گنجور

 
مجد همگر
 

مراد من ز وصال تو بر نمی آید

بلای عشق تو بر من به سر نمی آید

شب جوانی من در امید تو بگذشت

هنوز صبح وصال تو بر نمی آید

درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم

برفت عمر و هنوز آن به بر نمی آید

در آرزوی تو بر من دمی نمی گذرد

که بر دلم ز تو جوری دگر نمی آید

دلم ببردی و جان از کف تو هم نبرم

که تیر هجر تو جز بر جگر نمی آید

دلم برفت به جائی غریب سر بنهاد

وزان ضعیف و غریبم خبر نمی آید

اگر چه جستن وصل تو سر به سر خطر است

ترا ز کشتن من خود خطر نمی آید

رخ و لب تو چنان صبر و هوش من بربود

که یادم از گل و تنگ شکر نمی آید

خیال روی تو در چشم من چنان بنشست

که آفتاب و مهم در نظر نمی آید

بر این سرشک چو سیم و رخ چو زر رحم آر

اگر چه در نظرت سیم و زر نمی آید

ز آه من به سحر سنگ خاره نرم شود

چگویمت که به گوشت مگر نمی آید

هزار تیر ز شست دعا رها کردم

وزان هزار یکی کارگر نمی آید

ز عاشقان جهان کس چو ابن همگر نیست

ولیک هیچ به چشم تو در نمی آید

بدین دلیری و چستی که اوست در ره عشق

بدین چنین که توئی با تو بر نمی آید

به شب ز ناله من عالمی نمی خسبند

مگر به گوش تو آه سحر نمی آید