ح ارسنجانی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۳ در پاسخ به مهرداد دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷:
درست میگویید دوست نازنین. درباره بیت شخصی همه شب...، روز بشد صحیح است که گفتید شما. به لحاظ روانی و وزن هم بشد درست است.
محسن در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳:
این غزل را استاد مهدی نوریان شرح کردهاند:
محسن در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:
استاد مهدی نوریان این غزل را شرح کردهاند
مسعود زمانی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:
این شعر یه بیت کم داره چرا نظر منو حذف میکنید؟ اولین قدم آزادی اینه که بزاریم حقیقت خودشو نشون بده نه اینکه نظرات منو مثل حافظتون سانسور کنید
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسئله بی چون و چرا میبینم
برام مهم نیست بلاک هم بشم وقتی که رنج سانسور شدن بعضی از بیت ها را اینجا میبینم
مسعود زمانی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۲۰ در پاسخ به مجتبی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:
فکر نمیکنم این تحلیل طولانی شما محتوای منظور حافظ باشه این نظر اعتقادی شماست نه منظور حافظ
برگ بی برگی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست
سرمرا بجز این در حواله گاهی نیست
بیت راجع به پناه بردن انسان در آستان حضرت دوست با ما سخن میگوید ، اما از چه چیزی باید به این آستان روی آورده و درپناه او در حاشیه امنیت قرار گرفت؟ ، از متنِ غزل چنین بر می آید انسان برای پرهیز از خطا و یا به زبان دینی گناه کردن در این جهان چاره ای جز پناه بردن به خداوند ندارد زیرا هیچگونه تمهیدات دیگری برای برکنار بودن انسان از امر به خطا توسط هوای نفس یا شیطان موثر واقع نخواهد بود ، در مصراع دوم میفرماید اما خداوند نیز سر ( در اینجا عقل انسان ) را بسوی در حواله می دهد ، این حواله گاه کنایه ای ست از گشودن فضای درونی یا شرح صدر که خداوند در قرآن بارها از آین قابلیت سخن گفته است ،شرح صدری که برای بری ماندن از خطا به انسان عطا فرموده است ، انسانی که از این قابلیت خدادادی خود بهره برده و فضای درونی خود را تا بینهایت خداوند وسعت بخشد امکان ندارد تسلیمِ خواسته نفس یا خویشتنِ کاذبِ خود گردیده و طبعأ هیچ چیزِ بیرونی را در دل و مرکز خود قرار نمی دهد تا از آن آرامش و خوشبختی طلب کند و در نتیجه مرتکب خطا یا گناهی نیز نخواهد شد .
عدو چو تیغ کشد ، سپر بیندازم
که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست
هرکجا سخن از عدو یا دشمن باشد ، منظور نفس ،شیطان یا دیو درونی انسان است که تیغ از نیام کشیده و امر به خطا می کند ، اما انسانی که سینه خود را شرح و بسط داده است و می داند چیزهای آفل این جهانی از هر نوعش کمکی به منظور اصلی حضور وی در این جهان نمی کند سپر خود را به کناری انداخته و بوسیله چنین ابزارهایی با آن عدو به ستیزه بر نمی خیزد ، این به معنی تسلیم نیست بلکه منظور عدم استفاده از سپر است که ابزاری ست تدافعی برای این رویارویی ، ابزارهای ذهنی مانند خواندنِ وِرد یا ادعیه کمکی به انسان نمیکند و در نهایت نیز این انسان است که بازنده جدال خواهد بود و تن به خواسته نفسانی و دیو درون می دهد ، حافظ در مصراع دوم پاسخ این سوال را می دهد که پس چه باید کرد ؟ منظور از ناله یادآوری دردهای ناشی از قرار دادن چیزهای بیرونی ست در خود ، که آه یا افسوس و پشیمانی پس از آن درد را برای انسان به ارمغان می آورد ، یعنی وقتی انسان با خواسته عدو یا دیو درون مبنی بر قرار دادن هر چیز مربوط به نفسانیات در مرکز خود مواجه شود باید ناله و دردهای ناشی از آن و افسوس و پشیمانی که در آخرِ کار نصیبش می شود را در نظر آورد ، این تیغ یا ابزار تهاجمی می تواند موثر واقع شود و برای مثال اگر شخصی با فرمان عدو شیفته مقام و جایگاهی ست ، یا به هر نحو ممکن قصد تملک چیزی را دارد و یا حتی از همسر و فرزندان خود ، طلبکارانه طلب خوشبختی می کند ، بوسیله تیغِ ناله و آه می تواند با عدو به مبارزه برخاسته و سربلند از آن بیرون آمده ، ییروز میدان باشد ، نتیجه نهایی دلبستگی ها و تمایلات نفسانی ، ناله و دردهایی مانند رنجش ، کینه توزی و دشمنی، حسادت ، حرص و طمع ورزی ، بدگویی و غیبت ، غرور و تکبر و امثال آن هستند که ثمره چنین دردهایی نیز آه و حسرت و پشیمانی خواهد بود .
چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
کز این بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
پسحافظ برای پرهیز از خطا های ذکر شده در بیت قبل بجز یادآوری ناله و آه به خود ، راه و رسم دیگری را که بهتر از آن وجود ندارد نیز به ما می آموزد و آن روی آوردن به خرابات است ، خرابات لامکانی ست که انسان می تواند در آن به خویشتن خراب گردد تا خویشِ اصلی او امکان ظهور و بروز یافته ، موجب آبادی همه ابعاد وجودی او شود ، یعنی رهایی از منیت و خویشتنِِ دروغین ، در اینصورت انسان سرِ دیو را قطع نموده و یا لااقل او را در کنترل خویش در آورده و نفس سرکش را در بند می کند .
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ ، کاهی نیست
زمانه همان فلک یا چرخ هستی ست ، خرمنِ عمر یعنی حاصلِ عمر و چیزهایی که ما در طول زندگی جمع آوری می کنیم ، مانند خانه و املاک ، پول و اتومبیل ، آبرو و اعتبار ، اعتقادات و هر چیز دیگری که ما را با آن توصیف می کنند و در دل یا مرکز توجهِ خود قرار داده ایم ، حافظ در ادامه ابیات قبل میفرماید زمانه ممکن است با حکمِ قضا چیزهای ذکر شده که در نهایت به ناله و آه می انجامند را آتش زده و یک به یک یا یکجا از انسان بگیرد تا به او یادآوری کند تنها خداوند است که باید در میان باشد و نه اینگونه چیزهای آفل و گذرا ، پس سالک و عارفی چون حافظ که فضای درون را گشوده و حواله گاهِ سر و ذهنش درِ کوی حضرت دوست باشد به این سوختنها و حتی آتش زدن همه خرمن اهمیتی نمی دهد زیرا آن چیزها را ساز و برگ و نوا تلقی نمی کند و به اندازه کاهی برای آن چیزهای آفل ارزش قائل نیست . برگِ کاه بی معنی ست و آنچه مصطلح است پرِ کاه میباشد، پس خوانشِ صحیح سکونِ برگ و فاصله بین برگ و کاه است تا بیت معنی خود را بر ما بنماید .
غلام نرگسِ جماش آن سهی سروم
که از شرابِ غرورش به کس نگاهی نیست
نرگسچماش یعنی چشمانِ فریبنده و افسونگر و سرو سهی سروِ راست قامت را گویند ، استعارهای از حضرت دوست ، غرور در اینجا در معنی مثبت خود آمده و مقام کبریایی و بزرگی خداوند است که از شرابِ کِبر و عظمت خود می نوشد ، یعنی قائم به ذات خود است و بی نیاز از همه مخلوقات و کائنات ، پس حافظ میفرماید غلام نرگس و آن نگاه افسونگری ست که قائم به ذات خود است و اگر با قضا و کن فکان خود موجب آتش زدنِ خرمنِ هستی و ساز و برگ های آن میگردد تنها بخاطر رهایی و آزادگیِ شخصِ انسان است ، وگرنه او بی نیاز و مستغنی ست از اینکه انسان بخواهد گنجِ پنهان خداوند را بر روی زمین آشکار کند و نگاه یا چشمِ امیدش در این رابطه به کسی باشد .
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست
بنظر میرسد در پسِ این سخنِ حکیمانه و روشن ، معنای دیگری نیز مدِ نظر حافظ بوده باشد بویژه اینکه پس از آن ابیات کلیدی آمده است ، آزار دیگران به هر صورت ممکن از قبیل رفتار ، گفتار و حتی نگاه و اندیشه بد در حیطه خطا و گناهان است و در شریعتِ رندی و عاشقانه حافظ بجز آنها که چیزی جز نیکویی بر جای نمی ماند گناهی وجود ندارد، آنچنان که فردوسیِ بزرگ نیز در بیتی آورده است؛ "به نیکی گرای و میازار کس/ رهِ رستگاری همین است و بس" اما برداشت دیگری که در ارتباط با ابیات پیشین است اینکه خرمنِ عمرِ انسان از لحاظ مادی که حاصل عمری کار و تلاش انسان و بدون آزار دیگران بدست آمده است ، در صورتیکه پس از این بخواهد به هر صورت موجب آزار دیگران گردد بازهم در زمره گناه و خطای انسان قرار می گیرد و مستوجب به آتش کشیده شدن آن توسط زمانه می گردد ، و خداوند سوء استفاده هدفمند از ثروت ، بویژه قدرت ، زیبایی و جوانی ، اعتبار و آبرو و هر چیز دیگری که ثمره و خرمن عمر انسان است را بر نتابیده ، با حکم قضا و کن فکانِ خود آنها را درهم می کوبد ، پسحافظ میفرماید بوسیله خرمنِ عمر که با سعی خود و الطاف خداوند بدست آورده ای در پیِ آزار دیگران مباش ، در اینصورت جای نگرانی نیست و انسان میتواند از تمامی آن خرمن و ثمره عمر به بهترین نحو بهرمند شده و لذت ببرد .
عنان کشیده رو ای پادشاهِ کشورِ حسن
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
در ادامه بیت قبل میفرماید اما درواقع کیست که در این جهان مورد آزار دیگران قرار نگرفته و خود نیز به انحاء مختلف موجب آزار دیگران نشده باشد ؟ صادقانه بخواهیم بگوییم تقریبآ هیچ انسانی یافت نمی شود ، پس اگر پادشاه کشور زیبایی ها ، یعنی خداوند لگامِ یا عنان اسب خود را کشیده و از راه ها گذر کند خواهد دید که در همه راه ها انسانها صف در صف برای دادخواهی در انتظار ایستاد اند ، قاعدتاً راهِ آزار و ضررهای مادی و پولی باید شلوغ تر و دارای ترافیک سنگین تری باشد ، اما راه و گذرگاهِ صدمات و آزارهای کلامی ، غیبت و بدگویی و بدخواهی نیز دست کمی از آن راهِ اول ندارد و مملو از جمعیت است برای دادخواهی ، گذرگاهِ قدرت پرستانِ ظالم را که دیگر مگو و مپرس ، پس راهی نیست که در آن تظلم و دادخواهی به جهتِ انواعِ آزارها وجود نداشته باشد و این همه آزار و ظلم و تعدی ست که گریبانِ انسان را در همه اعصار گرفته ، موجب دردمندی و ناله کلِ بشریت شده است .
چنین که از همه سو دامِ راه می بینم
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
به همین صورت که در راه های مختلف دادخواهانِ بسیاری را می بینیم نشان دهنده این مطلب است که در این جهان از هر سو دام های فراوان بر سر راه بشریت وجود دارد ، راهی که صدها هزار سال است ادامه دارد اما هنوز شاهد آزار و ظلم و تعدی انسانها به یکدیگر هستیم ، پس هر انسانی برای پرهیز از آزار دیگران فی نفسه باید دل به عنایت و حمایت زلف حضرت معشوق بسته و پناه گاهش همان در دست گرفتن سر زلفِ حضرتش باشد و با کار معنوی خیال دیدار و زنده شدنِ دلش به عشق را در سر بپروراند .
خزینه دل ، حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنین حدِ هر سیاهی نیست
خزینه دل یعنی عمق یا مرکز دل انسان که از روز الست مسکن و مأوای یار و از جنس بینهایت خداوند بوده است ، زلف و خال در اینجا به معنی زیبایی ها و جذابیت های ظاهر اما زودگذر این جهان است ، مقصود از کارهای چنین ، همان کارهایِ معنوی می باشند که حافظ در تک تکِ ابیاتِ پیش از این به آنها پرداخته است، سیاهی در اینجا کنایه از وجودِ جسمانیِ انسان یا دیدنِ جهان بر حسبِ جسم میباشد که در مقابِلِ نور و سفیدیِ جان آمده است ، پسحافظ فروتنانه خویش را سیاه توصیف کرده ودر اندازه ی پادشاهِ کشورِ حُسن و زیبایی ندانسته و ادامه می دهد اما حداقل کاری که او و هر انسانِ عاشقی قادر به انجامش می باشد این است که خزینه ی دل را که جایگاهِ عشق و زندگی می باشد به زلف و خالِ حضرت معشوق نداده و فریفته ی زیبایی هایِ این جهان نگردد، یعنی چیزهایِ این جهانی را در دل و مرکزِ خود قرار ندهد.
سفید در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست...
یوسف شیردلپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۴ - نکنم اگر چاره:
روح عارف دلسوخته شاد این شعر عارف را خسرو آواز استاد شجریان در محفلی خصوصی با همراهی استادان جلال ذلفنون ومحمد موسوی بنام( دردنوش)
بتاریخ 13 تیر 58
بسیار زیبا شنیدنی اجراکرده اند ازدوستاران موسیقی ناب واصیل ایرانی میخواهم گوش کنند حتمی لذتی وصف ناپزیر خواهندبرد همین الان هم من در روستایی بکر در دل جنگلهای شمال پشت کوره هیزمی وچای آتشی این اثر جاودان
هنر موسیقی را باجان ودل گوش
مینکم، هرچند به ظاهر کسی پیشم نیست اما براستی که تنها نیستم وخدارا حس میکنم در اوج تنهایی باکسی هستی که همه چیزت هست ودرکت میکند خدایا شکرت که توانایی به این ناتوان دادی که از شعر وموسیقی وصدای سکو تی پراز فریادو
خالصانه ومملواز عشق وعرفان طبیعت لذت ببرم 🤲
جای همه واقعاً خالی💕
Homa.Akbar در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:
در بیت : یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
/ بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
به نظر آمد آنسان من باشد بهتر باشد که آن جان که بی صورت است و صورت او را ننگ ، گر چه گاهی صورت انسان بپوشد ، لیک آن بی صورت مرا همیشه آنسان بی صورت است ، او به صورت پرستان به صورت برآید مرا لایزال آنسان تعالی عما یصفون و یعقلون و ....است
محمدرضا مؤمننژاد در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳:
درود، بیت پنجم در مصرع نخست حرف "ت" در عبارت "خلد است" اضافه هجا بوده و از وزن خارج است.
پس مطمئنا، حداقل این بیت از حضرت حافظ نیست
کاوه آهنگران در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:
نو کردن زن در هر نو بهار !؟
به نظر میرسد منظور شیخ شیراز ، نو کردن لباس زن در هر بهار باشد.
محمد رضوانی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
محمد رضوانی
درود بر شما
۱) من ادبیات انگلیس وامریکا خوندم و در جهان ادبیات خصوصا شعر شعر فارسی بر شعر انگلیسی که انگوساگسونها خیلی به انمباهات میکنند با فاصله زیاد مقدم است. من دانش آموز عرصه ادبیات ام همیشه.
۲) حدودا ۱۰ سال پیگیر ومستمر در گنجور فعالم . فقط خواننده فعال . این سایت ارزنده یکی از منابع غنی مطالعه شعر فارسی برای من هست. ضمنا هیچ قطعه شعری از سعدی بزرگ وحافظ بزرگ بدون حاشیه های درج شده نخوندم . انصافا جدا از نقش ممتاز شعر این دو بزرگ من از حاشیههای گنجور بسیار آموختم و در بسیاری از فضاهای شعری گنجور را بعنوان سایتی ارزشمند معرفی کردم .
۳) بمانندهمه گنجوری ها همیشه از خواندن یک سری یادداشت ها مثل یادداشتهای شمس الحق، بانو روفیا وچند عزیز دیگه همیشه خرسندم و علاقمند.
۴) اما بیش از ده سال است که مقاومت میکنم که این یادداشت را ننویسم . در واقع هر قطعه شعر وتمامحاشیههای آن را که خوندم منو یک قدم به اقدام نهایی یعنی نوشتن این یادداشت یک قدم نزدیک تر کرد. یک سیر تکوینی در تعدد و تناوب و توالی برخی نظرات و شیوه این اظهار نظرها امروز من رابه به نقطه اقدام رساند.
۵) ما بدون تعارف شعر فارسی را سرامد شعر دنیا داریم و این از تعارف خارجه. کاملا قابل انتظار است که بحث و نقد و تبادل نظر در یک بستر فرهنگی شعری مثل گنجور فضای. فرهنگی تخصصی و در سطح بالایی را میطلبد. اینکه عاشقان ادب فارسی برای هر استدلال یا بحث از اشعار فاخر فارسی بهره میگیرند ومنابع متنوعی در دست حاضرین بحث کاملا نشانگر و بیانگر یک فضای فرهنگی متعالی است.
اما اصل مطلب :
تقریبا در تمام این تالارهای گفتگو یک پای ثابت و همیشگی وجود دارد که به هیچ روی متناسب با فضای برشمرده نیست. یعنی در حالی که در یک تالار گفتگو انبوهی نقد و سخنهای تکمیلی و تحلیلی توسط اشخاص مختلف در حال مبادله است یکمرتبه دو یا چند نفر با پیش کشیدن یک بحث یا محتوای سخیف و دون کشمکشهایی بوجود می آورند که اکثرا به موضعگیریهای سخیف تر می انجامد که گویی از یک فضای پر اکسیژن که روح و جان تلطیف میکند به یکباره به فضایی سمی و عاری از اکسیژن تغییر مکان میدهی که حضور در آن اگر مایه شرم نباشد مبطور قطع مایه خوشوقتی نیست. کلید خوردن این فضای آنی نامطبوع عموما از برخی «حافظ همیشه یکسان شناسان » مطلق گرا و یگانه گرایی شروع میشود که همیشه با مترو معیارهمیشگی خود منتظرند غزلی تمام شود و آنها بلافاصله دست بکار شوند ومی را به شراب روحانی ،انتساب شعر را به شخصیتهای مذهبی باب طبع شان، حافظ را یک شیعه عاشق اهل بیت، ببرند وبدوزند و بر تن کنند. متعاقب این خطمشی فیکس و ثابت ،یک یا دو تن برای مقابله با این تعمیم ثابت معیارها، بعضا به تسخر وتمسخر دیدگاه با ادبیات بسیار دون حافظ را با ادبیات می و کافه و میگساری فیلمهای فارسی از دست آنان کشیده و مال خود میکنند. در این بین شماری از ابیات شاخص فارسی را هر گروه ارایه میکنند که در این فضای نامتجانس بمانند تازیانه حریف را منکوب نماید. در این میدان جنگ یک گروه طعنی به کلمه تنوین دار وگروه مقابل دست آویز املائ یک کلمه علم کنند تا در این میان یک اهل شعر با نگارش چند سطر در شیپور آتش بس بدمد و افراد مجاب به آتش بس شوند.
دوستان فرهنگی
شما که این میدان جنگ سخیف را در دل یک تالار گفتگوی وزین و با وقار بر پا میکنید ، در این لحظات همچون دو عامی که در خیابان یقه گیر هم شده و هر ناسزا و برخورد فیزیکی را روا میدارند ، سوهان بر روح و ذهن حاضرین این تالار هستید. شما داعیه دار تفسیر و تحلیل غزل حافظ هستید که بزرگترین هنرش «عدم قطعیت» در بیان آرای و نظرات است. حافظ یگانه انسانی در شرق است که همیشه از گفتن حرف قطعی خودداری ورزیده تا ما بیاموزیم که مطلق و قطعی محکوم به شکست وحذف است . شما که در تالار گفتگوی حافظ این فضای ناخوشایند را رقم میززنید وبا لجاجت بر آن میدمید آیا تصور نمیکنید بستن هر قطعیت ومطلق به حافظ خنک حرکت و شأن یگانهمردی است که از مطلق پرهیز کرده تا ما در دو سر این گفتگو بتوانیم بر پایه اصول بحث و گفتمان سخن بگوییم و از تبادل ارائ و تضارب ارائ به رشد و توسعه برسیم. مشاهدات من کمترین در خلال این سالها از تمام تالارهای گفتگوی غزلهای جناب سعدی و جناب حافظ که پر تعداد ترین تالارها هستند کاملا برملا میسازد که این بخش از فضاهای تالارها بعنوان یک حجم صلب و لایتغیر همیشه مخرب ، و نامطبوع مانده و ذره ای توفیق حاصل نشده است. دلیل این ناکامی نیز مشخص است مگر قرار است ما از مجادله وتمسخرو مطلق اندیشی و حقد وحسدها به فضیلتی رهنمون شویم ؟ بحث و مبادله آرای در چارچوب علمی و دانش بنیان میتواند به توسعه هر دو سوی بحث بینجامد اما نه برای هر دو سوی جنگ.
امروز تالارهای گفتگوی گنجور یکی از منسجمترین ومتشکل ترین نمونه های شبکه های اجتماعی ایران در حوزه تخصصی است که به لطف این گروه اندک گویی سقف رشد آن ۸۰ است و باید ۲۰درصد همیشه «بدسکتور» بجای بگذارد. امیدوارم همه ایرانیان عاشق شعر به معنای واقعی کلمه باور کنند که جایگاه شعر فارسی در صدر ادبیات منظوم جهان و ایضا جایگاه فارسی بعنوان دومین زبان کلاسیک دنیا و پنجمین زبان وب بسیار رفیع و عالی است . اگر یک حجم از بحث ها حدودا ۲۰درصد ثابت تخریب همیشگی تالارهای گنجور باشد و اصلاح نشود شک نداشته باشید که وقتی که باید صرف توسعه زبان فارسی و شعر فارسی گردد ، صرف امور بی فایده شده و در درازمدت جایگاه زبان فارسی را دچار سکت ونزول میکند. امیدوارم عاشقان زبان وشعر فارسی برای این مهم همت جمعی کنند و از این ثابت تخریب کاسته شود و شاهد پویایی و تلطف زیادتری در تالارهای گفتگوی گنجور باشیم.
درود بر شما . ومحمد رضوانی دانش آموز ادبیات ۵۱ ساله
یوسف شیردلپور در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
جناب اقای رضا خیلی متن ونوشتارتان رسا وجامع بود سپاس خدای راکه همانند حافظ وعراقی جامی سعدی مولانا شاعران معاصر مشیری کدنی نیما وخوان را به ما هدیه کرد، وچه زیباست که چون شماسرورانی را داریم که در برنامه سراسرعشق وابیات پارسی حضوری پررنگ ومفید دارند بهرمند شدم استاد انقدر توضیحتان پیرامون این حاشیه جذاب بود که بنده شخصا سه بار همراه آواز خسرو خوبان استاد شجریان مرور کردم وهربار لذت بردم
09112388986
این شماره من است اگر روزی روزگاری مسیرتان به گیلان افتاد یه کلبه جنگلی هست که محل سکنای ماست وباعث افتخارماخواهد بود که دمی درکنار استادان گرانقدری چون شما اهل شعر وادبیات باشیم
ماناباشید❤️✋
جهن یزداد در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱:
علاج رنج تغافل دو روز پرهیز است
علیرضا کاوئی در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۳ در پاسخ به Shukrullah Maqsoodi دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
خیر عزیز، منظور خیام خیلی واضح، شراب است نه تفاسیر دیگر.
هنگامه حیدری در ۳ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۷:
چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب
تا بشود پرشکر در تن هر رودهای
به جای روده ای "روره ای" درست است استاد فروزانفر نوشته اند ظاهرا تلفظی از لوله است به معنی ماسوره و آن جزوی از نی که میان دو بند واقع است و همین بیت را شاهد مثال آورده اند
جهن یزداد در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۳ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
درد همانست که امروز انرا لرت/ لرد میگوییم دردی کش -باده کش -دریا کش - کَش/چش = نوشیدن است و هم اکنون در پشتو انرا به همین نوشیدن و اشامیدن به کار می برند خورل ،چَشل = خوردن ، کشیدن =نوشیدن است
جهن یزداد در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۴ در پاسخ به دکتر ترابی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
دیدم نوشته افشان امدم بنویسم که پالاست دیدم شما نوشتید هم درشت پالا و خاک پرویز=خاک پالوده شده و نرم را نشان از پالا بودن است-
تو خسروا ز کدامین رمی که خرد و کلان
براه تو همه را دیده خاک پرویز ست
پالا ، پرور نیز است که به خون پروری سپهر نیز گوشه میزند. بیز بیختن را در لارستان و هرمزگان و نزد بلوچان گیز میگویند که نشان میدهد بیز را ایرانیان ویز گیز بیز میگفتند چون گنجشگ و بنجشگ ونجشگ .
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
آقا رضا
دست مریزاد
همیرضا در ۳ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۰ در پاسخ به مسعود زمانى دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷: