گنجور

 
کلیم
 

براه عشق که هرگز بسر نمی آید

بغیر گم شدن از راهبر نمی آید

همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود

که پندگوی بدیوانه بر نمی آید

به است پائی کز وی برآید آبله ای

زدست ما که ازو هیچ بر نمی آید

از آن کمر نتوانم دمی نظر بستن

زنازکی بنظر گرچه در نمی آید

یگانگی که نفاقی در آن میان نبود

درین زمانه زشیر و شکر نمی آید

چو سیل خود خبر خود برم بهر وادی

خبر ز گر مروان پیشتر نمی آید

بروزگار چنان عیب شد سلامت نفس

کم غیر کار شرر از گهر نمی آید

ز دهر دانش و سامان سئوال کردم گفت

که از نهال هنر برگ و بر نمی آید

خیال آن کمر از سر نمی رود چکنم

که مو ز کاسه چینی بدر نمی آید

کلیم در دل اگر شعله ای زشوق بود

بسوی لب نفس بی اثر نمی آید