گنجور

حاشیه‌ها

 

بدیدم حال دولتمند و درویش درسته چون بر وزن دوبیتی ولی بیتی که استفاده شده وزن دیگری دارد

ارمین در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ دوبیتی شمارهٔ ۷۴


حفظ فاصله حروف و کلمات در نگارش فارسی و املایی بسیار مهم است، نزدیک نوشتن دو کلمه به هم و متصل کردن آنها به هم در شرایطی که از نظر دستوری و استثناء مناسب نباشد نه تنها یک غلط املایی است بلکه موجب خوانش غلط هم میشود و همانطور که میبینید در اینجا شاهدش هستیم بین “او” و “فکندش” فاصله هست و هر دو کلمه مستقل هستند که متأسفانه هم غلط نوشته شده و هم در نوار صوتی غلط تلفظ شده

حمید سامانی در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ رباعی ۱۱


یک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است

کسرا در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۴۲


حاش لله گر بدی الفت میان ماه وطین
باید اصلاح شود ( ماء و طین )

المذنب در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در ستایش علی«ع»


نامه در بیت سوم از نظر عرفانی به نامه اعمال انسان در قیامت اشاره دارد که یا سفید است یا سیاه که با توجه به روی سپید و زلف سیاه معشوق شاعر آن را بگونه ای می آورد که گویی نامه اعمال عاشق با وجود معشوق هم سفید(خوب و صواب ) و هم سیاه(پر از حیرت و شگفتی) است.

آرش کریمی در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ غزل


کدام شعر درست است؟

ناصر در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۸


بیت (تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند
وان ابوبکر مرا برداشتند) در کلاله خاور و نیکلسون
تختهٔ مرده‌کشان بفراشتند
“بر کتف بوبکر را برداشتند” درج شده
همچنین بیت بعدی خوارمشاه به خوارزمشاه تصحیح شود

Golnar Riahi در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۹:۲۰ دربارهٔ بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید


عـاشـق روی جـوانی خوش و نوخاسته ام
و زخدا دولت این غم بـه دعا خواسته ام
خوش : مَه روی و دل ستانده، دلـپسند نوخاسته : نـوباوه ، نـورسیده ، تازه به سنّ بلوغ رسیده
“دولتِ این غم” یعنی آنقدرمشتاق ِاین عشقبازی هستم که غم واَندوهِ این ماجرا برای من “دولت” به معنای سعادت ورستگاریست.
عشق اگر صمیمانه وصادقانه وقلبی باشد،غم واندوهش، مثل ِ غمهای دنیوی آزارَنده وعذاب آور نیست، شادبخش است. غمی مطبوع، روح افزا و دلپذیر است آنچنان که غم ِ عشق ازشادی ِ دنیوی دلگشاتراست. دربعضی نسخه وزخدا شادی این غم به دعاخواسته ام آمده ،ولی بنظر”دولتِ این غم” حافظانه تراست.گرچه درمعنا تفاوتِ چندانی ندارند.
چون غمت را نتوان یافت مگردردل شاد
ما به امیّد ِ غمت خاطرشادی طلبیم!
“جوانی” نمادِ طراوت وتازگی، زیبایی و زمان مناسبِ عشقبازیست .
معنی بیت : شیدا وشیفته‌ی چهره‌ی جوانی تازه قدکشیده هستم و دردعاها ورازونیازهایم باخداوند، تـوفیق داشتن غم این عشق را خواستارم. ازخداوند کمک واستمداد می طلبم که یاری کند تا این عشقبازی صورت پذیرد.
بنظرمی رسد حافظ درطول زندگانی، عشق های زیادی (به غیرازعشق حقیقی به معشوق اَزلی) تجربه کرده است. حافظ قلبی عاشق پیشه دارد. قلب تنها جائیست که هرچه ساکنان آن بیشترباشد وسیع تر وپهناور می گردد. قلبِ حافظ نیز این چنین شده وهرازگاهی، عاشق گلچهره ای می گردد. عشق هایی که ازاین دست هستند، به عنوان اِستارت وروشن شدن ِ موتورعشقبازیست. حافظ وافرادِ عاشق پیشه، همیشه ازاین رُخدادها استقبال کرده وآن را سعادت ودولت قلمداد می کنند. زیرا فقط دراین حال وهواست که آدمی طعم ِ دلپذیر زندگانی راچشیده وعاشقانه آماده ی بهره مندی ازنعمتهای خدادادی ودرنهایت سپاسگزاری ازخداوند می گردد.
بیا که چاره ی ذوق ِ حضور ونظم امور
به فیض بخشی اهل نظرتوانی کرد.

عـاشـق و رنــد و نـظـربــازم و مـی‌گــویـــم فـاش

تـــا بــدانــــی کــه بـه چنـدیـن هـنــر آراسـتــه‌ام

“رنـد” درنظرگاهِ حافظ معنایِ خاصی دارد. کسی است که ازبندِ تعلّقاتِ دنیوی وحتّا مذهبی رسته وآزاد اندیشانه رفتار می کند.به حدّی رسیده که خوب وبَد را ازهم تمیزدهد. اراده واختیار خودرا به کسی نمی سپارد. مگرآنکه مثل ِ حافظ انسانی پاک باطن وروشن ضمیر (پیرمُغان) پیداکرده ودنباله رو اومی گردد. خودِ حافظ نیزچنین کرد، فقط ازپیرمُغان اطاعت می کند. هرچه اوفرماید حق است. رند کسی است که اگرشخص ِ روشن ضمیری پیدانکرد، درکارگاه خیال دست به آفرینش می زند! ابتدا انسانی کامل راتجسّم کرده وهرچه فضیلت وپاکی، ونیکوئیست به اومی بخشد،سپس بنده ومُریدِ اومی گردد قبلن نیزگفته شده شاید حافظ خودنیز دست به چنین کاری زده و”پیرمُغان” را دردرونِ خویش آفریده یا کشف کرده، ودرنهایت مُریدِ اوشده است. دراین احتمال،”پیرمُغان” یک شخصّیتِ خیالیست که همه ی فضایل ِ اخلاقی را داراست.
رندی ِ حافظ بارندی ِ سعدی ومولوی و دیگران متفاوت است.”رنـد حافظ” ابَرمرد است. رندی حافظانه یعنی سبکباری، بی آزاری، وارستگی، مِهرورزی، ازخودگذشتگی،وخلاصه “رند” یعنی هرآنکه زهرچه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد بوده باشد.
“رنـدی” ونظربازی وعاشقی سه رکن ِ بنیادین ِ شخصیّتِ به ظاهرمتناقض ودرباطن متعادل ِحافظ است.
“نظربازی” حافظانه نیز برجسته تر ومتمایزترازسایرین است. درنظربازی حافظ، پاکدامنی وصداقت موج می زند وازهرزه گی وشهوت مبرّاست.
حافظ نظربازی صادق وعاشق است.نظرش ازآلودگی پالایش وتصفیه شده است.
رنـدی که حافظ معرّفی کرده وخودرا باافتخار”رند” می نامد، نقطه‌ی مقابل عابدان ریاکار و زاهدانِ متعصّبِ پیشِ پابین قرارگرفته وآگاه به بخشی ازاسرارِ حق است.
راز درون پـرده ز رنـدان مست پـرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
برگردیم به معنی بیتِ:
عاشق و رنـد و نظر بازم و می‌گویم فاش ….
حافظ باشجاعت درآن روزگاران که فضای بسیاربسته ای برای وارستگی وآزادی بوده،فریاد می زند من عاشق پیشه ای رند ونظربازم وازهیچ کس واهمه ای ندارم. درمصرع دوّم دوباره تاکید برهمان سه اصلِ : عاشقی ورندی ونظربازی می کند وآنهارا به عنوانِ هنرهایش معرّفی می کند.
هنرحافظ شعرسرودن وغزل گویی نیست.بلکه هنراصلی او عشق ورزی ونظربازی ورندیست. در شعر حافظ اغلب هر جا واژه ی “هنر” آمده، معادلش عشق است.
عشق می ورزم وامیّد که این فنِّ ِ شریف
چون هنرهای دِگر موجبِ حرمان نشود.

شـرمم از خـرقـه‌ی آلوده‌ی خـود می‌آـد
کـه بـرو وصله بـه صد شعبده پیراسـته‌ام
“خرقـه”: جامه‌ی ویژه ی صوفیان، آستین دار وجلو بسته ، که از سَر پـوشیده و از سر بیرون می‌آورند.
حافظ ازخرقه پوشی بیزاربود! خرقه پوشیدن ردنظرگاه حافظ،یعنی متمایز کردن وجداساختن ِ خد ازصفوفِ مردمان وخودنمایی! “خرقه” جزشعارنیست و نمی تواند نشانِ آدمیّت باشد. انسانها بر اعمالشان قضاوت می شوند نه لباسشان.
بعضی ازصوفیان ِ متظاهرتر، لباس زبـر و خشن می‌پـوشیده‌اند(خودآزاری می کردند وچنین وانمودمی نمودند که ازراحتی ِ این دنیا چشم پوشی کرده اند! خرقه رنگهای مختلف داشته : کـبـود ، مرقـّع (رنگارنگ و تکّه تکّه) و از دید عرفا انواع مختلفی مثل : هزار میخی ، خرقه‌تبـرّک و . . . بوده ، “خرقه‌تبـرّک” که از ولیّ به شاگرد و مُریـدی که لیاقت پـیـدا می‌کرده می‌رسیده و چون دست به دست، به نسل بعد می‌رسیده کهنه بوده و بخیه و وصله های بسیار می‌خورده ، شاید هم عمدن خودشان وصله دار درست می‌کردند.
در شعر حافظ : خرقه‌ی آلوده ، خرقه‌ی ازرق ، خرقه‌ی پشمین ، خرقه‌ی تقوی ، خرقه‌ی زهد ، خرقه‌ی سالوس ، خرقه‌ی ریـا ، خرقه‌ی می آلود و . . . آمـده تمامن نکوهیده وآلوده به ریا وتظاهراست. کسی که قصد ونیّتِ صادقانه داشته وبرای خدمت به خلق آستین بالا زده باشد هیچ نیازی به هیچ نوع لباس وخودنمایی ندارد!
معنی بیت : من از این خرقه‌ی آلوده‌ به ریایی که دارم وبرروی عیبهایم می پوشم، شرمَم می‌آید. زیرا که بر آن صد وصله‌ی شـَعـبده زده‌ام.چرا؟
زیراکه با این نیزنگ وحیله ها می خواهم درنظرمردم ، خودرا بنده ی پرهیزگار وباتقوانشان دهم! آنها به من اعتمادکنم ومن به منافع شخصی ِ خود سروسامان بخشم.!
خرقه پوشیّ ِ من ازغایتِ دینداری نیست
پرده ای برسرصدعیبِ نهان می پوشم

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هـم بدین کار کمر بسته وبر خاسته ام
شمع نمادِ عاشقیست.می سوزد ومی سازد. شاعر درمقام همدردی خطاب به شمع می فرماید:
ای شمع که خوش می سوزی وگویی که در حسرتِ پروانه ای، درسوز وگدازهستی، غم مخور تنهانیستی، بسوز نیکو بسوزکه من نیزهمانندِ تو،اراده کرده ام درحسرتِ آن جوان ِ خوش ونوخاسته، به سوز وگداز مشغول شوم. من هم اکنون آماده‌ی همین کار شده‌ام.
همان نکته ای که دربیتهای پیشین موردِ اشاره قرارگرفت. دلباختن، اِستارت ویک شروع است. حافظ درمطلع ِغزل دل به یک نوجوان باخته،بنابراین اِستارت کارزده شده، موتور عشقبازی روشن شده، وحالا به شمع می فرماید که من هم مثل ِ تو به سوز وگدازآمادگی دارم بسوز وخوش بسوز که من هم آمدم. ضمن ِ آنکه کمر بستن ِ حافظ،دراینجا بابندی که دورِشمع حالا برای تزئین یاهرچیزی می بستند تناسبِ شاعرانه ای دارد. برخاستن ِ حافظ با ایستاده سوختنِ شمع نیز تناسب دارد.سوزوگداز واشگ ریختن واندک اندک کاسته شدنِ جان ودل حافظ با شمع تناسب زیبایی دارند.
ای مجلسیان سوز دلِ حافظ مِسکین
ازشمع بپرسید که درسوز وگداز است.

باچنین حیرتم ازدست بشد صرفه ی کار
در غـم افـــزوده‌ام ، آنـچ از دل و جـان کاسته ام
حیرت یکی ازمراحل سلوکِ عارفانه است. این بیت دلیلِ روشنیست که عشق های زمینی ِ حافظ، یک آغاز برای عشقبازی وانتقال به عشق ِ حقیقیست. دراین غزل چنانکه ملاحظه شد حافظ عاشق ِ نوجوانی باطروات وتازرسته گردیده وهمانندِ شمع به سوز وگداز افتاده است. ( احتمالاً پسر،مُغبچه ای که بیش ازدهها بار دل حافظ را ربوده وعاشقش کرده اند.) بسیاری ازمنتقدین، بااستناد به اشعاری ازاین دست:
“ای نازنین پسر توچه مذهب گرفته ای
کت خونِ ما حلال ترازشیر مادر است”
کت( که تورا)
حافظ را متّهم به هوسرانی وحتّا هم جنس بازی متّهم می کنند! درحالیکه درنظرگاهِ حافظ عشق های این چنینی، آغاز یک رویدادِ بزرگِ عاطفتیست که منتهی به شاهراهِ عشق حقیقی می گردد. فرق ِ بین نظربازی ِ عارفانه باچشم چرانی وهوسرانی اززمین تاآسمانست. چنانکه درپایان این غزل نیزشاهدهستیم که حافظ عشق ِ زمینی را اِستارت زده وداینک درحال ِ ورود به مرحله ی “حیرت” است.
بحث درموردِ پیرامون انواع واقسام ِ “حیرت “ساعتها زمان نیازدارد. همینکه بدانیم شعله یِ آتش عشق که شدّت گرفت، عاشق واردِ مرحله ی حیرت می شود کافیست. پیش نیاز ومقدّمه یِ حیرت نیزشک وتردید است.سپس مراتبِ حیرت آغاز می شود : در ابتدای حیرت، عاشق به حال و هستی ِ خود التفات و آگاهی دارد. پس از آن حالتی است که عاشق از حالِ خود بی خبر است اما به هستیِ خود آگاهی دارد که به این حالت دهشت گفته می‌شود. آخرین درجه ی حیرت حالتی است که عاشق نه تنها از حالِ خود بلکه حتی از هستیِ خود نیز غایب است که به آن بُهت گفته می‌شودوالی آخر …..
آتش ِ عشق ِ نوجوان دردرون حافظ شعله ورشده و شاعر واردِ آستانه یحیرت شده است. گویی ازحالی که پیدا کرده به تردید افتاده می فرماید:
بااین وضعیّتی که دراشتیاق به آن نوجوان پیداکرده ام صلاح ومصلحتِ خویش را ازدست داده وچونان سرگشته ای درحیرت فرومانده ام. نفع وزیان ِ خویش نمی دانم. درمصرع ِ دوّم حافظ به حالِ خویش آگاهی دارد ومی داند که تردید به جانش افتاده است ازاین رومی فرماید: این چه عشقیست؟ خونِ دل می خورم، ازجان ودل می کاهم وبرغم وغصّه هایم می افزایم.
شهریار روانشاد که خود را دانش آموخته ی مکتبِ حافظ می دانست درغزلی بسیار زیبا وبیادماندنی وای بساحافظانه، درموردِ کاهش ِ جانی که حافظ دراینجا بدان اشاره کرده می گوید:
امشب ای ماه به دردِ دلِ من تسکینی
اخرای ماه توهمدردِ من ِ مسکینی
کاهش ِ جانِ تو من دارم ومن می دانم
که توازدوری ِخورشیدچه ها می بینی!
هـمـچـو حافـظ بـه خرابات روم جامه قبا
بـوکه در بر کشد آن دلبر نـو خاسته ام
“جامه قبا کردن” کنایه از چاک زدن و پاره پاره کردن “خرقه”است. خرقه جلوبسته است آن را ازسربیرون می آورند وقبا جلویش بازاست وآن را بادگمه یا زیپ می بندند. حالاحافظ می خواهد خرقه ی جلوبسته را ازشدّتِ اشتیاق پاره کرده ومثل ِ قبا ازتن خارج کند. به دوعلّت:
1- اصلاً فلسفه ی پوشیدنِ خرقه، علامت دادنِ به دیگرانست. شعاردادن است. علامت برای اینکه من پرهیزگارم، شعاربرای اینکه من به دنیا مال ومنال وعشق های ِ زمینی وهرچه که متعلّقاتِ دنیویست، پشت کرده وقصد پرداختن به درون را دارم. حالا حافظ که به ظاهر خرقه پوش است عاشقِ آن نوجوان شده است! خرقه پوشی دراینجا زیرسئوال رفته است. اوازبین ِ عشق ِ زمینی وخرقه پوشی می بایست یکی را انتخاب کند! حافظ دل به دریا می زند، ازشدّتِ اشتیاق، عشق ِ زمینی راانتخاب می کند. اوقصد دارد خرقه را پاره پاره کرده وبه خرابات که جایگاه نقطه مقابل ِ خانگاه است برود وازاین صوفیگری بگریزد. انتخاب اوعشق است.
2- چون انتظار دارد پس ازآنکه معشوق اورا درخرابات دید درآغوش کشد، می خواهد تماس ِ بدنی ِ بیشتری با بدن ِ معشوق داشته باشد. مطلبِ مهمّی که دراین بیت نهفته است این که خرقه پوشی، مانع از نزدیک شدن ِ به دوست ولذّت بردن ازتماس ِ بادوست است. خرقه ونشان وپرچم را کناربگذار وهرچه می توانی سبکبار وعریان ترشو وبه دورازهرگونه تعلّقاتِ دنیوی، خالص وبی آلایش وبی روی وریا به سمتِ دوست برو تاحظّی که می بری دربالاترین حدّش بوده باشد.
“بـو که”یعنی شاید که ، آرزو دارم که ، به این امید که .
“دلبر نوخاسته” همان معشوق نوجوان زیبایی است که در اوّل غزل عاشق او شده است.
معنی بیت : مثل حافظ به کوی عشق می‌روم و این پرچم ونشان ِ پرهیزگاری را(خرقه‌ام را) بیرون می‌آورم وپاره پاره می کنم . انتظاردارم و امیـدوارم که آن معشوقِ نـوجوان، مرابپذیرد،ببیند که درراهِ عشق او ازفرقه ی صوفیگری خارج شدم ومرا در آغوش بـکـشـد.
دراینجا نکته ی جالبی که وجود دارد این است که برای عاشق حتّا ازنوع عشق های زمینی، فرقه ومَسلک ومذهب اهمیّتِ چندانی ندارند. مذهبِ عاشق را معشوق مشخّص می کند. بنابراین اگر ازیک عاشق بپرسی چه مذهبی داری؟ او جز خنده پاسخی نخواهد داشت. درامروزه نیز ازاین اتّفاقات رُخ می دهد. دونفر از دومذهبِ متفاوت وبعضاً متقابل وضدّ همدیگر عاشق ومعشوق می شوند وبه سببِ اشتیاقی که برای رسیدن به وصال دارند یکی ازطرفین پیشقدم شده وازمذهبِ خود خارج می شود تا ازدواج صورت پذیرد. به اصطلاح خرقه ازسربه دَرآورده وپاره پاره می کند تا به معشوق بپیوندد. درعشق ِ حقیقی وآسمانی نیزچنین است.چراکه مذاهب ومسلک ها طریق وراهِ رسیدن به معشوق است. حال اگروصال به طریقی دیگر دست دهد عاشق،بی درنگ مسلک وفرقه ی خویش را رها کرده وبدان طریقی که دسترسی به معشوق میسّرتراست می پیوندد.
عاشقان رابرسر ِ خودحُکم نیست
هرچه فرمان ِ توباشدآن کنند.

رضا در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۵۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۱


سلام
از سعدی بعیده دوبار شکایت رو تو یه بیت بیاره من تا حالا فکر میکردم بیت اینطور بوده:
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است حکایت کجا بریم
که معنیشم بهتر میشه چون وقتی دوست دشمن است دیگر نمی توان شکایت جایی برد و فقط میشود حکایتش را بصورت گله به بقیه گفت.

فرشید در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۵۱ دربارهٔ غزل ۴۳۷


فرشید اعرابی در قطعه “افسانه شو” از آلبوم “پنهان” این شعر رو استفاده کرده ولی من نتونستم به لیست کسانی که از این شعر استفاده کرده اند اضافه اش کنم چون آلبوم پنهان تو لیست نبود.

اردشیر در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۲۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۱۳۱


عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
دراین غزل زیبا و”حیرت زا” عشق کاملاً عرفانی وآسمانیست. معشوق همان معشوق اَزلی بی همتاست وتمام ابیاتِ غزل یکدست وهماهنگ درراستای به تصویرکشیدن بُهت وحیرتِ عاشق است. برای درک بهتراین غزل وآشناشدن باحال وهوای غزل،مرورشعرزیبای زنده یادسهراب سپهری بنظر
ضروری می نماید:
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم!
پشتِ دانایی، اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سرِ خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولّد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نَم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبّت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
همانگونه می دانیم اغلبِ عرفامتفقاً براین باوربودند که برای رسیدن به سرمنزلِ مقصود،لازمست سالک یارهرو،هفت منزل یاهفت شهرسیروسلوک را(طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت وفقروفنا)
به سلامت طَی کنند تابه کوی حقیقت رهنمون گردند.
امّاحافظِ ساختارشکن،گرچه به تمام راه ورسم ِ منزلهای سیروسلوک آشنا وآنهارا یکایک باموفّقیت طَی کرده وپشت سرگذاشته است لیکن دراینجا تعریفِ جدیدی ازحیرت ارایه داده است،تعریفی که عارفان ووارستگان نیز انگشت به دهان در”حیرت” فرومانده اند! اودرحقیقت بابرهم ریختنِ بنای کهنه وکلنگیِ منازل ِ سیروسلوک،مثل همیشه طرحی نودرانداخته است. اودراین غزل جایگاهِ “حیرت” رانه درمنزل ششم که درجایگاه اوّل قرارداده وحتّا وصال رانیزسببِ کمالِ حیرت دانسته است. درنظرگاهِ حافظ، حیرت یک سکّو وپلّه جهت پرتاب به مرحله ای دیگرنیست بلکه خودِ حیرت وشناورماندن دربُهت وتحیّر هدف غایی می باشد. چراکه انسان مگرمی تواند درمقابل این همه زیبایی ازبُهت وسرگشتگی خارج وبه کاردیگری مشغول شود؟!
“حیرت”: شگفتی،بُهت وتحیّر،سرگشتگی وسرگردانی
معنی بیت: خطاب به معشوق اَزلیست: عشق توازابتدا به مانندِ نهالِ حیرت، ازخاکِ مزرعه ی ِ وجودِ ماسربرآورد ومارا دربُهت وسرگشتگی فروبُرد.این نهال هرچه بزرگترشد برحیرتِ ماافزوده شد وسرانجام که درختی تنومندگشت ثمر ومیوه یِ آن بُهت وتحیّرشد!
بنابراین ،عشق تونهالِ حیرت و وصلِ تونیزکمالِ حیرت وشگفتیست. توآنقدرزیبایی وجاذبه داری که ماهیچ فرصتی جز فروماندن درشگفتی وانگشت به دندان گزیدن نداریم! مااگرخیلی زرنگ بوده باشیم تنهاکاری که ازعهده ی آن خواهیم آمد شناورماندن دردریای حیرت است! کاردیگری نمی توان انجام داد. کشش وجاذبه های بی نهایتِ تو که پی درپی وبی وقفه بردل عشّاق فرودمی آید، آنهاراازانجام هرکاری دیگرعاجز وناتوان می سازد.
باچنین حیرتم ازدست بشد صرفه ی کار
درغم افزوده ام آنچ ازدل وجان کاسته ام
آغازعشق توچون نهالِ حیرت وپایانش (وصال وپیوند باتو) کمالِ حیرت است. سرتاسرمنازل این راه ازابتدا تاانتهاحیرتی فزاینده وبی پایانست.
بَس غرقه ی حالِ وصل کآخر
هم بر سرِ حالِ حیرت آمد
معنی بیت: ای بسا کسانی که (مثل ِ حلّاج) غرق در حال وصل شدند وبه پایان راه رسیدند ودرسرمنزل مقصود فرودآمدند سرانجام به مقام حیرت و بُهت وسرگشتگی دست یافتند. چراکه درنظرگاهِ حافظ ومطابقِ این نظریه که “عشق باحیرت آغازمی شود” هرگزاین حیرت وسرگشتی درهیچ مرحله ای فروکش نخواهد کرد واتّفاقاً درمرحله ی پایانی که زیبائیها وجاذبه هانیز برجسته تر وغنی ترهستند به اوج کمال می رسد. ازهمین روست که آنها که به وصال رسیده اندازهمه متحیّرترند.
گقتمش درعین وصل این ناله وزاری زچیست؟
گفت ماراجلوه ی معشوق دراینکارداشت!
یک دل بنما که در رهِ او
برچهره نه خالِ حیرت آمد
تمام عاشقان ِ معشوق اَزلی، برچهره ی خود یک نشانه دارند وآن حیرت وسرگشتی است که حافظِ نکته بین ونکته پردازآن رابصورت خالى بر چهره‌ى عشّاق تصوّر کرده است. “خالِ حیرت”
معنی بیت: درادامه ی بیتِ پیشین می فرماید:
یک دل ویا یک عاشق رابه معرفی کن که درچهره اش خالِ حیرت ونشانه ی سرگشتگی وبُهت نداشته باشد.
کرشمه ی توشرابی به عاشقان پیمود
علم بی خبرافتاد وعقل بی حس شد
نه وصل بمانَد و نه واصل
آن جا که خیالِ حیرت آمد
خیال: نیرویی که به‌وسیله ی آن صورت‌هایی که در زمانی دیده شده در ذهن تجدید و احیا می‌شود.
معنی بیت: آنجا که عاشق بانیرویی ذهنی، تصاویر زیبائیها وجاذبه های معشوق رامتصوّرمی شودو بازیاد آوریِ می کند، حیرت و شگفتی فَوَران کرده ووصال وفراق رامَحومی سازد هیچ چیزجزبُهت وسرگشتگی باقی نمی ماند، هم دردِ فراق وهم شادی وصال ازبین می رود.عاشق شناورمی ماند برروی امواج حیرت وتعجّب وچیزی نمی بیند!
بدین دودیده ی حیران من هزارافسوس
که بادوآینه رویش عیان نمی بینم
ازهرطرفی که گوش کردم
آوازِ سؤالِ حیرت آمد
درراهِ عشق ازهرطرف که گوش سپردم تاپاسخی برای سئوالاتم بیابم،تنهاچیزی که شنیدم سئوالاتِ حیرت افزابود!
ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نیافزود
زینهارازاین بیابان، وین راهِ بی نهایت
شد مُنهَزم از کمال ِ عزّت
آن را که جلالِ حیرت آمد
مُنهَزم: شکست خورده
هرکسی که شکوه وجلالِ حیرت رادریافت ودرک نمود، تمام ِ کمالات وعزّتش درهم می شکند وازدست می رود. امّا کدام کمالات وعزّتش می شکند؟ کمالاتِ علم ودانش، کمالاتِ اخلاقیّات، عزّتِ اجتماعی، شوکت وثروتِ دنیوی، مقام دینی وخلاصه به هرعزّتی که رسیده باشد ازدست می دهد. چراکه جلال وشوکتِ حیرت فراتر ازسایرجلال وشکوه وشوکت هاست. درهم شکننده ی عزّتهاست. نمونه ی بارز آن شیخ صنعان است. شیخی که عزّت وشوکت داشت ،مرید وپیروانِ زیادی داشت، درحوزه ی دین ومذهب جایگاهِ والایی داشت، به یکباره آن هم پس ازهفتادسال زهدوپارسایی، بادیدن یک فروغ ِ رویِ معشوق اَزلی درسیمای معشوقی زمینی، همه ی داشته های خودرا ازدست داد،بی آبرو وبی حیثیّت شد،بدنامی رابه جان خرید،مریدانش راازدست داد،جایگاهش درهم شکست وهرچه ساخته بودفروریخت.چون جلالِ حیرت بروی غالب گشته بود!
بنابراین کسی که جلال و عظمتِ حیرت را دریافت نمود و به این مقام دست یافت، از هر چه عزّت و بزرگیست، گریزان می شود و در برابر عزّتِ عشق(حیرت) سرتسلیم فرودمی آورد.
.گرمُریدِ راهِ عشقی فکربدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمّارداشت!
سر تا قدم ِ وجودِ حافظ
در عشق نهال حیرت آمد
سرا پاى ِ وجودِ حافظ،در طریق ِعشق، همانندِ نهال حیرت است که هرچه رشد ونموّمی کند به سرگشتگی وبُهتِ اوافزوده می گردد. روشن است که اگراین نهال به ثمردهی برسد جزشگفتی وتحیّر میوه ای نخواهدداشت.
زانجا که فیضِ جام سعادت فروزتوست
بیرون شدن نمای زظلماتِ حیرتم

رضا در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۲


۵۵۹۳

کمال داودوند در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۰:۳۳ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۶۸۵


در کنار نظرات شعر دوستان و ادبای گرامی اضافه می گردد: قدما افیون را بیشتر جهت دارو و درمان استفاده میکردند مولوی در این غزل داستانش را با درد (سودا) شروع میکند وپس از طی مراحل و سختی هایی به درمان( افیون) می رسد.واین افیون عشق است .چنانکه در مثنوی هم می گوید:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

م طاهری در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۰:۲۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۵۵


عـشـق‌بــازیّ و جــوانــیّ و شـــرابِ لعل فام
مـجـلـس اُنـس و حـریـفِ هـمـدم و شـُرب مُدام
جلا وصفایِ”مجلس اُنس”دردیوان ِ حافظ همانندِ جلاوصفای یک قطعه ازبهشت است که برروی زمین افتاده باشد. مجلسِ اُنس می تواند دونفره وبینِ عاشق ومعشوق یا حلقه ای رندان ِ هم نظر وهمدل وهم مرام بوده باشد. مباحثی که درمجلس ِ اُنس مطرح می شود، بسیارخصوصی،مهرآمیز وفوق العاده سِرّیست. نامحرم دراین مجلس راه ندارد وکاملن محرمانه است.
این غزل همانندِ یک تابلو نقّاشی رنگارنگ است. منظره ای دل انگیز ازمَحفلِ موردِ دلخواهِ حافظ که درسراسرغزلیّاتش، آرزومندانه انتظار دارد بیشتر اوقاتش را این چنین بگذراند. هرکس بسته به عقاید و باورهایش، میل دارد اوقاتِ فراغت وتفریحاتِ خودرا بگونه ای خاص بگذراند. حافظ نیزهمواره خوشباشی، خوشگذرانی وعشقورزی راسعادت ودولت می داند وبا این رفتارهاست که به هدفهاوآرزوهای خود نزدیک می شود.
ازنگره وبینش ِ حافظ،بهترین شکلِ ممکن یک زندگیِ ایده آل ، داشتن ِ جوانی،مشغول بودن به عشقبازی،بهره بُردن از همراهی ،همدلی وهمدمی ِ حریفی باذوق، پرداختن به میگساری ومستی است.
ابیات همه یکدست ودرراستایِ تشریح ِ مجلس ِ فاضله ای هست که حافظ همیشه درآرزوی آن بوده است. شاید هم هرگز چنین مجلسی را حافظ تجربه نکرده باشد وازشدّتِ علاقمندی، درکارگاهِ تخیّل ِ خویش خَلق کرده است. همان کارگاهی که احتمالاً پیکرِ پاکدامنی چون پیرمُغان درآنجا تراشیده شد وخَلق گردید. به هر روی این مجلس، مَجلس ِ ایده آل ِ حضرت حافظ است. دَم غنیمتی ،عیش وعشرت وشادی جویی وعشق ونیک پنداری نکاتیست که شاعر دراین غزل به ماگوشزد می کند تاغفلت نکنیم که عمربسی زودترازآنچه که ما تصوّر می کنیم می گذرد…. ببینیم دراین مجلس ِ افسانه ای، امورات بر چه مَبنایی پیش می رود وزمان چگونه سپری می گردد؟
معنی بیت : قابل ِ ذکراست که معانی تمامِ ابیاتِ این غزل درادامه ی یکدیگر ومکمّل ِهمدیگرند و بابیتِ پایانی کامل می شوند.گویی که تمام این غزل یک جمله است.
….جوانی باشد وعشقبازی باشد وشرابی سرخ رنگ وناب، همدمی همدل، صمیمی، مَحفلی خیال انگیزاننده ودلگشاینده وجان فزاینده….
سـاقـی شـَکـّر دهان و مـطـرب شیـریـن سـخـن
هـم‌نـشیـنـی نـیک کـردار و نـَـدیــمـی نـیــک نـام
ساقی ِشکـّردهانی که هم شیرین گفتاراست، هم لبان ِ نوشین ومکیدنی دارد. ساقی ِ حافظ خوش سیمای وخوش حرکات وخوش ذوق است. هم شرابِ گیرا وناب می دهدهم خودش با زیبائیها وجاذبه هایی که دارد، دیگران راسرمست وبانشاط می سازد.دستانِ لطیف ومهربانی دارد وساعد وساق هایش سیمین گون است. قامتش به سرو می ماند وچشمانش فتنه انگیز وسِحرآمیز.
نَدیم : هم‌صحبت وهم نشین وهمدم
همه چیز دراین مَحفل عالی، ایده آل وبی نقص است. محفل سرشار ازنشاط وشادی، زیبایی، نیک پنداری،شیرین گفتاری ونیکو رفتاری موج می زند.
شـاهـدی از لـطـف و پــاکـی رشـک آب زندگی
دلــبـــری در حـُسـن و خـوبــی غیــرت مـــاه تـمـام
“شاهد”معشوق ِزیبا روّیست که دراین محفل روی ازجفابرگردانیده وبا عاشقانش به لطف ومهربانی رفتارمی کند. جلوه گری ِ معشوق دراین بَزم، ازجنس ِ لطف ومحبّت، وپاکی ِ این معشوق موردِ حسادتِ آبِ حیات است. این معشوق به همه ی مجلسیان لطف وعنایت دارد امّا هرزه نیست.پاکیزه وروحانیست.
رشک : حسادت ، مورد حسادت
آب زندگی : آب حیات که خضر و اسکندر درپی آن به ظللمات رفتند ، اسکندر به آن دست نیافت ولی خضر از آن نوشید و عمر جاودان یافت.
دلبر : نگار ، یـار
حُسن : جَذبه وزیبایی ، نیکویی
غیرت ِ ماهِ تمام یعنی اینکه حسادت وَرزی درحدِّماه بَـدر ماه شب چهاردهم است. همه چیز درحدِّ اعلاست.قُوّه یِ دلبری ودلستانی ازاین والاتر و گیراتردرهیچ کجا وهیچ کس وجود ندارد!
بَـزمـگـاهـی دلـنـشـان چـون قـصــــر فـردوس بـریـن
گلـشـنـی پـیـرامـُنـش چـون روضــه‌ی دار الـسّــلام
بَزمگاه : مجلس جشن شادی و طَرَب دلنشان : دلنشین ، خوشآیند
قصر : خانه ای فراخ وبهشتی و سَرایی با شکوه
فردوس :کلمه ای کاملاً فارسی که واردِ قرآن شده است ، اصل آن در زبان پهلوی “پردیس” است به معنی ِبهشت
بَرین : برترین ، بالاترین
گلشن : باغ گل ، گلزار
پیرامـُنش : پیرامونش ، اطرافش
روضه : باغ
دارالسّلام : خانه‌ی آرامش و سلامتی بی هیچ اندوه وغمی. “روضه‌یِ دارالسّلام” یکی از باغـهـای بهشت است.
رونق وصفای ِاین مجلس همانگونه که درابتدای سخن اشاره شد،رونق ِ قطعه ای ازبهشت درروی زمین است. به همین سبب گفته شد که شاید این بَزمی که حافظ به شرح آن مشغول است رویایی وخیالی بوده باشد.
صـف‌نشینان نیکخواه و پـیـشـکاران بـا ادب
دوسـتـداران صـاحـب اسـرار و حریـفـان دوسـتــکام
صف‌نشینان:مهمانانی که با ادب ومتانت نشسته اند همه خیرخواهِ همدیگروخوش نیّت هستند.
پیشکار : خدمتگزار ، مسئول پـذیرایی ، کسی که شراب در مجلس می‌گرداند. صاحب اسرار: راز دار
دوستان هرچه رازدارترباشند آرامش وامنیّت به اوج خودمی رسد.
دوستـکام : مهربان ، کسی که به نفع دوست، ازکام ِ خود چشم پوشی می کند. کاری انجام می‌دهد تا دوست را کامیاب وشادکام ‌کند. حافظ خود چنین کسیست درجایی دیگرمی فرماید:
میل ِ من سوی وصال وقصدِاوسوی فراق
تَرکِ کام ِ خودگرفتم تابرآید کام ِ دوست
امّا دراینجا خوشبختانه معشوق نیز ازروی لطف ومهربانی، عاشقانش راکام می بخشد.
باده‌ی گلرنگِ تلخ تیزِخوشخوار سبک
نـُقلش ازلَعل نگارونـَقـلـش ازیاقوت خام
تـیـز: برّنده ، تـُنـد
خوشخوار : گـوارا
سبک : سهل الهضم
باده ای که دراین بزم به میهمانان داده می شود ویژگی های یک باده یِ ناب را دارد. باده ومِی هرچه تند وتیز وتلخ باشد به همان میزان مستی وگیراییِ بیشتری خواهد داشت امّا کمترکسی قادربه نوشیدن باده یِ تلخ وتیر است. دراین بَزم هرچند که باده تند وتلخ است امّا چنان بامهارت تهیّه شده که خوشگوار وگواراست ونوشیدن ِ آن به راحتی نوشیدن شربتی شیرین است،ضمنِ آنکه گیراییِ آن نیز فوق العاده ست وآثار منفی مثل ِ سردرد وخُماری وتشنگی ندارد.
منظوراز”نـُقل” نُقل ونبات و تنقّلاتیست که هنگام شرابخواری،برای ازبین بُردن ِ مَزه ی تلخی شراب می خورند، مثلِ ماست و ترشی وخیارشوروانواع میوه وشیرینی لَعل : استعاره از لب
نگار : معشوقه
نُقل ونباتِ این بَزم بوسه ایست که ازمعشوق می ستانند. یعنی به جای تنقّلات، پس ازسرکشیدن ِ جام شراب، یک بوسه ازمعشوق می گیرند.
نـَقل : دومعنی دارد: ۱- بازگویی و روایتِ مطلبی ازکسی یاچیزی، ۲َ جابجا کردن ازیک نقطه ومکان به جایی دیگر، حَمل ونَقل کردن
یاقوت :دراصل از سنگهای گرانبها به رنگِ قرمز ، استعاره از شراب ، یا استعاره از لبِ معشوق
یاقوتِ خام : سنگِ قیمتی نتراشیده. اگریاقوت را استعاره ازشراب بگیریم یعنی شرابِ خام. یعنی صحبتهایی که درآن بَزم بین میهمانان رَد و بَدل می شد درموردِ شرابِ خام وپیرامونِ آن بود!اغلبِ شارحان چنین برداشتی کرده اند ونتوانسته اند به منظور اصلیِ شاعر پِی ببرند. این برداشت اصلاً حافظانه نیست. درمجلسی چنان باشکوه ورویایی، سخنانش این چنین بی بَها وبیهوده، درموردِ خام بودن وچگونگی پخته شدن ورسیدنِ شراب!!! نه نه این برداشت درست نیست.
پس باید دست به رمزگشایی کرد تادانست که منظورشاعر از: “نَقلش ازیاقوتِ خام” چه می تواندبوده باشد.؟
اوّل بایست ببینیم “یاقوتِ خام” چگونه یاقوتیست؟ سنگی سرخ رنگ که هنوز دست ِ آدمی بدان نرسیده، تراش نخورده وبِکر وطبیعی هست. حال اگر”یاقوتِ خام” رااستعاره از “لبِ معشوق” بگیرم معمّا حل می شود. لبِ یارسرخ رنگ است، طبیعی هست یعنی آب ورنگ نخورده ،بی آرایش سرخرنگ است. امّا “لب” چگونه می تواند تراش نخورده باشد؟! آری اتّفاقن منظور حافظِ رند دقیقن همین تراش نخوردن ِ این یاقوت(لب معشوق) است.یعنی تروتازه هست. این معشوق تازه به بلوغ رسیده است.لبش بِکراست وبالبِ کسی تماس نداشته،این لبِ خوشرنگ ِ تازه، میان ِلب ودندان یک عاشق نیافتاده وتراش نخورده است!. پس روایت وصحبت هایِ میهمانان، پیرامون این “یاقوتِ خام” (لبِ بکر و طبیعی ِ معشوق که صیقل نخورده) است.گرچه این معنا بسیارحافظانه ودرخورشان ِ این مجلس هست ورضایتِ خاطر حافظ دوستان ِ عزیزرافراهم می کند. امّا یک برداشتِ دیگراز همین مصرع دوّم می توان حاصل کرد:
“نَقل”را اگربه معنای انتقال وحَمل کردنِ شراب بگیریم “جام” به ذهن متبادر می گردد. حالا به جای نَقل “جام” را جایگزین کرده ودوبارمی خوانیم.:
نُقلش ازلعلِ نگار وجامَش ازیاقوتِ خام
یعنی شراب دراین مجلس درظرف هایی که بصورتِ طبیعی ازیاقوتِ صیقل نخورده بودند توزیع می شد. جامهایی ازجنسِ یاقوتِ بکر وطبیعی. غمزه‌ی ساقی به یغمایی خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صیدِ دل گسترده دام
غمزه : ناز و کرشمه
ساقی : کسی که شراب می‌دهد ، در اینجا استعاره از معشوق است.
یغما : غارت گری،
آهخته : آهیخته،از نیام بیرون کشیده وآماده برای فرودآمدن است.
“تیغ” استعاره از “مژه” است .
غمزه وعشوه ساقی ِ این بزم، باتیغ بُرّان ِمُژگان وابرو، جان ِ خردِ میهمانان راگرفته وهمه را مجنون وشیدای ِ خودساخته است.
زُلف معشوق نیز حلقه های دام را گسترانیده ودرحالِ صید کردن ِدلهای عاشقان است.
نـکتـه‌دانی بذله گو چون حافظ شیـریـن سخـن
بخـشش آموزی جهان افـروز چون حاجی قوام
حاجی قوام از دوستان ِ صمیمی ِ حافظ وازبزرگان و نیکوکاران بنام شیراز و مورد لطفِ بسیار شاه شیخ ابواسحق بوده است. قوام الدین حاجی حسن تمغـاجی پسر ناصر الدین مظفر ، وی در دوران حکومت خاندان “اینجو” در فارس محصّل مالیات و وزیر شاه شیخ ابواسحق بود ، ۳۰ سال ار اویل عمر “حافظ” مصادف با ۳۰ سال از اواخر عمر “حاجی قوام” است ، “حاجی قوام” به کرم و بخشش ، ادب پروری و برپایی مجالس شعر و شادی و شرابخواری مشهور بوده است “جهان افروز” در اینجا به معنی مشهور بودن در جهان است .
حافظ به ظاهر دراین غزل به توصیفِ محافلی که توسّطِ اوبرگزارمی گردیده پرداخته است. ولی روشن است که این چنین محفلی رویایی، درحقیقت وجود نداشته ودرکارگاهِ خیال شاعرخَلق شده است. شاعربه سببِ ارادتی که به حاجی قوام داشته، مبالغه وغلوّ راچاشنی سخن نموده است.
نکته پردازی وشوخ طبعی ِ حافظ وروایت ِ کردن حکایت های لطیف،به این مجلس صفای دیگری می داده است. بانی مجلس نیز ازخیّرین ونیکوکاران مشهور شهربوده ورونق ِ مجلس رافزونی می بخشیده است.
هر که این عشرت نخواهد خوشـدلی بـر وی تباه
وانکه این مجلس نجوید زندکی بر وی حرام
عشرت :خوشباشی و خوشگذرانی ، شادی و شادخواری
تباه : نیستی و نـابـودی
“بـاد” یعنی “امید که چنین باشد” ولی دراین بیت پایانی، ازآخرِجمله به ضرورتِ وزن حذف شده است.
همه‌ ی ِ توصیف هایی که ازآغاز غزل تا پایان ازشرایط واوضاع واحوال ِ مجلس شد تماماّ به همّت واراده ی ِ حاجی قوام،مهیّاست وای برکسی که این شادی و جشن را نخواهد ودنبال چنین محفلی نگردد. شادمانی بر او رَوا نیست زندگانیش حرام باشدوبیهوده سپری گردد.

رضا در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۰۹


شعر زیبایی بود
هم از نظر فن شعری و هم از نظر معنا
ولی اینکه بخوایم این شعر رو ملاک قرار بدیم و بگوییم که تنها سلوک الی الله اصل است و بقیه را کنار بگذاریم، من قبول ندارم.
قرب الی الله درسته، اصلی ترین هدفه. ولی خب راهش چطوریه؟
این راه هرچه که هست قواعد داره و این قواعد در چیزی به نام مذهب جمع میشه. قواعدی که خداوند رعایت آن را بر ما لازم دانسته.
قواعدی که ما بهش میگیم اسلام.
ممنون از حاشیه های دوستان
یاعلی

امیرحسین در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ بخش ۲۰ - ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت


در تیتر این قسمت (اما جان خواستند) به
“امان جان ” تصحیح شود

Golnar Riahi در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله


به پیشت نام جان گویم؟!….

نادر.. در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۱۸۲


یادت به خیر دوست جان!
هر کجا در ستایش دوست می گوید همانا مرادش از آن دوست الکی ها نیست.

روفیا در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده


عمر یست تا به راه غمت رو نهاده ایم
روی و ریایِ خلق بـه یک سـو نهاده ایم
“عمری‌ست” : زمان درازی است
“به راهِ غمت رو نهاده ایم” : صورت بر خاکِ راهِ عشقت گذارده ایم.،غمت راپذیرفته ایم ازصمیم قلب و تسلیم شده ایم. عزم جزم کرده وگام براین راه گذاشته ایم .
“غـم”غم ِعشق است ، عزیزوگرامیست، غم ِ عشق برای عاشق دلـپـذیـرتر ازشادی ِ دنیویست.
“روی وریا” : تـظـاهـر و خود نمـایی ونمایش دادن های مردم
“روی و ریـایِ خَلق” یعنی : هرچه که مربوط به ریاکاری و مـردم فـریبی بوده باشد. دیگربه ریاکاری دیگران توّجهی هم نمی کنیم،آنهارابه حالِ خورهاکرده وتنها به عشق تو وغمِ عشقت می اندیشیم.
مـعـنـی بـیـت : مدّت زمانی به اندازه ی عمرانسانی،سپری شد که ما عاشق تـو شده‌ایم و غم عشق تـو راازصمیم ِ دل وجان پـذیـرفـتـه‌ایـم. باافتخار وغرور،غم عشقت را عـزیـز می‌داریـم. عشقت را نمایشی نپذیرفته ایم، دو رویی ومـردم فـریبی رابه کناری گـذاشتـه وتنهابه تومی اندیشیـم.
اَندرسرماخیال ِ عشقت
هرروزکه باد درفزون باد
طاق و رواقِ مدرسه و قیل و قالِ علم
در راه جـام و سـاقی مَهرو نهـاده‌ایـم
طـاق : چند معنی دارد : ۱- سقف ۲- تک در برابر جفت ۳- ایـوان
“رواق” : پـیـشـگاه ، ایـوان
منظور از “طاق و رواقِ مدرسه”یعنی هرچه که به درس ومدرسه مربوط است.
“قـیـل و قـال”: مجادلـه ومباحثه برسرموضوعاتِ علمی،آنچه که به درس ومشق مرتبط می شود.
از قیل و قالِ مـدرسه حالی دلـم گـرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و مِی کنیم.
“سـاقـی” دراغلبِ غزلیّات ِ حافظ خودِمعشوق است. وقتی عاشق از بوی گیسو وعطرِتنِ معشوق وازکیفیّتِ چشم ولبِ لعل فامش سرمست می شود پس معشوق درحقیقت ساقی ِ عاشق است وازهمین دیدگاه حافظ معشوق را “ساقی” خطاب می کند.
چنان زند رهِ اسلام غمزه ی ساقی
که اجتناب زصَهبا مگرصُهیب کند!
“صُهیب” ازتیراندازان مشهورعرب وازسابقون لشکریان اسلام بود.
ره زند: مانع گرددوغارت کند.
عشوه وغمزه ی “ساقی” آن هنگام که بکارافتد وجلوه گری آغازکند، دل ودین همه راغارت می کند وکسی نمی تواند مقاومت کند. شاید،احتمالاً تنهاافرادی همانندِ صُهیب که تیراندازی ماهر وقوی وشجاع بود توانسته باشند ازخوردن ِباده خودداری کرده ودین ودلِ خودرا نگاهدارند!
حافظ به خود وعاشقان همدل ِ خود حق می دهد که مدرسه ودفترودانش اندوزی را رهاکرده وبه عشق بپردازند.
درنظرگاهِ حافظ عشق و معرفت، جایگاهی والاتر ازبحثِ مدرسه و علم آموخـتـن دارد. به باورِ حافظ، میدان ِهستی وعرصه ی آفـریـنـش، بستری برای ظهورِعشق است تا آدمی باپرداختن به آن به کـمـال رسد.
بخواه دفـتـر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه وبحثِ کشفِ کشّاف ست؟!
معـنی بـیـت : مـا(عاشقان) مدرسـه و هرچه که به بحث ومباحثه های علم و دانش مربوط می شود رایکجا به کنار گذاشته‌ وآن را فدای باده و قربانی ِ معشوقِ دلستان ومَه روکرده‌ایم.
حافظ دراینجا بااطمینانِ خاطروبه روشنی، ازماهیّتِ مَسلک ِ رندی عاشقی و نظربازی، رونمایی می کند وبا شجاعت، اعلام می کند ازاین پس ، ما از درس ومدرسه روی گردانده وبه معشوق وباده وساقی روکرده ایم. ازپـرداخـتـن به علم به جایی نرسیدیم. به لطف ِ حق، راهِ تازه ای پیشِ رویمان گشوده شده وآن راهِ عشق است. مااینک براین باوریم وایمان داریم که تنهاراهِ رستگاری، عشق و سرمستی ورندیست واین طریق ومَسلک است که مـا را بـه کمال خواهدرساند.
هم جان بدان دو نرگس جادو سـپـرده‌ایـم
هـم ؛ دل بدان دو سـُنبل هندو نهاده‌ایـم
جان سپردن: عزیز وگرامی مثل جانِ خویش داشتن، مردن برای چیزی یابه خاطرکسی
نـرگـس : استعاره از چشم
“جادو” :صفتِ سِحرو افسونـگـریِ برای چشمان
“سنبـُل” : استعاره اززلفی که ازدوطرفِ صورت آویخته شده باشد.
“هـنـدو” : سـیـاه ، صفتی برای زلـفِ معشوق
“دل نهادن” : دلدادگی وعاشق شدن
این بیت، مضمون ِ زیبا وحافظانه ای ازلحاظ ِ ظاهری وباطنیی دارد. ازیک سو جانِ عزیزِعاشق به جادویِ دو دیده ی معشوق تقدیم شده، وازسویی دیگر دلِ عاشق به دوزلفِ دلبرشیدا وشیفته شده است.
مـعـنـی بـیـت : هـم جانمان را تقدیم ِ دو چشم سِحرانگیز ِمعشوق کـرده‌ایـم و هـم دل رابه دوزلفِ سیاه او سپرده ودودست ازدل وجان به عشق اوشُسته ایم.
من ازرنگِ صلاح آنگه به خونِ دل بشُستم دست
که چشم بادپیمایش صلا برهوشیاران زد.
عـمـری گـذشـت تـا بـه امـید اشارتی
چـشـمی بـدان دو گوشه ی ابـرو نهاده‌ایـم
اشارت” : حرکاتِ دلبرانه ی چشم ودلستاننده یِ ابـرو ازجانبِ معشوق،که جانِ عاشق راجَلامی بخشد. اشاراتِ معشوق غالباً با ناز وعشوه است که بخش عظیمی ازنیازعاشق رامرتفع می سازد.
“چشم نهادن”: چشم انتظاری وخـیـره فروماندن
معنی بـیـت : روزگاری به اندازه ی یک عمرآدمی پشتِ سرگذاشتیم درانتظار اینکه غـمـزه و عشوه‌ی ای ازجانبِ معشوق به دو گـوشـه‌ی ابـروی او خـیـره مـانده و انـتـظـار می‌کشیم. امّا ماعاشقیم درهیچ شرایطی پاپَس نمی کشیم.
گربادفتنه هردوجهان رابه هم زند
ما وچراغ ِ چشم ورهِ انتظاردوست
ما مـُلک عافـیت نـه بـه لشکر گرفـته‌ایم
مـا تـخت سـلطـنـت نه به بازو نهاده ایم
“مـُلـک” : پـادشـاهی
“عـافیـت طلبی” به معنیِ خامُش نشینی، تعقیب نکردن ودخالت نکردن ِ کاردیگران، به مـنـظـور تزکیه وپالایش ِ روح وروان،دوربودن از مـحـیـطِ گـنـاه وتشویش ونگرانی و پـارسـایی پـیـشـه کـردن است. هـمـانـنـد “رُهـبـانـیـت” که در بینِ مسیحیان معمول است.
“مـُلـک عـافـیـت”:عـافیت به معنیِ فارغ بالی وآزادی وتندرستی ِ روحی وجسمیست که درنظرگاهِ حافظ، به شکوه وجلالِ پـادشاهی پهلومی زند! حافظ ِ حکمیم وفرزانه،این عافیتی راکه به دست آورده،به “سلطنت” تشبیه کرده است.
حافظ ازوقتی که باعشق آشنا شده، براین باوراست که ازقید وبند وتعلّقاتِ دنیوی ودینی، آزادشده وبه رهایی رسیده است. خودرا پادشاهی می پندارد که درامنیّتِ کامل، بی دغدغه و باآرامش برتختِ عاشقی تکیه زده است. ضمن ِ اینکه بافخر ومُباهات وطعنه زدن به پادشاهان، اعلام می کند که ما این تاج وتخت را با زور ولشکرکشی به دست نیاورده ایم. پشتوانه ی این سلطنت، لشکر وسرباز وبازوانِ آهنین نیست. بلکه ضمانتِ پایداری این تختِ پادشاهی “عشق وَرزیست”. نیرویی که بدونِ آن نه تنها هیچ تختی بلکه هیچ اندیشه ای را توان ایستادگی وماندگاری نیست.
حافظ دراینجا به مددِ نبوغ خدادادی ِ خویش، محـبـّت و عشق را در تـقـابـل با سـلـطنت و پـادشاهی، قرارداده وآن را پیروز این مقابله وبرتر ِ این مقایسه معرّفی کرده است.
مـعـنـی بـیـت : مـا این تختِ آرامش ِ “عافیت طلبی” را(به شرحی که گذشت) به مددِ عشق ومِهرورزی به دست آورده ایم. بی آنکه همانندِ پادشاهان، لشکرکشی کنیم،جنگ وخونریزی به راه اندازیم، وزور بازوبکارگیریم،تنها باقدرتِ اعجاب انگیز عشق به سلطنت رسیده ایم. سلطنتی که درقلمرودلهاست و هرگز زوال ندارد.
گوشه ی ابروی توست منزلِ جانم
خوشترازاین گوشه پادشاه ندارد.
روانشاد “شهریارشهرعشق” نیزدر غزلی زیبا در این باره می گوید:
زیرنگین ِهنرقلمروِ دلهاست
سلطنتِ شهریارشاه ندارد!

تـا سـِحر چـشم ِ یار چه بازی کند کـه باز
بـنیاد بر کـرشمه‌ی جادو نهاده‌ایــم
“سـِحـر” : افسون ، جـادو
“بـاز” : دوبـاره
“بـنـیـاد” : پی وبَنا، اساس کار
“کـرشمه” : غـمـزه ، حـرکـات دلبرانه ی چشم و ابـرو
“جـادو” در ایـنـجـا منظور چشم جـادو است. چون قبل ازاین سخن ازنرگس جادو شده، برهمان اساس، صفت چشم را به جای چشم آورده است.
مـعـنـی بـیـت : تا بـبـیـنـیـم سرانجام چه پیش آید و جادوگری چشمانِ یـار، چـه اوضاعی را رقم خواهدزد وچه بازی خواهدانگیخت؟ ماکه اساس ِ کار خودرا بـر کـرشمه‌ی افسون ِ چشمان ِ یار قرار داده‌ایـم .
آه ازآن نرگس ِ جادو که چه بازی انگیخت
آه ازآن مست که بامردم هوشیارچه کرد!
بـی زلـفِ سـرکــشـش ســر ِ سـودایـی از مـَلال
همچـون بنفشـه بـر سـر زانو نهاده‌ایـم

“زلف ِ سـرکـش” : زلفی که رام ودر دسترس نیست نافرمان و عـصـیانگـر است. هم به معنی زلفی که دوسرآن کشیده وبلنداست.

“سرسـودایی” :سری که سـودا زده و عـاشـق است.
“مـَلال” : دلـتـنـگـی و انـدوه
: گل بـنـفـشـه ساقه اش کمی خمیده وبه اصطلاح گوژپشت است و مـعـمـولاً رو بـه پـایـیـن خـم می‌شـود گویی سـر بـر زانـو گـذاشتـه است.
حافظ این حالتِ بنفشه را،به سربه زانوگذاشتنِ عاشق تشبیه کرده و تصویـر بسیـار زیبایی به مخاطبین هدیه کرده است.
گل “بـنـفـشـه” یـا “ســوری” در ادبیات عرفانی مـا نـمـادِ گـوشـه نـشـیـنـی و سر در جیب تـفـکـّر فرو بـردن است.
معنی بیت: زلفِ یارسرکش است ودورازدسترس ماست.این اندوه وغم نبودنِ زلف بـلـنـدِ مـعـشـوق، مارارهانمی کند! ازشدّتِ اشتیاق ِ دسترسی به زلف یار،مُبتلا به درد وغم هستیم وهمیشه همانندِ گل بنفشه سر برزانوی غم نهاده ایم.
درنظرگاهِ لطیف ِ حافظ گل بـنـفـشـه هـم به خـاطـر دوری از زلف یـار سـر بـر زانـو دارد!. ضمن آنکه دردل ِ گل بنفشه سیاهی به چشم می خورد که حافظ درجایی دیگرآن رابه داغ دلِ خود تشبیه کرده است:
چنین که بردل ِ من داغ زلفِ سرکش توست
بنفشه زارشود تُربتم چودَرگذرم!

در گوشه ی امید چـو نظـّارگان ماه

چـشـم طـلـب بــر آن خـم ابرو نهاده ایم

“گوشه‌ی امـیـد” : امـیـد به کُنج عزُلت وتنهایی تشبیه شده است.

“نـظـّارگان”: تـماشا کنندگان ، بسیار وبادقّت تماشا کردن را نظّاره گویند. نـظـّـارگان مـاه” یادآور کسانیست که درآخرین روزهای ماهِ رمضان، بـا دقـّت بسیار بـه آسمان نـگاه می‌کـنـنـد ، شـایـد مـاه شب اوّلِ شـوّال (عید فطر) را بـبـیـنـنـد.
“چشم طلب” چشم امیدوار،چشمی که با طلب و خواهش همراه بوده باشد .
حافظ بدان سبب که”خـم ابـرو”بـه “هـلال مـاه” شـبـیـه است، نظّارگان ِ ماه را آورده، تا هم تشبیهِ خمیدگی ِ ابروبه هلالِ ماه را یادآورشود واهمّیتِ اشتیاق ِ عاشقان برای دیدن ِ ابروان ِ یار را با اشتیاق ِ رویتِ ماهِ توسّطِ روزه داران برابرکند. یعنی “عشق” نیز برای خود همانندِ مذاهبِ بزرگ، مراتب ومراسماتی دارد.
مـعـنـی بـیـت : همانـنـد جویـنـدگان هـلالِ مـاه شب اول شـوّال که به امیدِ رویتِ ماه به آسمان خیره می گردند، ما(عاشقان) نیزبه امیـد دیـدنِ اشاره ای ازابروی ِ معشوق، درگوشه ی امیدواری خزیده وچشم ِ تمنّا وطلب، به گـوشـه‌ی ابـروی یاردوخته ایم .
حافظ اَرمیل به ابروی تودارد شاید
جای درگوشه ی محراب کنند اهلِ کلام
گفتی که حافظا ؛ دل سرگشته‌ات کجاست؟
در حلقه هـای آن خـَم گیسـو نهاده‌ایـم
خطاب به معشوق است.معشوق ازحافظ شاید به طنز ومزاح ممی پُرسد: این همه ازسرگشتگی وآوارگی دلت گفتی کو؟ کجاست آن دلِ عاشق وشیدایی که دَم ازآن می زنی!؟
حافظ درپاسخ می فرماید:
دلم را درمیان حـلـقـه های ِ زنجیر گـیـسـویت جا گـرفتاراست.
معشوق ِ حافظ به مانندِ خودِحافظ، زبانی شیرین،طنزپرداز ورندانه دارد:
گفتم آه ازدلِ دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست!

رضا در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۶۵


سلام این بیت زیبا از این شعر حذف شده اگر اضافه بشه مقصود شعر هم که علیهه راجعون هست کاملتر میشه :
از عدم ها سوی هستی هر زمان
هست یارب کاروان در کاروان
باز از هستی روان سوی عدم
میروند این کاروان ها دم به دم

پوریا در تاریخ ۲۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]