گنجور

حاشیه‌های سهیل قاسمی - صفحهٔ ۱

 

سهیل قاسمی


سهیل قاسمی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:

سلام. دوست عزیز «حافظ خوان» پیغام شما را دیدم و ذکر خیری در یکی از نشست‌های زنده اینستاگرامی من شد از شما و کامنت ارزشمندتان. لینکش را برای شما گذاشتم. باز ممنونم که می‌شنوید. از آشنایی با شما بسیار خوشحالم
https://t.me/Setiq/1585

 

سهیل قاسمی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

جناب میثم عزیز. ممنون بابت تذکری که نوشتید. از آشنایی با شما خوشحالم.
من کار ِ به بنیاد را بر کار، به بنیاد ترجیح دادم. به نظرم معنی منطقی تری داد. به این دلیل:
در حالتی که کار، به بنیاد آمد در نظر بگیریم، فعل ِ جمله، به بنیاد آمدن است. به عبارتی یعنی بنیاد نهاده شدن یا ساخته شدن یا بنیانگذاری شدن یا تاسیس شدن. این فعل ِ مرکّب بسامد ِ بسیار کمی در ادبیات ِ کهن داشته (در واقع با کمک دوست خوبم حمید صدر، به این ترتیبِ اصطلاحی، فقط یک بیت از عطار دیدم؛ آن هم در اشترنامه که منتسب به عطار است:
پیر گفتش بر امیدی این زمان
کام خود یابی زمان‌ها در زمان
چون امید تو به استاد آمده‌ست،
پای‌بستِ تو «به بنیاد آمده‌ست»
پای‌بست به بنیاد آمده است.
پای‌بست دقیقن فونداسیون یا چارچوب است که به بنیاد آمده است. یعنی ساخته (احداث) شده است.
و عرض من هم این بود که با قبول وجود چنین کاربردی از چنین فعلی، برای ایجاد شدن یا احداث شدن (ساخته شدن) مورد ِ مصرف دارد. و می‌گفتم موسم، احداث نمی‌شود
موسم آمده در بیت. یعنی فصل.
و موسم چیزی نیست که احداث شود که نیاز به بنیاد داشته باشد. می‌آید.
قاعدتن اشاره به فصل بهار است. که مرغان ِ چمن مست شده اند. و فصل و موسم ِ عاشقی آمده است.
من کار ِ به بنیاد می خوانم. یعنی کار ِ حسابی. کار ِ درست و حسابی. کار ِ اصولی. اگر بگوییم موسم ِ عاشقی و کار، یه ذره عجیب به نظر می رسه. و ما مجبور می شیم بگیم: موسم، به بنیاد آمد. یعنی به بنیاد آمدن را فعل مرکب بگیریم.
اما کار ِ به بنیاد یعنی آها... این شد یه کار خوب. این شد یه کار درست و درمون: موسم ِ عاشقی. باده نوشی در میان ِ چمنی که پرندگان آن باغ هم مست اند.
از طرفی به این بیت توجه بفرمایید از حافظ:
شراب و عیش ِ نهان چیست؟
کار ِ بی بنیاد!
خب کار ِ بی بنیاد وقتی داشته باشیم (مثلن یعنی کار ِ بیخود)
کار ِ به‌بنیاد (کار ِ حسابی) هم می‌توانیم داشته باشیم بنظرم.
(برهان ِ خلف!)
باز هم ممنونم که باب بحث را گشودید. با افتخار شنونده نظر شما خواهم بود.

 

سهیل قاسمی در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۵ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۸:

من عجیب می‌دانم انتساب این قطعه را به حافظ. نه که تعصب خاصی داشته باشم که بله حافظ اهل این حرف‌ها نبوده و... منتها در مضامین قریب به پانصد غزل حافظ، هرگز اشاره به حبه خضرا و... نشده. چه طور است که در یک قطعه چنین مضمونی بگوید؟ وانگهی... حافظ در اشعارش از می گفته. و می با حبه خضرا سازگاری ندارد...

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶:

همایون شجریان مونس و همدم را جا به جا گفته و خراب را زرد گفته.
البته زرد هم لطفی دیگر داشت. اما خراب در وزن درست تر می‌نشیند. نون از تقطیع ساقط است بقول قدما و اگر زرد باشد خزان را باید کشیده خواند تا در وزن جا شود که درست نیست.
دوم این که وقتی شاعر می‌گوید رخ ِِ چون خزان، تنها وجه ِِ شبَه ِِ رخ و خزان همانا رنگ زرد آن است و ذکر زرد پس از خزان، زاید می‌نماید. همان خراب را می‌پسندم که با خزان هم آهنگ هم هست

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

کار ِ خود گر به کرم بازگذاری حافظ...
اگر کار خود را به کَرَم واگذار کنی.
بازگذاری اینجا درست مثل واگذاری امروز به کار رفته. یعنی اگر کار ِ خودت را به کَرَم واگذار کنی...

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الزاهد والضیف » بخش ۱ - باب زاهد و مهمان او:

رای به برهمن گفت: مَثَل ِ آن بدکردار ِ گستاخ را شنیده ام که در ستمگری زیاده روی می کند، و وقتی که کسی مانند ِ آن را به خودش بکند، به توبه و زاری پناه می برد.
اکنون مَثَل ِ آن را باز می گوید که کار ِ خودش را وا نهد و حرفه های دیگری را برگزیند. و چون می بیند که قادر به یادگیری آن نیست، دیگر امکان ِ این که به کار ِ قبلی خودش هم بازگردد فراهم نیست و تعجب زده و پشیمان، فرو می مانَد.
برهمن جواب داد: هر عملی، مردان ِ خود را می طلبد. هر کسی که از سِمَت و پیشه ی موروثی و خانوادگی خود و هنری که آموخته است درگذرد و وارد کاری شود که لایق حال او نباشد و با اصل او موافق نباشد، بی تردید در آن موفق نمی شود و سرگشته می شود و اندوه می بیند و حسرت می خورد که دیگر فایده ای ندارد. و بازگشتن از این راه، به کار ِ او نخواهد آمد.
هرچند که گفته اند که حرفه و پیشه ی آدمی، فراموشش نخواهد شد، اما در حقیقت دقیقه ها و نکته های آن پیشه، فراموش خواهد شد.
مرد باید که ....
این هم برای پارسای گرامی که «با متن ِ ساده» می خواست.
شمس الحق عزیز به گمانم منظور ایشان نبود که کلیله و دمنه را تغییر دهید! می خواست این حکایت را به متن ساده بداند. و حق می دهم. واژه های این حکایت در فارسی امروز رایج نیستند.
و این کار شما و بنده است که اگر می دانیم، آن را ساده کنیم تا علاقه ایجاد شود به مطالعه ی متون ِ کهن

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

کلمه آخر (قافیه) در بیت اول در کتاب کلیات عراقی به تصحیح استاد سعید نفیسی، چاپ سوم، صفحه صد و چهل و پنج، «مباهات» درج شده است.

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵:

حَیّی که به قدرت سر و رو می سازد، همواره هم او کار ِ عدو می سازد. یعنی آن خدایی که با قدرتش قادر به ساختن سر و رو هست، خودش هم می تواند کار عدو را بسازد. (یعنی عدو را شکست بدهد)
بیت دوم هم تعبیر جالب و پیچیده ای دارد:
قرابه در دو معنی به کار رفته که اولی شیشه ی شراب است. کدو هم نوعی تنگ ِ شراب است. حافظ هم دارد: این نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست.
و رسمی بوده که ترسایان و مغان چون مسلمان نبودند، در مصرف شراب بهشان زیاد گیر نمی داده اند. یعنی گناهی بر ایشان نبود.
از طرف دیگر قرابه به معنی قوم و اقربا هم هست. یعنی ایهامی دارد که
مبادا قرابه (خویشان) برگردند به تو بگویند که چرا به کسی که مسلمان نیست ایراد می گیری که چرا کدو (تنگ شراب) می سازد؟
در کل مفهوم دو بیت را این چنین برداشت کردم که
تو نیازی نیست که به خلق خدا خرده بگیری که چه کنند و چه نکنند! چون وقتی خدا قادر به خلق انسان است، لاجرم می تواند در مقابل دشمنانش نیز بایستد

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

@گمنام1
تشکر. موافقم. به شرط این که وجهه مستحسن (جنبه مثبت) از زیبا و دلربا و فریبا را در نظر نگیریم! وجه فریبندگی و... را در نظر بگیریم.

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

با تمام احترام به دوستان عزیز. صحبت از ضعف تالیف در باره ی «کس نمی بینم ز خاص و عام را» بود که دوستان به درستی اشاره کردند که مرجع ِ «را» به «کَس» بر می گردد. نه به خاص و عام.
کس را (ز خاص و عام) محرم ِ راز ِ دل ِ شیدا ی خود نمی بینم.
اما این که این ضعف تالیف و از این دست را آقای حسین آهی در برنامه ای رادیویی که من فایل های صوتی آن را گوش داده ام مطرح کرد. که به نظر می رسد و خود ایشان هم در چند برنامه اشاره کردند که گاهی مطلب ها را از بیشتر از سینه و شفاهی و نه از روی یادداشت های منقّح بیان کرده اند.
که ای کاش رادیو و تلویزیون ما اندک ابهتی می داشت تا کسانی که جلوی دوربین یا پشت میکروفون می روند اندکی آماده تر...
آقای آهی جایی هم استنادشان بر این بوده که این ضعف تالیف بر اساس مقایسه ی دستور یا واژگان غزل با زبان فارسی خراسانی (از نوع آن چه در شاهنامه یا ...) آمده است استنتاج شده.
در صورتی که کسی که به فارسی می سراید و اهل فارس (شیراز) است، چه الزامی دارد که فارسی را به شیوه ی خراسانی بسراید؟ و چه ضرورتی است که امروز غزل فارسی را به مقراض خراسانی ببرند؟
باز تکرار می کنم با عرض احترام به همه عزیزان.

 

سهیل قاسمی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:

با کوتاه دستی نَفْسی نفسی خواهد گفت یعنی در حالتی که دستش از همه جا کوتاه است، به فکر نجات خودش خواهد بود

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

بیت آخر:
مثل ِ باده که در خُم می جوشد و کف می کند و بر سر ِ خم می رود، حافظ هم دیشب وقتی از لب ِ ساقی راز را شنید، باز کف زنان (دست زنان) سراغ ِ خم رفت!

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

نظرم در باره ی نقطه ی دوده و خال سیاه را پس می گیرم. دوباره که بررسی کردم چنین مضمونی نمی تواند درست باشد.
نخست این که چنین خالی در خم زلف نمی تواند ایجاد شود بلکه از ریشه ی زلف نشات می گیرد. دوم این که چنین خالی معمولن سفید است و نه سیاه.
تعبیرم را اصلاح می کنم: خال ِ رخ ِ یار را در میان ِ خَم ِ زلف ِ او که به شکل قوس حرف جیم «ج» دیده است. و «دوده» را مَجازاً به جای مرکّب (جوهر) به کار برده است.

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

@مهربان
در این بیت این غزل، می گوید وقتی یار ناز می کند، شما هم ناز نکنید. شما نیاز کنید. بالاخره فرقی میان عاشق و معشوق باید باشد دیگر! اگر او هم ناز کند و شما هم ناز کنید، پس چه فرقی بین عاشق و معشوق هست؟ به عبارتی اگر معشوق کارش ناز کردن است، عاشق هم کارش ناز کشیدن و نیاز کردن است.
اما بیتی که می گوید میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست، مخلّ این معنی نیست. نمی گوید میان عاشق معشوق هیچ فرقی نیست! می گوید حائل (جدا کننده) ای میان عاشق و معشوق وجود ندارد. {و تو خودت حجاب خودت هستی حافظ! از میان برخیز و حائل میان عاشق و معشوق نشو!}
عاشق و معشوق می توانند با هم فرق داشته باشند (و البته که فرق دارند و فرق بسیار است!) اما می تواند حائل و حجابی بین آن ها وجود نداشته باشد (و می گوید که هیچ حائلی هم بین آن ها نیست). توانستم منظورم را بیان کنم؟

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

بیت آخر:
معنی یکم: از بس که دل ِ حافظ از همه کس رَمیده شد! یعنی از بس هرکس چیزی گفتند و بی فایده بود، الان که حلقه ی زلف ِ تو به در می زنند، ناامید شده و به در گشودن بر نمی خیزد.
معنی دوم: از بس که دل ِ حافظ از جور ِ آدم های مختلف رمیده شده است، اکنون فقط به حلقه (زنجیر) زلف تو امید دارد و از آن در نمی آید.

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

مِهر ِ تو عکسی بر ما نیَفکند
آیینه رویا! آه از دل ات آه!
آیینه روی یعنی کسی که روی اش چون آیینه است. و آن «ـا» بعد از آئینه روی حرف ندا است. یعنی ای آیینه رو!
مهر، هم محبت است و هم خورشید.
مثل ِ آیینه که انعکاس ِ نور را بر جایی می افکند. (بچه بودیم یادم است خاموشی (قطع برق) زیاد بود! آیینه بازی می کردیم. یعنی نور را با آیینه روی صورت کسی می انداختیم برای بازی و اذیت!)
آیینه ی روی تو عکسی از خورشید ِ وجودت بر ما نیفکند. آه از دل ات آه. یعنی افسوس که سنگ دل هستی. و دوم این که آه که به آینه کنی آینه کدر می شود و دیگر عکسی نمی افکنَد...

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:

بیت اول: هرچند که واعظ شهر این حرف من را به سادگی نخواهد پذیرفت (یا برای من عقوبت خواهد داشت و راحت نخواهد بود) اما می گویم: واعظ شهر تا زمانی که ریا و سالوس ورزد، مسلمان محسوب نخواهد شد.
بیت پنجم: عشق می ورزم و تمیدوارم که این فن شریف هم مانند بقیه هنرها باعث تنگدستی نشود. گویا آن زمان هم هنر با فقر و محرومیت همراه بوده!

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

بیت آخر تعبیر لطیف و طنز آمیز و امروزی ئی دارد:
پیش خودم گفتم که الان می خوابم و جمال دوست را به خواب می بینم. اما این حافظ از بس آه و ناله (سر و صدا) کرد مگه گذاشت بخوابم؟!

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:

اگر دلم به باده ی مشکین کشش داشته باشد، شایسته است (روا ست) چون که از زهد ِ ریایی بوی خیر نمی آید!

 

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

بیت چهارم: باد صبا زلفش را کشید. چرخ ِ سفله را ببین که آن جا (در نزدیکی زلف ِ یار)، به اندازه ی مجالی که به باد ِ وزان (صبا) داده، به من نمی دهد. یا:
ای روزگار! باد ِ صبا این مجال را دارد که زلف ِ یار را بکشد اما من این مجال را ندارم که به زلف یار (آن جا) نزدیک هم بشوم.
تصویر ِ افتادن باد صبا (باد ِ وَزان) به زلف ِ یار را به این تعبیر کرده که باد زلف ِ یارش را کشیده است.

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]