گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » طریق عشق » کمانچه و آواز

شهرام شعرباف » اوهام در آزادی » گفتم غم تو دارم

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۴۴۱ » (دشتی) (۱۲:۰۲ - ۱۲:۵۱) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اکبر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

داریوش رفیعی » گلنار ۱ » گفتم غم تو دارم (بیات اصفهان)

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » کلاس درس محمدرضا شجریان با بیژن کامکار – همایون و اصفهان

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » حریم یار – اجرای خصوصی شجریان، لطفی، عندلیبی و اعیان

مهسا وحدت » به طربناکی خاک » Dialogue with the Beloved اسپاتیفای

علیرضا افتخاری » مهرورزان » آواز شوشتری و ارکستر اسپاتیفای

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الاول ۹۲۶ یا ۹۲۶ هجری قمری » تصویر ۱۱۹ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر ۱۰۰ کتاب خواجه حافظ شیرازی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر ۱۷۸ دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر ۱۳۱

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمد کیهانی نوشته:

در بیت ذکر شده بهتر است اعراب واژه خُنُک رعایت گردد تا با خُنَک اشتباه نشود./

👆☹

احمد نوشته:

در بیت چهارم اوت به چه معناست؟

👆☹

شیوا نوشته:

اوت به معنی او ترا می باشد

👆☹

سید رسول حسینی نوشته:

سلام به همه و عرض خسته نباشید
این غزل از نظر حقیر یکی از زیباترین و دلنشین ترین غزلیات حافظ است.بسیار زیبا است خیلی زیبا.زیبا
حافظ از فن مناظره به زیبایی استفاده کرده و بر سروده خویش زینت بخشیده
من هر باری که این غزل را میخوانم برایم دنشین است
در پناه حق

👆☹

حسین نوشته:

در بیت چهارم اوت به معنی اویت از مصرع قبل امده به معنی بوی زلف
میگه بوی زلفت ( زلف معمولا سیاه نماد شب و ارتباطش به گمراهی و قدم زدن در تاریکی برای رسیدن به مقصود) چون گوینده که در این شعر اول شخص هستش احساس میکنه در پی پیدا کردن مقصود(معشوقه) گم شده ابراز نا امیدی و شکایت میکنه از یار
اما یار میگه تنها راه رسیدن به من همینه که به دنبال کوچک ترین نشانه های من بگردی و از اونا پیروی کنی

👆☹

حسن نوشته:

باسلام ، در این شعر مخاطب حافظ کیست؟

👆☹

شددا نوشته:

سلام واقعا شعر زیبایی بود کلی لذت بردم فقط لطفا معنی شعر رو بگذارید

👆☹

Mehr نوشته:

اوت بمعنی او تو را صحیح است
یعنی او تو را راهنما خواهد بود
با ارادت
مهری

👆☹

روفیا نوشته:

من واقعا نمی فهمم فرق میان
هم او ترا رهبر اید
و
هم اویت رهبر اید چیست !
درباره بیت :
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا چو نیک بینی هم اوت رهبر اید
زلف در ادبیات عرفانی نماد کثرت و استعاره از عالم کثرت است که همان نشانه های خدا در جهان است .
زلفش رسنی فکنده در چاه
تا هر که فتد بر ارد از چاه
رخ عالم وحدت است و همان لحظه دیداری که عرفا از ان میگویند یعنی لحظه ای که حقیقت را بی حجاب میبینند .
ای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
پس مسیر کاملا مشخص است . زلف را گرفته و از ان بالا میرویم و به رخ میرسیم .
از عالم کثرت به عالم وحدت میرویم .
از خلق خدا به خدا میرسیم .
نمیشود که یکباره به رخ برسیم . یعنی در نماز شب خدا را ببینیم . باید از زلف به رخ برسیم . یعنی خلق خدا طبیعت حیوانات جمادات را دوست بداریم و خدمتگزار شان باشیم تا به دیدار او نائل شویم .
حافظ در این بیت شکوه می کند که در زلف پریشان تو گم شده ام . یعنی در عالم پرهیاهو و امد وشد گیج و سر در گم شدم .
خدا میگوید تو اگر خوب نگاه کنی همین زلف پیچ در پیچ تو را به رخ یا وصال رهبری می کند .

👆☹

روفیا نوشته:

سلام مهر گرامی
روزی در محضر استاد نازنینی یاد گرفتم که اگر یک جماد یک شیئ را از ۵۰ نفر بخواهیم توصیف کنند مثل یک میکروفون , دو نفر توصیف یکسانی ارائه نمی دهند !
شعر حافظ دریایی از زیبایی و معرفت و مفهوم و ساختار شکنی و موسیقی و … است .
ایا منطقی است که ما انتظار داشته باشیم چنین انسان های متطور و گونه گون با هوش و استعداد و بستر خانوادگی و فرهنگی و تجربیات و تحصیلات متفاوت ، برداشت یکسانی از ان داشته باشند ؟!
البته شما می توانید از او بپرسید چرا اینگونه فکر می کند ، ولی خوب تر است چرای شما چرای استفهامی باشد یعنی قصدتان فقط و فقط فهم حقیقت باشد نه چرای اعتراضی ،
در چرای اعتراضی شما شعور فرد را زیر سوال می برید او نا خود اگاه جبهه می گیرد و گفتمان قطع می شود و نتیجه سکون است . هیچ حرکتی رو به جلو رخ نداده است .
ولی مطمئنا شما این حرف را نزدید که هیچ کاری نکرده باشید .
یقین می خواستید حقیقت اشکار شود . ان تکنیک کار نمی کند . اعتراض ره به جایی نمیبرد . نه تنها در مذاکره بلکه در قانون طبیعت . اعتراض به وجود شیر ادمخوار دردی از بشر دوا نمی کند . باید شیر را شناخت و راه های حفظ امنیت دربرابر ان را اموخت .

👆☹

شمس الحق نوشته:

مهری جان ما هردو یک چیز را میگوییم اویت و او ترا یک معنی دارد ، اما اویت زیباتر است ، من نباید میگفتم اشتباه است .

👆☹

روفیا نوشته:

سلام دوستان
واژه گفتن به نظر می آید با وازه سانسکریت گاتا و لاتین quotation هم ریشه باشد .
ولی در دیکشنری اتیمولوزی و ویکی پدیا چیزی که این مطلب را تایید کند نیافتم .
اگر کسی منابع کامل تری دارد لطفا مرا بهره مند کند .

👆☹

حسن نوشته:

دوستان حافظ شاعری عامی نیست و برای عامه سخن نگفته، برداشت یکسویه و اختصاصی هم روشی نا صواب از شعر اوست، و زیبایی شعر حافظ همین چند پهلوسخن گفتن و استعاری آن است، اگر غیر از این بود او قادر بود مقصود خود را در چند واژه عامیان بیان کند. همین سبک باعث ماندگاری حافظ است.

👆☹

رضا نوشته:

آفرین بر حسن دیدگاه او کاملا درست است

👆☹

رضا نوشته:

گفت و گفتار حافظ به سبکی نو:

گفتم غم تو دارم گفتا درک به من چه
گفتم که مال من باش گفتا برو نمیشه
گفتم که بی وفایی گفتا زهی خیاله
گفتم نظر به من کن گفتا چشام خماره
گفتم زگیسوانت رسوای عالمم کرد
گفتا دلم به حال دیوانگان بسوزه
گفتم ز صبح و شامان جز تو خبر نگیرم
گفتا در این گذرگه بر تو خبر نباشه
گفتم سیاهی آن چشمان مرا بسوزاند
گفتا ببندمش آن، بر روی تو حرامه
گفتم دل اسیرت کی عزم خانه دارد
گفتا در این بیابان دل دیگه جا نداره
گفتم زمان حسرت، حسرت کِشی و حسرت
گفتا قضای دنیاست در آن رضا محاله
(ر.ص، گفت و گفتار)

👆☹

امین نوشته:

استاد شهرام ناظری این شعر رو در قالب تصنیفی بسیار زیبا خوانده اند. پیشنهاد میکنم گوش بدین

👆☹

علی نوشته:

با سلام
شعر همه شعرا بخصوص مولوی،حافظ وسعدی هنگام معنی ویا تفسیر یقینا” آن چیزی نیست که معنی ویا تفسیر میشود. بلکه یک احتمال وخیال هست شاید هم درست اما مطلق همان نیست که مد نظر شاعر بوده یکی این شعر را به امام اطلاق میدهد یکی به معشوقه خیالی ویکی هم عرفان ویا فلسفه و… لذا هدف شاعر از شعر ان هست که خواننده از آن تعرف وتفسیر میکند.

👆☹

رضا نوشته:

شعر های حافظ معمولا دو پهلو هستند یعنی هم میتونی به صورت عرفانی و خدایی و هم به صورت عشق زمینی و یا یک شخص خاص مخاطب قرار بدی و این هنر شاعر هست که دست طیف وسیعب از خوانندگان را برای لذت بردن از شعر فراهم میکند

👆☹

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

این شعر زیبا رو با صدای آسمانی حضرت استاد شجریان در کنسرت پاریس به همراه زنده یاد مشکاتیان نازنین در مایه شور و افشاری بشنوید. البته آلبوم این کار بعدها با صدای مرحوم بسطامی نیز منتشر شد که آن نیز بسیار زیبا بود.

👆☹

امین سعادت نوشته:

با سلام و درود
در این مصرع آمده
گفتم که بر خیالت، راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او، از راه دیگر آید
در مصرع اول که حرفی از روز یا شب بمیان نیامده که جوابش شب رو بودن و از راه دیگر آمدن باشد! طرف خط و نشان کشیده و گفته کلا قیدت را زمی زنم و بی خیالت می شوم . ولی جواب در مصرع بعد با زیرکی خاص طور دیگر ی عنوان شده.آیا نمی شد جواب درخورتری به مصرع اول می داد؟!

👆☹

امین سعادت نوشته:

درود فراوان بر شما
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا چو نیک بینی هم اوت رهبر اید
در مصرع اول دلیل گمراهی خود را بوی زلف یار عنوان کرده لذا در جواب فرموده که همانی که گمراهت کرده راه را نیز نشانت خواهد داد نگران نباش .گرصبر کنی زغوره حلواسازد!ولی اگر سربه هوا باشی و بخواهی مدام گیج بازی در بیاروی و خودرا به کوچه علی چپ بزنی خب مسلما پیامدش جزگمراهی نخواهد بود. اما اگر قلبا بگویی اهدنالصراط المستقیم حتما راه درست را نشانت می دهد. همه چیز بستگی به خودت دارد

👆☹

همیشه بیدار نوشته:

با عرض سلام خدمت جناب امین سعادت!

فرمودید: “در مصرع اول که حرفی از روز یا شب بمیان نیامده که جوابش شب رو بودن و از راه دیگر آمدن باشد!”
دوست عزیز و گرامی: دقیق و نکته سنج فرمودید. “شب رو” معنی دزد و راهزن هم میدهد. به نظر حقیر جناب خواجه شیراز میخواهد بگوید که راهِ نظرِ خیال را نمیتوان بست، چون راه دیگری پیدا میکند. در باره حقیقت هم همینطور است:
پری رو تاب مستوری ندارد
چو در بندی ز روزن سر برآرد

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>
************************************
************************************
گفتم خوشا هوایی کز ……… خیزد
گفتا خُنُک نسیمی کز کوی دلبر آید
باغ حُسن: ۱۲ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۲۴، ۸۳۸-۸۱۷، ۸۳۴ و ۷ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی
یاد حُسن: (۸۱۶)
باد حُسن: (۸۱۸)
باغ عشق: ۱۵ نسخه (۸۱۴-۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳ و ۱۰ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری
کوی عشق: ۵ نسخه (۷۹۲؟، ۸۲۵ و ۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ)
باد صبح: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی، سایه، خرمشاهی
باغ مهر: ۱ نسخۀ متأخر (۸۴۳)
کوی یار: ۱ نسخۀ متأخر (۸۴۹)
باغ صبح: ۱ نسخۀ متأخر (۸۵۹)
باغ وصل: ۱ نسخۀ متأخر (۸۶۲)
باغ عیش: ۱ نسخۀ متأخر (۸۷۴)
کوی دوست: ۲ نسخه (یکی بسیار متأخر: ۸۹۳ و دیگری بی‌تاریخ)
راه مهر: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
باغ لطف: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
۴۵ نسخه غزل ۲۲۷ را دارند. نسخۀ ۸۰۳، شش بیت اول غزل را ندارد که گویا روی برگی بوده که افتاده است و تنها دو بیت آخر را دارد.
************************************
************************************

👆☹

شمس الحق نوشته:

سلام !
تا به حال ندیده ام که کسی درخصوص حواشی جناب رافض که با زحمت زیادی تعبیه می شود ، اظهار نظر کند ، بنظر من که حاشیه علمی به معنای واقعی اینست ، از شما متشکرم جناب جاوید مدرس .

👆☹

بابک نوشته:

جناب شمس الحق عزیز،
١+
بنده هم چندین بار خواستم که چنین کنم، ولى امان از حواس پرتى…
با سپاس بیکران از جناب رافض و جنابعالى که پیش قدم شدید.

👆☹

حسین.ص. نوشته:

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رواست او از راه دیگر آید

۱- قافله هایی که شب رو بودند سریع تر حرکت میکردند و در تاریکی شب از گزند راهزن ها بیشتر در امان بودند

۲- این معنی رو میشه متصور بود که
به معشوق میگه حالا که وفاداری نمیکنی (مصرع قبل) سعی میکنم در خیالم نبینمت ، که در جواب میگه نمیتونی، خیال من خیلی تواناتره
۳- شب به دلیل فراغت از امور زندگی و باویژگی های خاصش مثل سکوتش و تاریکیش، خیال انگیزتر و بیشتر خیال شب سراغ آدم میاد ، خصوصا شب های قدیم که نور چراغ هم کم بود

👆☹

مهربان نوشته:

با درود و سپاس از اساتید محترم
اگر ممکنه شرحی بر بیت زیر مرقوم بفرمایید:
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

👆☹

سید محمد نوشته:

مهربان گرامی
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
سر امدن زمان عشرت ، غصه ی حافظ شده و در آرزوی بازگشت آن زمان ، می گوید : دیدی چگونه زمان عیش به سر آمده . در جواب می شنود : آن روزگار خوش دوباره باز می گردد و غصه ها به سر می رسد .
زنده باشید

👆☹

شهرسب نوشته:

این نکته که معشوق تو این شعر حافظ حالت دانای کل داره و هرچی میگه یه جواب رندانه بهش میده، میشه لطفا مقایسه ش کنید با شاعرای دیگه تو فرهنگ های کشورهای مختلف؟
یعنی کسایی هستن که اینقدر عمیق فکر کرده باشن؟ و در عین حال بتونن مثل حافظ به بهترین روش بیان کنن؟
یعنی رندتر از معشوق حافظ داریم؟
آخه اینقدر شاعر همه چی تموم میشه مگه؟
ما که شعرهاشو میخونیم تا این حد برامون جذابه. خودش چه حالی داشته موقع سرودن این شعرا؟ واااای

👆☹

حسین نوشته:

در یکی از نسخ به مقدمه و تصحیح دکتر حسین الهی قمشه ای اینگونه آورده شده است:
گفتم خوشا هوایی کز کوی خلد خیزد
که این ترکیب بسیار زیباتر مینماید
در واقع شاعر بهترین هوایی را که سراغ داشته را آرزو کرده که همان هوایی است که در بهشت جریان دارد ولی هوایی مادی و جسمانی است و در ادامه معشوق به زیرکی هر چه تمام تر از این نکته استفاده کرده و به شاعر میگوید بهتر است به جای آن خنک نسیمی که از سوی دلبر می آید را آرزو کنی که از آن بهتر است
گفتم خوشا هوایی کز کوی خلد خیزد
گفتا خنک نسیمی کز سوی دلبر آید

👆☹

زهرا افشار نوشته:

باسلام..
آیا در مصراع “گفتم که بوی زلفت گمرا عالمم کرد”آرایه متناقض نما(پارادوکس) وجود دارد؟
یعنی بو که خود نشانه و دال بر وجود چیزی باشد و فرد را رهنمایی کند باعث گمراهی شود؟

👆☹

بابک نوشته:

خانوم زهرا افشار گرامى،
بوى در اینجا وابسته است به زلف، یعنى بویى که از زلف طرف برخاسته و معنى دیگرى ندارد.

👆☹

درویش نوشته:

اینکه حافظ می فرماید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

در جامعه امروزی که مادیات پررنگ تر و معنویات کم رنگتر گشته اند این بیت به خوبی قابل لمس و درک است . کسیکه توانایی خود را معطوف معنویات می کند به نوعی از نظر عامه مردم راه گمراهی را می پیماید ! زیرا در مسائل مادی عقب می افتد در حالیکه اگر بدانیم نه تنها او از دیگران عقب نیفتاده است بلکه به راه درست راهنمایی شده و از دیگران پیشی گرفته است .

👆☹

علی رشوند نوشته:

این شعر حافظ از آن شعرهایی است که حال عرفانی شگفتی داشته است .این گفتم و گفتا تجربه عرفانی بی نظیر ی است که سوال می کند هم جواب می دهد گفتم ماه من شو گفتا اگر برآید .این اگرها همان قله های صعود است که همت حافظ گونه مولوی گونه وخیام وار و نظامی گونه می طلبد

👆☹

رضا دشتی نوشته:

با سلام
در بیت ۴ « هم اوت رهبر آید » یعنی:
او رهبرِ تو می شود.

👆☹

دانیال بایزی نوشته:

در مصراع گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیت ، «اوت» نمونه ای از «جهش ضمیر» است . اگر ضمیر در جای اصلی خود قرار نگیرد و در جای دیگری بنشیند ، در این صورت به این جابجایی ضمیر «پرش یا جهش ضمیر» می گویند ؛ پس معنی این مصراع به صورت : «گفت اگر آگاه شوی این گمراهی عین راهنمایی تو است» در می آید .

👆☹

آشیلا نوشته:

من عاشق اشعار حافظم و این یه واقعیته که غزل های حافظ آرامش میدن ولی چیزی که به عنوان یه مسلمان آزارم میده اینه که حافظ با وجود از بر داشتن قرآن در اشعارش خیلی از می و ساقی حرف زده با اینکه در قرآن شراب به وضوح رد شده و این برای یک مسلمان خوب نیست

👆☹

مهدى نوشته:

خداوندگار آواز:سیاوش سلام من سالها دنبالاجراى استاد شجریان در پاریس مىگردم نه آن نسخه اى که وبا نام طریق عشق در بازار هست ممنون میشم فایل صوتىیش را براى من ارسال کنید ۰۹۱۶۶۵۴۲۷۰۳

👆☹

رویا نوشته:

ُلام خدمت دوستان. آیا در بیت چهارم واژه ی بو ایهام دارد یا تنها به معنای رایحه است؟

👆☹

رضا نوشته:

گفتم غم تـو دارم ، گفتا غمت سرآیـد
گفتم که ماهِ من شو ، گفتا ؛ اگر بـرآیـد
این غزل ِ زیبا وبیادماندنی نیز همانندِ غزل ِ پیشین شرح حال ِ یک گفتگوی خیال انگیزبین ِ حافظ ِ عاشق ومعشوقه ی رند وزیرک ِ او ست. معشوقه ای که پاسخ هایش اندیشه زای،خیالپرور ومنحصر بفرداست.
حافظ درانعکاس ِ مناظره، گفتمان ِ دوطرفه ولُغز ونکته گویی بی بدیل است. این غزل درعین سادگی، روانی وداشتن ِ موسیقی ِ دلپذیر، دارای مضامین بلند عرفانی وعاشقانه هست وهرگز کهنه نشده، نمی شود وتاجهان باقیست نخواهدشد.
به معشوق گفتم که غم ِ عشق تو گریبانم رارهانمی کند من به غم هجران ِ تو گرفتارم.چه بایدکنم؟
دلبرم گفت: نگران وناامیدمباش، سرانجام روزی اندوه وغمت به پایان می‌رسد. گفتم بیاازسرلطف وعنایت، معشوقه ی زیبارُخسار من باش،تاتاریکی های دلم بافروغ ِ ماهِ رخسارتو روشن گردد. گفت : اگر ممکن باشد وازدستم برآید مُضایقه نخواهم کرد. تاببینیم چه شود اگرامکان پذیر بود چشم حتماً اینکار راانجام خواهم داد .
دربرداشتِ عرفانی، غم عشق همان غم جدایی انسان ازمعشوقِ ازلیست. انسان تا به دریای حق نپیوندد چونان موجی ناآرام است وضجّه ها وزاریش فروکش نخواهد کرد. ما انسانها بخصوص عارفانی مثل ِ حافظ نیک می دانیم که اینجا(دنیا)نشیمنگاهِ راستین ِ مانیست ما به جایی تعلّق داریم که غیرازاین جهان ِ خاکیست. تازمانی که به خانه ی منزل مقصود بازنگردیم غم واندوه گریبانمان را رها نخواهدکرد!
تورا زکنگره ی عرش می زنند صفیر نشیمن ِ تونه این دیرمِحنت آباداست!
گفتم ز مِهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز
گفتا ز خوبـرویان ایـن کار کـمـتــر آیـد
گفتم حداقل ازعاشقان که اینگونه خالصانه محبّت می کنند وبر سرپیمانشان، حتّا به قیمتِ جان وفاداری می کنند آیین وفاداری یاد بگیر وتوهم درپاسخ به محبّت های ما وفاداری کن وروی خوش نشان بده . معشوقه گفت:اینکارازاختیارمن بیرون است! نه تنها من بلکه تمام زیبارویان اینگونه اند آنها وفاداری رابَلدنیستند یا کمتروفاداری می کنند. انتظارمحبّت و وفاداری از زیبارویان، کاریست عبث وبیهوده وهرگزمُحقّق نخواهدشد.
گویا تقدیراینگونه رقم خورده ، آنانکه رُخساری زیبا دارند ودرمقام ِ معشوقی نشسته اند، توانِ محبّت کردن ووفاداری ندارند! تقدیرچنین است تا عاشقان باسوزوگدازبیشتری عشق ورزی کنند! اگرخوبرویان محبّت کنند شعله های آتش ِ اشتیاق ِ عشّاق فروکش می کند وجلوه های عاشقی کمرنگ می گردد!
نشان ِ عهد ووفانیست درتبسّم ِ گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست.
گفتم که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم
گفتا که شب‌روست اوازراه دیگر آیـد
شب‌رو : درقدیم عیّاران ، گروهی سلحشور،تندرو،چابک وزرنگ بودند که به شب روان نیز معروف بودند. آنها شب ها عملیّاتِ راهزنی به سرعت ِ برق وباد انجام می دادند وازنظرها پنهان می شدند. تفاوتِ آنها باراهزنان این بود که مدّعی بودند اموالی که ازثروتمندان به دست می آورند درمیان ِ مستمندان توزیع می کنند.
معشوق بارندی خیال ِ خودرا به عیّاری شب رو وتند وتیز تشبیه کرده که به سرعت برذهن ِ عاشق نفوذ می کند وهیچ چیز نمی تواند مانع ازنفوذ اوشود. عاشق اگر ممانعت کند وراههای ورودرا ببندد بلاخره او راهی برای نفوذ پیدا خواهدکرد.
معنی بیت:
ازبس که غم واندوه ِ فراق تو توانسوز وسخت است گفتم که خیال ِ عشق ِ تورا ازسربیرون وازخیرِ عشقت چشم پوشی می کنم وخودراازبندِغم واندوه خلاص می سازم. گفت:
خیال ِمن عیّاری شب رو و چابک است و راه های دیگری را می‌شناسد و از آن راه ها وارد می‌شود .

عاشق تهدید می کند که چشمان ِ خودرا می بندد تارُخسار معشوق اوراتحتِ تاثیرقرارندهد وفراموشش کند تاازغم عشق آزادگردد. امّا معشوق می گوید عشق و محبّت از راههای دیگرمانندِ دل وقلب نفوذمی کند.
گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد
گفتا ؛ اگر بـدانی هم اوت رهـبـر آیــد
زلف : در اصطلاح حجابِ صورت ِ معشوق است. درعرفان زلفِ سیاه نمادِ تاریکی های راهست وپریشانی زلف، گمراه کننده است. یعنی تعدادِ زیادِ دلبستگی هایی که دراین دنیاوجوددارند همانندِ پریشانی ِگیسوی یار گمراه کننده هستند. امّا اگربادرک وشناختِ درست دلبستگی وعشق ایجادشود، درنهایت ازهمین زلف وگیسوست که عاشق راه به رُخسار معشوق خواهدبُرد.
“ازبوی زلف” : استعاره ازتعدّد وکثرتِ دلبستگی هاوعشق های زمینیست.
“هم اوت رهبرآید”: هم اونکه باعثِ گمراهی توشده، راهنما ورهبر تومی شود تا به رُخسار برسی.
معنی بیت : گفتم که بوی خوش و دلفریبِ زلف تـو مرا به بیراهه کشانده‌است ومن سردرگم شده ام.نمی دانم چکارکنم.
گفت : اگر خوب توجّه کنی بوی زلف من که تورا به ظاهر گمراه کرده، هم اوست که راهنمای تو در راه وصال خواهدشد.شکیبایی کن وازشتاب بپرهیر
اگرشتاخت ومعرفت درست بوده باشد آدمی از همین کثرت (عشق ها وعلایق ِ زمینی) به وحدت(عشق ِ معشوق ازلی) رهنمون می‌شود .
گفتم خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد
گفتا خُنـُک نـسـیمی کزکوی دلبـر آید
خُنُک : ملایم، خوشایند ومطبوع
معنی بیت : گفتم ؛ ای خوش آن هوایی که هنگام ِ صبحگاهان برمی خیزد ودل وجان ِ آدمی را بانشاط وباطراوت می سازد. گفت نه بادصبح گاهی آن طرواتی را که ازنسیم ِ کویِ یار حاصل می گردد ندارد، نسیم کوی معشوق خجسته ترو مبارک‌تر است.

گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت
گفتا ؛ تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـده‌پـرور آیـد
نوش : شهد ، شیرینی
لَعل : استعاره از لب
معنی بیت : گفتم که آرزو واشتیاق ِلبان ِ شیرین تو ما را ازبین بُردگفت: تو فقط اطاعت وپیروی کن (عشقورزی کن) خواستِ خودراکناربگذار وبرخواست واراده ی او گردن نه. او خود روشِ بنده پروری و دلجویی از بندگان ِ فرمانبردارش را می‌داند وبه موقع عنایت وتوجّه خواهدنمود.
تو بندگی چو گدایان به شرط ِمُزد مکن
که خواجه خود روش ِ بنده‌پروری داند.

گفتم دل رحیمت کـی عزم صلح دارد؟
گفتا مگوی بـا کس تاوقت آن در آیـد
گفتم دل ِ مهربانت کی به ما عنایت وتوجّه خواهدنمود؟ کی سرسازش و آشتی با ماخواهدداشت؟
گفت رازدارباش واسرار ِعاشقی رابه نامَحرمان بازگومکن، سرانجام زمان آشتی نیز فرا خواهدرسید.
روز اوّل رفت دینم برسر سودای تو
تاچه خواهدشد دراین سودا سرانجامم هنوز
گفتم زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟
گفتا ؛ خمـوش حافظ کاین غصّه هم سر آیـد
عشرت : زمان وصال،عیش وکامرانی
در اینجا حافظ حسرتِ فوت شدن ِ زمان ِ وصال رامی‌خورد وباافسوس می فرماید:
دیدی چگونه روزگار وصال و شادیخواری به سرعتِ برق وباد سپری گشت؟گفت:
خاموش باش شکایت وگله نکن که چنین نیزهم نخواهد ماند. این حسرت و اندوه تو پایان خواهدپذیرفت ودوباره بهار(ایّام وصال) فرا خواهد رسید.
زمهربانی جانان طمع مَبُرحافظ
که نقش ِ جور ونشان ِ ستم نخواهد ماند.

👆☹

علی نوشته:

دوستان به نظر بنده اوت یعنی همان زلف که یعنی نگران نباش همان زلف تورا رهبری خواهد کرد

👆☹

حسن حاجی زاده نوشته:

ادم خیال میکنه یعقوب خواب یوسف را دیده وداره در خواب یایوسف صحبت میکنه

👆☹

حسن حاجی زاده نوشته:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز* ماهرویان این کار کمتر آید
تضاد بین مهر (خورشید ) وماه بسیار زیبا در این بیت امده است

موسسه مطبوعاتتی
کاویان
دیوان کامل حافظ شیراز
بامقدمه وتصحیح واهتمام تیمور برهان لیمودهی

👆☹

حسن حاجی زاده نوشته:

زلیخا یوسف را دلیل گمراهی خود میدانست ولی در اخرهمان عشق زمینی یوسف سبب شد تا از بت پرستی دست بردارد ویگانه پرست شود
رضای خدا برهمه چیز اهمیت دارد
گفتم خنک نسیمی کز بوی دلبر اید

👆☹

منصور خضری نوشته:

آقای شمس الحق به نظر می آید حضرت از علم هورمون شناسی نیز سرو سری داشته اند که عشق و غم با هم می آیند چون مغز انسان هنگام عاشق شدن و غم انگیز بودن برای هردو یک هورمون را ترشح میکند .

👆☹

کوروش روحانی نوشته:

به نظر حقیر کلمه ی(اوت)که بر سرش اختلافاتی پیش اومده به صورت (پرش ضمیر)هست پرش ضمیر زمانیه که ضمیر متصلی برای یک کلمه به کلمه ی دیگری بچسبه مثلا سعدی میگه:(چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود)که در اینجا ضمیر متصل(م)که به دخان چسبیده در اصل برای کلمه ی سر هست و درستش این شکلیه:( چون مجمری پر اتشم کز سرم دخان می رود) یا مثلا حافظ میگه:(ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد)که درستش این گونه هست:ناگه سیل فنا نقش املش باطل کرد) و ضمیر متصل(ش)در اصل باید یه امل بچسبه در ادبیات نیز اینگونه ابیات را بسیار داریم.حال بریم سر اصل مطلب.من فکر میکنم که در کلمه (اوت)نیز این اتفاق افتاده و ضمیر متصل(ت)در اصل باید به رهبر بچسبه یعنی درستش این میشه:گفتا اگر بدانی هم او رهبرت اید.البته نمی خواهم در محضر استادان بزرگوار بی ادبی کرده باشم ولی به نظرم این درست باشه با احترام فراوان کوروش روحانی

👆☹

علی اکبر رستمی نوشته:

اوت در مصراع “گفتا اگر بدانی اوت رهبر آید”
ضمیر “ت ” برای رهبر میباشد و درواقع بدین شکل است:
گفتا اگر بدانی او رهبرت آید… که نقش مضاف الیه برای مضاف خود(رهبر) دارد.

👆☹

یغما نوشته:

معانی لغات غزل( ۲۳۱)

برآید : بلا آید ، طلوع کند ، از دست من برآید.

مهرورزان: عاشق پیشه ها.

شبرو: شبگرد، عیار و چابک دست ، دزد شبگرد.

کفر زلف: تاریکی زلف ، سیاهی زلف ودر اصطلاح صوفیه عبارتست از کثرت شئونات که حجاب نور وحدت مطلقه است .

بوی زلف: بوی دلفریب زلف.

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبرآید: گفت اگر اهل فهم ودانش باشی همان کثرت تورا به وحدت می رساند. خُنَک: مبارک ، نیک (اِفاده تحسین می کند) .

نوش: شیرینی .مارا به آرزو کشت: مارا در اشتیاق خود از پای در آورد .

عشرت: عیش ونوش

معانی ابیات غزل( ۲۳۱)

(۱) به او گفتم که ، غم تو را در دل دارم گفت غم تو به پایان خواهد رسید . گفتم تابان شب تار در زندگی من شو گفت اگر از دست من اگر برآید و امکان آن موجود باشد.

(۲) به او گفتم از عاشق پیشه ها راه ورسم وفا داری را یاد بگیر ، گفت از زیبارویان این کار ساخته نیست .

(۳) به اوگفتم که راه ورود صورت خیالی تو را بر چشمهای خود میبندم ، گفت که تصویر خیالی من شبگردی عیار است، از راه دیگر وارد خواهد شد.

(۴) الف) گفتم که بوی دلفریب گیسوی تو مرا در عالم ، گمراه کرد . گفت اگر هوشیار ودانا باشی ، همین گمراهی به یک نوع راه یافتگی به سوی من خواهد انجامید.

ب) به او گفتم که تاریکی کفر زلفت مانع از مشاهده نور وحدت شده و این کثرت حاجبِ نور مطلقه وحدت ، مرا گمراه نموده است . اگر دانا و بصیر باشی همان کثرت تو را به وحدت می رساند.

(۵) گفتم چه خوش است حال هوایی که از نسیم بامدادای بهره گیرد، گفت چه خوش است نسیمی که از کوی دلبر بوزد.

(۶) گفتم که لب لعل شیرینت مارا در اشتیاق خود از پای در آورد،گفت تودر بندگی خود کوشا باش تا اوهم بنده پروری بپردازد .

(۷) گفتم که دل مهربان تو با ما چه وقت بر سر آشتی و صلح در خواهد آمد پاسخ داد که این خواسته را با کسی در میان مگذار تا زمان مناسب آن فرا خواهد رسید.

(۸) به او گفتم دیدی که زمان شادی وشادکامی چگونه به سر رسید. گفت حافظ خاموش باش وشِکوَه مکن ، این غصه کنونی تو به پایانی خواهد رسید.

شرح ابیات غزل(۲۳۱)

وزن غزل: مفعول فاعلاتن مفعولفاعلاتن

بحر غزل: مضارع مثمن اخرب

*

ناصر بخارایی: از درد هجر جانا جانم همی برآید ای جان تو بر نیابی که دلبر آید

*

سلمان ساوجی: وصلت به جان خرید ن سهلست اگر برآید جان میدهم بر این ره، باشد مگر برآید

دوران تبعید حافظ به یزد کمی بیشتر از دوسال به دراز کشید. از قرائن تاریخی چنین بر می آید که در خلال سال ۷۷۳ هجری حافظ با دعوت نامه یی از طرف شاه شجاع و پیام تورانشاه وزیر ، مژده مراجعت به شیراز را که عنقریب صورت خواهد گرفت دریافت داشته ودر همان سال به سبب تغییراتی که در سیاست شاه شجاع صورت پذیرفته بوده و همین تغییر رویه باعث استحکام پایه حکومت شده بود . حافظ بی سرو صدا به شیراز بر می گردد.

این غزل تراوشات فکری شاعر پس از دریافت پیغامها و امیدواری او به بازگشت به شیراز سروده شده و ایهامات آن کاملاً بازگو کننده این مطلب است. حافظ قدسی در بیت چهارم بر رویکلمه ( بوی زلفت) کلمه کفر را علاوه نموده ودر حاشیه توضیح داده که چون زلف در اصطلاح ، عبارتست از کثرت شئونات و اعتبارات ، مانع از مشاهده نور وحدت است. یعنی گفتم کثرت که حجاب نور وحدت مطلقه است مرا کافر وگمراه کرد که از مشاهده آن نور محرومم یاخت و در جواب من گفت اگر دانشمند و محقق باشی همان کثرت تورا به وحدت می رساند . وَفی کُلِّ شَیءٍ لَهُ آیَهٍ تَدُّلُ عَلی اَنَّهُ واحِد.

به زیر پرده هر ذره پنهان جمال جانفزای روی جانان

و شادروان قزوینی در تائید این مطلب می نویسد: خواجه در غزلی دیگر گوید : کفر زلفش ره دین می زد و این سنگیندل – در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود.و (کُفر) است که با تاریکی و سیاهی ملازمه دارد . علاوه بر این کنایه از عالم کثرت است. همچنین شادروان قزوینی در بیت پنجم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد را اصّح دانسته اند.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

👆☹

محمد حسین نوشته:

اینجا از نظر معنی باید گفت
گفتم خوشا هوایی کز باد خلد خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر اید
اینجا باید باد خلد باشد زیرا از نظر معنایی منظور شاعر بیشتر به این نزدیک بوده زیرا میگه گفتم ارزوی بهشت بهتر است گفتا دلپذیر تر است درگاه دلبر و یار

👆☹

Farad نوشته:

گفتم که بر خیالش راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بر خیالش…
گفتا همین که گفتم به دست راه دانی اسیری
هم اوت رهبر آید
گفتم …
گفت هیس خموش

👆☹

م ت الف نوشته:

آشیلای گرامی
در قران کریم با تذکر اینکه شراب (انگوری) گرچه دارای نفعی است ولی ضرر آن بیشتر است، آن را حرام دانسته است. اما جالب است بدانید که در آیه ای می فرماید: و سقا هم ربهم شرابا طهورا. یعنی: و پروردگارشان به آنان (مومنان) شراب پاکیزه ای نوشاند. هم لفظ شراب بکار رفته است و هم از لعتی هم ریشه ساقی استفاده شده است.
در عربی ساقی یعنی آب دهنده و نوشاننده؛ و سقا یعنی بسیار آب دهنده و نوشاننده.
میدانید که یکی از القاب حضرت عباس، سقای کربلا است.
پس، از اینکه حافظ هم از الفاظ ساقی، می و شراب استفاده کرده است نباید به عنوان یک مسلمان ناراحت شد. در دورانی که زهد ریاکارانه غوعا میکرده است شاید بهترین انتخاب را داشته است.
با خواندن این کلمات در شعر حافظ میتوانیم سعی کنیم که شراب طهور الهی برایمان تداعی شود. بمرور خواهیم دید که جز آن نیست.

👆☹

Helen نوشته:

معلم ما نظرش اینکه مخاطب خداست.میخواستم بدونم درسته یانه؟

👆☹

سوزان نوشته:

حافظ عارفی رند است. در هاله ای زیبا از کنایه و سایر صنایع ادبی منظور اصلی خود را بیان می کند.بنده با نظر آقای مسعود کاملا موافقم. منظور حافظ منجی عالم است. که در این بیت کاملا مشهود است:
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن بر آید
خانم یا آقای مهری به نطرات و اعتقادات دیگران احترام بگذارید. کار سختی نیست

👆☹

رضا نوشته:

چقدر این شعر زیباست. ناخودآگاه یاد غزل مولانا میوفتم که میگفت:
گفت دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم لایق این خانه شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

👆☹

پژمان نوشته:

سلام دوستان در مصرع چهارم با توجه به اینه در بعضی نسخ به جای خوبرویان ماه رویان امده است و باتوجه به اینکه حافظ بسیار از ارایه ایهام اسفاده میکند احتمال ندارد که ماه رویان درست تر باشد چون در اون صورت با مهر ایهام تناسب ایجاد میکند؟

👆☹

پری نوشته:

سپاس بیکران از آقا رضا که برای شرح کامل غزل وقت زیادی گذاشتن و دلنشین شرح داده اند

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
در اینجا حافظ خود را در حال میبیند که در زبان عرفان لحظاتی را گویند کوتاه مدت که سالک طریقت عشق در آن لحظه ، آینه وار خویشتن خدایی خود را مشاهده میکند و در اینجا گفتگویی با او یا حضور خود شکل گرفته و حافظ از غم فراق و آرزوی وصال که نقطه مقابل “حال” و آن “مقام” است میگوید . در مصرع دوم حافظ از حضور خود میخواهد که ماه او شود یعنی که به “مقام” رسیده و این ماه بطور کامل و همیشه برای او باشد و حضور در پاسخ میگوید بله امکان پذیر است بشرط آنکه ماه حضور تو برآید و کامل شود ، و در اینصورت به “مقام” یا فنا در حضرت معشوق خواهی رسید . برآمدن ماه انسان کاملاً به خود او بستگی دارد که با خواستن ، توکل و کار بسیار تحقق می یابد .
مقام در عرفان به معنی اقامت دایم و یکی شدن با اوست .
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
در این بیت حافظ از خویشتن خدایی خود میخواهد تا به پیروی از آن معشوق یگانه مهرورزی کرده و با همین حضور نصف و نیمه ، رسم وفاداری بجا آورده و ماه خود را بر او بطور کامل بنماید و او پاسخ میدهد که این کار بندرت از خوبرویان بر می آید . معنی کلی بیت میگوید اگر چشم به ماه کامل حضور داری باید کار را افزون کنی و یا به “حال” و لحظات قانع باشی زیرا که بهشت را به بها دهند .
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
حافظ در اینجا انسانی را تصویر میکند که از وصال حضرت معشوق نومید شده و بنا را بر منصرف شدن از ادامه راه میگذارد و اصل خدایی یا حضورش پاسخ میدهد که راه گریزی نیست و او شب رو انه از راههای دیگری وارد خیال انسان خواهد شد . یکی از راهها بر هم زدن چیدمان چیزهای این جهان در مرکز انسان است تا سرانجام انسان دریابد که این دلبستگی ها اصل نبوده و باید آنها را از دل بزداید .
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
زلف نشانه وجه جمالی حضرت معشوق در این جهان است که جماد ، نبات ، حیوان ، انسان و هر آنچه از زیبایی های این جهان که در تصور آید را شامل میشود و در صورتیکه انسان دلبسته آنها شده و آنها را جزء تعلقات خود بداند گمراه خواهد شد و اصل خدایی انسان میگوید اگر با دید زندگی و خدا به آن زلف بنگری پس از بوی آن ، مست این چیزها نخواهی شد و بلکه اگر با دید و نظرخدا به آن بنگری هم او تو را به سوی خدا رهبری خواهد کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
باد صبح در اینجا به معنی چیزهای بیرونی از قبیل عبادات از سر ذهن انسان میباشد و انسان را گمان بر آن است که این عبادات و دعاها همچون باد صبحگاهان که به نباتات حیات داده و آنها را زنده میکند بر انسان نیز تاثیر نموده و هوا یا آسمان او را باز خواهد کرد اما در مصرع دوم حضور پاسخ میدهد که اینچنین نیست بلکه خوشتر آن باشد که نسیمی از کوی حضرت معشوق بیاید و انسان را به حضور زنده کند و نه توسل به چیزهای بیرونی
این نسیم خوش، نظر لطف حضرت دوست است که بر مبنای کار و تعهد انسان برای خرد ورزی شامل او خواهد شد .
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
حافظ مانند بسیاری از سالکان طریق عشق بیقراری کرده و برای وصال و نوش لعل یا همان لطف حضرتش به منظور رسیدن به “مقام” و دایم شدن این حضور صبر و طاقت از دست داده است و اصل خدایی او میگوید تو صبر کن و با انجام وظایف بندگی خود موجبات بنده پروری حضرتش را فراهم کن که الصبر مفتاح الفرج .
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
پس حافظ یا انسان عجول به همان بیت دوم باز میگردد و جویای زمان مصالحه میگردد که حضور دایم را رقم بزند و او میگوید راز خود را با کس مگوی تا وقت آن فرا رسد . یعنی که با اظهار و گفتگو در این باره با دیگران ، به ذهن رفته و راه را طولانی تر میکنی . پس تا آن زمان و رسیدن به حضور دایم که فنا شدن و “مقام” است ، بدون توجه به چیزهای بیرونی روی خود کار کن .
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
گویی زمان خدا حافظی فرا رسیده است و حافظ میگوید دیدی چگونه و با چه شتابی وقت حضور به اتمام رسید و کسی از وقت عشرت و حضور بعد خبر ندارد و خضور پاسخ میدهد ذهن خود را خاموش کن و تنها از دریچه دید و نظر خدا به جهان نگاه و فکر کن تا این غصه و غم فراق بسر بیاید و دوباره وصل برقرار شود ،
حافظ مدام وصل میسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
شاد و پاینده باشید

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

خانم Helen گرامی
آموزگار شما به درستی مخاطب جناب مولانا را خدا ذکر کرده اند ولی اگر بخواهیم اصولی تر و بر مبنای تعالیم مولانا که قایل به وحدت وجود است به جهان بنگریم ازلحاظ ماهوی تفاوتی بین باشندگان عالم نبوده و همه از یک جنس میباشند ، در این رابطه میفرماید :
متصل بودیم ، یک جوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه های کنگره
یعنی پس از آنکه جهان هستی بصورت فرم و ماده یا به صورت آمدند ما هستی مطلق را منفک میبینیم ولی در واقع کل هستی نور واحد است .
پس در اینجا نیز به همین دلیل مخاطب مولانا خدا و یا اصل خدایی خود است که برای شخص سالک طریق معرفت بصورت ناپیوسته و گاه گاهی این اصل خدایی او بر همه وجود و هستی اش غالب میگردد که آن را حضور گویند .و حافظ از منظر چشم آن عاشق میبیند و حلاوت این حضور کوتاه مدت، او را عاشق تر و مشتاق تر برای حضوری کامل و دایم میکند که آنرا مقام یا فنا شدن در حضرت معشوق گویند و این مقام برای نادر انسانهایی که طلای خالص شده و از اولیاء خدا باشند امکان پذیر است. بزرگانی مانند مولانا و حافظ و منصور حلاج از این جمله هستند
برای ندای انالحق منصور نیز تصوری جز این معنا نیست .
امید که با این بضاعت ناچیز کمکی به معنای مورد نظر معلم گرامی شما کرده باشم .

👆☹

.. نوشته:

وجود

خویش‌آروینِ رویاگونه‌ی عشق!

خود را در همه و همه را در خود دیدن

یکتایی..

ن.ت

👆☹

الف نوشته:

سلام یه نکته ای اشعار شمس تبریزی در ارشیوتون موجود نیست.

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.