گنجور

حاشیه‌ها - صفحهٔ ۱

 

امـیر شات گان در ‫۴ دقیقه قبل، ساعت ۰۷:۵۳ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

گهی هشیار و گه مست و ملنگم

قلندر مشربم ابدال رنگم

 

 

امیر کرمی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۰۶:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۲:

درود

مصرع اول بیت چهارم دل ما گر نه دشت جلوه ی اوست

مصرع دوم بیت ششم گل رویت چراغ محفل کیست ، صحیح می باشد

 

سفید در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:

عالی است عالی...

 

یحیی بیدارپور در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۴:

مولوی و سعدی و حافظ و بزرگان دیگری مانند آنها به راحتی و مثل آب خوردن، یا مثل نقل و نبات، اسم یوسف و موسی و عیسی و هزار نفر دیگر را می‌آورند،  اگر میخواستند، اسم مهدی یا هر امام دیگر را هم میاوردند. آدم اولین چیزی را که به مغزش رسید، لازم نیست اینجا بنویسد. قدری تفکر خوب است. 

 

یحیی بیدارپور در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۲:

به نظر میرسد که تورج گرامی و پژمان گرامی به بعضی نکات توجه نکرده‌اند. اول آنکه جامعه ما برخوردی غیرانتقادی با بزرگان تاریخی دارد. نه تنها نقد سیستماتیک از امثال سعدی نمیشود، بلکه کوچکترین نقد به دیدگاه های غلط امثال سعدی تحمل نمیشود.  دیدگاهها ی غلط سعدی و حافظ (مثلا جزمیت گرایی و ذات گرایی آنان) در خوانندگان امروزی تکرار و باز سازی میشود. مثلا وقتی سعدی "تربیت نا اهل را گردکان بر گنبد" میداند، امروز هم کسانی همان حرف را تکرار میکنند که "گرگ زاده عاقبت گرگ" شود. یا وقتی سعدی حرف هایی میزند که امروز اعتبار علمی ندارد، مثلا میگوید "میخ آهنین نرود در سنگ" کسی اعتراض نمیکند. خلاصه نگار گرامی کار درستی کرد که با نگاهی انتقادی، یکی از صدها و هزاران حرفی را که سعدی گفته و ما امروز قبول نداریم، تذکر داده. 

 

علیرضام در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:

من یک نسخه نسبتا قدیمی از شاهنامه دارم که خیلی با این چیزی که توی گنجور نوشته شده فرق داره و  «ز شیر شتر خوردن...» هم توش اومده. میتونید از لینک های زیر تصاویرش رو ملاحظه بفرمایید :

https://s4.uupload.ir/files/img_20210617_185344_bo1j.jpg

https://s4.uupload.ir/files/img_20210617_184820_rb4u.jpg

https://s4.uupload.ir/files/img_20210617_185547_9uxj.jpg

 

علی فرجی در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:

سلام
معنی بیت

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
چیست؟ باتشکر

 

امیر کرمی در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ ملک‌الشعرای بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۶ - در جستجوی جوانی:

درود

 وزن این قطعه فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) می باشد

 

احمد ترکمان در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو » داستان اکوان دیو:

محمد

چندبار شعر را باید بخوانی تا خوانش صحیح را یاد بگیری

صوت هم که بگذارند باز در خوانش مشکل خواهی داشت..همیشه چندبار شعررا مطالعه بفرمایید.

اگر دندون پزشکی وقت بده تا بیایم خدمتت!!

 

حمیدرضا در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو » داستان اکوان دیو:

با تشکر، متن بررسی شد. مطابق چاپ مسکو است (بیت ۶۴ را در این صفحه ببینید).

به عنوان نسخهٔ بدل و در حاشیه «اکنون فگندن تو را» آورده است.

 

برگ بی برگی در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم 

به مویه های غریبانه قصه پردازم 

شام غریبان انسان وقتی آغاز میشود که به واقعیت  غربت خود در این جهان آگاه شود ، غربت یا بیگانگی با جهان ماده و فرم ، ذات انسان که ادامه و پرتوی از انوار الهی یا به عبارتی  از جنس خداست مادام  که این جهان را خانه و مأمن  خود بداند احساس  غربت و جدا افتادن از اصل خود را ندارد اما به محض پی بردن و ایمان به این مهم ، به خود آمده ، و به منظور  وصل به اصل خدایی خود قیام کرده ،  به نماز شام غریبان خود می ایستد  . انسانی که خود را در غربت و دور از شهر و دیار خود در یابد که فقط در یک بعد از  وجود خود یعنی جسم و بدن با این جهان ماده مشابهت و اشتراک دارد مویه و ناله های خود را در این نماز آغاز می‌کند ، حافظ غزلهای عرفانی خود را مویه هایی میداند که غالبا  از درد فراق و جدایی ناله های غریبانه سر داده و به این وسیله قصه پردازی میکند   برخی از عرفا این مویه ها را با ناله های نی مثال زده اند که از جدایی ها ناله و شکایت میکند . قصه که با داستان  تفاوتهای عمده ای دارد مبتنی بر اندیشه و بیان واقعیت  هایی ست که بر آمده از آموزه های بزرگان و افزودن دریافت های شخص  گوینده قصه میباشد  ، داستان بر آمده از تخیل و ذهن گوینده است که میتواند با اقتباس از اتفاقی در عالم واقع  باشد .

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار 

که از جهان ره و رسم سفر براندازم 

سزاوار است انسان پس از آنکه به غریبی خود در این جهان و دور ماندن از اصل خود آگاه شود ، بسیار گریه و زاری کند  ، آنچنان که راه و رسم سفر را از جهان بر اندازد ، یعنی غربت انسانها را به آنها یادآوری کند تا شاید از آن پس کسی به ذهن سفر نکند و اگر بنا به ضرورت نیازهای جسمی و مادی به این سفر  رفت خیلی زود به وطن و دیار اصلی و یار یا اصل خدایی خود بازگردد.   تا دل هرزه گرد من رفت به‌این زلف او،،،،،، زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند .

من از دیار حبیبم نه از دیار غریب 

مهیمنا  به رفیقان خود رسان بازم 

دیار حبیب همان کوی حضرت دوست است که حافظ در ابیات بسیاری آرزوی بازگشت به آنجا را دارد تا بار دیگر خاک سر کویش شود ، او یا انسان متعلق به آن دیار و آسمان یکتایی ست و نه این دیار غربت ، عارف با علم به اینکه این جهان ماده نیز از مظاهر  و زلف حضرت معشوق  است به این مظاهر تجلی مینگرد ، یعنی عکس رخ یار را در آنها میبیند  ، اما او عشق دیدار روی حضرتش را داشته و با نظر به زلف یار ،  آتش عشق  و داغ فراق او افزون می شود  .پس حاقظ از خدا می خواهد  که زودتر او را به رفیقان یا آشنایان خود باز گرداند ، یعنی به هم جنسان خود که از عالم معنا هستند و نه از  عالم  ماده که نارفیق و بیگانه هستند .از  رفیقان  و آشنایان  هم جنس در قرآن با عناوین مختلف  یاد شده است . 

خدای را مددی ای رفیق ره تا من 

به کوی میکده دیگر علم بر افرازم 

حافظ با صحبت از رفیقان در بیت قبل به یاد رفیق این جهان افتاده و تنها آشنای خود را انسان کامل که به راهنمایی خود برگزیده است را به کمک طلبیده ، او را به خدا قسم میدهد تا به استمداد او آمده دلیل راه او شود تا هرچه زودتر  به دیار اصلی خود بازگردد . حافظ در ابیات بسیاری دلیل راه و پیر مغان را از ضروریات قدم در راه گذاشتن سالک میداند که بدون این راهنما این سفر به سرانجام نرسیده و انسان در بیابان سرگشته و گمراه خواهد شد .در مصرع دوم حافظ با بهر گیری از کمک پیر خرمند و رفیق خود امیدوار خواهد شد بار دیگر پرچم وجود و بندگی خود را بر فراز میکده حضرت معشوق برافرازد  تا باز هم  از دست آن ساقی یگانه باده معرفت بنوشد ، تاکید بر واژه دیگر نشان از این دارد که انسان پیش از ورود به این جهان مادی   ، در عالم معنا  از آن شراب الهی که  موجب معرفت ، شناخت و برخورداری از خرد و هشیاری  ایزدی بود نوشیده است که به مقام اشرافیت بر سایر مخلوقات  دو جهان رسید .

خرد از پیری من کی حساب بر گیرد 

که باز با صنمی طفل عشق می بازم 

اما حافظ یا سالک عاشق پس از پی بردن به غربت خود در این جهان و حضور در میخانه خرد و هشیاری ایزدی ، باز دوباره با یار اصلی و صنم خود عشق ورزی میکند ولی این یار هنوز طفل است ، یعنی نو پا بوده و سالک  نیازمند صرف وقت و کار بر روی خود میباشد تا این بت نو پا تبدیل به هشیاری حضور بالغ و کامل شود ، و آن هنگام  رسیدن سالک به مقام و فنا میباشد .پیر خرد و هشیاری انسان که قدیم بوده و بر اثر برخورداری از باده معرفت الهی پس از هزاران سال بدست آمده است  از این عشق بازی با صنم کودک نوپای خود حساب  بر نگرفته و خرده نمی گیرد ، یعنی از این امر استقبال کرده و همه انسانها را تشویق و حتی امر  به عشق بازی با یار اصلی و خدایی خود میکند .

بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس 

عزیز  من که بجز  باد نیست دمسازم

عزیز و یار حافظ یا  سالک (طفل صنم )  بجز باد صبا و نسیم شمال کسی را نمی‌شناسد  که سالک بتواند با آن نسیم و دم حضرت معشوق به خدا زنده شود ، یعنی هیچ چیز دیگری در این جهان یارای ایجاد تحول در انسان عاشق را ندارد بجز دم و نفخه ایزدی  و تنها این باد است که  دم سرد انسان را می‌سازد و میتواند سالک را از هشیاری جسمی بیرون آورده و به هشیاری حضور  برساند . مولانا  میفرماید 

دم او جان دهدت  رو ز نفخت  بپذیر  ،،،، کار او کن فیکون است نه موقوف علل 

نفخت و دم ایزدی  بر گرفته از آیه بیست و نهم سوره حجر میباشد که عرفا از آن  در آثار خود بهره گرفته اند .

هوای منزل یار آب زندگانی ماست 

صبا بیار نسیمی ز  خاک شیرازم  

هوای منزل یار از نوع هوای نفسانی  نبوده و بلکه آب حیات بخش و آب زندگانی  همه ما انسانهاست ، پس ای باد صبا ، نسیمی از آن خاک کوی معشوق  برای ما انسانها بیاور تا آن را توطیا ی چشم کرده و به نور زندگی بینا شویم . حافظ در اینجا شیراز را به منزل یار یا کوی دوست و آسمان یکتایی حضرت معشوق  مثال میزند،  مولانا  غالبا  تبریز را  نماد بینهایت خداوندی آورده است ، حافظ ممکن است این غزل را دور از شیراز و در فضای غم آلوده غربت سروده باشد . 

 

 

 

 

 

 

در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » ترجیع بند:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

 

edukadoj در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۰۳:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو » داستان اکوان دیو:

.

این بیت رو اشتباه نوشتید:

یکی آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

 

درستش اینه:

یکی آرزو کن که تا از هوا

کجا باید اکنون فکندن تو را

 

Mayastoroon در ‫دیروز پنج شنبه، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۳:

طفلک، مگه این غزلِ زیبا چه گناهی کرده که در بعضی از محافل، بهش میگیم، غزلی سُسْت و الحاقی؟

این بچه گناهی نکرده که داریم با او همانند سیارهٔ پلوتوئی را که کمتر از صد سال پیش (۱۳۰۸) پیدایش کرده بودیم، رفتار می‌کنیم. اونطفلک هم داشت برای خودش عمری دور عشقش می‌چرخید که یکباره با صدور حکم تنزل مقام از گرد بزرگان نهی شد و به اون جسمصُلب، سمت سیارهٔ کوتولو دادیم و فرستادیمش لا دستِ کمربندِ کویپر (اونم با لحجههٔ احرام صدر )

 

با عرض سلام و احترام،

الان دمِ سحر نشستم و دوست دارم در لابلای فضای حاشیه‌های پاک و مقدسِ گنجور ِعزیزْ، ابراز شادی و شوخی و خوشحالی کنم.

معلومات من در حدی نیست که نوشته‌هایم را جدی بگیرین. اینو جدی میگم.

الغرض از این غزل ۳ ایراد گرفته شده و من می‌خواهم مثل کارتون گالیور و دوستان، مدافع و حامی این کوچولو‌ی بیگناه باشم. و از قاطبهجانِ جلفِ خدابیامرز هم خواستم که در نوشتن این متن کمک و همکاری روحی ملایمی نیز بکند.

اشکال اول - ایراد از استفادهٔ کلمه "عجایب‌ها"

از عجایب‌های عالَم سی و دو چیزِ عجیب

جَمع می‌بینمْ عیان دَر روی او من بی‌ حِجیبْ

 

ما می‌توانیم، از کلمهٔ عجایب‌ها استفاده کنیم. بله، میشْوَدْ جانم، میشْوَدْ. (مونس، برای آقا چایی بیارین)

 

بجای اینکه این میشْوَدْ را توضیح بدهم، برای شما مثالی می‌زنم، آن هم چه مثالی، مثالی می‌زنم اصلاً مثالی یادگاری. اون هم از خودِپدر جانِ عزیزم، بابا مولوی که ما بهش رومی هم می‌گوییم. آن هم رومی جان. بله میشْوَدْ جانم، میشْوَدْ. این رومی جانِ عزیز، این پدرنازنین، در یکی از ابیات ترجیع‌بند‌ عدد سی‌ام خودش می‌گوید:

 

عَجَب‌تَر از عجایب‌ها، خَبیر از جُمله غایِب‌ْها

اَمان اَنْدَر نَوایب‌ها، به تَدبیر و دَوادانی

 

زِ حَد بیرون به شیرینی، چو عقلِ کُل به رَه بینی

زِ بی‌خشمیّ و بی‌کینی، به غُفرانِ خدا مانی

 

خوانش ترجیع‌بند ۳۰ را در YouTube ببینید.

https://youtu.be/atyiODw_my8

 

---

 

اشکال دوم: استفاده ار کلمهٔ مِیْ

 

ماه و پَروینْ تیر و زُهره شَمس و قوس و کاج و عاج

مورد و نَرگسْ لعل و گل، سَبزی و مِی وَصل و فَریبْ

 

بخاطر اینکه کلمهٔ می اینجا صرفاً به معنی رنگ قرمز استفاده شده، به این غزل میگویند غزل سست. آخه این درست نیست. آخه یک کماجتماعی رفتار کنید. طفلک ۳۲ چیز عجیب نام برده. فکر نمی‌کنید وجود رنگ‌ها در این عالم پدیدهٔ عجیبی می‌باشد. الان ۳ بیت از مثنویرومی جانِ عزیز می‌نویسم آن هم با ترجمهٔ انگلیسی‌اش که شخص‌بنده خودم ترجمه کرده‌ام که نگن تکبر داشت.

جانْ زِ پیداییّ و نزدیکی‌ست گُم

چون شِکَم پُر آب و لبْ خُشکی چو خُم

 

Your Spirit Is True Yet Hidden From Your View

For It Forms & Manifests Too Closely To You

As In Your Lips That Are Parched, Dried And Dimmed In Hue

Whilst Your Belly Is Filled With Waters Of The Ocean Blue

 

کِی بِبینی سُرخ و سَبز و فور را

تا نبینی پیش ازین سه نور را

 

How Can You In Earnest See

Colors Red, Green & Russet Clay

Unless Before These Three

You First See The Light Of Day?!

 

 

لیک چون در رنگ گُم شُد هوشِ تو

شُد زِ نورْ آن رنگ‌ها روپوشِ تو

 

But Since Your Human Mind Gets Lost

In The Colors It’s Perceiving

You Remain Unaware Of The Light That

Those Colors Are Concealing

 

اتفاقاً خیلی هم ربط داره.

خوانش مثنوی دفتر اول بخش ۶۲  را در YouTube ببینید.

https://youtu.be/Sse0Pv5thNo

 

----

اشکال سوم: استفاده از کلمهٔ دامادِ شُعِیبْ

 

چون شُعِیبْ با دیگر قوافی این شعر متفاوت می باشد، به این غزل تهمت سستی زدن. عزیز، این داماد شُعِیبْ، این حضرت موسی یهزمانی برای خودش وزنه‌ای بوده. شما چقدر دقت بی‌خود به ظاهر داستان می‌کنید. اصلاً شما اومدین ماشین بخرین یا در؟

لاجَرَم اَبْصارِ ما لا تُدْرِکُهْ

وَهْوَ یُدْرِک، بینْ تو اَزْ موسیّ و کُهْ

 

خوانش این غزل زیبای عمو سعدی بداخلاقِ خوش‌دل را ببینید.

 

https://youtu.be/visv0dQOAzs

 

 

 

 

 

 

 

آرش ثروتیان در ‫۱ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲:

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی

 

بهتر است مصراع دوم چنین نگاشته شود تا معنی آن مفهومتر شود:

ور راه نمی‌دانی در پنجه­‌ی ره‌دانی

 

یعنی اگر هم راه را نمی­‌شناسی (جای نگرانی نیست، چون) در پنجه‌ی (شخصِ) راه­‌دان و راه­‌بلد هستی. یا دست تو در پنجه­‌ی اوست و او خودش تو را هدایت می­کند.

 

احمد ترکمان در ‫۲ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی:

که دریافتم حاتم نامجوی*هنرمند و خوش منظر و خوبروی

جوانمرد و صاحب خرد دیدمش*به مردانگی فوق خود دیدمش

بگفت آنچه دید از کَرَمهای وی*شهنشه ثنا گفت بر آل وی

d.r.a

 

امـیر شات گان در ‫۲ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴:

شعرای اَنوری هم حکایتیست

زری کنایه از زرد زرگریست

 

محسن در ‫۲ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:

این غزل را استاد مهدیِ نوریان خیلی خوب شرح کرده‌اند:

https://shaareh.ir/jamejahannama10/

 

احمد ترکمان در ‫۲ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ کسایی » ابیات پراکنده از فرهنگهای لغت » شمارهٔ ۳۴:

کسی که سامۀ جبار آسمان شکند*چگونه باشد در روز محشرش سامان

سامه:عهد و پیمان

جبار:قهار.دادگر

سامان:آرامش.نظم وترتیب

 

حمید رضا۴ در ‫۲ روز قبل، چهار شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » خیام شاعر:

گرامی قلندر،

بیسواد و ابله خواندن کسانی که نمیشناسید فقط توهین است و دلیل قانع کننده ای در اثباتِ فلسفی بودن خیام نیست.

اگر مایل بودید نوشته من را که در حاشیه رباعیِ شماره ۱۲۹ خیام که در همین تاریخ درج شده را بخوانید، و باز اگر مایل بودید باز گردید تا با هم گفتگویی داشته باشیم.

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]