گنجور

 
سعدی شیرازی
 

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست

که ایمن‌تر از ملک درویش نیست

سبکبار مردم سبک‌تر روند

حق این است و صاحبدلان بشنوند

تهیدست تشویش نانی خورد

جهانبان به قدر جهانی خورد

گدا را چو حاصل شود نان شام

چنان خوش بخسبد که سلطان شام

غم و شادمانی به سر می‌رود

به مرگ این دو از سر به در می‌رود

چه آن را که بر سر نهادند تاج

چه آن را که بر گردن آمد خراج

اگر سرفرازی به کیوان بر است

وگر تنگدستی به زندان در است

چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت

نمی شاید از یکدگرشان شناخت