گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی‌آید

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » دل مجنون » تصنیف کردی"درد دل"

ایرج بسطامی » خزان و آرزو » ساز و آواز ۱ (دشتی)

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » نسیم سحر – اجرای خصوصی جلیل شهناز، محمدرضا شجریان و جمشید محبی، بیات ترک، ۱۳۶۲

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف- شهیدی نوشته:

بنام خدا توضیحی در معنای غزل ۲۳۷
در نگاه اول غزلی عجیب ودور از فهم به نظر میآید وباکمی توجه معلوم میشود که در بیت نخست شکایت جدائی را با تمثیل قریب به ذهن وانمود ساخته ودر بیت دوم اتصال یا حضور دل را آنطور که تجربه کرده با تمثیلی جا لب مورد اشاره قرارداده است ( موضوع شکایت از جدائی که در مقدمه مثنوی مولوی آمده ممکن است مارا درفهم مقصود بسیاری از غزلیات حافظ کمک کند
بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائیها شکایت میکند الخ)
در دیگر ابیات غزل باز از طلب وصل و کام و مرا د خود سخن گفته وهمین معنی در ابیات بعد به اشکا ل جالب ودلکش دیگری بیان شده است طوریکه از دل غریب بلا کش خبری نیاید
ودر بیت ششم با هنرخاصی بی خاصیت بودن دعا درحالت جدائی را مطرح کرده و برای همه ما معنی ومصداق دارد و بعد میگوید در اوقات خاصی چون سحرحکایت های دل بسیار است وآن اوقات نمیآید وبعد میگوید در این خیال( آینده ووقت مناسب وغفلت از لحظه) عمر بسر شد وهنوزبلای سیاهی به سر نمیآید
درآخر موضوع بریدن از خلق و پیوستن به حق را بشکل بدیع وطبق تجربه خود منعکس کرده است
ودر مجموع غزلیات خافظ با آنکه شکایت از فراق وجدائی دارد امید بخش است وشاید به همین دلیل مورد اقبال عموم مردم واقع شده است

کسرا نوشته:

چقدر غمگین… چقدر سوزناک
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

Ali نوشته:

سلام
توصیه میکنم با صدای استاد شجریان در کنسرت تصویری لس آنجلس ببینید و لذت ببرید

محسن سعیدزادهmohsen saeidzadeh نوشته:

بیت نخست،شایدبه این آیت قرآن توجه داشته که خدا به موسی میگوید:«لن ترانی ابدا یا موسی»کسی نمیتواند از این معشوق کام بگیرد. همه را میکشد وعاشق کشی شیوه او است.
همه عارفان به نکته اشارت داشته اند؛وهمه حکایت جوراوراعاشقانه عنوان کرده اند ونالیده اند اما شکایتی نداشته اند.
نفس این حکایت لذت بخش وآرامش دهنده بوده است؛جز این هم ازآنان بر نمی آمده است. خود این حکایت دل ها،ازارج والایی برخوردار است،میراثی است که رهروان بیابانهای بی انتها وشب های ظلمانی آمیخته به گرداب دریا را تسلی میدهد.

محس سعیدزاه نوشته:

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
دنبال یک سوپاپ ا طمیان گشتن برای برون دادن غم دل،بی حاصل؛ وخیالی عاطل است.دل برای بازگوکردن حکایت خود ‏دنبال گوشی ازنوع خودش میگردد ونمی یابد.این همان خطا در قلم صنع است که پیر او گفت ک: خطابر آن نرفت؟

روفیا نوشته:

می یابد محسن سعید زاده گرامی
می یابد!
صبور باید بود و کاوشگر، فراوان نیست ولی هست، چون بلبل آوای عشق را بی دریغ باید سر داد، سرانجام کسی خواهد آمد که خریدار این نواست، قدرش را میداند و بهایش را می پردازد…
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
اگر آواز عشق نمی توانی بخوانی، اگر تعلیم آواز ندیده ای، لااقل در کنسرت های خوب حاضر شو، آوای عشق را بخر، خلاصه در بیزینس عشق باش، در کار داد و ستد عشق و حقیقت و زیبایی باش!
یا حقیقت را بجو و بیاب و زمزمه کن یا اگر دیدی و شنیدی آن را به پا دار…
حقیقت را عشق را بخر تا آن را زنده نگاه داری….
تا در گرد و غبار عالم غفلت گم نشود….
انصتوا را گوش کن خاموش باش
چون زبان حق نگشتی گوش باش
خطایی بر قلم صنع نرفته است! کیست که هیچکدام از این دو راه را نتواند برود؟ یا عشق عرضه کند یا خریدار عشق باشد؟ هر دو عشقبازیست!
جهان عشقست و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشق بازی

روفیا نوشته:

در کار یار باش که کاریست کردنی

محمد رضا نوشته:

میشه این بیت رو معنی کنید
“مگر بروی دلارای یار ماورنی به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید”

رضا نوشته:

محمد جان
مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

مگر همت و کمکی از طرف دوست دست یاری برسونه که ما خودمون به تنهایی کاری از پیش نمیبریم

حاجی سیسی نوشته:

با روفیا هم نوایم
لفظ و معنا زیبا بست.
مقام را مجال بحث از بیت رندانه حافظ: “پیر ما گفت خطا بر قلم صنع.. ” نیس.
بیتی که سخنها در پیرامون دارد.
ولی محسن عزیز حافظ به هیچ روی خطا را در قلم صنع جاری نمیداند مگر به نگاه متوسط.
او خود به چهارده قرائت خوش خوانده:
فارجع البصر!! هل تری من فطور؟!
و حکیمانه فهمیده که اگر او احسن الخالقین است؛ پس مخلوقش احسن المخلوقین خواهد بود.
و به راستی حافظ خطا را در صنع خود راه نمیدهد و کسی که این گمان باطل را بر نظمش روا دارد بر می آشوبد ” کسی گیرد خطا بر نظم حافظ/که هیچش لطف در گوهر نباشد!!! چنین شخصی چگونه میتواند تمرد کند و خطا را بر صانعش بلکه اصل و حقیقت خودش بلکه معشوق، و خودٍ خودترش روا می دارد؟!
حل اجمالی مسأله به این است که:
نظر خطا آفرین است اگر جزئی سعی باشد
و خطا پوش است اگر کلی سعی باشد
چون در کلی سعی نظر همان رؤیت است از یک سو؛ و کلی اعلم از جزئی است از دیگر سو؛ پس خطا پوشی پیر برگشت به نبود خطا دارد.
خطا پوشی نه اینکه خطا هست و او ندید یا دید و پوشید؛ بلکه اصلا خطایی نبود و نیست.

سهیل قاسمی نوشته:

بیت آخر:
معنی یکم: از بس که دل ِ حافظ از همه کس رَمیده شد! یعنی از بس هرکس چیزی گفتند و بی فایده بود، الان که حلقه ی زلف ِ تو به در می زنند، ناامید شده و به در گشودن بر نمی خیزد.
معنی دوم: از بس که دل ِ حافظ از جور ِ آدم های مختلف رمیده شده است، اکنون فقط به حلقه (زنجیر) زلف تو امید دارد و از آن در نمی آید.

رضا نوشته:

نــفــس بـرآمـــد و کــام از تـــو بــر نـمــی آیـد
فـغـــان ؛ کـه بـخـت مـن از خواب در نمی آیـد
نفس بر آمد : جان به لب رسید ، کنایه از مردن است
کام : مراد ، آرزو
معنی بیت : جانم به لب وعمرم به آخررسید افسوس که از تو کامیاب نشدم وتومرا به آرزویم نرساندی. فغان وفریاد از این اقبالی که من دارم،بختم به خواب رفته و قصدبیدارشدن ندارد. امّاحافظ کسی نیست که به این زودیها ناامیدشده ودرنیم گشوده رابه روی خویش بازبندد وپاپَس بکشد.
دلبرکه جان فرسودازاو کام دلم نگشودازاو
نومیدنتوان بودازاوباشدکه دلداری کند
صــبـا بـه چـشـم مـن انـداخـت خاکی از کویش
کــــه آبِ زنــدگـــی‌ام در نــظــــر نــمــی آیــد
صـبا : باد ملایم سحرگاهان که از شمال شرق می وزد، امّادر ادبیاتِ عاشقانه ازسرمنزل معشوق می وَزد. به خلوتگاهِ اودسترسی دارد وبوی خوشش را به عاشقانش به ارمغان می آورد.
“صبا خاکی ازکویش به چشم من انداخت” یعنی مرا باخاک کوی دوست آشناکرد.من بااستشمام بوی دوست که صبا آورد عاشق دوست شدم. خاکِ کوی دوست توتیای چشم من شد ودیگرغیرازدوست هیچ چیزی درنظرمن ارزش ندارد.
“که آبِ زندگی اَم درنظرنمی آید” یعنی درمقابلِ خاک کوی دوست حتّا آبِ حیات وکلِّ زندگانی درنظرمن بی اهمیّت شده است. دراینجا حافظ کوی دوست را یک طرف وکلِّ زندگی را درطرفِ دیگرقرارداده ودست به مقایسه زده است. بی ارزش ترین متاع ِ کوی دوست یعنی “خاک”رادریک کفّه وباارزش ترین متاع زندگانی یعنی آب را درکفّه ی دیگرقرارداده تاموردِ ارزیابی واقع شوند. می بینیم که خاکِ بظاهربی ارزش، مهمّترازآبِ بظاهرباارزش شده است. واین ارزش ازگذاردوست برروی خاک پدیدآمده است.
معنی بیت : نسیم صبا گردوغباری از کوی دوست بر چشم ِمن ریخت ، ازآن به بعد که دیگر هیچ چیز حتّا آب حیات (زندگی جاویدان) نیز از نظر من ارزشی ندارد. خاکِ کوی دوست ازنظرحافظِ عاشق پیشه، ازبهشت ونازونعمتِ اَبدی نیز والاتراست.
باغ بهشت وسایه ی طوبا وقصرحور
باخاکِ کوی دوست برابرنمی کنم
قــدِ بـلــنــد تــو را تــا بــه بـَــر نــمــی گـیـرم
درخــت کـام و مــرادم بــه بَـــر نــمــی آیــــد
دراینجابه زیبایی مُراد وآرزو به به درختی تشبیه شده که اگربه ثَمربرسد،میوه ی آن وصلت خواهدبود. همچنین یک تشبیه پنهانی نیزرُخ داده وقامتِ رعنای یار به درخت مانندشده است.
بَردرمصراع اوّل به معنی آغوش است.
“به بَرنمی آید” ایهام دارد هم به معنای به ثمرنمی نشیند است هم به معنای درآغوشم نمی آید.
معنی بیت: تاآنگاه که تورا درآغوشِ خویش نمی کشم حس کامیابی وکامروایی نمی کنم.
درنظرگاهِ حافظ، عاشق تنها زمانی آرام گرفته وبه کامیاب می گردد که به وصال برسد ودرآغوش یاربیاساید وگرنه هیچ لذّت ونعمتی نمی تواند آتش ِ بیقراری اورافرونشاند.
مگـربه روی دلارای یار ما وَرنی
به هـیچ وجهِ دگرکاربر نمی آید
معنی بیت: به هیچ روی وبه هیچ شرایطی کار ناسامانِ ما به سامان نمی رسد مگرزمانی که درمَحضر دوست باشیم. تادوست حضورنداشته باشد هیچ چیز درست وکامل وخوشآیند نیست.
اوقاتِ خوش آن بودکه بادوست بسررفت
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود
مُـقـیـم زلـفِ تـو شـد دل که خوش سوادی دیـد
و زآن غـریـب بـلاکــش خبـر نمی آید
مقـیم : ساکن ، اقامت گزیده
یکی ازمعانی “سـواد” سیاهی شهراست که ازدورنمایان می شود.
بلاکش: سختی دیده ومِحنت کش . عاشقی همیشه بارنج ومِحنت همراه بوده وبلاکشیدن وسختی هاراتحمّل کردن ازخصوصیّاتِ دلهای افرادعاشق پیشه هست. ازاین روست که حافظ صفتِ بلاکش رابه دل خود داده است.
نازپروردِتنعّم نَبَردراه به دوست
عاشقی شیوه ی رندانِ بلاکش باشد
معنی بیت:
دل شیدای من سیاهی ِ زلفِ دلفریبِ تورادید وچون به دلش نشست وخوشش آمد درهمان شهر(درحلقه های زلفِ سیاه تو) مَسکن واقامت گُزید. ازآن غریبِ مِحنت دیده وسختی کش، دیگرخبرهم نمی آید! اودیگربه وطن خودبازنمی گردد.
تادل هرزه گردِ من رفت به چینِ زلفِ او
زان سفردرازخود عزم وطن نمی کند.
ز شَــســت صِــدق گـشــادم هــزار تـیــر دعـا
ولـی چـه ســـود ؟ یـکـی کـارگــر نــمـی آیـــد

شَست :انگشت بزرگ که بُن چوبه ی تیر راباآن گیرندودرکمان گذارند وبه عقب کشند تاآماده ی پرتاب گردد.
شست ِصـدق : درستی وراستی به شست تشبیه شده است. یعنی ازصمیم دل وجان
تـیـر دعا : دعا وخواسته به تیر تشبیه شده که نه باانگشتِ شست، که باشستِ راستی ودرستی درکمان نهاده شده است.
“شست” یا بُن چوبه ی تیر، دارای دو حلقه از استخوان بوده که حلقه‌ای را در انگشت اشاره می‌کرده و تیر را در حلقه‌ی دیگر قرار می‌داده و پرتاب می‌کرده‌اند و ازهمین جهت بعداً انگشت ابهام را “شست” خوانده‌اند. در اینجا حافظ دستی را که برای دعا بلند کرده ،پنهانی به کمانی تشبیه کرده که تیر دعا را پرتاب می‌کند،لیکن هیچکدام به هدف نمی نشیند وکارگر نمی افتد
کارگر: مؤثـر
معنی بیت : از شستِ کمان صداقت وخلوص ِ نیّت هزار تیر دعا پرتاب کرده‌ام. چه سود که یکی به هدف نمی خورد واجابت نمی شود. امّاحافظ دست بردارنیست وبه امید کارگرافتادن یکی ازتیرها ازهرکرانه بی وقفه تیردعاست که روانه می کند.
ازهرکرانه تیردعاکرده ام روان
باشدکزان میانه یکی کارگرشود.
بـس‌ام حـکـایـت دل بــــود بــا نـسـیــم ســـحــر
ولـی بـه بـخـت مـن امـشـب ســحـر نـمـی آیــد
سخن های زیادی با نسیم بادصباداشتم،دردِ دلهای بسیاری بردل من هست که باید باصبا درمیان بگذارم تا شاید به گوش معشوق برساند، لیکن دریغا که امشب ازاقبالِ بَدِ من گویا سحر نخواهدشد!
دراین شب سیاهم گم گشت راه مقصود
ازگوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
در این خیال به سـر شـد زمـان عـمـر و هـنـوز
بــــلای زلـف ســیـاهــت بــه ســر نــمـی آیـــد
“بلای زلفِ سیاه” همین است که جلوه ی فریبنده ی زلف یار،دلِ عاشق راازراه بدرکرده ودلِ شیدا،مقیم حلقه های زلفِ اوشده ودیگرقصدبازگشت به وطن(جان عاشق) راندارد.
عمرگرانمایه دراین تصوّرباطل تمام گشت که بلا وفتنه ودردسرهایی که اززلفِ سیاهِ تو برسرم می آید ناتمام است وبه پایان نمی رسد.
گداخت جان که شودکاردل تمام ونشد
بسوختیم دراین آرزوی خام ونشد
ز بس کـه شـد دل حـافــظ رَمـیـده ازهـمـه کس
کــنـون ز حـلـقـه‌ی زلـفـت بــه در نمی آیـد
رمیده: دوری گُزیده، آزرده خاطر،ترسیده
دل حافظ که ازرفتارها وعقایدِزاهدِخشکه مغز وعابدِ طمّاع وصوفی ِ حُقّه باز آزرده خاطربود، طریق ِعشق راانتخاب کرد واکنون که جای خوش وخرّمی درحلقه های زلف اَت پیدا کرده ودیگر قصد بازگشت ندارد.
عقل اگرداندکه دل دربندِ زلفش چون خوشست
عاقلان دیوانه گردند ازپی زنجیرما

کانال رسمی گنجور در تلگرام