گنجور

حاشیه‌ها

 

بی نظیر

علی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ غزل ۴۲۳


فقط شمس نیست که میرسد خیلی چیز ها میرسد با آمدن او نه نتها خود او میرسد رونق جان و تمام آنچه عارف حقیقت را درآن می جوید میرسد دوستان خیلی درباره این که خود شمس میرسد یا تفسیر قرانی است قاطعانه بحث نکنند البته گفتم قاطعانه .آن حقیقت که جان را به سوی یک چیز میکشاند میرسد همه این ها اگر بخواهیم عرفانی نگاه کنیم در عالم معنا تفسیر می شود که کور کریم و ادبی و فنی بحث کنیم چون اطلاعات جامعی از تمام ابعاد اندیشه مولانا نداریم نمی توان نظری قطعی داد که برخی از دوستان اشاره کرده اند.

محمد در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۴۹


اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست
تا هر آدم روی را زنهار کدم نشمری

مصرع دوم کدوم رو اشتباه تایپ کردید صحیحش کآدم

اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست
تا هر آدم روی را زنهار کآدم نشمری

محمد طهماسبی دهنو(k_h) در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است


من نمیدونم چرا باید خط سبز را نشانه‌ای مردانه بدانیم درحالیکه توی عکسهای ناصرالدین شاهی همه دخترهای قاجار خط سبز دارند.

آرمین در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۹:۳۸ دربارهٔ غزل ۶۰۸


سلام و درود بی کران
صرفا خواستم تشکر کنم از زحمات فراوان و دوست داشتنی شما دوستان بابت چنین سایت ارزشمند ، زیبا ، سبک و کاربردی

دست مریزاد ، پاینده باشید و برقرار

مصطفی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۹:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۰


معنی لطفاً

م در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۹:۰۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۲۸


در کتاب نیمه پنهان وجود نوشته دبی فورد دیدن صفات رذیله در دیگران رو وجود آن صفت در خود فرد عنوان میکنه . از طرفی توجه به صفات نیکو در دیگران را تمایل به رسیدن فرد به آن صفت نیکو عنوان میکنه . به نظر من آفریده های خدا همه به شیوه ای بسیار خردمندانه در کنار هم جمع شده اند تا همدیگر را تکمیل کنند ، با بررسی نوع دیدگاه خودمان به دیگران بتوانیم به خودشناسی برسیم . دکتر سروش در بررسی کتاب ملت عشق نوشته الیف شافاک با تمسک به بیت آخر این شعر زیبا :
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای
میگه رنگ خدا بی رنگیست و آنچه از خدا در تصور توست ،حاصل نوع صفت غالب توست .
سپاس بسیار از حاشیه هایی که نوشتید . دوستانی دوستداشتنی هستید همه

رامین رادمهر در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۸:۲۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۶۵


ذوفنون
لغت‌نامه دهخدا
ذوفنون . [ ف ُ ] (ع ص مرکب )بسیار فن . صاحب هنرها. صاحب فن ها. دانای به فن ها. خداوند هنرها. خداوند فندها.

بوالعجب
لغت‌نامه دهخدا
بوالعجب . [ بُل ْ ع َ ج َ ] (ع ص مرکب ) غریب و عجیب . مسخره و مضحکه . شعبده باز. (ناظم الاطباء). پدر تعجب ؛ یعنی صاحب تعجب و مشعبد و بازیگر. (آنندراج ) (غیاث ). بازیگر. (شرفنامه ٔ منیری ). ابوالعجب

جنون
فرهنگ فارسی معین
(جُ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - دیوانگی ، تباه گشتن عقل . ۲ - شیفتگی ، اشتیاق . ۳ - کم عقلی ، نادانی

خیره شدن
لغت‌نامه دهخدا
خیره شدن . [ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متعجب شدن . بشگفت درآمدن . مات شدن از فرط تعجب . حیران شدن از نهایت شگفتی . متحیر شدن . مدهوش شد

پنجه زدن . [ پ َ ج َ/ ج ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) پنجه انداختن برای زورآزمائی . || ستیزه کردن . نزاع کردن

قرین
لغت‌نامه دهخدا
قرین .[ ق َ ] (ع اِ) همسر. (ترجمان ترتیب عادل ). همسر و همسال مرد. (اقرب الموارد)

|| یار. || شتر که با دیگری با هم بندند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || نزدیک . || همنشین

مدغم
فرهنگ فارسی معین
(مُ غَ) [ ع . ] (اِمف .) ادغام شده ، حرفی که در حرف دیگر همجنس یا قریب المخرج داخل شود و یک حرف مشدد تلفظ گردد. مثلاً دال در «مدت ».

تریاق
لغت‌نامه دهخدا
تریاق . [ ت َ / ت ِرْ ] (معرب ، اِ) معرب تریاک و آن دوایی مرکب است معروف ، که چند ادویه را کوفته و بیخته در شهد آمیزند و آن دافع اقسام زهرهای نباتی و حیوانی باشد. (غیاث اللغات ). مأخوذ از یونانی ، معجونی مرکب از داروهای چند که وقتی آنرا دوای مخصوص همه ٔ اقسام سموم حیوانی و لاغ افعی می دانستند و هر بیست نخود آن دارای یک گندم تریاک است . (از ناظم الاطباء). از راه لفظ، اطبا گویا او را تفسیری نکرده اند اما معنی او، از روی تفهیم در روزگار ما آن است که هر دارویی که مضرات زهرها را دفع کنداو را تریاق تعریف کنند

اشفاق
لغت‌نامه دهخدا
اشفاق . [ اِ ] (ع مص ) کم کردن . (منتهی الارب ). اشفاق چیزی ؛ کم کردن آن . (از اقرب الموارد). || ترسیدن و یعدی بمِن ْ و حکی ابن درید و ابن فارس شَفَق َ و اشفق بمعنی و انکره اهل اللغة. (منتهی الارب ). اشفاق از کسی و بر کسی ؛ ترسیدن و بیم داشتن . || مهربانی کردن . و یعدی بعَلی ̍. (منتهی الارب ). اشفاق ناصح بر کسی ؛ مهربانی کردن به وی و صفت آن مشفق است . (از اقرب الموارد). || حرص ورزیدن . || اشفاق بر کودک ؛ مهر و تلطف کردن به وی و اسم آن شَفَقَة است

عذرا
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع . عذراء ] (ص .) ۱ - بکر، دوشیزه . ۲ - گوهر سوراخ نشده .

وامق
لغت‌نامه دهخدا
وامق . [ م ِ ] (اِخ ) نام مردی که بر عذرا عاشق بود.

نزهت
لغت‌نامه دهخدا
نزهت . [ ن ُ هََ ] (ع اِمص ) نُزْهة. خوشحالی . (غیاث اللغات از خیابان ) (ناظم الاطباء).سُرور. (ناظم الاطباء). دوری از ناخوشی و غمگینی

لاجرم
فرهنگ فارسی معین
(جَ رَ) [ ع . ] (ق مر.) ناچار، ناگزیر.

هم قران . [ هََ ق ِ ] (ص مرکب ) قرین . همنشین : رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب ۞ قرین آتش هجران و همقران فراق . حافظ. || هم ارزش : با ارز

لامکان
لغت‌نامه دهخدا
لامکان . [ م َ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) (از: لا به معنی نه + مکان به معنی جای ) بی جای . بی مکان . بیرون جای . صقع باری تعالی . صقع واجب . ناکجاآباد

- از دست (ز دست ) برآمدن ؛ از عهده برآمدن . اعمال شدن . ممکن بودن

نازم ! بنازم ! به معنی ؛ زهی ! حبذا! زه ! آفرین ! مریزاد

ناز شست
لغت‌نامه دهخدا
ناز شست . [ زِ ش َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) پیش کشی است که نزدیکان پیشگاه شهریاری هنگامی می گذرانند که پادشاه به دست و تیر خود نشان یا شکاری را می زند بدانگونه که شایسته ٔ آفرین و ستایش باشد. (از آنندراج ).
- ناز شست کسی ؛ در تداول ، آفرین ! زه ! احسنت ! حبذا!
- ناز شستم ؛ در تداول ، نوش جانم ! مزد دستم ! مفت جانم ! خوب کردم !
|| جایزه یا مشتلق یا انعامی که به کسی به پاداش هنرنمائی یا آوردن خبر خوش یا کردن کاری بجا می دهند.

چار جانب

چار سمت . چار طرف . چار سو .

مترادف فوج فوج: دسته دسته، گروه گروه، گله گله

لشکر غم:غم زیاد

سرخیل
لغت‌نامه دهخدا
سرخیل . [ س َ خ َ / خ ِ ] (اِ مرکب ) رئیس گروه و سردارجماعت . (آنندراج ). سرکرده و سرلشکر. (شرفنامه ٔ منیری ) : خالی گردانیدن و آوردن سرخیلان و مقدمان و مردمان آن بقاع را به سیستان

مخمور
لغت‌نامه دهخدا
مخمور. [ م َ ] (ع ص ) کسی که او را خمار است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که وی را خمار باشد.مست و مدهوش و می زده . (ناظم الاطباء). کسی که به خمارمستی دچار شده باشد. (از محیط المحیط)

درد سرگرفته . (منتهی الارب ). || دردسر. کنایه از سرگردانی . تصدیع. مزاحمت . (ناظم الاطباء). کنایه از محنت و رنج . و با لفظ آوردن و بردن و بیرون بردن و دادن و کردن و گرفتن و کشیدن مستعمل است . (آنندراج ). چیزی یا کاری مایه ٔ تعب . ایذاء. اذیت . زحمت . رنج . اندوه . گرفتاری . مشقت . (یادداشت مرحوم دهخدا)

یکسر /yeksar/
فرهنگ فارسی عمید
(قید) ‹یکسره، یک‌سراسر› [مجاز] ۱. یک‌باره؛ یک‌بارگی.
۲. همه؛ همگی؛ سراسر.

این المفر

( جمله اسمی ) کجاست گریزگاه ?

هوا خانه :(اِ) آرزو. تمنی . مراد و کام . امید خانه

علی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۷:۵۴ دربارهٔ بخش ۱۵


هنگامه‌ساز غزل پارسی، سعدی شکرین‌سخن، چنان شوری در این سخن افکنده که زبان را اخرس و لال می‌کند.

امیررضا مبینی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۵:۲۸ دربارهٔ غزل ۲۴۸


ضیایی گرامی
چه بویی سبزه این بام تون را
شاید نظرش برپشت بامِ گرمخانه ی [تون حمام]حمام است که بسیار گرم است و اگر سبزه ای بروید خشکیده خواهد شد
کنایه ایست به کار بی هوده

ناباور در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۳:۴۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۱


——————————————————————————–

اعنی
لغت‌نامه دهخدا
اعنی . [ اَ ] (ع فعل ، حرف تفسیر) قصد میکنم ومراد میدارم . این صیغه ٔ متکلم واحد است از «عنی ، یعنی عنایة». (آنندراج ) (غیاث اللغات ). کلمه ٔ فعل که در تفسیر و بیان چیزی استعمال می کنند. یعنی چنین قصد میکنم من . (ناظم الاطباء). آن میخواهم . آن خواهم که قصد میکنم . مرادم اینکه . این خواهم . میخواهم بگویم . مقصودم این است . از آن این میخواهم . میخواهم . قصد کرده ام . مراد من است . (یادداشت بخط مؤلف )

مترادف شیرازه: ته بندی، عطف

تجرید عبارتست از ترک اغراض دنیوی ظاهراً و نفی اغراض اخروی و دنیوی باطناًو مجرد حقیقی کسی بود که بر تجرد از دنیا طالب عوضی نباشد بلکه باعث بر آن تقرب به حضرت باری بود. هر که بظاهر غرض دنیا را بگذارد و بباطن بدان عوضی در آجل یا عاجل طمع دارد بحقیقت مجرد نگشته باشد و در معرض معاوضه و متاجره بود. (از نفائس الفنون ). || (اصطلاح بدیع) به اصطلاح شعرا صنعتی است و آن چنانست که از امری که دو صفت خیزد انتزاع امری دیگر مثل او کند و در آن مبالغه کمال باشد مثلاً گویند: بزم توچون باغ لیکن چنان باغی که صد بهشت از او نمایان باشد.

تفرید
لغت‌نامه دهخدا
تفرید. [ ت َ ] (ع مص ) فقیه شدن . (منتهی الارب ). فقیه و دانا شدن . (آنندراج ). تفقه . (اقرب الموارد). || کرانه گزیدن از مردم برعایت و محافظت بر امر و نهی خدای . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یگانه کردن و گوشه گرفتن و خلوت گزیدن جهت رعایت امر و نهی . (آنندراج ). یگانه کردن و تنها ماندن . (غیاث اللغات ). گوشه گرفتن و کرانه گزیدن . (ناظم الاطباء).

سرانداز
فرهنگ فارسی معین
(سَ . اَ) (ص مر.) ۱ - پاکباخته ، از جان گذشته . ۲ - سیاه مست . ۳ - کسی که از روی ناز و نخوت بخرامد.

پاکباز
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) ۱ - وارسته ، زاهد. ۲ - عاشقِ صادق و پاک نظر.

انیس
لغت‌نامه دهخدا
انیس . [ اَ ] (ع ص ) مونس . (مهذب الاسماء). انس دهنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || انس گیرنده . (ناظم الاطباء). خوگرفته شده .(غیاث اللغات ). همدم و غمخوار و مصاحب . (غیاث اللغات ). همدم و یار و رفیق و دوست و مصاحب . || هم خو و هم طبع و هم خصلت

غمخوار
فرهنگ فارسی معین
( ~ . خا) [ ع - فا. ] (ص فا.) ۱ - آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم . ۲ - آن که در غم دیگری شریک باشد، دلسوز.

غمخوار
لغت‌نامه دهخدا
غمخوار. [ غ َ خوا / خا ] (نف مرکب ) آنکه غم خورد. تیماردار. دلسوز. مهربان . غمگسار. آنکه در غم و اندوه شخصی شریک باشد. (از ناظم الاطباء). کسی که از غم و درد دیگری متألم شود،و دلسوز وی باشد

سر حلقه

رئیس قوم سردسته . یا سر حلقه ده عقل . عقل اول .

مولی الموالی . [ م َ لَل ْ م َ ] (ع اِ مرکب ) مولای مولایان . سرور سروران . سرور بزرگان . (از یادداشت مؤلف ).

کونین
لغت‌نامه دهخدا
کونین . [ ک َ ن َ ] (ع اِ) دو کون که مراد دو عالم باشد، یعنی این جهان و جهان آینده یا دو قسم از موجودات یعنی ابدان و ارواح و یا انس وجن . (ناظم الاطباء). هر دو جهان و دارین و عالم ارواح و عالم اجسام . (آنندراج ). تثنیه ٔ کون ، دو عالم . این جهان و آن جهان . دنیا و آخرت . (فرهنگ فارسی معین ).دنیا و عقبی . این عالم و آن عالم . دو جهان . نشأتین . دو سرا.

ازدحام
لغت‌نامه دهخدا
ازدحام . [ اِ دِ ] (ع مص ) انبوهی کردن بر. (مجمل اللغة) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). زحام . زحمت . تزاحم . (مجمل اللغه ). مزاحمت . بک . مک . هجوم و انبوهی کردن . (مؤید الفضلاء): که غالب همت ایشان بمعظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکنند. (گلستان ). || فراهم آمدن . (منتهی الارب ). || (اِ) انبوه . (غیاث اللغات ). جمعیت . || انبوهی . کبکبه .
- ازدحام کردن ؛ تتایع. (از منتهی الارب ). مزاحمت . تزاحم .

باده خوار
لغت‌نامه دهخدا
باده خوار. [ دَ / دِ خوا / خا ] (نف مرکب ) شرابخوار. (آنندراج ). شرابخواره . می خواره

الست. [اَ ل َ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ استفهامی) در عربی تاء آن مضموم است ولی فارسی زبانان به سکون آن تلفظ میکنند بمعنی آیا نیستم ؟ یا آیا نباشم ؟ الف در اول آن برای استفهام، و «لست » صیغه ٔ متکلم وحده از «لیس » است، و لفظ «الست » اشاره است به آیه ٔ «الست بربکم ؟ قالوا: بلی ». (قرآن ۱۷۲/۷). (از غیاث اللغات) (از آنندراج). جزء آیه ای از قرآنست یعنی خداوند تعالی قبل از خلق اجساد به ارواح فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند بلی. (از فرهنگ نظام). روزی که خداوند در عالم ذر خطاب به مردم کرده الست بربکم فرمود. (ناظم الاطباء). در تفسیر کشف الاسرار (ج ۳ ص ۷۸۴) درباره ٔ آیه ٔ «و اذ أخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و أشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا…» (قرآن ۱۷۲/۷) روایتی از ابی بن کعب آمده است که ترجمه ٔ آن چنین است: «خدای تعالی آن روز (روز خلقت آدم) همه ٔ آنچه را تا روز رستاخیز به هستی می آمد فراهم آورد، پس آنان را ارواح ساخت سپس آنان را صورت بخشید و ایشان را بسخن آورد و با ایشان سخن گفت و از آنان عهد و پیمان گرفت و آنان را بر خودشان گواه کرد و فرمود: آیا من خدای شما نیستم ؟ گفتند: آری، گواه شدیم. آنگاه فرمود: تا شما در روز رستاخیز نگویید که ما از رستاخیز ناآگاه بودیم… بدانید که شمارا جز من خدایی نیست چیزی را به من شریک مدانید، و من رسولان خود را بسوی شما میفرستم تا پیمان مرا بیادتان آرند و کتابها بشما خواهم فرستاد. گفتند: گواهی میدهیم که تو خدای مایی و جز تو ما را خدایی نیست. در آن روز گروهی از روی طوع و گروهی از روی تقیه اقرار کردند و خدای بر این پیمان گرفت، شیخ طبرسی در ضمن بیان اقوال، قول مذکور را رد کرده گوید: قول دوم اینست که خداوند بنی آدم را از اصلاب پدرانشان به ارحام مادرانشان بیرون آورد و پس از آن ایشان مراحلی چند پیمودند تا آنکه بشر کامل و مکلف شدند، سپس آثار صنع خود را به آنان نمود و ایشان را به معرفت دلایل توحیدراهنمایی کرد، گویی آنان را بر این امر گواه کرد و گفت: الست بربکم ؟ و آنان گفتند: بلی، بنابراین معنی اشهاد در این آیه راهنمایی بشر به توحید بوسیله ٔ آفرینش خود اوست زیرا به وی خردی داد تا بوسیله ٔ آن راه یگانه پرستی را پیش گیرد. خلاصه ٔ این قول که شیخ طبرسی ظاهراً آن را پسندیده، اینست که اشهاد فطری و نظیرزبان حال است و اگر عالم ذری نیز وجود داشته باشد آیه بدان ناظر نیست. رجوع به تفسیر مجمعالبیان شود.

میبدی در تفسیر کشف الاسرار (ج ۳ ص ۷۹۵) آرد: الست بربکم - اینجا لطیفه ای نیکو گفته اند، و ذلک انه قال تعالی «الست بربکم ؟» و لم یقل «الستم عبیدی ؟» نگفت نه شما بندگان منید؟ بلکه گفت نه من خداوند شماام ؟ پیوستگی خود را بنده در خدایی خود بست نه در بندگی بنده، که اگر در بنده بستی، چون بنده بندگی بجای نیاوردی در آن پیوستگی خلل آمدی، چون در خدایی خود بست، و خدایی وی بر کمال است که هرگز در آن نقصان نبود، لاجرم پیوستگی بنده به وی هرگز گسسته نشود، ونیز نگفت که من که ام ؟ که آنگه بنده درو متحیر شدی. و نگفت که تو که ای ؟ تا بنده بخود معجب نشود و نه نومید گردد. و نیز نگفت خدای تو کیست ؟ که بنده درماندی، بلکه سؤال کرد با تلقین جواب، گفت نه منم خدای تو؟اینست غایت کرم و نهایت لطف. شیخ الاسلام انصاری گفت قدس اﷲ روحه: کرم گفت: «الست بربکم »، برّ گفت «بلی »، چون داعی و مجیب یکی است دو تعرض چه معنی ؟ ملک رهی را با خود خواند، او را بخود نیوشید، بی او خود جواب داد و جواب به بنده بخشید. این همچنانست که مصطفی راگفت: و ما رمیت اذ رمیت. (قرآن ۱۷/۸)

عهد
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع . ] ۱ - (مص م .) شناختن امری . ۲ - حفظ کردن . ۳ - (مص ل .) پیمان بستن . ۴ - (اِ.) پیمان ، میثاق . ۵ - روزگار، عصر، دوره . ۶ - به گردن گرفتن و ملتزم شدن امری ، ضمان . ؛ ~ بوق یا دقیانوس کنایه از: زمان بسیار دور.

سرمست
لغت‌نامه دهخدا
سرمست . [ س َ م َ ] (ص مرکب ) که مستی شراب به سر او رسیده . مست و ملک سر. مغرور. متکبر و مواج . درخشان . روشن . خروشان و مدهوش

علی در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰:۴۷ دربارهٔ بخش ۱۵


سلام
جایی دیگه خوندیم بیت آخر؛
حافظ ار باده خوری با صنمی گلرخ خور
که از این به نبود در دو جهان هیچ متاع

علما نظر بدن لطفا

امید در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰:۴۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۳


سلام
جایی دیگه خوندیم بیت آخر؛
حافظ ار باده خوری با صنمی گلرخ خور
که از این به نبود در دو جهان هیچ متاع

علما نظر بدن لطفا

امید در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۳


مصراع اول بیت دوم اصلاح شود به:
« ریشه‌ی الفت ندارد دانه‌ی آزادی‌ات»
و
در مصراع دوم بیت نهم «منزل» اصلاح شود

فرخ در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۶۲


سحر چه‌کرد درتن باغ تا توخواهی‌کرد
به هوش باش‌که فرصت نفس شمارتو نیست

سحر چه‌کرد درین باغ تا توخواهی‌کرد
به هوش باش‌که فرصت نفس شمار تو نیست

محمد طهماسبی دهنو(k_h) در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۴۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۷۷


سلام به دوستان .
معنی بام تون رو لطف میکنید ؟

محمد ضیایی در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۱


به نظر می رسد در بیت هفنم واژه ی «هم اندرز» اشتباه بوده و شایسته است «هم اندر» جایگزین گردد.
با سپاس

سهیل در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ بخش ۴


به طور کاملا محسوس این شعر با توجه به احترام بسیار بسیار بالاتر پیفمبر خاتم ص، به یک تحقیق ناشی از یک ارتابط عاطفی مهم و تأثیر گذار، در چگونگی ظه.ر حضرت مهدی عج اشاره دارد، بالاخص در این بیت«طربسرای محبت کنون شود معمور»، بحث به ساختن و معماری اشاره دارد با تطابق با یک شعر دیوان حافظ هم بحث ساخته شدن یک شهر بسیار مهم است. مسأله اینجاست که ادیبان ما اشعار را منفک بحث می کنند و غیرعاشقانه تر از این حرفها تصور کردند، این اشعار همه عاشقانه و راهبرانه برای ظهور حضرت مهدی عج هستند و باید فرضیه توقیع نامه بودن این دیوان به جد مورد تحقیق قرار گیرد، چرا که وجود نایب پنجم کاملا منطقی و عقلایی است و این نایب هم خانم است.

نگار نصیری در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۷


دوش از برای مطبخش هیزم ز مژگان یرده ام
گفت از کجا آورده ای خاشاک اب أورده را

اسرا در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ شمارهٔ ۱۰۴


این چه حرفی‌ست آقای همایون؟!

بیدار در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۸:۲۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۶۵


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]