گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمدرضا احمدی » عاشقانه های حافظ » عاشقانه های حافظ ۱

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۷۶ » (دشتی) (۱۰:۳۱ - ۱۴:۳۶) ترانه سرا: حافظ شیرازی خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۰۲ » (دشتی) (۱۱:۴۶ - ۱۲:۴۱) نوازندگان: همایون خرم (‎ویولن) ; صارمی، منصور (‎سنتور) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

یک شاخه گل » شمارهٔ ۲۱۶ » (بیات زند) (۰۷:۲۹ - ۱۱:۵۹) نوازندگان: عبدالوهاب شهیدی (‎بربط عود) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

'گلستانی نوشته:

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
معنی بفرمایید

👆☹

رامین شمشیری نوشته:

معنی تحت الفظی بیت چنین است :
ماجرا و دعوا کوتاه کن و پیش من برگرد چرا که مردمک چشم من خرقه ام را از سر بیرون آورد و به شکرانه بسوزاند.

خرقه به شکرانه سوختن اصطلاح است و این عمل در بین صوفیان رسم بوده که مثل صدقه دادن یا دود کردن اسپند در هنگام دفع بلا خرقه خود را میسوزاندند. از طرفی خرقه سوزاندن به معنی ترک زهد و ریا هم هست. پس با این حساب بیت را اینگونه میتوان معنی کرد که عاشق به معشوقش با حالت زاری میگوید ماجرا کوتاه کن و به پیش من بازگرد که چشمم در انتظار آمدن تو چنان سوخت که مرا بی هیچ کرد و هستی مرا به آتش کشید چنانکه خرقه زهد و تقوا را هم بسوزاند.
البته میتوان خرقه سوختن چشم را کنایه از خشک شدن و کور شدن چشم دانست. در اینصورت معنی بیت اینگونه خواهد بود که از شدت انتظار و چشم به راه ماندن چشمانم خشک شد.
رامین-ش. گینزویل. آوریل ٢٠٠٩

👆☹

محیا نوشته:

فکر می کنم خرقه از سر درآرودن مردمک اشاره به سفید شدنش داشته باشد. یعنی از انتظار زیاد چشمش سفید و کور شده

👆☹

مهدی نوشته:

بنده معنای بیت سوم را متوجه می‌شوم. ولی نمی‌توانم از نظر دستور زبانی آن را هضم کنم. نقش دستوری «آتش اشکم» در اینجا چیست؟

👆☹

شادان کیوان نوشته:

در پاسخ به جناب مهدی عرض میکنم که به نظر من آتش اشک را برای حفظ آهنگ شعر باید با کسرهُ ما بین آتش و اشک خواند اما در معنا باید آنرا بدون کسره و بصورت صفت مرکب و مخفف آتشین اشک دانست . همانگونه که سنگین دل را سنگدل و سیمین بر را سیمبر خوانده و خلاصه میکنیم. باین ترتیب آتش اشکم میشود آتشین اشک هستم ( پس میم میشود ضمیر متصل فاعلی ) و این اشک آتشین بخاطر شدت سوز دل است و باقی قضایا.

👆☹

هانی نوشته:

در پاسخ به سوال نخستین در رابطه با بیت “ماجرا کم کن و …” به عقیده بنده این بیت اشاره به غمازی اشک چشم دارد. به عبارتی، عاشق چندان در هجر معشوق خویش گریسته و اشک چشم او چندان از این عشق پرده دری کرده است که در نزد خرقه پوشان رسوا شده است. چرا که در نزد خرقه پوشان عشق و عاشقی مذموم است. بنابراین و از تاثیر این غمازی چشم، جایی برای ریا و تظاهر در خرقه تزویر نمانده و تنها دلخوشی عاشق دیدن دیدار دلدار است.
“غماز بود اشک و عیان کرد راز من”

👆☹

جمشید پیمان نوشته:

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
عده ای برای این که به معنی مورد نظرشان برسند، داستان خرقه سوزاندن را به عنوان رسمی در میان صوفیه معرفی کرده اند که من مصداق و مستندی درا این رابطه نیافته ام. یا نیست یا من نیافته ام. هر کس چنین رسمی را سراغ دارد ، مصداقی را که به دوره پیش از حافظ است به طور مستند ارائه کند . باری اگر از ظاهر کلام بگذریم، به نظر من به این نکته میرسیم که حافظ می گوید : دیدن واقعیات و درک حقیقت ( از راه مردم چشم= دیدن و آزمودن) باعث شد که خرقه را که لباس تلبیس و تظاهر و فریبکاری است از سر به درآوردم و به شکرانه پیدا کردن این بینش، آن را سوزاندم.

👆☹

کیوان نوشته:

شاعر خطاب به یار خود می گوید آشتی کنان را طولانی مکن و بازگرد که مانعی در کار نیست . یعنی مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . چه ، تصور می کردی من خرقه پوش ِ رسمی و زهد پیشه ای هستم . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا . و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .

بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه

👆☹

رسته نوشته:

خرقهٔ مردمک چشم
چقدر تفسیرهای دور و درازی از این بیت کرده‌اند و چه مقالاتی که در بارهٔ آن نوشته‌اند ولی پیر ما می‌گفت که این بیت را ساده‌تر بخوانید، احتیاجی هم به تفسیر آیین‌های فلان و بهمان صوفیانه نیست. بیینید خرقه چیست و خرقه دار کیست؟ چه کسی آتش به خرقه می زند؟ این بیت را مثل این بخوانید : ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم / همچو خرقه از سر خود به در آورد و به شکرانه بسوخت. مردم چشم من خرقه ای داشت. شخص من خرقهٔ مردمک چشم خودم هستم. چشم من به انتظار تو نشست و از این انتظار دائمی آتشی در این خانه زد که کاشانه بسوخت. زیبایی گفتار در این است که حتی پس از اینکه کاشانه و خرقه سوخت هنوز چشم به انتظار آمدن تو نشسته است. این همان است که در بیت اول آمده است با این تفاوت که در مصرع اول بیت اول محدودهٔ آتش در سینه است. در مصرع دوم آتش هنوز در سینه (‌خانهٔ دل) است و خود دل (‌کاشانه ) را سوخت ولی در بیت هفنم کل خرقه را می سوزاند. و آن چه می‌ماند چشم انتظار است.

اگر هم دنبال تفسیرهای آیینی از خرقه سوزی می گردید بهتر است اول به خود حافظ مراجعه بکنید و راه‌های دور و درازی نروید، به نمونه‌های زیرین از خود حافظ دفت بکنید:

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

بسوز این خرقهٔ تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم

حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو

مکدر است دل، آتش به خرقه خواهم زد

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

👆☹

محمدحسن سورانی نوشته:

به نظر می رسد وزن نوشته شده به صورت زیر صحیح تر باشد:
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

👆☹

رند نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی از شارحان دیوان حافظ این بیت را اشتباه معنی کرده اند وحتی بعضی هم بی معنی خوانده اند اما نظر آقا کیوان که برگرفته از کتاب حافظ نامه استاد بهاءالدین خرمشاهی درست ترین معنی ازاین بیت است
عزیزان میتوانند آن کتاب را از سایت پارس بوک دانلود کنند و معنی آن بیت را هم بخوانند استاد البته در آن کتاب معنی های شارحان دیگر را که اشتباه بوده نقل کرده است وهمچنین مفهوم اصطلاحات ماجرا خرقه سوختن و… را هم معنی درست کرده است
با تشکر

👆☹

رند نوشته:

ببخشید رسته جان آن پیر شما که بود لطفا از شما می خواهم به کتاب حافظ نامه مراجعه کنید تا معنی درست را در آنجا ببینید

👆☹

رند نوشته:

رسته جان نظر پیر شما درست نیست

👆☹

امین کیخا نوشته:

با درود به رند نیکرای و نیز پیر خردمند رسته ( از من به او درود )،کیوان و سرورمان شمشیری ، شعر حافظ چندبری و چند معنی است برای این است که همه مردم ایران انرا روی خوان نوروز گذاشته می گذارند و همگان گمان می کنند که نگاه خودشان را باز می تابد ، من گمان می کنم که حافظ فرموده است خرقه و زهد مرا چشم من تباه کرد یعنی انچه باید دید ، دیده است و دیگر زهد و خرقه به کار من نمی اید ، و شاید چشم نهانبینش را می گفته که گشوده شده است . گویا مثل عین القضاه فکر می کرده است و انچه عین القضاه گفت و مرگ ارزان شد را گفته ولی در پیچش و نا اشکاری .

👆☹

امین کیخا نوشته:

با پوزش گذاشته باید زدوده شود از خط دوم نوشتارکم !

👆☹

امین کیخا نوشته:

نشانی رایانگار پارس بوک که رند نیکرای فرمودند شگفت آور است

👆☹

ستاره نوشته:

درود
“ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ”

خلاصه بیت یعنی :
قصه هجر راکوتاه کن و برگرد
که من با چشم دل تو را درک کردم و دیدم
“خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت”
اشاره به بدور انداختن یا سوختن خرقه زهد یا همان
راه رسیدن به خدا از طریق علم آموزی دارد ،
حضرت حافظ ن با چشم ظاهر بلکه با چشم باطن وجود بیکران الهی را دیده و درک کرده، و به سخره گرفتن زهد و زاهد و صوفی و… امثال آن در تمام اشعار حافظ با زبان طنز و رندانه حافظ مشهود است

👆☹

عبدالرضا کوهی-اراک نوشته:

با نام ویاد خدا- اگر به بیت بعد دقت کنیم در میابیم که خرقه،خرقه ریاست(امان)وشاید درآوردن خرقه در میان صوفیانی که درزهد خود غش دیده باشند مرسوم بوده است وبرای کشتن نفس اماره نه به سبب دفع بلاء(ما که صوفی نیستیم که بدانیم). به هر حال امیداورم شمع ما به گفتن افسانه نسوزد.

👆☹

حسین نوشته:

درود
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

👆☹

عباس نصر نوشته:

بنام خدا - برداشت من این است که به معشوق اش می گوید که ماجرا را کم کن وسخت نگیر وبرگرد که مردم با چشم خودشان خرقه مرا از سر م بدر آورده (مرابی آبرو نموده ) و (از حسادتی که بمن دارند ) شکر گویان خرقه حیثیت مرا می سوزانند- موفق باشید

👆☹

رضا نوشته:

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

اگر امکان داردپیرامون این بیت توضیح بفرمایید.

👆☹

محمدامین مروتی نوشته:

شرح بیتی پر ایهام از حافظ

آشنایی نه غریب است که دل سوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
معنی اول:
تعجبی ندارد (نه غریب است) که یک آشنا بر من دل می سوزاند (بلکه کاملا طبیعی و عادی است) چرا که دل بیگانه (هم) به حال من می سوزد.
ضعف این تفسیر:
معمولا در غزل فارسی و خاصه شعر حافظ، معشوق بر عاشق دل نمی سوزاند بلکه دل او را می سوزاند.
معنی دوم:
یک نفر آشناست. غریبه نیست (نه غریب است) آن کسی که بر من دل می سوزاند (که دل سوز من است در معنای لازم ) (به علاوه ) در این ماجرا دل بیگانه (هم) برایم سوخت.(یعنی هم آشنا و هم بیگانه دلشان به حالم سوخت.)
ضعف این تفسیر:
همان معنای اول است ولی حُسن تعلیل آن را ندارد و ارتباط معقولی بین دلسوزی آشنا و بیگانه برقرار نمی سازد و این به واسطة تفاوتی است که در معنای “نه غریب است”، در دو تفسیر به وجود آمده است.
معنی سوم:
هیچ آشنایی (آشنایی نه،) بر من دل نمی سوزاند. این غریبه ای است که دلش برایم می سوزد (غریب است که دل سوز من است). در مصرع دوم تاکید می کند که این بیگانه زمانی که حال مرا دید، دلش به حال من سوخت. ( چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت)
ضعف تفسیر:
این تفسیر مستلزم این است که غریب را با اندکی تکلف، غریبه معنی کنیم. هر چند که مصرع دوم را می توان نوعی تاکید تلقی کرد اما در عین حال می توان آن را نوعی توضیح واضح و اضافی محسوب کرد.
قوت تفسیر:
تقابل جفای آشنا و وفای بیگانه، به لحاظ علم بیان موثرتر و مسبوق به سابقه تر است از وفای معشوق. به عبارتی حسن تعلیل قوی تر است.
معنی چهارم:
یک نفر آشناست. غریبه نیست (نه غریب است) آن کسی که دل مرا می سوزاند (که دل سوز من است در معنای متعدی) و به همین خاطر دلهای بیگانه برایم سوخت.
ضعف و قوت تفسیر:
به نظر می رسد که این تفسیر، صرف نظر از تکلف جزئی در تبدیل “غریب” به “غریبه”، مشکلات تفاسیر فوق را ندارد و تفسیرش از دلسوز هم بدیع تر و دلنشین تر از سه تفسیر قبلی است.

👆☹

کمال نوشته:

باسلام،عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عیدمبعث ،درقسمتی ازغزل فوق بایدگفت بیگانه دلسوزیش برای قریب ،بطوری است،که بقول معرف،یایک ضرب المثل خودمونی ،که:غم برادرمرده رابرادرمرده می داند،پیروزباشید،درپناه حق.

👆☹

Juki نوشته:

با سلام.بیت زیر هم ظاهرا متعلق به این غزل هست.
لطفا بررسی و در صورت صلاحدید درج گردد.به عنوان بیت هشتم
هر که زنجیر سر زلف گره گیر تو دبد
شد پریشان دلش و بر من دیوانه بسوخت

👆☹

ناشناس نوشته:

شد پریشان و دلش برمن دیوانه بسوخت

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

******************************************
******************************************
…………………….. در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

سینه‌ام زآتش دل:۲۲ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳ و ۱۵ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه

سینه از آتش دل: ۴ نسخه (۸۲۷ و ۳ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید

سینه‌ام در غم دل: ۲ نسخه (یکی متأخر: ۸۶۲ و دو دیگر بسیار متأخر: ۸۹۴)
سینه‌(ام را) غم دل: ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۳{«ام را» به خط الحاقی افزوده شده است})

۳۰ نسخه واجد غزل ۱۸ اند اما یک نسخۀ بی‌تاریخ ۶ بیت نخست را روی برگی داشته که افتاده و اکنون در دست نیست و لذا بیت مطلع را نیز ندارد. از نسخ کاملِ کهنِ مورّخ نسخه‌های ۸۰۳ و ۸۲۴ خود غزل را ندارند.
**************************************
**************************************

👆☹

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
این غزل حافظ زمان که معشوقه جانی اشت گویا همسر او باقهرش از نزدش میرود از سوز دل این غزل عاشقانه را می سراید واورا دوباره دعوت میکند

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخ

👆☹

علی۱۱۰ نوشته:

ماجرا کم کن و باز آ … میتواند اشاره به بیقراری پیر کنعان در بازگشت یوسف باشد که گویند چشمش از شدت اشک ریختن سفید شد و نابینا گشت.

👆☹

کسرا نوشته:

اجرای ساز و آواز این غزل در برنامه شماره ۴۰۲ یک شاخه گل با آوای گرم استاد شجریان

👆☹

محمد طهماسبی دهنو نوشته:

(نقش مردم چشم )بعضیها بیت را طوری می خونند که خرقه متعلق به مردم چشم بِشه. یعنی چنین و چنان کن که مردم چشم من ، خرقه اش را از سر بیرون آورد
. امابه نظر بزرگانی این قرائت خیلی غریبه ، و نسبت دادن خرقه به مردم چشم ، نازک اندیشی نامستندی هستش
و لغزشگاه اغلب مفسران همین جا بوده .
ظهور معنی و عقل عرف ایجاب می کند که خرقه متعلق به شاعر باشه
، نه مردمک چشم .
برای این قرائت باید (مرا) را از مصراع اول برداریم و بیاوریم به مصراع بعد . یعنی بگوییم ماجرا کم کن و بازگرد که مردم چشم من ، مرا … خرقه = خرقۀ مرا از سر من ( و نه خودش) بیرون آورد و به شکرانه بسوخت
. این قرائت نه فقط متضمن غرابت خرقه پوشی نیست ، بلکه کل بیت رو خوانا می سازه

در میان حافظ شناسان و شارحان این بیت ، مرحوم عبدالعلی پرتو علوی به راه درست رفته و خرقه را به حافظ نسبت داده
نه به مردم چشم
رابطۀ بین دل و دیده ، دیده ای که نظرباز است و دلی که عاشق پیشه است ، در ادبیات فارسی و شعر حافظ ، سابقه و نمونۀ فراوان دارد
چنانکه گفته

-دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدۀ معشوقه باز ِ من

- سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گَرَم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

- نخست روز که دیدم رخ تو ، دل می گفت
اگر رسد خللی ، خون من به گردن ِ چشم

- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مُهر ، به عالم سمر شود

- سِرّ سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تر دامن ، اگر فاش نکردی رازم

پس چشم و مردم چشم که کارش نظربازی و اشک ریزی و غمّازی است
سلسله جنبان و کارگردان این بیت هستش
. یعنی ماجرا کم کن و آهنگ آشتی و تجدید عهد کن و بدان که مردم چشم من در فراق تو از بس بی تابی و گریه و زاری و به اصطلاح امروز کولیگری و افشاگری کرد ، مرا رسوای خاص و عام ساخت و همۀ مردم از عارف و عامی به عاشقی و نظربازی من پی بردند و من ناگزیر شدم از خرقۀ خود که خرقۀ ریایی و دروغین بود - چرا که من واقعاً پارسا نبودم - بیرون بیایم
. یعنی در واقع ، این مردم ِ چشم ِ نظرباز و اشک ِ غمّاز ِ من بود که بانی این کار خیر شد و سرانجام خرقه ای را که از سر من به در آورده بود ، به شکرانۀ رفع ریا آتش زد و اکنون من خالصتر و مخلصترم و می توانیم آشتی کنیم . زیرا آنچه مرا از تو و تو را از من دور می داشت برطرف شد .
یک بیت دیگه از حافظ
گفتم به دلق ِ زرق بپوشم نشان عشق

غمّاز بود اشک و عیان کرد راز منسوم:(خرقه از سر به در آوردن ): خرقه چون چاک نداشته از سر بیرون آورده می شده . عطار در یکی از رباعیاتش میگه :

ما خرقۀ رسم از سر انداخته ایم
سر را بدل خرقه ، در انداخته ایم

کمال الدین اسماعیل گوید :

می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
ریش بگرفته مرا با در خمار آورد

حافظ خود چند اشارۀ روشن و رسا داره

- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر

- صوف بر کش ز سر و بادۀ صافی در کش
- صوفی بیا که خرقۀ سالوس بر کشیم ( یعنی از تن بلغزانیم و از سر به در آوریم )

- ساغر می بر کفم نِه تا زبر
بر کشم این دلق ازرق فام را

با وجود این ، چون در اینجا اصل این فعل یعنی خلع خرقه مطرح هستش،فرق نمیکنه که چگونه و به چه طریق از تن یا از سر به در آمده باشه.

خرقه [به شکرانه] سوختن : کلید معنای خرقه سوختن در اشعار عطار ، بویژه در داستان شیخ صنعان هستش که حافظ به اون نظر خاص داشته و بارها به تصریح و تلویح به اون تلمیح کرده
. در داستان شیخ صنعان ِ عطار ، دختر ترسا از شیخ شوریده چهار درخواست داره: ۱) سجده پیش بت ؛ ۲) قرآن سوختن ؛ ۳) خمر خوردن ؛ ۴) ترک ایمان و اسلام . شیخ این کارها را انجام می دهد و سپس

شیخ چون در حلقۀ زُنّار شد
خرقه در آتش زد و در کار شد

اما خرقه از عصر سنایی و عطار که عصر اعتلای تصوفه ، تا قرن حافظ که عهد انحطاط هستش ، تحول یافته
. خرقه در نزد سنایی و عطار ، هنوز چندان آلوده نیست . چیزی مقدس است
. ناموس طریقت ،شعار سلوک و مایۀ افتخار پیران و مریدان و سالکان هستش
. اما خرقۀ سالوس یا دلق زرق صوفیان و زاهدان معاصر حافظ ، غالباً ریایی و «مستوجب آتش» بوده

👆☹

م ، س نوشته:

با جمشید خان بیشتر موافقم
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
حافظ میگوید که چشم من باعث شد که حقیقت را دریابم تا خرقه از سر در آورم و بسوزانم
مانا بوید

👆☹

م ، س نوشته:

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
درین بیت” بس “ را به مانای بسیار می بینم.
سوز دل بین که ز بسیاری آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
مانا باشید

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

دوست جان
از بس که چشم مست درین شهر دیده ام
حقا که می نمی خورم اکنون و سر خوشم

۰( چشمان میگون دختران شیراز را می گوید )

همان چشمان مست و میگون که آرام هشداران
می بردند به روزگار شیخ، خواجه و می برند
هم اکنون.
بس، بسا و بسی به گمان کوتاه شده بسیارند.
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیار

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

دو چشم مست میگونش ( می گونت)ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

👆☹

مهناز ، س نوشته:

آری دوست جانم
حتا در بیت : هنر نزد ایرانیان است و بس .
مانا بوید

👆☹

مهناز ، س نوشته:

هنر نزد ایرانیان است و بس
اگر ”بس“ را به مانای ”بسیار“ بگیریم از تعصب و تحدید می رهیم
هنر نزد ایرانیان است و بسیار

👆☹

... نوشته:

محمد طهماسبی بزرگوار
ممنون از تحلیل خوبتون. برای منم این بیت مقداری مبهم بود. توضیحات شما دید جدیدی به من داد و فکر می کنم خوانش درست بیت همونطور باشه که فرمودید.

مهناز ، س بزرگوار
با نظر شما در مورد «هنر نزد ایرانیان است و بس» موافق نیستم.
با فرض اینکه ضبط درست بیت همین شکل معروفش باشه، فکر نمی کنم نحو جمله اجازه این رو بده که «بس» رو در معنای بسیار بگیریم. بسیار قید هست. شما چطور با این معنی جمله رو به شکل ساده مرتب می کنید؟
بسیاری هنر نزد ایرانیان است؟
هنر بسیاری نزد ایرانیان است؟
یا…؟
فکر نمی کنم هیچ کدوم از این برداشت ها معنای شفافی داشته باشه و حتی اگر هم معنایی داشته باشه به شدت دچار ضعف تالیف هست و کاملا از فصاحت به دور و بعید از فردوسی.
دلیل دیگه اینکه «و» که قبل از «بس» اومده این اجازه رو به ما نمیده که به برداشت مورد نظر شما برسیم و نحو جمله مختل میشه.
نکته دیگه اینکه این بیت در متن داستان، نوعی رجز خوانی هست و نه تنها «بس» به مفهوم حصر و قصر مخل معنا نمیشه، بلکه به نظر من لازم هست که در همین معنی بیاد. شاهد محکم و متقن این برداشت چند بیت قبل از همین بیت هست: «شهنشاه بهرام گورست و بس / چون او در زمانه ندانیم کس»
پر واضحه که در مورد این بیت اخیر (که کاملا منطبق با نحو بیت مورد بحث ما هست) به هیچ وجه نمیشه «بس» رو در معنای بسیار دونست.
عذر میخوام که در مورد بیت غیر مرتبط با این غزل پر حرفی کردم.

👆☹

... نوشته:

عذر میخوام، امروز نمونه دیگه ای از کاربرد «بس» در معنای حصر و قصر دیدم که در تکمیل عرایضم عرض می کنم.
مولوی در فیه ما فیه یه بخشی در مورد اناالحق زدن حلاج صحبت می کنه و میگه: «… یعنی من فنا گشتم، حق ماند و بس…»
در این مورد هم که ساختار جمله کاملا منطبق بر بیت مورد بحث هست، به هیچ وجه لفظ «بس» ناظر بر کثرت نمیتونه باشه.
البته نمونه ها زیادن، ولی این مورد همین الان به چشمم خورد گفتم ذکر کنم.
با احترام…

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

…….
اجازه فرمایید ” به هیچ وجه ” را از نوشته تان برداریم
چه در همان بیت شاهد که آورده اید، “بس ” مانای بسیاری را نهفته دارد.

👆☹

... نوشته:

پریشان روزگار عزیز
متوجه منظورتون نمیشم. ممکنه بیشتر توضیح بدین چطور معنی کثرت و وفور در «بس» بیت شاهد نهفته هست؟
یعنی شما چجوری میخونید بیت رو؟

👆☹

مهناز ، س نوشته:

با شما موافقم پریشان روزگار گرامی
از حکیم توس انتظاری جز این نیست که غیر ایرانی را نیز دارای هنر بداند .
ایرانی را دارای هنر ِبسیار می داند.
هنر را تنها به ایرانیان محدود نمی کند.
آری ، ، “بس ” مانای بسیاری را نهفته دارد.
مانا باشید

👆☹

... نوشته:

مهناز،س و پریشان روزگار عزیز
اگه قراره یه بحث علمی داشته باشیم لطف کنین دلایل علمی ارائه کنین تا من هم نکات جدیدی از شما یاد بگیرم.
از حکیم توس اینطور انتظار میره و اونطور انتظار نمیره شیوه تحلیل علمی متن نیست.
در مورد متن دلایل نحوی مشخصی رو ارائه کردم که اگه مخالفید دلایل خودتون رو بگین.
در مورد انتظار از حکیم توس، باید بدونیم که در منظومه های روایی مثل شاهنامه، مثنوی، منطق الطیر و… بسیاری از ابیات در قالب دیالوگ بین شخصیت ها رد و بدل میشه و چه بسا یک شخصیت در متن روایت حرفی رو بزنه و شخصیتی دیگه حرفی کاملا مخالف. بر این اساس و دلایل دیگه دیالوگ هایی که از زبان شخصیت های روایت بیان میشه نشون دهنده عقاید شاعر نیست. این بیت هم از این قاعده مستثنا نیست. اساسا در مورد منظومه ای مثل شاهنامه یا منطق الطیر که شخصیت های ثابتی دارن، شخصیت ها رو میشه تحلیل کرد، نه شاعر رو.
ضمن اینکه همونطور که گفتم این بیت رجزخوانی هست و در رجزخوانی هایی از این دست در شاهنامه، مفاخره در قالب تعصب ملی نه تنها موضوع غریب و بعیدی نیست که کاملا رایج و متداول هست و بسیاری از شخصیت های شاهنامه این شیوه تفکر و بیان رو داشتند.
منتظر ارائه دلایل و شواهد دوستان خوبم هستم.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

دوست گرامی جناب …….
مقایسه شاهنامه با مثنوی و منطق الطیر و… قیاس مع الفارق است.
گفتگو بر سر بس و بسیار بود که هر دو به مانای فراوانند. همین و به از من می دانید که
ُواژگان بسته به شیوه به کار بردنشان می توانند قید، صفت ،و… باشند

👆☹

حسین ۱ نوشته:

دوستان
به همه ی نظرات شما احترام می گزارم ،
در خصوص بس در مصرع : هنر نزد ایرانیان است و بس
نظرم با بانو مهناز نزدیکتر است
هنر نزد ایرانیان است و بسیار هنر های دیگر
میتوان بس را به مانای فقط و یا تنها و ،،،،، تلقی کرد ولی نمی توانم چنین برداشتی را ازحکیم فردوسی با آنهمه دانایی قبول کنم ، آزاده ای چون او را وارسته ازین تعصب میدانم
پریشان روزگار گرامی نیز در مانای بس ، با وسعت نظر بیان عقیده کرده اند .
از شما عزیزان می آموزم
ماندگار باشید

👆☹

حسین ۱ نوشته:

ببخشید
بسیار هنر ها

👆☹

... نوشته:

پریشان روزگار بزرگوار
من شاهنامه رو با مثنوی و منظق الطیر از چه جهت مقایسه کردم که قیاس مع الفارق برداشت کردید؟ من میگم در روایت قصه، حرفی که از زبان شخصیتی زده میشه لزوما بیانگر ایده و عقیده شاعر یا نویسنده نیست. حالا این روایت میخواد در رمان باشه یا نمایشنامه یا منظومه های روایی کلاسیک مثل شاهنامه یا منطق الطیر یا هر چیز دیگه. اصولا در اینطور مواقع باید شخصیت های داستان مورد تحلیل قرار بگیرن، نه خود شاعر یا نویسنده.
بله «بس» خیلی از جاها به معنای «بسیار» به کار برده میشه، مثل همون بیتی که مهناز عزیز مثال زد «سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع…». ولی این به این معنا نیست که همیشه همین مفهوم رو داشته باشه. در فارسی چیز عجیبیه که یه لفظ در دو یا چند معنای مختلف به کار بره؟ این اختلاف معنا هم با مصادیق مختلفی روشن میشه. در مورد بحث ما، من هیچ جا در هیچ متنی ساختار نحوی « {عبارت} و بس» رو در معنایی غیر از انحصار ندیدم.
من جوابم رو نگرفتم. ادعا کردین در بیت شاهد «شهنشاه بهرام گورست و بس» لفظ «بس» در معنای بسیار اومده. لطفا نوع خوانش خودتون رو برای من تشریح کنید.
ضمنا اگه در مورد شاهد دومی که از مولوی آوردم هم این نظر رو دارین در مورد اونم مشتاقم تحلیل جزء به جزء جمله و نوع خوانش شمارو بدونم.
ممنون.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

…… گرامی.
این کمترین مرتکب ادعایی نشده است از جمله درمورد شهنشاه بهرام گور است و بس
از آنجا که مانای دیگری مگر بسیار ، کافی، بسنده و البته سیخ کباب ! نیافته ام
وقتی میگوییم شهنشاه ……..است و بس ، مرادمان این است که به همان یک تن بسنده کنیم

👆☹

... نوشته:

پریشان روزگار بزرگوار
پس حتما من در مورد جمله تون که گفتین «اجازه فرمایید ” به هیچ وجه ” را از نوشته تان برداریم. چه در همان بیت شاهد که آورده اید، “بس ” مانای بسیاری را نهفته دارد.» دچار اشتباه شدم.
اگر مفهوم «بسنده» برداشت بشه به یه نقطه مشترک می رسیم.
در واقع به قول شما وقتی مرادمان از «شهنشاه بهرام گورست و بس» اینه که به شهنشاه بودن بهرام گور بسنده کنیم (؟)، پس مرادمان از «هنر نزد ایرانیان است و بس» هم اینه که به نزد ایرانیان بودن هنر بسنده کنیم.
هرچند بسنده کردن در این موارد شفاف نیست و معنی روشنی نمیده، ولی با تسامح به زبان ساده میشه گفت شهنشاه فقط بهرام گور است و هنر فقط نزد ایرانیان است.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

…. گرامی
نک که به نقطه ای مشترک رسیده ایم ، امیوارم شما از این چند نقطه چشم بپوشید وبا نامی گر چه مستعار
به گنجور برگردید ۰ ( گستاخی مرا ببخشایید )
اینکه واژه ای دو یا چند مانا بدارد پذیرفتنی است نمونه آن همین بس است ، سیخ کباب و بسنده و بسیار …
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی……
باری، شاهنامه سرگذشت مردم ایران است باشاخ و برگ ها، و شما به از من میدانید که مراجع حکیم توس نه تنها خدای نامک که بسیاری دیگر آگاهان تاریخ ایران بوده اند
از این رو نمی شود آنرا با منظومه هایی که فرمودید
از یک جنس دانست یا رمان و نمایشنامه و…….
بی گمان دیده اید که در این شاه نامه ها ” خرد ” بیش از هر چیز دیگر ستایش شده است
” خرد را و جان را که یارد ستود ؟؟
و گر من ستایم ، که یارد شنود ؟! ”
به گمان نباید تاریخ را با تخیل همتراز بدایم و واقع گرایی را با فرار از آن.
تندرست و سادکام بوید

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

به گمانم نباید
و شادکام بوید

👆☹

... نوشته:

دوست خوبم
اسم چندان مهم نیست، رسم مهمتره. همین چند نقطه هم از سرم زیادیه.
با مصراعی که گفتین یاد یه بیت خاطره انگیز (برای خودم) از سعدی افتادم:
بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی / چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم
حرف های شما رو در مورد شاهنامه می پذیرم، گرچه به نظر من چندان ربطی به موضوع بحث ما نداره.
در مورد مقایسه شاهنامه با سایر متون هم:
(رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی…)
اصلا بحث من تاریخ، تخیل، واقعیت، رئالیسم، سورئالیسم و… نیست. بحث من «امکان تفاوت تفکر خالق اثر و شخصیت های مخلوق در اثر» هست.
ضمن اینکه شاهنامه هم (حداقل) بخش اعظمش تاریخ نیست. شاهنامه مهمترین متن اساطیری ماست و مفهوم اسطوره هم بر مبنای چیزی که شما بهش میگین تخیل بنا شده.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

…. دوست گرامی
با امکان تفاوت تفکر آفریننده با شیوه اندیشگی آفریده
نمی توانم ۱۰۰٪ هم رای باشم ، حتا می گویند خداوند از روح خوَیش در سرشت آدمی دمید.
مرز تاریخ و افسانه ( اسطوره ) بسیار باریک است چه بسیار افسانه ها که تاریخند و تاریخها که افسانه
نمونه ای از این افسانه ها که تاریخ شده است داستان ‘ ماراتون ” است !! و تاریخ که افسانه خوانده شده است شاهنامه!

👆☹

... نوشته:

پریشان روزگار عزیز
عرض کردم «امکان تفاوت» و نه «قطعیت تفاوت».
یعنی حرف های شخصیت های شاهنامه (یا هر روایت دیگه) لزوما حرف های فردوسی (یا راوی) نیست، ولی ممکنه که باشه. با این وجود چون قطعی نیست قابل استناد نیست و نمیشه گفت چون شخصیت X در شاهنامه اینطور گفته پس فردوسی اینطور گفته…
امیدوارم بالاخره موفق شده باشم منظورمو درست و کامل منتقل کنم.
نکته دیگه اینکه اساطیر (در هر ملتی) اساسا دارای ویژگی های فرا بشری هستن، چه شخصیت های مثبت اساطیری و چه شخصیت های منفی. همین موضوع باعث میشه اسطوره از تاریخ جدا بشه و متن اساطیری مختصاتی کاملا متفاوت با متن تاریخی داشته باشه (دقت کنید به تفاوت های بسیار زیاد تاریخ بیهقی یا جهانگشای یا سایر کتب مشابه با شاهنامه های مختلف از جمله شاهنامه فردوسی و سایر متون اساطیری). به عنوان مثال داستان ضحاک و… رو نمیشه جزئی از تاریخ دونست. چون قطعا ضحاک بر اثر بوسه ابلیس مار بر دوش نداشته که مارها مغز بخوان و… . همین موضوع تخیل، شکاف بین تاریخ و اسطوره رو ایجاد میکنه.
در متون اساطیری اساسا زمان و مکان مبهم و نامشخص هست و چندان اهمیتی هم نداره، ولی متون تاریخی بدون ذکر زمان و مکان کمترین ارزشی ندارن.
متون اساطیری معمولا نمادین هستن (مثل نمادپردازی در موضوع خرد ستیزی ضحاک که با خوردن مغز توسط مارها نشون داده شده) ولی متون تاریخی کاملا واقع گرا هستن.
با توجه به تفاوت های بسیار متون اساطیری و تاریخی مرز بین تاریخ و اسطوره اونقدرها هم باریک نیست. در مجموع حتی اگه بخشی از شاهنامه قرائن و شواهد و مبنای تاریخی داشته باشه، بازم شاهنامه اصولا یه متن اساطیری هست و نه تاریخی.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

دوست گرامی جناب …….
شما را به گفتار حکیم توس حواله می دهم و در بر این گفتگو میبندم( ” حتا اگر بخشی از شاهنامه قراین و شواهد و مبنای تاریخی داشته باشد !!؟؟ ” )

” تو این رادروغ و فسانه مخوان
به یک سان روش در زمانه مدان
از آن هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد ( راز مانا برتد) ‘
…… و بخوانید ار نخوانده اید ؛ ( گفتار اندر فراهم آوردن شاهنامه ) را
تندرست و شادکام بوید.

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

ببخشایید
دگر بر ره رمز معنی برد ( ..ره راز مانا برد )

👆☹

... نوشته:

یعنی الان شما معتقدید باید به کلیت اثری به نام شاهنامه فردوسی به عنوان یک متن تاریخی نگاه بشه؟

👆☹

سعدی استاد سخن نوشته:

رفقا ..سوز دل بین که ز بس آتش اشکم باید بدون وقفه خونده بشه…بس آتش اشک یعنی زیادی آتش اشک..این شعر ب هیچ وجه نیازی ب توضیحات و تفسیرات و مراسمات صوفیان و وجود خدا و عدم و هستی و من ذهنی و من عشقی نداره….تفسیرها تماما با هدف انجام میشه..مثلا در بیت پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت اساتید بزرگوار چنان تفسیر کرده اند که صنع منظور صنع الله از رفقای حافظ است و ادامه داستان….بهرحال این شعر و تقریبا تمام اشعار حافظ نیاز ب تفسیر ندارد

👆☹

سعدی استاد سخن نوشته:

ماجرا کم کن و باز ا که مرا مردم چشم….یعنی چشمان من و نظر بازی من باعث شد از لباس تقوا بیرون بیام چنانکه فرموده است آن بزرگوار:زاهد بودم ترانه گویم کردی…سرحلقه بزم و باده جویم کردی…سجاده نشین با خدایی بودم..بازیچه کودکان کویم کردی….پس تفسیرات اضافه نیاز نیست…یعنی هرچی میکشم از دست مردمک چشمانم هست که نطر بازی میکنند

👆☹

مرتضی نوشته:

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

خرقه کردن (پاره کردن خرقه) دو حالت دارد: یکی آن‌که درویش در حال سماع و در اثر غلبه جامه خود را پاره کند، دوم این‌که اصحاب و دیگران به حکم پیر جامه او را که در حال سکر و وجد یا در حال استغفار است، خرقه کنند.
آب خرابات (چیزی نیست جز شراب) خرقه زهد و تقوای من را که از سر ریا بوده از تن به در کرد

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
خرقه سوختن، خرقه نهادن و از خرقه بیرون آمدن نامهایی برای رسم خرقه کردن می باشد.
چون سالک از مقامی به مقامی دیگر انتقال یابد، به شکرانه یافتن مقام جدید، جامه پیشین را کنار می‌گذارد که رمزی است از این‌که دیگر به آن مقام بازنخواهد گشت. در این حالت، درویش خرقه را چاک می‌داد یا بدون پاره کردن آن را از سر بیرون می‌آورد و به سوی قوّال یا به سوی جمع می‌افکند.

👆☹

سیدغلامعباس خدامیان نوشته:

به عقیده بنده بیت آشنایی نه غریب است که دل سوز من است را اشتباه نوشته اند وخواننده هم اشتباه می خواند. باید اینگونه نوشته شود. آشنایی نه ، غریب است که دل سوز من است . و معنی اش این است که آشنایان نه، بلکه غریبه ها هم دلسوز من شده اند که در بیت دوم نیز بازتر وروشن تر اشاره می کند

👆☹

رضا نوشته:

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
بعضی براین باورند که حافظ این غزل را درفراق همسرخویش سروده است. همسری که ازنظربازی وعاشق پیشگی ِ حافظ به تنگ آمده ووی راترک کرده است.! گرچه این نظریّه چیزی جزحدس وگمان نیست لیکن بعضی ازابیات درتاییدِ این حدس وگمان می باشند. به هرحال چون اسمی بُرده نشده،دلیل روشنی براین ادّعا دردست نیست. هرچه هست غزل سوزناک است وشاعر غزل را در غم واندوهِ کسی سروده که بسیاردوست می داشته وظاهراًمدّتیست نسبت به اوبی توجّهی می کند.
آتش: استعاره ازغم دوری واندوهِ فراق
جانانه: معشوق
خانه: اشاره به سینه
کاشانه: دراینجا منظورکلّ هست ونیستِ شاعر
معنی بیت
سینه ازآتش سوزنده ی دل درغم واندوهِ معشوق سوخت. دراین خانه(سینه) ازغم دوری وفراق معشوق، آتشی شعله ورشده بود که (باتداوم دوری به همه جاسرایت کرد ) وتمام هست ونیستِ مرا(کاشانه) سوزاند وخاکسترنمود.
زین آتش نهفته که درسینه ی من است
خورشیدشعله ایست که درآسمان گرفت
تنم از واسطه ی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتش ِ مِهر رُخ جانانه بسوخت
از واسطه ی: به واسطه ی، به علّت
بگداخت: شعله ورشد وکاملاًسوخت
آتش بعضی اوقات آتش ِشوق است بعضی اوقات آتش ِ حسرت است بعضی اوقات….. دراین مصرع اوّل این بیت آتش ِ دوری وفراق ودرمصرع دوّم آتش محبّت است که هست ونیستِ شاعر راسوزانده است.
معنی بیت: جسم وتنم ازعذابِ دوری ِ دلبرآتش گرفت وگداخت. جانم نیز ازآتش شوق ومحبّت بسوخت.محبّت که زیادباشد همچون آتشی شراره می کشد ودل وجان عاشق بکام خویش می کشد ومی سوزاند.
فکرعشق آتش غم دردل حافظ زد وسوخت
یاردیرینه ببینید که بایارچه کرد!
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
سوزدل بین: ببین که چگونه دلم شدید می سوزد
که زبس آتش ِاشکم : ازشدّتِ آتشین بودنِ قطراتِ اشکهای من ،
معنی بیت:
ببین که چگونه دلم درآتش شعله وراست؟ ازشدّت ِ سوزش چنانکه می گریم اشکهایم آتشین است! آنقدرآتشین که دل ِشمع به رحم آمده وازروی دلسوزی همانندِ پروانه به حال من می سوزد. شمعی که خود درآتش می سوزد واشکهای پُرحرارتی دارد، بادیدن ِ اشکهای آتشین ِ من دردِ خودرا فراموش کرده تبدیل به پروانه ای نازک دل ولطیف شده وعاشقانه وصمیمانه دلش به حالِ من می سوزد!
درمیانِ آب وآتش همچنان سرگرم تُوست
بس که دربیماری هجرتوگریانم چوشمع
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
آشنایی: یک آشنا، یک دوستِ صمیمی
نه غریب است: غریبه نیست
“دلسوز” دراینجابه معنی ِ مهربان نیست بلکه به معنای کسیست که دل را می سوزاند.
ازخویش رفتن: ایهام دارد: ۱- ازدست رفتن ونابود شدن، خاکستر وبربادشدن ۲- ازخودی ضربه خوردن. هردومعنی مدِّ نظرشاعربوده است.
معنی بیت: آنکه خانه ی دلم رااینچنین به آتش کشیده،غریبه نیست بلکه یک دوست صمیمی(معشوق) است،(گمان نکنید که غریبه ویادشمن است!) وقتی که کاملاً دراین آتشی که دوست به پاکرده ورفته سوختم وخاکسترشدم دلِ بیگانگان(غریبه ها) براحوال من سوخت.
دیدم وآن چشم دل سیه که توداری
جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد!
خرقه یِ زُهدِ مرا آبِ خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش ِمیخانه بسوخت
خرقه لباسی که نمادِ پرهیزگاری وتقواست.
آبِ خرابات: باده وشراب
آتش میخانه: استعاره ازمی
معنی بیتِ: بنیادِ زُهد وتقوای مرا شراب وباده برباد داد وفروریخت. خانه ی عقل وخردِ من نیز درآتش میخانه سوخت. میگساری وشرابخواری عقل مرا ازبین بُرد.
البته حافظ ازاینکه خرقه ی زهد وخانه ی عقلش رابه فنا داده، ناراحت ودلگیرنیست. چرا که اوهمیشه، هم ازخرقه بیزاربوده وهم ازعقل. خرقه را نمادِ ریاکاری می دانست وعقل راعاجز وناتوان درکِ لذتِ کرشمه وناز!
کِرشمه ی توشرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبرافتاد وعقل بی حس شد
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچولاله جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
لاله: گل سرخی که ظاهراً همانندِ جام شراب است. درمیان ِآن سیاهی وجودارد که شاعران آن را به شراب تشبیه کرده اند. حافظ سیاهیِ آن را داغ عشق می بیند.
هرگاه توبه کردم که دیگرسراغ باده خواری نروم وپرهیزگار وباتقواباشم همانندِ پیاله ای که به ضربه ای می شکند شکست ومن بازبه سراغ شراب وعیش وعشرت رفتم!
درمصرع دوّم: جگرمن نیز همانندِ لاله که دردل خود بطورطبیعی داغی دارد ازروزاَزل داغ عشق داشت واین سوختگی وداغی ازشراب وخمخانه نیست بلکه ذاتیست.
درنظرگاهِ حافظ که طریق عشق را انتخاب کرده، توبه درمقابل وسوسه ی عیش ونوش همیشه شکست پذیر می باشد. چراکه اوعاشق است و رویکرد از عیش ونوش به زهد وپرهیزگاری، برای عاشقی مثل حافظ، فرحبخش وقانع کننده نیست. به ویژه اینکه اوزاهدان ریایی وپرهیزکاران تزویرکار رادیده وهرگزدلش نمی خواهد که اونیز درمسیروطریق آنها گام بردارد. ازهمین توبه های حافظ همیشه باشکست روبرو می شود.
اساس توبه که درمحکمی چوسنگ نمود
ببین که جام زُجاجی چگونه اش بشکست!
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سربه درآورد و به شکرانه بسوخت
ماجرا: قصّه، داستان و آنچه که روی داده.
“ماجرا” در اصطلاح ِ صوفیه ، حل وفصل کردن اختلافات بین مریدان توسط مرشد ومراد است. بدینصورت که هرگاه مریدی از دست و زبان مریدی دیگر دچار کدورتِ خاطر شده وازاورنجیده می شده، مریدِ خاطی توسطِ مرشد مورد بازخواست وتنبیه قرارمی گرفت وموظّف می شد در حضور جمع مریدان، اظهارپشیمانی و پوزش کند. اومی بایست دلِ برادر خود را به دست می آورده تاماجرا تمام شود. حافظ بابکارگیری این واژه هم به معنای ِمعمول دربین مردم هم به معنای خاصِ درمیان صوفیان، ازمعشوق خود می خواهد بازگشته ودل اورا به دست آورد.
مردمِ چشم: مردمک وسیاهیِ چشم.
خرقه سوزی نیز درنزدِ صوفیان مرسوم بوده وبنا به دلایل گوناگون، ازجمله رسیدن به مرحله ای بالاتر وغیره، ازشوق واشتیاق خرقه راکه لباسی جلوبسته بوده ازسر درمی آورده ومی سوزاندند تا به خیال خود اعلام کنند که به مرحله ای ازبینش رسیده اند که دیگرنیازی به این خرقه که به منزله ی ِ اعتبارظاهریست ندارند! امّاحافظ که درقید وبندِ این مراسمات صوفیگری وامثالهم نبوده ودرهمه ی موارد به طریق ِ خود وبه قوانینی که خودوضع می کرده عمل می نمود، دراینجا صرفاً به منظوراینکه با زبان ِ آن دوران سخن گفته باشد واژه های “خرقه سوزی وماجرا” رابکارگرفته است. خرقه سوزی حافظ بیشتر به خاطر طنز وتمسخر و انزجار و بیزاریست که ازخرقه داشته نه به دلیل پایبند بوده به رسم ورسوماتِ صوفیان!
بسوزاین خرقه ی تقوا توحافظ
که گرآتش شوم دروی نگیرم !
معنی بیت:
ای معشوق قصّه ی کدورت را فراموش کن واز درصلح وآشتی درآی ببین که مردمک چشم من ازشوق آمدن تو،خرقه اش را ازسردرآورده وچگونه می سوزاند؟.
ضمن آنکه این معنی نیزمدِّ نظرحافظ بوده که مردمک وسیاهی چشم من ازبس که گریه کرده ام ازبین رفته وسفید شده است. به عبادتی حافظ سپیدشدن چشم خودرا به خرقه سوزی تعبیر کرده است.
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دَمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
“افسانه” دراینجا پرداختن به همین ماجرا وگله وشکایت واظهار دردمندیست.
خطاب به خویش می فرماید:
ای حافظ این حرفها راتمام کن و دست از گله و شکایت بردار، جامی شراب بنوش وبی وفایی رایاررا ازخاطرببر ازبس که نالیدی تمام شب بیداربودیم وشمع به بیهودگی سوخت.
چه نقشه ها که برانگیختیم وسودنداشت
فسون ما بَر ِ اوگشته است افسانه !

👆☹

نیکومنش نوشته:

سلام و درود بر دوستان
ماجرا کم کن و بازا که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در اورد وبه شکرانه بسوخت
مردم چشم :معرفت و بینش
از انجاییکه من به این بینش رسیدم که براى رسیدن و کامیابى از تو بایستى زهد و ریا را کنار بگذارم به شکرانه این بینش خرقه ام را سوزانیدم و تو هم زیاد بهانه گیرى نکن (به خاطر ظاهر خشک مذهبى که داشتم )و بازا براى معاشقه .

👆☹

نیکومنش نوشته:

سلام و درود به دوستان
یکى از ویژگیهاى شعر حافظ گاها حذف یک واژه کلیدى به صورت قرینه لفظى یا معنوى مى باشد
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
معنى : از سوز دلدادگى از بس غرق در اتش اشک هستم که از روى دلسوزى دل شمع که خود مظهر سوزیدگى و سوزندگى است مانند پروانه که خود را فداى شمع مى کند فداى من شد و سوخت

👆☹

مزدک نوشته:

خرقه سوختن= برهنگی≈ رسوا شدن و لو رفتن :
(اشک) چشم من ٬ مرا در نزد همگان رسوا کرد. گرچه حافظ از این رسوایی خرسند و سپاسمند مینماید!

👆☹

مهراد فانی نوشته:

با سلام،
به نظر بنده وزن این غزل باید فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن باشه، چون در ابتدای اکثریت مصرع ها با فاعلاتن شروع شده مثل مصرع اول سینه از آتش دل…
ور در دیگر مصرع ها نیز با اختیارات شاعری فاعلاتن میشه، مثل مصرع آخر، اگر که رو به صورت کِه تلفظ کنیم، که نخفتیم هم فاعلاتن میشه، اگر امکانش هست، بررسی کنید، با تشکر از سایت خوبتون

👆☹

مهراد فانی نوشته:

البته با بررسی بیشتر به این وزن میرسیم فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

👆☹

شاخه نبات نوشته:

درود بسیار به همه ،من از ادبیات و قواعد و معانی هیچ علمی ندارم وفقط برای اینکه ازدلتنگی رهایی پیداکنم تفالی زدم که این بیت باز شد و دیری هم نشد که جوابم گرفتم و این اتفاق همیشه برایم افتاده تمام معانی. ابیات وصف دلتنگی بوده …. #دلتنگی

👆☹

یغما نوشته:

شرح غزل ۰۱۷- سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
معانی لغات غزل

جانانه: معشوق.
کاشانه: خانه محقّر و در اینجا اشاره به سینه است.
واسطه: سبب، علّت.
زِبَس: از بسیاری، از زیادی.
ز بس آتش اشکم: از بسیاری و زیادی حرارت و گرمی اشک من.
آتش خمخانه: (استعاره) می، شراب و به همین معناست آبِ خرابات.
ماجرا: آنچه گذشت و در اصطلاح و عرف صوفیه اشاره به این رویه حسنه است که مرادِ صوفیان هرگاه متوجّه این مطلب شود که مریدی از دست و زبان مریدی دیگر دچار کدورت خاطر شده است، مرید خاطی را در حضور جمع بازخواست می کند و مرید خاطی با پوزش، دل برادر خود را به دست می آورد و به این عملِ مراد، اصطلاحِ ماجرا گفتن داده اند.
مردمِ چشم: سیاهی چشم.

معانی ابیات غزل

(۱)از لهیب آتشی که فراق معشوق در خانه دلم افروخته بود، کاشانه سینه ام آتش گرفت.
(۲)جسمم به خاطر دوری از دلبر گداخته و جانم از گرمی آتش محبّت او شعله ور شد.
(۳)دلسوزی و همدردی شمع را بنگر که دوش، دلش از سر مهر و از زیادی حرارت اشکم، همانندِ پروانه، به حال من سوخت.
(۴)یک نفر آشناست. غریب نیست آن کسی که سبب سوختن دل من می شود و به خاطر اینکه من از دست خویشان و نزدیکان مورد آزار قرار گرفتم، دلهای بیگانه به من رحمت آورد.
(۵)شراب، این آب خرابات، خرقه پارسایی مرا با خود بِبُرد و این آتش خمخانه کاشانه عقل مرا آتش زد.
(۶)برای ترک می، توبه کرده، پیاله شکستم و دلم هم به مانند آن پیاله شکسته شد و در سوز فراق می و میخانه جگرم همانند لاله داغدار گردید.
(۷)دست از گله و شکایت بردار و به سوی من بازگرد که سیاهی چشمم، همچنان که مُراد، از سر صوفی خطاکار خرقه به در آورده و می سوزاند بر اثر گریه پشیمانی سفید شد.
(۸)حافظ! دست از سرودن شعر بکش و پیاله یی بزن که شب گذشت و از سوز افسانه تو عمر شمع هم به پایان رسید.

شرح ابیات غزل

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور
*
۱-این یک غزل عاشقانه بدون ایهام است که حافظ در اثر فراق و دوری از معشوق خود سروده و به سبب پُختگی مضامین و تشبیهات و سوز کلام، در مرحله تکامل دوران شعر و شاعری او سروده شده و ظنّ و گمان این ناتوان بر این است که حافظ احتمالاً برای همسر خود که از دست اعمال و رفتار شوهر شاکی، و به صورت قهر از منزل رفته بوده است گفته و او را دعوت به بازگشت به خانه و کاشانه خود می کند و مفاد بیت هفتم بر این امر دلالت دارد که حافظ محبوبی داشته و پس از چندی به صورت قهر ترک او نموده و شاعر از او می خواهد که دست از گله و آنچه گذشته برداشته و به سوی او که پشیمان است بازگردد و به احتمال قوی این محبوب همسر دلبند او بوده که از شب نشینی ها و شرابخوریها و عشقبازیهای او به جان آمده بوده است.
۲-در بیت هفتم حافظ خطاب به محبوب خود می گوید ماجرا کم کن. کدام ماجرا؟ حافظ در بیت چهارم، آن ماجرا را بازگو کرده و می گوید آشنایی که سوزاننده دل من است چندان هم غریب نیست. او از نزدیکان است و این می رساند که منظور شاعر همسر خود بوده است و یاء کلمه آشنایی برحسب اینکه یاء وحدت یا نکره باشد دو جور معنا را افاده می کند همین طور کلمۀ دلسوز. بهتر است در این باره توضیح بیشتری داده شود.
کلمه دل سوز دو معنا می دهد: یکی سوزاننده دل و دیگری همدردی با دل. به عنوان مثال:
الف- او پرستاری دلسوز برای بیمار خود بود.
ب- معشوقی دلسوز و بی رحم و جانگداز بود.
حافظ در جای دیگر می فرماید:
غزلیات عراقی ست سرور حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
بنابراین معنای بیت چهارم این غزل بطور واضح چنین است: آنکه سوزاننده دل من است یاری آشناست نه غریب و بدین سبب چون من از دست خویش و آشنا از دست رفته ام، دل بیگانه هم بر حال من سوخت و این بطن دوم معنای بیت است که ما را دربارۀ قهر همسر شاعر و شأن نزول این غزل به گمان می اندازد.
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

👆☹

ه. طالبی نوشته:

سلام،
به نظر من دربیت سوم، مصرع دوم، به جای “بس آتش اشکم” می باید نوشت “پس آتش اشکم”

👆☹

R.H نوشته:

حال خوبی که از خوندن غزل به آ دم دست میده، از خوندن اظهار افاضات اساتید خراب میشه…

👆☹

محدث نوشته:

ماجرا کم کن و بازآ…
السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)

👆☹

دکتر صحافیان نوشته:

سینه ام زاتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
اولین غزلی که حافظ سخن از سوختن می کند: در غم معشوق( جان جهان) دلم پر از آتش شوق است.آتش مقدسی که اساس خانه وجود را می سوزاند و اغیار را می زداید.
بیت۲:ازین دوری جسمم گداخته می شود و جانم میسوزد تا چون ققنوس آماده دریافت تولد جدید شود.
بیت ۳:به سوز دلم بنگر که دیشب شمع از روی مهر، دلش برایم سوخت و چون پروانه سوخت( جابجایی در تمثیل عرفانی شمع و پروانه)
بیت ۴:دل بیگانه هم بر بی خویشتنی من می سوزد، پس جای تعجب نیست که معشوق آشنای جان دلسوزم باشد.
بیت ۵: شراب، لباس زهدم را برده و آتش خمخانه، عقل مرا سوخته( از هر جهت آماده دریافت حال خوش هستم)
بیت۶: دلم از توبه شکست( پس توبه ام را می شکنم تا به حال خوش؛ به شراب دیدار برسم).
بیت ۷: بحث را تمام کن و پای در وجودم بنه، که مردمک چشمم از بسیاری گریه خرقه از تنم در آورد و به شکر دیدار بسوخت.
بیت۸: این افسانه ها را رها کن ( حقیقت در دیدار و حال خوش است) که شب نخوابیدیم و شمع هم بیهوده سوخت.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

👆☹

حمید سامانی نوشته:

در بیت یکی به آخر مانده، جای دو کلمه “مردم چشم” را عوض کنید معنا برایتان قدری واضحتر میشود، در اینجا حافظ از استفاده از “مردم چشم” اشاره به تنگی نظر و در حقیقت چشم زدن و حسادت مردم دارد و این هیچ ربطی به معنای بعید و چندم مردمک چشم ندارد، چرا عده ای اینقدر سرسری میخوانند و از خود چیزی در می آورند و یکی دو صفحه برای توضیح پیچیده خود تفسیر غلط و بی ربط مینویسند، واقعاً باعث تأسف است، به هر حال حافظ در استفاده از فن استعاره و تشبیهات یک نابغه بود

جابجایی کلمات اختیار شاعری بوده که برای موزون بودن شعر، شاعران بزرگی همچون حافظ و سعدی تغییرات ابتکاری و زیبایی برای سرودن شعر بکار میبرده اند

در ضمن بین کلمات “باز” و “آ” بایستی فاصله حفظ شود، “باز آ” سر هم نوشته نمیشود
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم

👆☹

محسن ، ۲ نوشته:

حمید جان
اشتباه برداشت می کنی
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
می گوید : چشمم از بس زاری کرد و راز دل مرا فاش کرد باعث شد که لباس ریا و سالوس را به در آورم و بسوزانم
ربطی به چشم مردم ندارد

👆☹

۸ نوشته:

جناب سامانی،
جایی دیگر می فرماید:
زگریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
یک نکته ازین (مانا) گفتیم و همین…….

👆☹

احمد خرم‌آبادی زاد نوشته:

سینـه از آتـش دل در غم جانانه بسـوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
این بیت را که زمزمه می‌کردم، از خودم پرسیدم: “آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت”، میخواهد چه چیزی را برساند؟ با توجه به دانش و هوش سرشار حافظ، دو واژه “خانه” و “کاشانه” نمیتوانند به یک مفهوم به کار برده شده باشند. بررسی سروده‌های بیش از ۷۰ شاعر ایرانی، نکته بسیار جالبی را روشن کرد. گذشته از اینکه دو واژه “خانه” و “کاشانه” دارای همپوشانی در مفهوم هستند، با یکدیگر تفاوت هم دارند. برای نمونه، حکیم نزاری قهستانی در غزل شماره ۱۵۱ می گوید:
“به عزا، خانه کاشانه تفاوت نکند
عشق را میل به جایی است که که معشوق آنجاست”
از سوی دیگر، ملک‌الشعرا بهار در بخشی از قصیده مربوط به کاشان می گوید:
“کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر است
جای‌هایی که عبادتگه بودایی بود
لفظ کاشانه و کاشان به لغت‌های قدیم
معبد و جایگه جشن و دل‌آسایی بود”
نظامی گنجوی نیز بیتی دارد که جای تامل است:
“ره آنکس راست در کاشانـه تو
که دوزد چشم خود در خانه تو”
بنابراین، کاشانه باید عمارتی باشد خانه در خانه و دارای اندرونی و بیرونی. سینه از دیدگاه حافظ، خانه‌ای است که در غم جانانه در آتش می‌سوزد و این آتش همه پیکر را فرا میگیرد.

👆☹

یکی(و دیگر هیج) نوشته:

به نام او
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
درون سینه دلی داشتم که دسترسی به جان جانان نداشت و در این غم و درد فراق می سوخت
درون خانهء دل آتش عشقی زبانه می کشید که تمام وجود و هستی مرا شعله ور نمود و سوزاند.

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
جسم من به خاطر عدم دسترسی به آن ذات لایتناهی که روح هستی است گدازان و سوزان شد و جانم (روح من) از مشاهدهء خورشید درخشان و سوزان جمال ذات الهی سوخت .(یعنی تاب و تحمل دیدن آن عظمت و شکوه بی پایان را نداشت.)

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
از بس دل من در سوز و گداز عشق او زبانه می کشید و اشک دیدگان من جاری بود که دل خدا مرد زمان به حال من سوخت و به دلداری من شتافت.

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
آن خدامرد را بواسطهء گام نهادن در راه خدا از قبل می شناختم و برایم غریبه نبود بدین خاطر بود که برای دلجویی من آمد.(یعنی رهرو راه عشق بودم و او را شناخته بودم .)
هنگامی که من از بند خودم آزاد شدم دلم که با من جدید بیگانه بود سوخت و از میان رفت.

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
تمام زهد و پرهیزگاری حاصل عمرم را به آب بخشیدم زیرا که در این جایگه ارزشی نداشت.
آنچه که از عقل و خرد در تمام عمر خویش داشتم در راه بدست آوردن روح باقی سوزاندم و به دور ریختم.

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

از دلم رها شدم و مانند پیاله ای تهی شکست.
جسم من بدون روح ماند و در حسرت روح تبدیل به خاکستر شد.

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ای جان جانان این قصه را کوتاه کن و دوباره مرا به دیدارت نایل کن زیرا که چشم من این دنیای ظاهری را دیگر نمی بیند و به شکرانهء دیدار تو آنرا از سر بیرون رانده است.

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
اینها که دیدی همه افسانه ای دور از دسترس توست حافظ سعی کن دوباره در جسم فانی خود روحی بدمی !
(پس از آن اوج نوردی خود را کوچک می انگارد تا دربند غرور کاذب نبوده باشد!)
زیرا که شب به سحر رسید و نخوابیدیم و شمع هم به پای افسانه سرایی سوخت و تمام شد.

👆☹

یکی(و دیگر هیج) نوشته:

به نام او
حافظ با این غزل مبانی ابتدایی عرفان را به جویندگان حقیقت می آموزد!
ابتدا سخن از این است که آتش عشق او را در دل خویش پروردن و مداومت و پایداری در این راه در نهایت تمام هستی انسان را شعل ور می گرداند و تا با تمام وجود عاشق نباشی و در آتش عشق گرفتار نگردی در حقیقت بروی تو گشوده نخواهد شد.
در این راه زهد و تقوا و همچنین عقل و خرد عواملی بیرونی هستند که در نهایت خویش تو را از دنیا و هرچه در آنست سرخورده و نالان می گردانند که راه درون در پیش گیری و به دیدار استاد درون نایل شوی!
استاد درون تو را به سمت سفر روح هدایت می نماید و نظری اجمالی به آنچه در بالاست خواهی انداخت. ولی هنوز راه به پایان نرسیده و جایگاه تو در عالم بالا تثبیت نگردیده است بنابراین باید که برگردی و توشه راه فراهم آوری زیرا هر آنچه از قبل داشتی همه سوخت و از میان رفت و ارزش و اعتباری برآن نبود . پس به دنبال آن چیزی باید بود که در آنسو به کار تو می آید.
ولی اگر زهد و تقوا و عقل وخرد در آنسو بکار نمی آید پس چه چیزی باید بعنوان توشهء راه با خود ببریم؟!
تمامی شاعران و عارفان ما تا بدینجا هدایتگر ما بودند ولی پس از آنرا مسکوت گذاشته و خاموشی پیشه کرده اند !!!
نکته در اینجاست !
هنگامی که استاد درون را یافتی دیگر به عوامل بیرونی نیازی نیست و هر آنچه که زان پس از تو به فعلیت خواهد رسید عین ثواب است و توشهء راه !!
زیرا که از بند نیک و بد رسته ای و همگام با ذات هستی به سمت بالا کشیده می شوی !
باشد که چنین سعادتی نصیب آنان که شمع راه گردیده اند شود.

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید