپهر
ستارهشمُر بود و با داد و مهر
همیگفت کاین رزم را روی نیست
رهِ آبِ شاهان بدین جوی نیست
بیاورد سرلاب و اختر گرفت
ز روز بلا دست بر سر گرفت
یکی نامه سوی برادر به درد
نوشت و سخنها همه یاد کرد
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان
پژوهندهمَردم شود بدگمان
گنهکارتر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
که این خانه از پادشاهی تهیست
نه هنگام پیروزی و فرهیست
خور و ماه و ناهید با تازیان
چنان شد کز اختر نیابد زیان
وزین روی از اختر نزار و تهیست
براین اختر ما بباید گریست
ز چارم همیبنگرد آفتاب
کزین جنگ ما را بد آید شتاب
ز بهرام و تیرست ما را گزند
نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شدست
عطارد به برج دو پیکر شدست
چنین است و کاری بزرگست پیش
همی سیر گردد دل از جان خویش
همه بودنیها ببینم همی
وزان خامشی برگزینم همی
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
برین سالیان چارصد بگذرد
کزین تخمه گیتی کسی نشمرد
Fateme Zandi در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدقاند و راهزن صد هزار ابله چنانک راهزن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمییارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند:
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 183
ای ضیاء الحق حُسام الدین بیآ
ای صِقالِ روح و سلطانُ الهُدا
ای ضیاء الحق ، حسام الدین چلبی ، ای مایۀ صیقل روح و ای سلطان هدایت . [ صِقال = صیقل دادن ]
بیت 184
مثنوی را مَسرَحِ مشروح دِه صورتِ امثالِ او را روح دِه
به مثنوی چمنزاری پهناور عطا کن و به قالبِ مَثَل های آن روح ببخش . ( مَسرَحِ مشروح = چراگاه وسیع ، چمنزار پهناور و انبوه ) [ همانطور که گوسفندان و احشام از چریدن در مراتع طبیعی چاق و پروار می شوند . سالکان حقیقت نیز از سبزه زار معارف مثنوی بهره می جویند و روح خود را کمال می بخشند . مولانا می گوید : مثنوی ما دلبری است معنوی که در جمال و کمالِ خود همتایی ندارد و همچنان باغی است مهیّا و و رزقی است گوارا که جهتِ روشن دلان صاحب نظر و عاشقانِ سوخته جگر ساخته شده است ( مناقب العارفین ، ج 2 ، ص 768 ) ]
بیت 185
تا حُروفش جمله عقل و جان شوند
سویِ خُلدِستانِ جان پَرّان شوند
تا حروف و کلمات مثنوی به عقل و جان مبدّل شوند و به سویِ بهشتِ جان پرواز کنند .
بیت 186
هم به سعی تو ز ارواح آمدند سویِ دامِ حرف و ، مُستَحقَن شدند
ای حسام الدین چلبی معانی مثنوی از مرتبۀ ارواح به سویِ دامِ حروف و کلمات هبوط کرد و در آن مقیّد شد . ( مُستَحقَن = محبوس ، زندانی شده ، مقیّد ) [ مولانا می گوید : تنها حسام الدین توانست مکاشفاتِ روحی و مواجیدِ باطنی مرا به صورت ابیات مثنوی درآورد . نقش بارزِ حسام الدین در خلقِ مثنوی به کرّات در مثنوی معنوی تصریح شده است . ]
بیت 187
باد عُمرت در جهان همچون خَضِر
جان فزا و دستگیر و مُستَمِر
ای حسام الدین چلبی ، عمرت در دنیا همچون خضر دراز باد و همچون او حیات بخش و ارشاد کننده و پایدار باشی . [ خِضر = شرح بیت 224 دفتر اوّل ]
بیت 188
چون خَضِر و الیاس مانی در جهان
تا زمین گردد ز لطفت آسمان
ای حسام الدین چلبی مانند خضر و الیاس در دنیا جاودانه مانی تا به برکت لطف و احسانت زمین به آسمان مبدّل شود . [ الیاس = در قرآن کریم نام الیاس دو بار در شمار پیامبران و رسولان آمده است یکی از آیه 85 سورۀ انعام و دیگری در آیه 123 سورۀ صافّات . نام عبری او ایلیا ( = خدای من با من است ) ذکر شده است . به گفتۀ تورات ، ایلیا در نیمۀ اوّل قرن نهم پیش از میلاد می زیسته است . او پانزده سال نبوّت کرد ( اعلام قرآن ، ص 188 ) .
منابع اسلامی پیرامون شخصیّت الیاس آرایِ مختلفی ارائه کرده اند . برخی گویند که الیاس ، همان ادریس (جدِ نوح) است و بعضی گویند که الیاس ، همان خضر است . باز گفته اند که الیاس از فرزندان هارونِ نبی است ( مجمع البیان ، ج 4 ، ص 330 ) . در روایات آمده که وقتی الیاس پافشاری قوم خود را بر کفر و بت پرستی دید . دلتنگ شد و از خداوند خواست که او را بمیراند . اما بدو ندا رسید که در فلان روز از میان قومت خارج شو و به فلان شهر برو . و چون مرکوبی به نزدت آمد مترس و بر آن سوار شو . الیاس روزی همراه یَسَع (از پیامبران) به سویِ آن شهر می رفت که اسبی آتشین مقابلش ظاهر شد . الیاس بر آن سوار شد و رفت و به آسمان چهارم به نزد عیسی جای گرفت و با کرّوبیان انیس شد ( نقد النصوص ، ص 26 ) بدین ترتیب او در دنیا همچنان زندگی می کند . ]
منظور مصراع دوم : تا ای حسام الدین با تعالیم معنوی زمین و زمینیان را همچون فرشتگان و کرّوبیانِ عرش نشین ، پاک و مهذّب سازی .
بیت 189
گفتمی از لطفِ تو جزوی ز صد
گر نبودی طُمطَراقِ چشم بَد
اگر هیبتِ چشمِ بَد نبود . بخشی از الطاف تو را بیان می داشتم . [ طمطراق = شأن و شوکت ، شکوه و جلال ، در اینجا به معنی هیبت است / چشم بَد = شرح بیت 4151 دفتر سوم ]
بیت 190
لیک از چشمِ بَدِ زَهرآب دَم زهرهایِ روح فرسا خورده ام
ولی از چشمِ بَد که تأثیری زهرآگین دارد . زخم هایی خورده ام که جان را می فرساید .
بیت 191
جز به رمزِ ذکرِ حالِ دیگران شرحِ حالت می نیآرم در بیان
از اینرو ای حسام الدین چاره ای ندارم جز آنکه احوالِ تو را در هاله ای از رمز و اشاره و در اثنای شرحِ احوالِ دیگران ذکر کنم . [ مولانا در بیت 136 دفتر اوّل گوید :
خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران ]
بیت 192
این بهانه هم ز دَستانِ دلی است
که ازو پاهایِ دل اندر گِلی است
اما اگر خوب دقّت شود معلوم می گردد که این بهانه نیز از مکر و حیلۀ دل است که بر اثر آن مکر و حیله (یا آن بهانه) پاهای دل در گِل فرو مانده است .
منظور بیت : ای حسام الدین اینکه به بهانۀ مصون ماندن تو از چشم زخم حسودان ، کمالاتت را مشروحاََ بر نمی شمرم نوعی بهانه است که آن بهانه ناشی از تدبیر و مصلحت اندیشی دلِ من است . و این تدبیر را برای آن اندیشیده ام که اسرارِ حقیقت را هر گوشی برنمی تابد . بدین ترتیب پایِ دلِ من در گِل فرومانده است . یعنی به خاطر مصلحت اندیشی نمی توانم احوال معنوی تو را آشکارا بیان کنم .
بیت 193
صد دل و جان عاشقِ صانع شده
چشمِ بَد یا گوشِ بَد مانع شده
صد دل و جان ، عاشقِ آفریدگار شده است ولی چشم بد با گوش بد راهِ معرفت خدا را بر آنان بسته است . یعنی طعنه و تحقیر بدخواهان بر آنان اثر می گذارد و دلسردشان می کند و نمی گذارد به راهِ حق درآیند .
بیت 194
خود یکی بوطالب ، آن عُمِّ رسول
می نمودش شُنعۀ عُریان مَهول
برای مثال ، ابوطالب ، عموی رسول اکرم (ص) ، طعنۀ اعراب مشرک در نظرش هولناک می آمد . [ ابوطالب = فرزند عبدالمطّلب و عموی بزرگوار حضرت محمد (ص) است . وی پس از عبدالمطلب ، کفالت و سرپرستی محمد را به عهده گرفت . و چون محمد به پیامبری رسید . ابوطالب با گرویدن علی (ع) بدو مخالفتی نکرد ( السیرة النبویة (ابن هشام) ، ج 1 ، ص 263 ) و ابوطالب در دهمین سال بعثت (سه سال قبل از هجرت به مدینه) وفات کرد ( السیرة النبویة (ابن هشام) ، ج 1 ، ص 263 ) .
موضوع ایمان ابوطالب از مباحثِ حسّاسِ کلامی بین مذاهبِ اسلامی است . شیعۀ امامیه عقیده دارد که ابوطالب به اسلام گروید . ولی اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روزگار اقتضا می کرد که ایمانش را مکتوم نگه دارد تا با توجه به چهرۀ مقبولی نزدِ همۀ اعراب به ویژه اشراف قریش داشت از نهضت محمد حمایت کند . لیکن اهلِ سنّت در مورد ایمان ابوطالب گفته اند که وی با ایمان به اسلام از دنیا نرفته است .
این بیت و ابیات بعد به روایتی اشارت دارد که ابوطالب در واپسین لحظات حیاتِ خود به پیامبر گفت : « ای برادر زاده ام ، سوگند به خدا اگر بیم آن نداشتم که پس از مرگم مردم شماتت تو و فرزندانِ پدرت برخیزند و قریش بگوید که ابوطالب از ترس مرگ کلمۀ شهادت را گفت . حتماََ آن را می گفتم » ]
بیت 195
که چه گویندم عرب ؟ کز طفلِ خَود
او بگردانید دینِ مُعتَمَد
در صورتی که ایمان بیاورم مردم به من چه خواهند گفت ؟ در آن صورت خواهند گفت که ابوطالب به خاطر فرزند خود از دین مورد اعتماد آبا و اجدادِ خود دست کشید . [ از آنرو که محمد سالها تحتِ حِضانتِ عمِّ خود ابوطالب بوده به عنوان فرزند او محسوب می شده است . ]
بیت 196
گفتش : ای عَم یک شهادت تو بگو
تا کنم با حق خصومت بهرِ تو
پیامبر به ابوطالب فرمود : ای عموی بزرگوار یک بار کلمۀ شهادت را بر زبان بیاور تا به روز رستاخیز نزدِ خداوند برای تو شفاعت کنم .
بیت 197
گفت : لیکن فاش گردد از سَماع
کُلُّ سِرِِّ جاوَزالاِثنَینِ شاع
ابوطالب گفت : لیکن مردم این مطلب را می شنوند و رازم فاش خواهد شد . و هر رازی که از دو لب ( دهان دو نفر ) خارج شود شایع گردد . ( سَماع = شنیدن ) [ این راز همانا موضوع ایمان ابوطالب است . ]
بیت 198
من بمانم در زبانِ این عرب پیشِ ایشان خوار گردم زین سبب
در آنصورت من وِردِ زبان اعراب خواهم شد . و بدین سبب در نظر آنان خوار و حقیر خواهم گردید .
بیت 199
لیک ، گر بودیش لطفِ ماسَبَق کی بُدی این بَددلی با جذبِ حق ؟
لیکن اگر لطفِ ازلی شامل حال ابوطالب می شد . چگونه ممکن بود که در برابرِ جاذبۀ حق چنین بَددل و بَدگمان شود ؟ [ مراد از «جذب حق» ، دعوت پیامبر است . ]
بیت 200
اَلغیاث ای تو غیاثُ المُستَغیث زین دو شاخۀ اختیاراتِ خبیث
ای خداوندی که دادرسِ دادخواهانی ، فریاد از دو راهی های اختیارِ پلید . ( غیاث = فریاد رسی ، فریاد رس / مُستَغیث = فریاد خواه ، از اسماء الهی است / دو شاخه = منظور دوگانگی و دو راهی است ) [ مولانا در این بیت و ابیات بعدی می گوید : تردید و دودلی شوم ترین پدیدۀ روانی است . زیرا این پدیده روح را از سیرِ تکاملی بازمی دارد . مولانا تردید و دودلی را زندان روح شمرده است و شخص باید در این حالت با استعانت از خدا و مدد از اولیاء و سالکانِ راستین ، خود را از زندان تردید برهاند . و اِلّا روح شخص دچار تشویش و اضطراب گردد . ]
بیت 201
من ز دستان و ز مکرِ دل چنان مات گشتم ، که بماندم از فغان
من از مکر و حیلۀ دل چنان مات شدم که حتی از فریاد زدن هم باز ماندم .
بیت 202
من که باشم ؟ چرخِ با صد کاروبار
زین کمین فریاد کرد از اختیار
من کیستم ؟ یعنی من که هیچم ، حتی فلک نیز با همۀ شکوه و شوکتش از دام اختیار فغانش بلند شد . ( کار و بار = لفظاََ به معنی شغل و مشغله است ولی در اینجا به معنی شکوه و شوکت است / کمین = منظور دام است ) [ این بیت در بیان خطیر بودن قوّۀ اختیار است . زیرا اختیار مسئولیت به بار می آورد و مسئولیت ، آدمی را تحتِ مؤاخذه قرار می دهد . گویی که اختیار و نیروی انتخابگری ، آدمی را به دام مسئولیت فرو می افکند . ]
بیت 203
کای خداوندِ کریم و بُردبار
دِه امانم زین دو شاخۀ اختیار
ای خداوندِ بخشندۀ بردبار مرا از این دو راهی اختیار نجات بده . یعنی مرا از دو راهی تردید که این امر را انتخاب کنم یا آن امر را وارهان .
بیت 204
جذبِ یک راهۀ صِراطُ المستقیم بِه زِ دو راهِ تَردّد ، ای کریم
ای خداوند کریم ، گرایش و انجذاب یک طرفه به راه مستقیم بهتر از دو راهی تردید است .
بیت 205
زین دو رَه گرچه همه مقصد تویی
لیک خود جان کندن آمد این دویی
خداوندا ، اگر چه مقصود و منظور از انتخاب این دو راه تویی . لیکن این دوگانگی و تردید نوعی جان کندن است .
بیت 206
زین دو رَه گرچه به جز تو عزم نیست
لیک هرگز رزم همچون بزم نیست
خداوندا اگر چه منظور از این دو راه تنها تویی . لیکن رزم مانند بزم نیست .
منظور دو بیت اخیر : افعال انسان چه خوب و چه بد جملگی درقلمرو مشیّت الهی و ارادۀ خداوندی صورت بندد . ولی این بدان معنی نیست که کار خوب و بد یکسان شمرده شود .چون دعوت محمد (ص) اوج گرفت . اشراف قریش نزد ابوطالب آمدند و او را به خاطر حمایتهایش از محمد (ص) تهدید کردند ولی او با نرمخویی و مدارا همچنان به حمایت از آن حضرت ادامه دارد .
بیت 207
در نُبی بشنو بیانش از خدا
آیتِ اَشفَقنَ اَن یَحمِلنَها
این مطلب را که زمین و آسمان و کوهها از قبول امانت الهی ، یعنی اختیار شانه خالی کردند را از قرآن بشنو . که در آیه اَشفَقنَ اَن یَحمِلنَها بیان شده است . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 72 سورۀ احزاب « همانا ما امانت را بر آسمان و زمین عرضه داشتیم . آنها از برداشتن آن تن زدند و حالت وجد آمیخته با بیم پیدا کردند . انسان آن امانت را برداشت . او ستمکار و نادان است . ]
بیت 208
این تردّد هست در دل چون وَغا
کین بُوَد بِه یا که آن حالِ مرا ؟
این تردید و دودلی و گفتن اینکه انجام ای کار برای من بهتر است یا آن کار ، جنگ و غوغایی در دل ایجاد می کند . [ وَغا = جنگ و غوغا ، سر و صدا ]
بیت 209
در تردّد می زند بر همدگر
خوف و اومیدِ بهی در کرّ و فَر
در حالت تردید و دودلی ، بیم و امید ناشی از این خیال که آیا این کار بهتر است یا آن کار با یکدیگر گلاویز می شوند .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت:
تصویر Ai پیرامون این بیت در لینکپیوند به وبگاه بیرونی
استاد رضا استاد رضا در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۷۷ - حیله:
ایرج میرزای درپیتی هوسباز عوضی
استاد رضا استاد رضا در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۷۷ - حیله:
خاکبسر ایرج میرزای هوسباز عوضی
استاد رضا استاد رضا در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۷۷ - حیله:
خاکبسر این شاعر احمق هوسباز بکنن اگر واقعا چنین شعری را گفته یابو درپیتی انگل شاعران است ملعون
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳:
درس نه ، تعلیق نه ، تکرار کن
ابراهیم احمدی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
این غزل را میتوان حکایتِ انسانی دانست که یکبار با «اصل» روبهرو شده است و پس از آن دیگر هیچ جانشینی آرامش نمیکند. «تو» در این خوانش، فقط معشوقی زیبارو نیست؛ حقیقتی است که وقتی دل به آن رسید، همهٔ صورتهای دیگر در برابرش بدل و سایه میشوند. از همین رو، دلبرداشتن از او ممکن نیست؛ زیرا آدمی نمیتواند از حقیقت کناره بگیرد و همچنان از حقیقتبودنِ خویش رها نشود.
«تیغ» یار، در این معنا تیغِ قهر نیست؛ تیغِ برکندنِ پردههاست. محبوب گاهی آنچه را دوست میداریم از ما میگیرد تا آنچه را باید دوست بداریم آشکار کند. زخمی که نفس را میخراشد، ممکن است همان روزنهای باشد که نور از آن وارد میشود. پس عاشق با نخستین گشایش، دوباره دوستی را از سر میگیرد؛ زیرا در عشق، آنکه میکُشد و آنکه زنده میکند، یکی است.
در مرکز غزل، «هلاک نفس» قرار دارد. سالک در جستوجوی گنجی بیرون از خویش نیست؛ باید صاحبِ گنجِ درون را از زیر آوار «من» بیرون آورد. شگفت آنکه بزرگترین فتوحات روحانی، گاهی با از دست دادن حاصل میشوند: باید چیزی از «خود» فرو بریزد تا چیزی از حقیقت طلوع کند.
ماه، باغ، تیر، کعبه و بیابان نیز حلقههای یک زنجیرند. ماه، زیباییِ منعکس است؛ باغ، امکانِ ثمر است؛ تیر، لحظهٔ اصابت حقیقت؛ و بیابان، فاصلهٔ میان دانستن و رسیدن. سالک میتواند باغ را ببیند بیآنکه میوه بچشد؛ میتواند از کعبه سخن بگوید بیآنکه قدم در بیابان بگذارد. بنابراین پایان غزل، راز تمام آن را آشکار میکند: وصال، برای کسی نیست که فقط مقصد را بخواهد؛ برای کسی است که حاضر باشد خویش را در راهِ مقصد به خطر بیندازد. در این سفر، آخرین چیزی که باید به جا گذاشت، خودِ مسافر است.
رضا شیرزاد در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
دل سراپرده ی محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
حافظ در این بیت برای دل سراپرده وبرای دیده آیینه داری را آورده است . سراپرده یعنی مکانی که با پرده پوشیده شده باشد(پنهان باشد)وآیینه دار یعنی آشکارا و واضح و روشن .یعنی همه وجود مرا اعم از درون و برون عشق معشوق پُر کرده است.
هردو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
Fateme Zandi در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۴:
درود و وقت خوش
تا تو به خودی تو را به خود ره ندهند
چون نیست شدی ز دیده بیرون بیرون ننهند
چون پاک آیی ز هر دو عالَم به یقین
آنگه به نشان فقرت انگشت نهند..
تا زمانی که منیّت و تکبر در تو وجود دارد (خود شیطانی) به خود الهی و پاک خودت راه نمی یابی ..وقتی از هستی شیطانی خود نیست شدی (عدم ،یا به عبارتی لا گردیدی)همیشه در نظر گاه حضرت حق خواهی،بود واز درگاه الهی رانده نمیشوی ..زمانی که از هر دو عالم رسته شدی وبه حق پیوسته ....بطور یقین آنگاه نشان (مدال) فقر و نیستی به تو خواهند بخشید (الفقر فخری) و جلوهای از حق خواهی شد..
و توفیق از آن اوست ...
علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:
آیا حافظ عارف بوده است؟!
برای پاسخ به این سوال ابتدا باید بدانیم عرفان چیست و به شناختی از عرفان برسیم
از یک منظر ، عارف کسی است که مقامات معنوی و مراتب عرفانی را طی کرده و به مرتبه فقر و فنا رسیده و ارتقا روحی یافته و قدرت کشف و شهودی ازین رهگذر یافته باشد .
از منظری دیگر میتوان گفت هر کس نگاه معناشناختی،باطن گرایانه یا زیبایی شناسانه و جمال شناسانه به هستی و مظاهر هستی داشته باشد نیز عارف است
بر این اساس شما اگر با دیدی عمیق و زیبایی شناسانه ،زیبایی یک گل را دریابید یا به درختی در مسیر خود توجه کنید یا پرواز پرنده ای را در آسمان دنبال کنید ،عارف هستید!ازین دیدگاه ، نوع نگاه شما به هستی است که تعیین میکند عارف هستید یا عامی!
حال با توجه به دیوان حافظ و اشعار او میتوان دریافت که او هم درک و دریافتهای معنوی داشته و هم نگاه زیبایی شناسی به هستی
هم سیر و سلوک عارفانه داشته و هم زیست جمال شناسانهپس اگر حافظ عارف نباشد،هیچکس نیست!
«گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند»
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۱ در پاسخ به msr دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:
قبلا هم در زیر یکی از غزلیات نوشتم که حرکات و سکون برای این است که یک متن درست و راحت خوانده شود؛ اما اگر در استفاده از آن زیادهروی شود؛ دقیقا به ضد خود تبدیل میشود. چه در زبان عربی چه فارسی.
مثلا کلمات بُلبُل، قُمری، ذَخیره، رَنگ، فَصل، بَهار، رَهزَنان، بَهمَن، مُرغ، دَست، مُطرِب، شَراب و ... چه نیازی به حرکت دارند؟
این غزل به صورت خیلی شلوغ (و گاه اشتباه) حرکتگذاری شده بود که خواندن را بسیار سخت میکرد. اضافهها را حذف نمودم و برخی مخصوصا عبارات و کلمات عربی را هم اصلاح نمودم.
علی میراحمدی در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۴ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹:
چنین حکمی در مورد دیوان حافظ که یکی از عرفانی ترین متنهای ادبیات فارسی است و بی نظیرترین ابیات عرفانی را دارد که در اشعار دیگران یافت نمیشود خیلی عجیب است
شاید تصویر و تصور شما از عرفان و عارف اشتباه است
همانطور که بارها ذکر شده حافظ شاعری هنرمند است که هر مطلبی را که میخواهد بیان کند آن را در جهان شعری خویش می آورد و به بیان هنری خویش میسراید
او درک و دریافتهای عرفانی خود را نیز با زبان شعر و هنر بیان کرده است و هیچگاه از دایره هنر و بیان هنری خود بیرون نزده است !
دیوان حافظ عرفانی است و مثنوی معنوی مولانا هم عرفانی است اما دیوان حافظ از نظر هنری بسیار بالاتر از مثنوی است ؛زیرا سراینده اش برای شعر و هنر شعر در کنار عرفان ارزش والایی قائل بوده است
اگر منبع ما دیوان حافظ است نمیتوانیم چنین حکمی بدهیم که او عارف نبوده است!
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹:
یکبار برای همیشه بپذیرید که حافظ متصوف و عارف نبوده است از اصطلاحان آنها هم برای رنگین کردن و مشتری پسند نمودن غزل خود بهره ها برده است
گیو در ۱۶ روز قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷: