گنجور

حاشیه‌ها

 

یعنی عاقبت جسم ما خاکه

خیام شناس در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۵


این دقیقا جواب به اونایی هست که خیام رو بنفع خود وافکار خود تفسیر میکنند

خیام شناس در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴


خیام رو نخواهید شناخت چون…..

خیام شناس در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۳


خیام رو نخواهید شناخت چون که از قرآن و سنت وحدیث صحیح دورید اگه اهل سنت بودید حتما خیام حافظ سعدی مولانا را می‌تونستی بشناسید اما چون بقول حافظ ره افسانه زدید نمیتونید بشناسید

خیام شناس در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۳


کسی که قرآن نخونده باشه نمیدونه خیام چی می فرماید

خیام شناس در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۲


دست به سوزن زده ای به چه معناست؟

نیما در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۲۱


خیام (ره)این فیلسوف و عارف بزرگِ وحدت وجودی اگر از نیستی میگوید نباید با نیستی فیلسوفان گریان اشتباه گرفته شود،مثل نیچه،کامو مخصوصا کافکا.مثال میزنم.نه به طور کامل،خیام قابل قیاث نیست،و مع الفارغ است.پس خیام نه اینکه بگوید حال ک امده ایم ای کاش بر نمیگشتیم و تا ابد با بازیچه های دنیوی خوش بودیم.خیام فراتر از بیان است.و نباید با مشروب و بغل کردن فرد ی مرتبه ان پایین بیایید.

مهان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۱۶


حتی میتواند از درد و و عشق زیاد باشد چون روح بیتابی میکند لطفا ایراد خرده نگیرید،اینها واصل هستند.اشتیاقی هست ک کار ب بد و بیراه میکشد در عرفان هست.

مهان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ تکه ۵۷


این شعر از شدت شعر عشق و درد شاعر است

مهان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ تکه ۵۷


چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

نکته ای که به نظر حقیر مورد غفلت واقع شده لحاظ کردن شباهتی است که بین ماه نو و اَبرو با “ابزار راه زنی” وجود دارد. آلاتی که طراران و عیاران بدان ره کاروان زنند عبارت اند از آتشِ در دست و شمشیر؛ معشوقه نیز این ابزار را برای غارت دل و ایمانِ عاشق در اختیار دارد.چهره ی برافروخته و روشن و اَبرویی که همچون خم شمشیر یا ماه نو است.

سعید ج در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۲۱


در یک تذکره شعرا، بیت نخست را به این شکل هم دیده ام : ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد. در دام مانده صید و ، صیاد رفته باشد.

هروی در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ شمارهٔ ۳۰۷


مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
حافظ تازه دلبری را کشف کرده است که مجموعه ای از لطافت و خوبی های جهان را یکجا در او جمع میبیند و اگر بخواهیم رخسار و وجاهت او را در یک کلمه توصیف کنیم به ماه میماند .
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
اما این دلبر هنوز نورسته و طفل و به عبارتی به هلال ماه میماند و هنوز ماه او کامل نشده است . او مانند کودکی بازیگوش است که آرام و قرار ندارد و در سینه انسان حافظ (انسان عاشق ) ساکن نمی گردد . این دلبر نورسته چیزی جز هشیاری حضور حافظ یا هر انسان عاشق دیگری نیست که با همین بازی های رفت و برگشت خود سرانجام روزی فرا خواهد رسید که خود کاذب ذهنی انسان را با زاری و خفت تمام میکشد و نه تنها هیچ گناهی نیست بلکه برای هر انسانی واجب و ضروری ست که با از میان برداشتن خود کاذب و توهمی اش ، خود اصلی و خدایی اش را کشف کرده و بنا به پیمان الست بپذیرد که از جنس اوست
من همان به که از او نیک نگه دارم ،دل
که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش
میفرماید بهتر آست که او (انسان) از این دلبر و همراه تازه به خوبی مراقبت کرده تا بیشتر نزد او بماند ، وگرنه دل هم هویت شده انسان که دلبسته چیزهای مادی این جهانی شده است
و خوب و بد را از هم تشخیص نمی دهد و لاجرم دلبر با این حسنات را نگه نمی دارد . یعنی که دل خود کاذب انسان فقط عشق چیزهای این جهانی را داشته و نمی فهمد هشیاری حضور چیست که بخواهد عاشقش شود . به عبارتی خر چه داند قیمت قند و نبات ؟
بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش
میفرماید این دلبر نوجوان از خدا یا زندگی شیر نوشیده است و نه از چیزهای مادی این جهان و به همین دلیل از دهان شادی بخش شکرینش بوی عطر شیر زندگی به مشام میرسد و نه درد و غصه . اما از شیوه چشمان سیاهش خون تعلق خاطر چیزهای این جهانی بر آمده از ذهن انسان می چکد ، در بیت دوم فرموده بود که به زاری و با بی رحمی تمام میکشد زیرا این دلبر ماه روی چشم دیدن رقیب دیگری را برای حضور در دل و مرکز انسان ندارد
یعنی یا باید عشق او در دل انسان باشد و یا عشق چیزهای برآمده از ذهن انسان و این را غیرت عشق گویند . شیوه چشمان سیاه یار یعنی دیدگاه و جهان بینی خدا . نگریستن به جهان از منظر خدا یا زندگی .
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
حافظ میفرماید این بت یا نگار او چهارده ساله است و بسیار چابک و سرزنده و حافظ قصد آن دارد از ما سوال کند که بت و یار ما چند ساله است و آیا اصلاً نگاری اینچنینی داریم ؟ بزرگانی همچون حافظ خیلی زود بت و نگار خود را شناخته اند ، شاید درآغاز نوجوانی وقتی که مانند ابراهیم خلیل دریافتند از جنس چیزهای آفل این جهانی نبوده و بلکه از جنس خدا و زندگی هستند . پول ، مقام ، اعتبار ، و باورها از جمله این چیزها ی مادی بوده که همانند ستارگان و ماه و خورشید غروب میکنند و ابراهیم همه آنها را آفلین دانسته و دوست نمی داشت .
در مصرع دوم میفرماید اکنون که این نگار چهارده ساله شده ماهش تمام و همانند ماه شب چهارده زیبا و نورانی ست پس اکنون ماه آسمان نه بصورت که به جان غلام حلقه بگوش است
یعنی انسانی که هشیاری حضور او ماه کامل شود کل کاینات در رسیدن او به مقصد نهایی و یکی شدن با حضرت معشوق با او همکاری میکنند .به صورت یعنی با هشیاری جسمی وبه جان معنی هشیاری و خرد خدایی را تداعی میکند . شیرین بودن یار نیز کنایه از شادی بخشی اوست هشیاری جسمی درد آفرین و هشیاری خدایی ، شادی بخش است .
در پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
میفرماید در پی( پس از ) آن هشیاری خدایی یا گل نورسته حضور ، ای خدا ، آن دل هم هویت شدگی های ما کجا رفت که چند وقتی ست ندیدیمش . خیلی واضح است به کجا رفته . پیشتر حافظ از ریختن خون او سخن رانده بود . یعنی با حضور دلبر چهارده ساله که ماه او تمام شده و میدرخشد دلبستگی ها با چیزهای این جهانی بطور کامل از دل انسان رخت برخواهند بست زیرا دو دلداده در یک دل جای نمیگیرند .
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
میفرماید شگفتا که چه خوب یار و دلدار من (انسان) چیزهای تقلبی (قلب) را میشکند و از میان بر میدارد . یعنی چیزهایی که انسان همه عمر آنها را اصل گرفته و زندگی خود را حول محور آنها تنظیم میکند چیزهای تقلبی هستند و با حضور هشیاری و خرد الهی براحتی شکسته و از بین میروند . در مصرع دوم ادامه میدهد اگر به این منوال باشد پادشاه جهان یا خدا خیلی زود او را برای خونریزی به استخدام خود در میآورد زیرا که او خیلی خوب این کار را انجام میدهد و کار خود بسیار ماهر است .
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود ؟
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش
در ادامه بیت قبل حافظ نگران از غیبت دلدار خود میفرماید اگر آن دلدار دردانه غیبت نداشته باشد و در مرکز و دل او بماند هر دو جان جسمانی و جان هشیاری خود را در راه او صرف خواهد کرد .
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

برگ بی برگی در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۸۹


ببینید برگ درختان سبز اگر از نظر دستوری بریم
سبز میشه صفت درختان
حالا بر فرض اینکه سبز صفت برگ است
از نظر معنایی هیچ مشکلی پیش نمیاد و هردو درست می باشد به عقیده بنده .
توجه کنید هنگامی که درختان سبز و شاداب باشند خب برگ درختان هم شاداب یا همان سبز است نمی شود که درخت شاداب باشد ولی برگ هایش مثلا زرد

iran در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ غزل ۲۹۶


عصا دارای ارایه تصدیر میباشد.
تصدیر: اگر حرف تکرار در اول و اخر عبارت بیاید ارایه تصدیر میباشد.

مهدی در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ شمارهٔ ۳


به گمانم مصرع دوم بیت چهارم
“که هرچه ساقی ما ریخت عین الطاف است” درست تر باشد

حمید در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۹:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۴


و اما بعد :
این غزل در وجوهی دیگر نیز با مقام شامخ نبوی ارتباط می یابد که در بادی امر از نظر پنهان می نماید
در بیت اول و با توجه به ارکان گفتمان عرفانی امروز و امسال در معانی محدود متعارف خویش استعمال نشده اند و اشاره به همه ی زمان ها و همه اعصار بعد از ظهور ازلی مصطفوی دارند
نمی توان تنها امروز محدود مقید را روز شادی و امسال زمان دهری را سال گل دانست و بس
تا بوده و خواهد بود انسان موظف و مکلف به شادزیستی رمزگانی عرفانی و نکوحالی مترتب بر معرفت و آگاهی است حال این شادی برای هر نفسی در برهه ای حاصل می شود و او را به جمع نکوحالان در پرتو نکویی حال گل مجال و اذن ورود می دهد
جناب عارف قدوسی می فرماید حال در مقام تبعیت از حال همواره نکوی گل نیکوست پس بقای نیکویی حال گل باد و این به تعبیری که قصد
و یقینا بضاعت ورود به بواطن آن نیست اشاره به ذکر عمومی وارده از جانب معصومین طاهرین را دارد یعنی ذکر شریف صلوات
سلم و سلام و تحیت و افزون باد بهترین ها بر محمد صل الله و آل و ایل او از جانب حضرت الله جل جلاله و مجاری مشیت و تدبیر عوالم یعنی ملائکة لله و اهل ایمان که خود مستجمع طلب بهترین حال برای جمیع موجودات اولین و آخرین است (عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود)
شاهد این مدعا را حضرت مولانا خود در غزلی بدینگونه بیان فرموده است که :
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل بگردند همه جزوها مقرب
حال نیکو برای انسان صاحب بصیرت و عارف واقف بر خویشکاری خویش جز در پرتو قرب و نزدیکی بلاانقطاع و مدام در بستر بی زمان و بی مکان به حقیقت وجود حاصل نمی گردد (بیت مذکور محتاج مداقه ی بسیار است و دارای بواطن بیشمار چون هر کلی مستجمع اجزاء بیشمار است ) قرب و بعد در بنیان اندیشه عرفانی خود داستانی است
خلاصه اینکه حال نکوی گل همانا حال نکوی ماست پس بیش باد…..
دریغا اگر دوستان جان را فرصت و مجال حضور در زمانی معین بود و بر روی تک تک کلمات و مصاریع و ابیات و ارتباطات آشکار و پنهان آن ها اظهار نظر و شور و مشورت میشد بسیار پسندیده بود
به حقیقت این گنجینه ی ذخار معرفت سوا و ورای شمای کلی و برداشت مقدمی برخوردار از معارف بیکران پنهانی است که اکتشاف ذهنی وقاد و ضمیری پالوده را می طلبد …..
به بیت دوم از این معرفتستان نگاهی بیندازید بی نظیر است و عمیق در عین نظیره داشتن و سادگی ….
گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست
تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل
این بیت یعنی چی ؟!
کدام گل را مدد رسید جناب مولانا گلی که شما در قونیه ۷ قرن پیش دیدی و بوییدی ؟! آیا قبل از آن گلی نبود و اگر بود مدد از گلستان روی دوست نداشت که زائل بود ؟! یا چشم شما به مجرد اعراف و اشعار به حقیقت سرنمونی گل مثالی ازلی دیگر زوالی نمی بیند ؟! حجاب زوال نگری از چشم تو به کناری رفته یا گل در پرتو مدد گلستان دوست بی زوال و مانا گردیده است ؟! ( نظرگاه مستتر در بیت بینهایت قابل تامل و کلیدی است در تبیین ارتباط عوالم انفس ، تکوین و تدوین )
گل چرا مدد خواه شده است ؟! از که مدد خواسته است ؟! چرا مستحق مدد واقع شده است ؟! ‌به چه کار آمده است ؟! چه با چشم نظاره گر خویش کرده است ؟! این همانی گل در حالات و سکنات برون داد و برون فکنی حالات انسان صاحب بصیرت است یا بالعکس ؟! تکوین راه به نفس برده یا نفس به تکوین معنای ابدیت و بی زوالی داده است کدام آیینه ی دیگری است ؟! گل ظاهری ریزش و زوال ظاهری دارد و حقیقی این گل مانا و بی زوال کدام گل است و از کجاست که نرگس و سوسن و باغ و بلبل هر یک به فراخور خویش بدو مشغولند ؟! …..
دوستان جان و ادب دوستان فرهیخته اگر محبت اصلاح برداشت های این کمترین را بنمایند منت گذاشته اند
بیاییم در ابیات بعد بیندیشیم و صلای عام در دهیم در راستای تعالی بخشیدن به افق تفکر خویش

بی نشان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۹:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۴۸


عرض سلام و ادب خدمت معرفت پژوهان ارجمند
نکاتی چند که صرف برداشت های شخصی تقدیم به عزیزان
بنده جز درمقام پاسخ به دوست گرانقدری که غرق لطف را بر متن موجود ارجح دانسته اند در حد بضاعت مختصر عرض کنم اعتقاد به بویناکی و طیب رایحه ی عرق مصطفوی پیشینه ای روایی دارد و اینکه مخلص این سنخ از روایات به ارتباط آن با رایحه ی گل محمدی می انجامد و از طرفی نیز گل در پیشینه ی ادب کلاسیک مطلق گل سرخ را شامل میشده است و بعدها به اقسام و انواع دیگر از گل ها تعمیم و تسری یافته است
منشا و سرنمون رایحه ی گل از طیب و شمیم ریح و رایحه ی عرق مصطفویست صلوات الله علیه

بی نشان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۸:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۴۸


مسائل فلسفی و عرفانی (شما اولین کسی هستید که این مطالب را می بینید)
شاعران عارف یا عارفان شاعر؟

بازخوانی و واکاوی گنجینه های ادب فارسی

رسولا رهبر عطار از تست
ز سر عشق برخوردار از تست
ز تو دارد گهرهای معانی
بجز تو کس ندارد وین تو دانی
یقین کز شاعرانم نشمری تو
به چشم شاعرانم ننگری تو
(الهی نامه،معراج حضرت رسالت)

هر گروهی در تلاش است تا مشاهیر زبان فارسی را به خود منسوب کند( غافل از این که رمز بزرگی آنان این بود که آن را در درون بجویند نه بیرون)اما خاستگاه بزرگان ادب فارسی کجاست؟
صوفیان راستین از آن سو می کشندشان، عارفان نامدار از سویی دیگر و ادیبان در میانه نشسته و آنان را متعلق و مانند خود می دانند، ولی خردمندانی چون عطار، مولانا،سعدی، حافظ و‌‌‌‌..‌‌‌. عارفان آگاهی بودند که حقایق بیرون از زمان و مکان را با زبان تمثیل و اسطوره و … بیان کردند و بهترین قالب را شعر و ادبیات یافتند.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۸:۱۴ دربارهٔ حکایت


در بیت چهارم به ظاهرا بحث انتظار ظهور حضرت ولی عصر عجّل اللّه فرجه هست
سلطان عشق هم که امام حسین یا حضرت علی ابن ابی‌طالب علیهم السّلام هست.
خاصگان هم عرفایی مثل خود عطار و مولوی و حافظ و ابن عربی و سلمان و آقای نجابت

مستعار فلانی در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۶:۲۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۴۷


چه کشیده اند پارسیان از دست ترکان غ. و مغول که اینگونه میسرایند

امن و راحت در میان ملک پیدا می شود

سایه کیخسرو فرخ به ایران می رسد

چشم روشن می شود چون صبح دولت می دمد

این شب تاریک ظلمانی به پایان می رسد

می در فشد ابر و می گوید زمین مرده را

تازه و سیراب خواهی شد که باران می رسد

من نمیدانم انان که اذرپادگان را ترکی میناممند بتتث

عدنان العصفور در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۶:۱۰ دربارهٔ شمارهٔ ۵۸


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]