گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

زبان بوصف جمال تو بر نمی آید

که خوبی تو بتقریر در نمی آید

هزار صورت اگر می کشد مصور صنع

یکی ز شکل تو مطبوع تر نمی آید

چه وصف جلوه ی گلهای ناشکفته کنم

چو غیر حسن توام در نظر نمی آید

بر آن سرم که بسر وقت کشتنم آیی

دریغ و درد که عمرم بسر نمی آید

که می رود بتماشای آن خجسته جمال

که از نظاره ی او بیخبر نمی آید

ز آب دیده ی حیران خویش در عجبم

که بی نشانه ی خون جگر نمی آید

نشان او ز که پرسد فغانی حیران

که هر که رفت بکویش دگر نمی آید