گنجور

حاشیه‌ها

 

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین بکام دل روزی چند
زان پیش که سبزه بردَمد از خاکت

احمد نیکو در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۳


بزد دست سهراب چون پیل مست چو شیر دمنده زجا در بجست
کمربند رستم گرفت و کشید زبس زورگفتی زمین بر درید
به رستم درآویخت چون پیل مست برآوردش از جای و بنهاد پست
یکی نعره برزد پر از خشم و کین بزد رستم شیر را برزمین

امیری در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ بخش ۱۷


مهتاب به نور دامن شب بشکافت
دریاب دمی خوشتر از این نتوان یافت
می نوش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر گور یک به یک خواهد تافت

احمد نیکو در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۴


پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
حافظ در این بیت به ازل که کائنات و هستی شکل گرفت و انسان از هشیاری جسمی به هشیاری گیاه و سپس به هشیاری حیوانی و پس از آن به هشیاری انسانی ارتقاء یافت اشاره میکند و میفرماید آن زمان و قبل از هبوط و آمدن انسان به جهان فرم و ماده ، تظرگاه انسان نظر و دید هشیاری اصیل و واحد خدایی بود . طاق یعنی فرد یا واحد و انسان تا پیش از حضور در شکل و فرم فقط از منظر هشیاری واحد به جهان می نگریست اما پس از حضور در این جهان ماده براساس ضرورت و طراحی زندگی ناچار به جفت دیدن ابروی حضرت معشوق شد و ابروی دیگر همه این جهان ماده و هر آنچه از زیبایی ها و نعمات که در تصور انسان آید را شامل میگردد . طرح خدا یا زندگی بر این منوال بوده است که انسان پس از مدتی محدود و آشنا شدن با جهان فرم به منظور بقای خود ، به هشیاری اولیه خود باز گردد و این هشیاری جدای از هشیاری هستی مطلق نیست و حافظ در بیت بعد به آن اشاره میکند .
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
دمیدن صبح ازل را اگر بخواهیم معنی کنیم قطعا باید به ذهن رفته و آنرا در الفاظ جستجو کنیم چرا که زمان از جنس ماده است و معنی روز آعازین هستی اشتباه محض میباشد پس همان تعبیر دمیدن صبح ازل تا آخر شب زیباترین و جامع ترین تعبیر است
و حافظ میفرماید از دمیدن صبح ازل تا انتهای شب که از آن بی خبر هستیم تنها یک پیمان بین خدا به عنوان هشیاری اصیل و انسان به عنوان ادامه آن هشیاری وجود داشته و دارد و آن همان پیمان معروف الست است که خدا روی به انسان فرمود که آیا تو
جنس من هستی و انسان نیز بر این عهد مهر تایید زد .
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
بهترین و سالمترین شرح ارتباط خدا و انسان همان سایه است . قطره در برابر دریا و پرتو نور از نور اصلی نیز توسط عرفا بکار رفته اما سایه معنی بسیط و کاملتری را تداعی میکند چرا که انسان را از این سایه گریزی نیست و هر کجا رود امتداد او خواهد بود
حافظ میفرماید چه شد که سایه حضرت معشوق بر عاشق افتاد و درمصرع دوم به بیان علت این امر پرداخته و میفرماید بدلیل اینکه انسان برای یکی شدن با خدا و بازگشت به اصل خود سراپا نیاز است و حضرت معشوق برای زنده شدن به خود در جهان فرم و ماده توسط انسان ، سراسر اشتیاق .

برگ بی برگی در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۶


من یه انتقادی از خوانش شعر داشته باشم…

AHMAD در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۳


بنی ادم اعظای یک دیگر اند
اینرا سعدی سروده است نه فردوسی

samandar در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ بخش ۱۷


درود برگ بی‌برگی عزیز و بزرگوار
با توجه به شور و اشتیاق و همتی که در شما وجود دارد، دوستانه پیشنهاد دارم افکارتان را (بدون اینکه نیاز باشد آنها را به اشعار و اندیشه‌های حافظ و .. نسبت دهید)، جداگانه تحریر و چاپ فرمائید..

.. در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۵


تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حافظ میفرماید مادامی که می معرفت ایزدی جاری باشد و نشانی خانه دوست برقرار ، پس از سر خود و فکرهای خود رها
و تسلیم اراده او هستیم و البته که می ایزدی همواره بر انسان طالب و نیازمند جاری میباشد مگر آنکه این انقطاع از سوی انسان باشد . پیر مغان گاه نماد انسان کامل مانند مولانا و حافظ و اولیاء خدا و گاهی نیز نماد حق تعالی میباشد چرا که از دیدگاه عرفا خداوند آینه انسان کامل بوده و جدایی در کار نیست .
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
حلقه پیر مغان کنایه از پیمان الست و عهد بین انسان و خدا میباشد و در آنجا انسان به وحدت وجود اقرار کرده و به هم جنس بودن با حضرت معشوق صحه گذاشت . ازل زمان بی زمانی و بر اساس داستان قرآن و سایر ادیان روز خلقت انسان و عهد و پیمان انسان با خداست و حافظ میفرماید که او بر همان پیمان وفادار بوده و خواهد بود و این تعهد به عهد شامل همه انسانها میباشد .” بر همانیم” یعنی که انسان حق بی وفایی ندارد و اگر چنین کند و چیزی بجز حضرت معشوق را در دل خود جای دهد از غیرت او در امان نخواهد بود .
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
این بیت یک معنای ظاهری و مشخص و واضح داشته و همچنین معنای نهفته دیگر در بطن آن .همت خواستن یعنی که برای کار بر روی خود طلب همت کن و بزرگان هم تنها با اهتمام به قرب خدا و حضور رسیدند و نه دفعتن و با لمس مکانی خاص .همه زایران تربت حافظ رند نیستند و بسیاری به منظور ارج نهادن به جایگاه ادبی حافظ بر سر مزار او میروند یا صرفاً برای گرفتن عکس یادگاری ، پس بایستی معنای ژرف و بزرگتری را فرآی معنای ظاهر آن جستجو کرد .
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
زاهد خود بین نماد انسان دارای من کاذب ذهنی که تنها خود کاذبش را می بیند و اصل میداند است وحافظ میفرماید اینچنین انسانی راز و رمزهای هستی را نمی بیند چون فاقد چشم بصیرت زندگی ست و تنها به ظواهر بسنده میکند .
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
ترک سمبل و نماد زیبایی ست و در اینجا حضرت معشوق ، پس حافظ میفرماید امروز (بخوانید هر لحظه ) خدا یا حضرت معشوق ، مست و بدون توجه به چیزهای بیرونی که بیشتر انسانها را گرفتار کرده است ، پی انسانهایی ست که از این چیزها رها شده و درهای هشیارانه به منظور رهایی چیزها مانند خون از دیدگان آنها جاری شده است . روان شدن خون را حافظ برای
بیان رضایت کامل این انسان برای گذشتن از چیزهای مادی جهان و زدودن دردها بکار برده است .
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
سر به لحد گذاشتن نشانه و استعاره از تسلیم محض در پیشگاه حضرت معشوق است و صبح قیامت استعاره ای از قائم شدن ذات و هشیاری اصیل انسان بر روی هشیاری ذهنی میباشد و این را قیامت انسان در این جهان و در حالی که در فرم بسر میبرد دانسته اند و حافظ میفرماید انسانی که از درد فراق میسوزد از شوق رسیدن به اصل خدایی خود از زمان تسلیم شدن تا زمان زنده شدن به او نگران است و این نگرانی میتواند در موارد متعددی از جمله در راه ماندن و نومید و مایوس شدن از دیدار حضرت دوست باشد .
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
اگر اوضاع به همین خوبی پیش رفته و شانس روی خوش به حافظ نشان دهد یعنی انسان در عصرها و نسلها به این آموزه ها توجه کند زلف معشوق را در دست خواهد داشت و زلف سرانجام او را به دیدار روی حضرت معشوق راهبر خواهد بود . زلف زیبا رویان پوشاننده روی و یا پیشانی آنان است که استعاره از پهناوری و بینهایت حضرت دوست میباشد و اگر زلف برکنار رود انسان به مقام دیدار و حضور تایل خواهد شد .جایگاهی که بزرگانی مانند حافظ و مولانا و فردوسی به آن دست یافتند .

برگ بی برگی در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۵


هر سبزه که بر کنارِ جویی رُسته است
گویی زلبِ فرشته خویی رُسته است

پا بر سَرِ سبزه تا ِبخواری نَنِهی
کان سبزه ز خاکِ لاله رویی رُسته است

o گویی: انگار، مانند اینکه
o فرشته خو: پاک سرشت، پاک نهاد
o تا: مبادا
o خواری: فرومایگی، بی توجهی، سَرسَری
o لاله رو: لاله رخ، زیبا و شاداب به سرخی گل لاله

برداشت آزاد من:
هر سبزه ی شادابی که در کنار جویباری می بینی؛ انگار که از لب و دهان مردِ(انسان) پاک سرشتی روئیده است! مردِ(انسان) پاک نهادی که زمانی نه چندان دور! مُرده و حالا خاکِ لبِ جویبار شده است!
هِی تو! مبادا با بی توجهی و بدون اندیشیدن روی سبزها راه بروی؛ شاید آن سبزها از خاکِ لاله رخی که زمانی زیبا و شاداب بوده روئیده باشد! که اگر هم اکنون زنده بود هیچگاه این چنین پست و فرومایه با او برخورد نمی کردی!
بنابراین:
بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی
خون خوری گَر طلبِ روزیِ ننهاده کنی

آخرُالامر گِلِ کوزه گَران خواهی شد
حالیا فکرِ سبو کن که پُر از باده کنی (حافظ/غزل ۴۸۱)

همیشه شاد و تندرست باشید

دستان سام در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۵۱


مصرع سوم در برخی متون به این صورت آمده :
صحرا چو بهشت است ز دوزخ کم گو

احمد نیکو در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۶۹


زشته. مهستی این جوری صریح نمیگه.

! در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ شمارهٔ ۱۱۶


چه بسا این شعر از مهستی گنجوی باشد و انتساب آن به رودکی درست به نظر نمی رسد.

عباس در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۰۲ دربارهٔ شمارهٔ ۱۱۶


میگوید: سعدی با این سخنان شیرینت، در روزگار تو سزاوار نیست که طوطی شکرخایی ( شکرجویدن که کنایه از شیرین حرف زدن و آواز خواندن خوش است) کند.

؟ در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ غزل ۵۰۱


بیت اول، احتمالاً بایستی به صورت ذیل باشد:
غنچه‌سان، پر گل اگر خواهی دهان خویش را / «پرده‌ی» قفل خموشی کن، زبان خویش را

مظفر محمدی الموتی در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۷


معنی این بیت اخر مصرع دوم چیه “مسلم نیست طونی در ایامت شکر خایی”؟

پری در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ غزل ۵۰۱


پریر به چه معنی است ؟
کلا مصرع اول رو میشه توضیح بدید ؟

شهرام در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ رباعی شمارۀ ۳۲


بسیار زیبا و ممنون از سایت گنجور که این اشعار را جمع آوری کردند

شهرام در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ رباعی شمارۀ ۳۰


به نظر می رسد که صحیح همان«جفای»باشدنه خرابی به قرینه : تا دل اهل دلی نامد به درد

هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد

علی در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را


یارانِ موافق همه از دست شدند
در پایِ اَجل یکان یکان پَست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلسِ عمر
دُوری دو سه پیشتر زما مست شدند

- یار: مانند، نظیر
- موافق: سازگار، جور، هماهنگ، دلخواه
- یارانِ موافق: کسانی که مانند ما بودند و شبیه به ما زندگی می کردند
- از دست شدن: مردن
- پایِ اجل: در برابر مرگ
- پست شدن: زار و خوار شدن
- شراب خوردن: زندگی کردن
- مجلسِ عمر: دنیا
- مست شدن: زندگی کردن
- دُوری دو سه پیشتر: اشاره به مجلس میگساری دارد که میگسار(ساقی) با صراحی (ظرفی شبیه کوزه یا پارچ) پیاله تک تک میهمانان را که دور مجلس نشسته اند پُر می کند!

- معنی:
پیش از من و تو، کسانی بودند که شبیه ما زندگی می کردند و رفتار و کردار و آرزوهایشان دقیقا مثل ما بود ولی بدون استثنا، همگی با خواری و زاری مُردند! آنها در این دنیا مثل ما بودند، تنها با این تفاوت که زودتر از ما به این دنیا آمده بودند، فقط همین!
- بنابراین:
بدون شک خواهی مُرد، پس قَدر زندگیی که به تو داده شده را خوبِ خوب بدان و با غم و اندوه بیهوده آن را به هدر نده!

دستان سام در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۹۵


درود
کاملا با نظر ۹ناب عباس مشرف رضوی موافقم زیرا :
حکیم بزرگوار در این رباعی درباره هرآنچه نیست و هرآنچه هست میگوید پس به نظر میرسد چنین صحیح باشد که گفته باشد:
چون نیست به هرچه نیست جز باد بدست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
پس اینگونه که سایت محترم درج کرده است بنظر اشتباه باشد:
چون نیست به هرچه هست جز باد به دست !
شاعر در مصرع اول درباره نیستی میگوید ودر مصرع دوم درباره هستی و جدای از صناعات ادبی که نیستی را با نیستی و هستی را یا هستی همراه کرده است از لحاظ مفهومی نیز اینگونه صحیح است که گفته باشد :
چون نیست به هرچه نیست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
معنی شعر کاملا گویا و واضح است
ولی در سرودن
چون نیست به هرچه هست جز باد بدست !
بی معنی و نامفهوم است.

حمید خوانین زاده در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۲۹


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]