گنجور

ترجیع بند

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار
 

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغ است

نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب

یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقهٔ صولجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار

می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق

در گردن دیدهٔ بلاجوست

من بندهٔ لعبتان سیمین

کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست

مادر به جمال چون تو فرزند

باد است نصیحت رفیقان

واندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟

وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود

بی بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش از اینم

باشد که چو مردم خردمند

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

امروز جفا نمی‌کند کس

در شهر مگر تو می‌کنی بس

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان محبس

یا محرقتی بنار خد

من جمرتها السراج تقبس

صبحی که مشام جان عشاق

خوشبوی کند اذا تنفس

استقبله و ان تولی

استأنسه و ان تعبس

اندام تو خود حریر چین است

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

من در همه قولها فصیحم

در وصف شمایل تو اخرس

جان در قدمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

ای صاحب حسن در وفا کوش

کاین حسن وفا نکرد با کس

آخر به زکات تندرستی

فریاد دل شکستگان رس

من بعد مکن چنان کز این پیش

ورنه به خدا که من از این پس

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گفتار خوش و لبان باریک

ما أطیب فاک جل باریک

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلال باریک

یا قاتلتی بسیف لحظ

والله قتلتنی بهاتیک

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر ممالیک

شاید که به پادشه بگویند

ترک تو بریخت خون تاجیک

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایأت بمثلها اعادیک

با اینهمه گر حیات باشد

هم روز شود شبان تاریک

فی‌الجمله نماند صبر و آرام

کم تزجرنی و کم اداریک

دردا که به خیره عمر بگذشت

ای دل تو مرا نمی‌گذاری ک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سر دل آرد

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می‌سپارد

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می‌نگارد

هرجا که مولهی چو فرهاد

شیرین صفتی برو گمارد

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخم مجاهدت نکارد

نالیدن عاشقان دلسوز

ناپخته مجاز می‌شمارد

عیبش مکنید هوشمندان

گر سوخته خرمنی بزارد

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بران که سر نخارد

حاجت به در کسیست ما را

کاو حاجت کس نمی‌گزارد

گویند برو ز پیش جورش

من می‌روم او نمی‌گذارد

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می‌کشی پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشهٔ صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصهٔ عشق درنوردی

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای کشان، ز کبر دامن

دو نرگس مست نیم خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

ای قبلهٔ دوستان مشتاق

گر با همه آن کنی که با من

بسیار کسان که جان شیرین

در پای تو ریزد اولا من

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

دیدم که نه شرط مهربانیست

گر بانگ برآرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت

دست از تو نمی‌کنم رها من

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم ازو نظر بپرهیز

پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده‌ای که یاری

بی‌یار صبور بود تا من

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای روی تو آفتاب عالم

انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را

بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیدهٔ راست

ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری ای پریروی

بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را

صبر از تو نمی‌شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

بی‌ما تو به سر بری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یکدم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

یا قوم الی متی و حتام؟

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

درمان اسیر عشق صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

در دام غمت چو مرغ وحشی

می‌پیچم و سخت می‌شود دام

من بی تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی‌دهی به ناکام

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم‌بندی

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

ای آینه ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت سپندی

دیوانهٔ عشقت ای پریروی

عاقل نشود به هیچ پندی

تلخست دهان عیشم از صبر

ای تنگ شکر بیار قندی

ای سرو به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

گریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیدهٔ دشمنان بکندی

یارب چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

یکچند به خیره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم که چندی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آیا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز

کز هستی خویش درگمانم؟

پروانه‌ام اوفتان و خیزان

یکباره بسوز و وارهانم

گر لطف کنی بجای اینم

ور جور کنی سزای آنم

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شکر کند دهانم

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مخلصی ندانم

عاقل بجهد ز پیش شمشیر

من کشتهٔ سر بر آستانم

چون در تو نمی‌توان رسیدن

به زان نبود که تا توانم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آن برگ گلست یا بناگوش

یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

من ماه ندیده‌ام کله‌دار

من سرو ندیده‌ام قباپوش

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می‌آرد و جد و می‌برد هوش

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت خاموش

خاطر پی زهد و توبه می‌رفت

عشق آمد و گفت زرق مفروش

مستغرق یادت آنچنانم

کم هستی خویش شد فراموش

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام من اینچنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

آهنگ دراز شب ز من پرس

کز فرقت تو دمی نخفتم

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سفتم

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

تقدیر درین میانم انداخت

چندانکه کناره می‌گرفتم

دی بر سر کوی دوست لختی

خاک قدمش به دیده رفتم

نه خوارترم ز خاک بگذار

تا در قدم عزیزش افتم

زانگه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت رفتم

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

در کشتهٔ خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

پروانه صفت در احتراقت

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

ما اخترت صبابتی ولکن

عینی نظرت و ما اطاقت

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت

تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آنکه در فراقت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته‌ای چو مار برگشت

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بیچارگیست چارهٔ عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

هر دل که به عاشقی زبون نیست

دست خوش روزگار دون نیست

جز دیدهٔ شوخ عاشقان را

بر چهره دوان سرشک خون نیست

کوته نظری به خلوتم گفت

سودا مکن آخرت جنون نیست

گفتم ز تو کی برآید این دود

کت آتش غم در اندرون نیست؟

عاقل داند که نالهٔ زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص رهنمون نیست

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

گر بکشد و گر معاف دارد

در قبضهٔ او چو من زبون نیست

دانی به چه ماند آب چشمم؟

سیماب، که یکدمش سکون نیست

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

جان برخی روی یار کردم

گفتم مگرش وفاست چون نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در پای تو هرکه سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

روزی گفتم کسی چون من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

گفتا نه که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیفتر نینداخت

با آنکه همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

نومید نیم که چشم لطفی

بر من فکند، و گر نینداخت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از محبتت چاک

پیشت به تواضعست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

اول دل برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فتراک

بعد از تو به هیچ‌کس ندارم

امید و ز کس نیایدم باک

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قبل تو محض تریاک

سودای تو آتشی جهانسوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک

روی تو چه جای سحر بابل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

سعدی بس ازین سخن که وصفش

دامن ندهد به دست ادراک

گرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گرد افلاک

پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست الاک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی

جز سوی تو میل خاطرم نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

ای آنکه به باغ دلبری بر

چون قد خوش تو یک شجر نی

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی

آوازهٔ من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من، و گر نی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

کان فتنه که روی خوب دارد

هرجا که نشست خاست غوغا

صاحبنظری که دید رویش

دیوانهٔ عشق گشت و شیدا

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مرد دانا

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی تو خسم کنار دریا

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخست بار خرما

سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا

گفتست مگر حسود با تو

زنهار مرو ازین پس آنجا

من نیز اگرچه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بربود جمالت ای مه نو

از ماه شب چهارده ضو

چون می‌گذری بگو به طاوس

گر جلوه‌کنان روی چنین رو

گر لاف زنی که من صبورم

بعد از تو، حکایتست و مشنو

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گو

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

زین جور و تحکمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کن و رو

یا متلف مهجتی و نفسی

الله یقیک محضر السو

با من چو جوی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جو

گفتم کهنم مبین که روزی

بینی که شود به خلعتی نو

در سایهٔ شاه آسمان قدر

مه طلعت آفتاب پرتو

وز لفظ من این حدیث شیرین

گر می‌نرسد به گوش خسرو

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

این موارد را نسبت به نسخه‌ی منبع دستکاری کرده‌ام (کلمات جایگزین حدسی هستند و از این لحاظ مطمئن نیستند):
در مصرع «مخرام بدین صفت مبادا» کلمه‌ی مخرام به صورت «محرام» ثبت شده بود.
در مصرع «در وصف شمایل تو اخرس» کلمه‌ی اخرس به صورت «آخرس» ثبت شده بود.
در مصرع «چون قد خوش تو یک شجر نی» کلمه‌ی شجر به صورت «سجر» ثبت شده بود.

س. ص. نوشته:

غلط املائی در بیت اول بند هشتم:
“کرد” باید “نکرد” باشد.
با تشکر.

پاسخ: با تشکر از شما تصحیح شد.

حمیدرضا نوشته:

درباره‌ی این شعر بخوانید : بنشینم و صبر پیش گیرم.

حمیدرضا نوشته:

در مصرع «بر روی چو آتشت سپندی» کلمه‌ی آتشت به صورت «آتشست» ثبت شده بود که تصحیح شد.
ضمناً به نظرم رسید که شاید در مصرع «چون مرغ به طمع دانه در دام» کلمه‌ی «طمع» صورت غلط «طعم» باشد. از دوستان اگر کسی به نسخه‌ی چاپی دسترسی دارد لطف کند این مورد را تحقیق کند و اطلاع دهد.

دنباله: مورد طرح شده در مورد «طمع» را با نسخهٔ چاپی مقایسه کردم و همین درج شده (طمع).

حمیدرضا نوشته:

این شعر (یا پیش‌نویس شعر؟!) را هم ببینید:
http://ganjoor.net/saadi/divan/molhaghat/sh26

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت پنجم بند دوازدهم (جز نام تو نیست بر زبانم) از سرآغاز لیلی و مجنون نظامی است.

مسلم نوشته:

این شعر ترکیب بند است نه ترجیع بند

حمیدرضا نوشته:

@مسلم:
اشتباه می‌کنید. در ترکیب بند بیت مابین بندها نمی‌تواند تکراری باشد. تعریف ترکیب‌بند و ترجیع‌بند را در ویکی‌پدیا ببینید.

بی نام نوشته:

در بیت ششم بند دوم یک اشکال کوچک تایپی وجود دارد که ممکن است تاثیر زیادی بگذارد:
نوشته شده : ” با دست” که صحیح آن چنین است:” بادست” و معنای آن: “باد است” می باشد.
در واقع کلمه ” دست” در این بیت وجود ندارد.

پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

مهران نوشته:

با سلام و درود فراوان
از سایتتون لذت بردم ولی هنوز کامل نیست خیلی از شعرهایی که به دنبالش می گردم نمی تونم پیدا کنم به هر حال در جهت بهبود و تکمیل آن کوشا باشید…
و اما در مورد شعر
هر بار که این شعر رو می خونم بیشتر از پیش لذت می برم هر بار نکته جدیدی رو می فهمم خلاصه این نشون دهنده هنر سعدی که ترجیع بندی به این بلندی و زیبایی رو سروده و به نظر من هم هیچ کم و کاست و عیبی نداره
با تشکر
دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من

سهند نوشته:

واقعااعجازبود.خیلی عالیه.هربارکه میخونمش روحم پروازمیکنه

نازبانو نوشته:

سعدی با این ترجیع بند بی نظیرش واقعا ترکانده!! تمام ابیاتش نفس گیر است هزاران درود و سلام بر روانش

امید نوشته:

به نظر اینجانب، مصرع “می‌آرد و جد و می‌برد هوش” باید به “می‌آرد وجد و می‌برد هوش” اصلاح شود.

رضا نوشته:

با سلام و تشکر- همان طور که دوست عزیزمان هم تذکر داده اند در بند سیزدهم، بیت چهارم، مصرع دوم، عبارت (می آرد وجد و می برد هوش) صحیح است که با کمی غلط تایپی بصورت( می آرد و جد و می برد هوش) نوشته شده که بهتر است تصحیح شود

امیرمحمد نوشته:

فکر میکنم «دستان که تو داری ای پریروی» درست باشه نه «دستان که تو داری از پریروی»

سیما.م نوشته:

درود بر شما
در این بیت ” یتاق “به معنی نگهبانی و کشیک به اشتباه ” تیاق” نوشته شده .
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت

سعید نوشته:

استاد سخن براستی قیامت کرده. فرش نفیسی بافته از گره های پیچ در پیچ و رنگین واژه ها

باربد نوشته:

اگر از سعدی تنها همین یک ترجیع بند بر جای مانده بود، برای جاودان نگه داشتن نامش در سیاهه بزرگان ادب پارسی بسنده بود. به احترام طبع لطیف و چیره دستی و هنرمندیش در تلفیق واژه ها و خلق مضامین، کلاه از سر بر می داریم.

عباسی-فسا نوشته:

سلام ودرود بر همگی اهل ادب
درهرنوع شعری که وارد می شویم می بینیم که جناب سعدی بزرگ ، دست بالا را دارد.
بنده ترجیع بند ایشان را دقیق نخوانده بودم تااین که یکی بهم معرفی نمود و به شدت بهش وابسته شدم
دوستان در هرجا و به هرکس دسترسی دارند لطف کنند این ترجیع بند را معرفی نمایند

امیدی نوشته:

توضیح اشکال خانم سیما.م. تیاقت (تیاقة ) لفظی است عربی به معنای شوق دیدار. یعنی بی خوابی حاصل از شوق دیدار تو، ما را کشت.

امیر نوشته:

========================
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم بندی

وای وای
چه کرده سعدی

و از ان مهمتر … چه دیده که اینطور از خود بیخود شده
==============================

سعید نوشته:

جناب کیخای گرامی و دانشمند
بنده کمترین، هر شعری در گنجور میخوانم (که البته به ندرت به جز استاد سخن به جای دیگری سر میزنم) با شوق پایین صفحه را هم می بینم شاید نظری از شما هم باشد و بهره مند بشوم. (بویژه که از سخن شما همیشه بوی خوش دانش، فروتنی و میانه روی برمی خیزد)
اینجا که بهترین ترجیع بند پارسی است، جای شما براستی خالیست!
دوست داشتم دیدگاه شما را هم درباره این شعر مفصلا بخوانم.
تا خواندن نظر شما، بنشینم و صبر پیش گیرم …

امین کیخا نوشته:

سعید جانم من با شوق و کشش می نویسم وقتی کسی را می بینم که خودبین نیست و به دوست بینی رسیده است . چقدر مهربان و خوش تراش نوشته اید . من البته می دانی تنها واژه ها را بازگشایی میکنم و در کار آهنگ و پساوند( وزن و قافیه ) نیستم چون دانشم اندک است . برای دل پاک و جان روشنت البته خواهم نوشت .

امین کیخا نوشته:

سهی از سهیستن در پهلوی به معنی دیدن است همانکه در انگلیسی see و در کردی و لری سیل و سیر به معنی نگاه کردن ازش مانده است پس سرو سهی یعنی سروی که از دوردست باغ به چشم دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

نازک ریشه نزاکت است و نزاکت از ریشه ای فارسی با کالبدی عربی ساخته شده است و عرب ها معنی آن را نمی دانند .

امین کیخا نوشته:

لطیفی با نازکی کمی دگرسته ( متفاوت ) است .لطیف به فارسی می شود گش و لطافت گشی در لغت قشنگ هنوز گش دیده می شود . بیشترین کاربرد گش را در گرشاسبنامه دیده ام .که به ریخت گش و نیز وش و نیز وشی آمده است .

امین کیخا نوشته:

مینو از منستن پهلوی است یعنی اندیشیدن یعنی باغ مینو موضوعی به زبان امروزی معقول و خردپذیر بوده است در ذهن پیشینیان ما چون گمان می کرده اند که گیتی سنگین و چگال و گمیخته است و مینو پاک و گش و رایین ( معقول - گزینش دکتر حیدری ملایری ) . خود ذهن به فارسی منت می شود ( ment ) همین که در انگلیسی mental ازش مانده است . اما ویر هم یعنی ذهن و نیز حافظه و خوشویر یعنی با استعداد ذهنی .

امین کیخا نوشته:

گوست گویا لغزشی چاپی است اما حالا که سخن به این جا رسیده است گوست را هم بگوییم بد نیست ! انگوس یا انگوست یا انگوشت از انگو یعنی زاویه و است به معنی استخوان است و رویهمرفته یعنی استخوانی که میخمد ! پس angle انگلیسی با انگو همریشه است .

امین کیخا نوشته:

بر وزن دنبال چند لغت داریم که زیبا هستند . یکی کشال یعنی ادامه مثلا کشاله دادن یعنی تطویل و نیز کشاله ران یعنی ادامه ران . لغت دیگر بیشال است یعنی جمع که لغتی جدید است لغت رمن در فرهنگ دهخدا معنی جمع می دهد . چنگال را هم همه میدانند که از چنگ است و ال گرفته است و این ریختار در انگلیسی فراوان دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

البته سعید جان میدانم نگاه تو به روانی کلام سعدی است نه واژگانش ولی برای من چه جای سخن می ماند که همه دلکشی و دلفریبی این ترجیع بند را شما به زیبایی ستودید یعنی اینکه این ترجیع بند زیباترین ترجیع بند فارسی است . درود به دل روشن و روان فروغمندت .

حمیدرضا نوشته:

تشکر از سعید عزیز که پای استاد کیخای عزیز را به این شعر باز کردند.
سؤالی داشتم از امین کیخای عزیز:
نظرتان راجع به واژه ٔ«طمع» در بیت ۹ بند ۲ (چون مرغ به طمع دانه در دام) چیست؟ با توجه به این که نمی‌توان با توجه به وزن شعر آن را طمَعَ خواند؟
ضمنا «گو»در مصرعی که فرمودید به نظر من بلااشکال می‌رسد. برداشت من این است که می‌فرماید بیچاره دل در حلقه ٔزلفش که شبیه چوب چوگان است مثل توپ (گو)ی چوگان افتاده است.

امین کیخا نوشته:

حمید رضای بزرگوار درود به شما . راستش را بخواهید از هر کسی لغزشی را می توانم بپذیرم مگر این سعدی در سخنوری اش ! طمع با یک میم خاموش ( ساکن ) در عربی یافت نمی شود پس شاید این طمح باشد یعنی دید و نگاه گویا حافظ شعری دارد که هتا مطمح را هم به کار برده است . ولی من طمع با سکون م هنوز ندیده ام ولی شاید آن هم باشد و من ندانم . گوی را هم که فرمودید درست است سپاسگزارم من تند خوانده بودم چون تنها به واژه ها فکر می کردم لغزیده بودم .

حمیدرضا نوشته:

@امین کیخا:
سپاسگزارم استاد عزیز
این نکته را هم اضافه کنم که من این «طمع» را در دو نسخه از کلیات سعدی هر دو به تصحیح فروغی یکی از انتشارات اقبال و دیگری از امیرکبیر نگاه کرده‌ام هر دو همین بوده بدون نسخه بدل. مگر دوستان در نسخ دیگر جایگزینی دیده باشند یا توضیح بتوانند بدهند که چطور می‌شود میم آن را ساکن خواند بدون آن که لغزشی روی داده باشد.

ناشناس نوشته:

درود به اساتید عزیز .به نظر میرسد خواندن ع به صورت مشدد در واژه طمع مشکل را حل کند

محسن نوشته:

درود بر دوستان و استادان گرامی
از گردانندگان گنجور بسیار سپاسگزاری میکنم.
هر بار این ترجیع بند شیخ اجل را خوانده ام اشکم سرازیر بوده است و روح و روانم سرافراز و خوشحال. هزاران رحمت بر شیخ اجل که با این شیرین سخنی اعجازگونه و بی مانند شعر فارسی را به کهکشانها برده است. بر این باورم که اگر حکیم فردوسی عجم زنده کرده است، شیخ اجل هم قند پارسی را در جهان پراکنده است. روحشان شاد.

پوری نوشته:

واقعاً عالیییییییی!!!!!!!!!

ناصر نوشته:

با احترام درباره بیت ۹ بند ۲ باید شعر را این گونه خواند (چون مرغ طمع به دانه در دام) صحیح است و مشکل راحل میکند البته باید دقت کرد که معنی بیت تغییر نکند که به نظر میرسد درمعنی بیت تغییری ایجاد نمی شود با پوزش از استادان منتظر نظرات هستم و متشکر

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز جناب ناصرخان
اساتید بزرگی مثل دکتر کیخا و جناب حمید رضا و جناب ناشناس مشکل را در بالا رفع کرده و توضیحات لازم عنایت فرموده اند ، لغت طمع را باید اینگونه خواند طَمعِ یا میم ساکن و ع مشدد مکسور .

شمس الحق نوشته:

ببخشید دوست گرامی این را بلحاظ کنجکاوی خود میپرسم ، کلمه بهدانه که شما درج فرموده اید به چه معناست ؟

سمانه نوشته:

سلام
از مدیر محترم سایت وزین و بسیار ارزشمند گنجور تشکر می کنم همچنین از حاشیه نویسان فرهیخته و دانشمند
یک خواهش داشتم از جناب استاد کیخا که اگه نظری هم در باب واو توی این بیت باد است نصیحت رفیقان/واندوه فراق کوه الوند دارن مرقوم بفرمایند ضمنا اگه برای کسب راهنمایی در باب مسائل ادبی بخوایم با حضرت عالی در ارتباط باشیم راهی هست؟

نیما نوشته:

با سلام به همه ی دوستان هنرمند و فرهیخته
زیبایی این ترجیع بند انکارناپذیر است , با این حال توجه دوستان را به یک نکته جلب می کنم و آن چگونگی پیوند هر بند با بیت پایانی بند یعنی
بنشینم و صبر پیش گیرم … است
این پیوندها در تمامی بندها به قدری محکم , استوار و اعجاب انگیز صورت گرفته است که هر خواننده ای را به وجد می آورد
به راستی که
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته های من و تو بازی است

سآوا نوشته:

واااای……چه شعری…..یعنی بلند بلند برای خونواده خوندم فک همشون افتاد….چشاشون از حدقه زد بیرون….خوشبحال شیرازیا که سعدی همشهریشونه
به این میگن شاعر….مولوی هم فقط شعر عرفانی وبی معنی داره

مجتبی7 نوشته:

واقعا توی این شعر به جز عشق چیز دیگه ای میشه دید!؟؟؟

بهرام نوشته:

متشکرم سعدی عزیزم

اخسیکتی نوشته:

ماهکار
خون دل عاشقان مشتاق

در گردن/بر گرده دیدهٔ بلاجوست

اخسیکتی نوشته:

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

اخسیکتی نوشته:

فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند

بهار وصل ندانم که کی به بار آید

دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی

چو بر امید وصالست خوشگوار آید

بیخ صبر>نگاه (الوا)
آلوا=انگم بسیار تلخ چون هلاهل

اخسیکتی نوشته:

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید

به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند

وآنکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش

همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

مهرداد نوشته:

با سلام

به اینصورت ظاهرا روان تر است

زان رفتن و آمدن چه گویم
می آیی و میروم من از هوش

نجمه نوشته:

در بیت چهارم از بند سیزدهم، «می‌آرد وجد و می‌برد هوش» به اشتباه «می‌آرد و جد و می‌برد هوش» تایپ شده.
این مصراع در تصحیح دکتر یوسفی به این صورت آمده‌است: «می‌آید و می‌برد دل از هوش».

در بیت هفتم از بند هجدهم، «چو» اشتباها «چون» نوشته شده‌است.

مهدیس نوشته:

معنای بیت ” من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند ”
چیست؟

فتوت نوشته:

می ارد و جد و می برد هوش به نظرم درست تر باشه..چون هم معنای ظریف تری دارد و هم با نگارش میارد وجد و می برد هوش حرف دال باز باید با اعراب ضمه خوانده بشه که اینطوری وجد هوش را میبرد، پس واو قبل از هوش اضافه هست‌‌، و اگر میاورد وجد و میبرد هوش به این معنا که وجد را میدهدو بها هوش را میبرد، معنی باشد ، در میارد حرف دال باید ساکن باشد،که وزن را به هم میزند، اما ، می ارد و جد و می برد هوش معنای بسیار ظریف و لطیفی میدهد که از استاد سخن سعدی شیرین سخن بیشتر اینگونه معانی انتظار میرود،و دیده شده،،با تشکر از سایت خیلی خوبتون

سعید سلیمانی نوشته:

با سلام واقعا این ترجیع بند معرکه هست و اوج کمال سراینده را می رساند ابیاتی که بظاهر عشق مجازیست ولی در واقع معنویست و اشارات مبرهنی هم داره ومیتوان گفت در هر چند بیت یک پیام
ای صاحب حسن در وفا کوش /کاین حسن وفا نکرد باکس /آخر به زکات تندرستی /فریاد دل شکستگان رس

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
مطلع ترجیع بند سعدی را می شود به سه خوانش، خواند:
خوانش اول:
ای سروِ بلند قامَتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
خوانش دوم:
ای سروِ بلندِ قامَتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
خوانش سوم:
ای سروِ بلند قامت «ای» دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست

ناشناس نوشته:

جناب خراسانی
درود
این خوانش سوم را در کجا دیده اید
من سه مجلد دارم که هیچکدام با خوانش سوم که جنابعالی آورده اید مطابق نیست
با احترام

معصومه نوشته:

به به چه بدعتی
خوانش سوم:
ای سروِ بلند قامت «ای» دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
مجتبی خراسانی
ماشاالله

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر شما ناشناس
پوزش می خواهم، متاسفانه حضور ذهن ندارم، که در کجا مشاهده کرده ام؛ انشاء الله، به شرط حیات عرض خواهم کرد.
سپاس از مداقه و توجه شما.

شهری متحدثان حسنت/الا متحیران خاموش

پیرامون ترجیع بند شیخ اجل:
ترجیع‌ بند مجموعه ابیاتی است (حدود پنج تا بیست بیت) یا می‌توان گفت غزل‌ هایی است که به وسیلۀ یک بیت ثابت (بیت ترجیع) به هم وصل شده باشند.
هر بند از این ترجیع‌ بند، بیست و دو بندی سعدی نیز غزلی است؛ هر چند برخی به تشویش و پراکندگی بند های مختلف آن نظر داده‌ اند که، بند های مختلف ترجیع‌ بند او مشوش است. تمام ابیات این ترجیع‌ بند بدون استثنا در موضوع عشق و وصف معشوق سروده شده است و شیخ در این ترجیع‌ بند بلند با التفات های ظریفی تأثیر سخن خود را به زیبایی صد چندان کرده است.

نک، بیت ترجیع، از شعرایی که در گنجور حاضر نیستند، عرض می شود:
اهلی شیرازی:
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ/جان عالم تویی و باقی هیچ
کلیم کاشانی:
دلبستۀ سازیم و اسیر مِی نابیم/گه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
بابا فغانی شیرازی:
هر چه در کارگاه امکانست/پرده دار جمال جانانست
عرفی شیرازی:
چون دست نمی دهد وصالت/دست من و دامن خیالت
لطفعلی بیک آذر بیگدلی:
بنشینم و زار زار گریم/بر حال دل فگار گریم
اوحدی اصفهانی معروف به مراغی:
کانچه دل اندر طلبش می شتافت/در پس این پرده نهان بود، یافت
اوحدی مراغی:
من و آن دلبر خراباتی/فی طریق الهوی کمایاتی
شاپور تهرانی:
بنشینم و خویش را دهم دل/بر دوری و دوستی نهم دل
شاپور تهرانی:
تا چند ز یار دور باشم/مردم تا کی صبور باشم
شمس مغربی:
که جز او نیست در سرای وجود/بحقیقت کسی دگر موجود
شمس مغربی:
گنجی که طلسم اوست عالم/ذاتی که صفات اوست آدم
عاقل خان رازی خوافی:
کاین صدا آید از در و دیوار/لیس فی الدار غیره دیار
فیاض لاهیجی:
بنشینم و ترک کام گیرم/شاید که به کام دل بمیرم
ناصر بخارائی:
می آینه جمال ساقیست/در جام جم جلال باقیست
ناصر بخارائی:
در رخ غیر می نماید یار/کی بود یار خالی از اغیار
ناصر بخارائی:
که جهان پرتویست از رخ دوست/جمله کاینات سایۀ اوست
ناصر بخارائی:
عشق آینه ایست لایزالی/از زنگ وجود غیر خالی
شاه قاسم انوار:
تویی اصل همه پنهان و پیدا/بافعال و صفات و ذات و اسما
ابو تراب بیک فرقتی:
ما خشک لبان تشنۀ دیدار شرابیم/تا کاسۀ ما گشت تهی خانه خرابیم
فغفور لاهیجانی:
ما دجله کشی یاد گرفتیم ز استاد/ما را خط بغداد به از خطۀ بغداد
نظام دستغیب:
از دامن ساقی نفسی دست نداریم/جز ساغر می پیش کسی دست نداریم
کامل جهرمی:
ما صاف دلان دردکش بزم الستیم/با نغمه و می لب بلب و دست بدستیم
محمدجان قدسی:
عمریست که در پای خم افتاده خرابیم/همسایۀ دیوار بدیوار شرابیم
میرک نقاش:
ساقی بده آن باده که در ظل سحابیم/لب تشنۀ رخسارۀ آن آتش و آبیم
نفعی:
ما عاشق شوریده و مستان خرابیم/تا عشق بتانست اسیر می نابیم
و جز اینها.
پوزش می خواهم، به علت آشفته گویی، اطناب و اطاله کلام.
بمنه و کرمه

چمانه نوشته:

به‌راستی اعجاز استاد عشق ،سعدی شیرین‌سخن گوی سبقت را از دیگران ربوده است و در سرودن این ترجیع بند نیز اعجاز مکرّر می‌شود؛ شگفت انگیزتر از همه این بیت بی نظیر است که سعدی با بیان این‌همه اوصاف لطیف، فروتنانه معشوق را برتر می‌شمارد و می‌گوید:
من در همه قول‌ها فصیحم در وصف شمایل تو اخرس

ناشناس نوشته:

سآواى عزیز@
این چه حرفیست؟
اشعار مولانا بى معنى اند؟ این حرف از کجا آمد؟
مثنوى هایش را تورقى کنید. من هم تورقى کردم و مجذوبش شدم. شما هم نگاهى کنید. یقینا نظرتان عوض خواهد شد

نبوی نوشته:

اگر که سعدی و حافظ همجنسگرا نبوده اند پس لطفا یکی از یاران مدافع ان دو برزگوار منظور از قبا و ای پسر را در این ابیات توضی دهد
ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی
من ماه ندیده‌ام کله‌دارمن سرو ندیده‌ام قباپوش

شمس شیرازی نوشته:

جناب نبوی،
گویا در جهان همه مشکلات حل شده است ،مگر گرایشهای جنسی این دو بزرگوار!!
بخوانید ، بشنوید ،لذت ببرید.
مارا چه که شاعران گاه برای تغییر ذایقه نه محبوب نرینه اشاره می کرده اند؟

همیشه بیدار نوشته:

دوست گرامی: جهل و غرض و مرض تا به چه حد؟
این بزرگان بالاتر از اینطور تهمتها میباشند.
و گیرم که همه اتهامات با غرض و مرض جنابعالی درست باشند.
هدف شما از این اتهامات چیست؟
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

بابک نوشته:

نبوى گرامى،
در مورد همجنسگرا بودن و یا نبودن این دو، بنده شخصاً نمى توانم هیچ نظرى بدهم چرا که اطلاعات و منابع کافى ندارم و ندیده ام…. ، ارائه دفاعیه که دیگر به جاى خود…
اما،
در جایى خوانده بودم که شیخ پسر نوجوان خود را از دست مى دهد و غم سنگینى داشته.
آیا شما به ضرس قاطع مى توانید بگویید آن نه بیت را براى پسر از دست داده خود نسروده؟
گمان نکنم.

بابک نوشته:

در ضمن همیشه بیدار جان،
چرا جهل و غرض و مرض و تهمت؟
شخصى پرسشى برایش پیش آمده، دیگر عصبانیت و از کوره در رفتن ندارد…
بر خلاف تصور و باور نهادینه شده در افراد و جوامع که این یک پدیده اخلاقى است، دانش نوین نشان داده که ریشه هاى آنرا مى باید در ژنتیک، بیولوژى، هورمونها و شاید هم بسیار بسیار بسیار کمتر در روانشناسى جستجو کرد….به عبارت دیگر قرائن نشان مى دهند که طبیعت اینانرا چنین پدید آورده….
شما که در آلمان زندگى مى کنى و این باید برایت روشنتر باشد دیگر چرا؟

همیشه بیدار نوشته:

بابک گرامی: پس شما که دفاع میکنید بفرمایید که همجنسگرا بودن حافظ چه ربطی به ابیات سعدی دارد؟
دوست گرامی: اینطور پرسشها را نه میتوان رد کرد، نه میتوان ۱۰۰٪ قبول کرد، فقط با اینطور پرسشها شخصیت این افراد را میشود تخریب کرد. شما واقعاً اینگونه پرسش را یک پرسش بی غرض میبینی؟

مردم کشورهای دیگر را ببینید که چه گونه با هنرمندانشان رفتار میکنند… بعد مردم ایران را ببینید که چطور هنرمندانشان را با سوالهای غرضدار ترور شخصیتی میکنند.

اگر شما اینطور در آلمان در مورد یک شخص همجنسگرا سوال میفرمودید با وکیلش هم از شما پول میگرفت و هم آن پرسش را پاک میکرد دوست گرامی، ولی اینجا هر کسی هر چرندی که میخواهد در مورد این بزرگان بنویسد… شما هم هر چه میخواهد دل تنگت بگو…

حمید رضا نوشته:

«دوست گرامی؟» و سپس «جهل؟ غرض؟ مرض؟ تهمت؟ چرند؟ ترور؟ تخریب؟». چه واژه های وحشیانه ای در برابر پرسشی ساده از جناب بابک.
سال گذشته مردم ایرلند، با شادی و افتخار بیست و یکمین کشوری بودند که ازدواج بین همجنسگرایان را قانونی کردند و با عشق و درک و مهربانی جلوی پایمال شدن حقوق انسانی شهر وندان خود را گرفتند.
در پاسخ به جناب شمس شیرازی، اگر مردم ایران میتوانستند آزادانه و به دور از حمله شخصی درباره شاعران خود اظهار نظر کنند، شاید ایران می باید نخستین کشوری می بود که این راه، که اجتناب ناپذیر است را برای جهانیان می گشود.
اگر کسی می تواند محترمانه توضیح بدهد که چرا مثلأ شمس تبریزی شصت ساله به مولوی سی و هشت ساله می گفته « برو و انقدر با ناز کردنت منو رنج نده» و چرا پس از جدایی، مولوی هنرمندانه گفته که «آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست»، عالی.
اما اگر در برابر این پرسش پرخاش و ناسزاگویی بشود، برای آن شخص خبر بد دارم:
در طول تاریخ حمله لفظی که هیچ، شکنجه و طناب دار و کشتتن دسته جمعی هم جلوی «پرسیدن ها» را نگرفته.

شمس شیرازی نوشته:

جناب حمید رضا،
گمان نمی برم قانونی کردن گرایشی غیر طبیعی شادی و افتخار داشته بآشد.
ظریفی آمریکایی می گفت ( با آقای ظریف اشتباه نشود) :
روزی که به آمریکا آمدم سخن گفتن از هم جنس گرایی ( چه رسد به بازی) جرم بود، کم کم ٰعادی شد،اینک قانونی است، باید پیش از آنکه اجباری شود این کشور را ترک کنم!!!
در گفتگو از این ناهنجاری نمی دانم چرا به آقای بلخی که ماجراشان با شمس اظهر من الشمس (آشکار تر از آفتاب، روشن تر از روز ) است ایرادی وارد نمی شود .؟مدعیان گویا دیواری کوتاه تر از دیوارهای شیراز نیافته اندکه پیوسته به سعدی و حافظ هجمه ! میکنند.

همیشه بیدار نوشته:

جناب شمس شیرازی عزیز: همینطور که جناب حمید رضا فرمودند: “مردم ایرلند، با شادی و افتخار بیست و یکمین کشوری بودند که ازدواج بین همجنسگرایان را قانونی کردند.”
متاسفانه این را جناب حمید رضا واقعاً گمان میکند: “اگر مردم ایران میتوانستند آزادانه و به دور از حمله شخصی درباره شاعران خود اظهار نظر کنند، شاید ایران می باید نخستین کشوری می بود که این راه، که اجتناب ناپذیر است را برای جهانیان می گشود.”
در اروپا وآمریکا کار به جایی رسیده که به جای علاج چنین اشخاصی جامعه را عوض میکنند، در حالی که قانونی کردن این کار ضرر بزرگی به جامعه وارد کرده و میکند. کار به جایی رسیده که این گونه افراد حتی فرزند هم میتوانند داشته باشند. اینکه چه فاجعه بزرگی برای اکثریت جامعه وکودکان خود اینطور انسانها به وجود میآید برای اینطور آدمها خیلی مهم نیست. دوست گرامی جناب حمید رضا معنی جهل نادانی است. یعنی وقتی کسی شعری از شیخ اجل سعدی بنویسد و بگوید به من ثابت کنید که حافظ همجنسگرا نیست. معنی غرض این است که کسی پرسشی را بنویسد که جواب آنرا برای خود داده و فقط قصد تخریب شخصییتی مانند حافظ یا سعدی را داشته باشد: حقیر فکر میکنم که هر کس این پرسش را بخواند
“اگر که سعدی و حافظ همجنسگرا نبوده اند پس لطفا یکی از یاران مدافع ان دو برزگوار منظور از قبا و ای پسر را در این ابیات توضی دهد”
میبیند که چنین پرسشی بدون غرض هم نیست.

جناب سعدی میفرماید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
یعنی برای سعدی، برای حافظ و مولانا و شمس تبریزی که عاشق عالم بودند این ممکن است که ایشان عاشق مرد جوانی باشند بدون اینکه همجنسباز یا همجنسگرا باشند ولی وقتی شخصی با افکار مریض (=مرض) به اینطور عشق مینگرد، میگوید که ایشان حتماً باید هم جنسگرا باشند: کافر همه را به کیش خود پندارد.
جناب حمید رضا همیطور که میبینید این “واژه های وحشیانه” به قول جنابعالی همه با دلیل بودند و قصد “پرخاش و ناسزاگویی” به قول شما در میان نبوده.

همیشه بیدار نوشته:

اگر کسى اشعار مولانا را درست بخواند در مى یابد که او عارى از این نسبت ها است. ما چه شدیم که چنین داورى مى کنیم؟ آیا یک چیز کم داشتیم و آنهم زندگى شخصى مولانا و سعدی و حافظ بود؟ آن هم بدین شکل و مدل؟ ما توانائى شناسائى زندگى خصوصى افراد دور و بر خود را نداریم چگونه مى توانیم داورى هشتصد سال پیش را آن هم براى مردانى که مردان خدا هستند بکنیم. به ویژه مولانا خود را چنین معرفى نکرده است. مولانا ترس و وحشتى از کسى نداشته است. در اشعار او خرد، شهامت، داورى و قضاوت، بى باکى، داورى و عدالت را مشاهده مى کنیم. به شرط آن که با چشم دل بخوانیم مشاهده مى کنیم که مولانا هوى نفس را زیر پا له کرده است.

عشق مولانا به شمس مانند جستجوى موسى است از خضر که با مقام نبوت و رسالت و رتبه کلیم اللهى باز هم مردان خدا را طلب مى کرد و مولانا نیز با همه کمال و جلالت در طلب کمال روز مى گذاشت تا این که شمس را به دست آورد و مرید وى شد و سر در قدومش نهاد.
حال چگونه ما مى توانیم چنین داورى هائى درباره او بکنیم.
ایرانیان فرهنگ جوانمردى آریائى را که بر مبناى محبت و خدمت به خلق و عشق به همه و صلح و آزادى و یارى و کمک به دیگران به ویژه ستم دیدگان بوده است، تا آنجائى که توانستند با چنگ و دندان کوشش کردند آن را نگهدارند. حالا ما چه شدیم که آن را با چنگ و دندان پاره مى کنیم، چون غریبه ها چنین مى خواهند یا بازار برخى چیزها رواج پیدا کرده است؟
آیا کسانى که چنین گفتار و پندار دارند یا به سخنى ساده تر چنین تهمت ها و دروغ ها به دیگران مى زنند از هر نظر به ویژه افرادى که دستشان از دنیا کوتاه است، روز داورى سر پل صراط مى توانند از خودشان در برابر حق بایستند؟
چرا گروهى با توپ و تانک به جان این کشور کهنسال که “ایران” باشد افتادند و تا آنجائى که توانستند آن را خراب و غارت کردند از هر لحاظ. اکنون نوبت افراد نامى ایران و هنرمندان و شعراى نامى رسیده است؟ ابوعلى سینا که عرب شده، نقاشى هاى ایرانى به ویژه اسب هاى آن که اسب هاى عربى شدند، مینیاتورها که به شکلى به کشورهاى هم جوار و بیگانه نسبت داده مى شود، فردوسى که کلاش ودروغگو شده، حافظ که به شکل دیگرى درآمده، شوربختانه برخى از افراد به آنها کمک مى کنند که زودتر آنها در کارشان پیروز شوند. کما این که مى بینیم چگونه “خلیج فارس” خلیج عربى شده است و آب از آب تکان نمى خورد. اکنون نوبت مولانا است که مُهر رومى و بالاتر از همه همجنسگرائى بر آن زده شده است.

حمید رضا نوشته:

جناب همیشه بیدار،
توضیحات شما را چندین بار خواندم و هنوز هیچ نشانی از نادانی و مرض و غرض و …. در پرسش ساده جناب بابک نیافتم.
به نظر میرسد از آنجا که بسیاری شاعران بیتهای متشابهی دارند ایشان نام حافظ را پیش کشیدند.
اما فکر نمیکنید استفاده شما از چنین واژه هایی به خاطر برداشت و داوری منفی شما از این دسته انسانهاست و همینطور خشم شما که کسی شاعران را مورد سؤال قرار بدهد؟
من هرگز جسارت به چنین پرسش شخصی ای نمیکردم، ولی چون مورد حمله شما قرار گرفتم این اجازه را به خود دادم.
همانطور که انتظار میرفت به جای پاسخی محترمانه و منطقی به پرسشی که «چه ذهنیتیست که مرد مسنی به مردی دیگر مگوید برو و با ناز کردنت بیشتر مرا رنج مده؟»، بنده متهم شدم که با توپ و تانک به جان ایران افتاده ام، ابوعلی سینا و مینیاتورها و نقاشی های اسب را من عربی کردم، و مسئول خلیج عربی و رومی خواندن نیز بنده هستم!
فاجعه اصلی در واقع اینجاست که روزانه در سراسر جهان، بسیاری مردان و زنان، فرزند پس می اندازند وآنان را در محیطی پر از پرخاش و کتک و بی احترامیِ به دیگران بزرگ میکنند و سپس دزد و قاتل به جامعه تحویل میدهند. گزارشها گویای این است که کودکان بزرگ شده در خانواده های همجنسگرا، در صد بالاتری از سلامتی روانی را دارا هستند.
با چه منطقی خدا و یا طبیعت روزانه کودکانی بدون دست یا پا یا کلیه، با بیماری قلبی یا فلج، با درجه هوشی پایین یا عقب مانده می آفریند، اما در این یک مورد دستگاه تناسلی، هرگز کوچکترین خلالی صورت نمی گیرد.
چه مصرع زیبایی را از سعدی گفتید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست»
از دید خدا هر آنچه میآفریند طبیعی و نرمال است. این ما انسانها هستیم که گروهی را غیر طبیعی و ناهنجار می بینیم.
جامعه عقب مانده به انسان بی پا سنگ پرتاب می کند، عاشق پای مصنوعی میسازد. جامعه عقب مانده فرد عقب افتاده را مسخره میکند، عاشق از وجود او لذت می برد و از خدا شکرگزاری میکند. جامعه عقب مانده شهروند همجسگرای خود را مورد تنفر و حقارت قرار میدهد و به او می گوید از آنگونه که خدا تو را آفریده شرمسار باش و خود را پنهان کن، جامعه عاشق حاضر است جان خود را ببازد تا آنان در تساوی و رفاه و خوشی زندگی کنند.

همیشه بیدار نوشته:

جناب حمید رضا گرامی: تعجب میکنم که شما میفرمایید: “…. در پرسش ساده جناب بابک”
پرسش از جناب نبوی بود
“نبوی نوشته:
اگر که سعدی و حافظ همجنسگرا نبوده اند پس لطفا یکی از یاران مدافع ان دو برزگوار منظور از قبا و ای پسر را در این ابیات توضی دهد
ای چون لب لعل تو شکر نی”
مشکل همین جا است که شما فرمودید:
“به نظر میرسد از آنجا که بسیاری شاعران بیتهای متشابهی دارند ایشان نام حافظ را پیش کشیدند.”
پس یعنی حتی خود شما هم نمیدانید که چه کسی را به چه چیزی متهم میکنید و جناب نبوی هم همینطور، واقعاً متأسفم.
شما میفرمایید: “هنوز هیچ نشانی از نادانی و مرض و غرض” ندیدید: آیا این نادانی نیست که حتی ندانیم که شعر از کیست و او را که دستش از دنیا کوتاه است متهم به همجنسگرایی کنیم؟
آیا این غرض نیست که پرسشی را که خود جواب آنرا میدانیم با چنین لحنی مرقومه کنیم؟

جناب حمید رضا گرامی از شما که از کلامتان پیداست که دنبال ادب و کمالات هستید سخت در تعجب هستم.
منظور مرقومه حقیر شما نبودید.
بنده در پاسخ به پرسش شما نوشتم:
“جناب سعدی میفرماید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
یعنی برای سعدی، برای حافظ و مولانا و شمس تبریزی که عاشق عالم بودند این ممکن است که ایشان عاشق مرد جوانی باشند بدون اینکه همجنسباز یا همجنسگرا باشند”

اما فرمودید:
“اما فکر نمیکنید استفاده شما از چنین واژه هایی به خاطر برداشت و داوری منفی شما از این دسته انسانهاست و همینطور خشم شما که کسی شاعران را مورد سؤال قرار بدهد؟”
شاید اینطور باشد!
از نظر حقیر این کار بسیار غیر اخلاقی و خبیث است، ولی تا زمانی که این اعمال شخصی و پشت درهای بسته صورت گیرند به حقیر مربوط نیست، ولی زمانی که من و خانواده ام با تبلیغات و قوانین جدید با این اعمال غیر اخلاقی و خبیث روبرو میشویم این وظیفه انسانی حقیر است که نظر خود را بگویم. همانطور که جناب شمس فرمودند، تبلیغات و قوانین تا حدی پیش رفته اند که اشخاص نرمال جامعه احساس میکنند انجام این اعمال خبیث چند وقت دیگر اجباری میشود. اشخاص نرمال جامعه احساس میکنندکه آنرمال هستند و همجنسگرایی نه تنها نرمال و طبیعی جلوه داده میشود بلکه تبلیغات میگویند که بهتر هم هست.
فرمودید: “گزارشها گویای این است که کودکان بزرگ شده در خانواده های همجنسگرا، در صد بالاتری از سلامتی روانی را دارا هستند.”
کدام گزارشها؟
چرچیل میفرماید: فقط به statistics باور دارم که خودم عوض کردم
:Winston S. Churchill
“I only believe in statistics that I doctored myself”

حمید رضا نوشته:

پوزش بسیار از جناب نبوی و بویژه بابک گرامی که نام ایشان را بارها به اشتباه به میان آوردم.
سپاس فراوان از مدیران و روش حرفه ای گردانندگی گنجور.

نبوی نوشته:

در جواب حضرات شمس شیرازی و همیشه بیدار باید بگویم زمانی که در مورد چیزی مطلع نیشتید لطفا اظهار نظر نفرمایید
امثال شما هستند که نمیگذارند مردم سوال بپرسند
یکی از زیباترین ترجیع بند های ادبیات فارسی در وصف معشوق مذکر است حالا هرچقدر میخواهید بالا و پایین بپرید
غرض و مرض من هم این بود که بدانم (گفتم شاید برخی از دوستان جواب های قانع کننده ای داشته باشند )
فقط بلدید سخن بتازید

همیشه بیدار نوشته:

با عرض سلام و درود جناب نبوی گرامی:
فرمودید: “زمانی که در مورد چیزی مطلع نیشتید لطفا اظهار نظر نفرمایید”
شما اگر مطلع هستید چرا میپرسید، بزرگوار؟ اگر نمیدانید و می خواهید بدانید، پس از کجا میدانید که ما مطلع نیستیم؟ شما با ابیات سعدی، حافظ را متهم میفرمایید و بعد انتظار دارید چه چیزی را بدانید؟ ما توانائى شناسائى زندگى خصوصى افراد دور و بر خود را نداریم چگونه مى توانیم داورى هشتصد سال پیش را آن هم براى مردانى که مردان خدا هستند، بکنیم؟ حقیر هم فقط گفتم که من فکر نمیکنم که اتهامات شما درست باشند و با این حرفها فقط شخصیت این بزرگان زیر سوال میرود.
فرمودید: “یکی از زیباترین ترجیع بند های ادبیات فارسی در وصف معشوق مذکر است حالا هرچقدر میخواهید بالا و پایین بپرید”
پس شما که خود صاحبنظر میباشید پرسشتان از بهر چه بود؟
بنده که چند بار گفتم که:
“جناب سعدی میفرماید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
یعنی برای سعدی، برای حافظ و مولانا و شمس تبریزی که عاشق عالم بودند این ممکن است که ایشان عاشق مرد جوانی باشند بدون اینکه همجنسباز یا همجنسگرا باشند”
حقیر فکر نمکند که ایشان همجنسباز یا همجنسگرا باشند٬ ولی اگر هم اینطور بود، حقیر فکر نمیکنم که آن بزرگان دوست داشتند که اینطور معرفی بشوند، برای همین اگر حقیر ۱۰۰٪ هم حقیر میدانست که این بزرگان، خدای نکرده، گناهی مرتکب شده اند آن گناه را در این مکان مجازی جار نمیزد.
اطلاعاتی که شما دارید کامل نیستند، چرا باید بالا و پایین بپریم؟ مولوی به این میگوید علم ناقص، ولی شما میتوانید به کار خود ادامه دهید، چون دست آن بزرگان از دنیا کوتاه است، شما هر چه که دوست داری در تخریب شخصیت این بزرگان جهد کن، ولی به یاد داشته باشید:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
فعل تو کان زاید از جان و تنت
همچو فرزندی بگیرد دامنت
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد

شمس شیرازی نوشته:

جناب نبوی،
من البته از احوالات گروه های مورد حمایت شما آگاه نیستم.
اما میدانم که لذت جنسی را خدا ( یا هرکس وهر چیز دیگر) از ین رو در نهاد جانداران نهاده است ، تا زنجیره
تولید مثل پایدار و برقرار بماند.
انحراف این لذت به هر راهی جز این، انحراف جنسی، ناهنجاری رفتاری و اجتماعی نام دارد، در سعدی و حافظ . مولوی و ایرج میرزا یا دوستان شما ، تفاوتی ندارد،
( واین رفتار دیو گونه ریشه انیرانی دارد ، ضحاک و یونانیان ، ترکان و…….)

روفیا نوشته:

جناب شمس شیرازی گرامی
زیاد هم از این بابت اطمینان نداشته باشید که لذت جنسی را خدا….
چرا که کیفیت لذت جنسی در انسان ماده با همه پستانداران دیگر متفاوت است و چنین به نظر می رسد که فیزیولوژی متکامل تری دارد.
خداوند لذت جنسی را در انسان برای لذت بردن آفریده است.
یکی از تبعات آن هم ادامه نسل است.
بقایای زندگی بشر مملو از شواهدی دال بر همجنس گرایی و لواط در همه فرهنگ ها و همه اقلیم ها و همه دوران هاست!

باور کنید که ما در یوتوپیا زندگی نمی کنیم.
این حقیقت تاریخ بشر است و به هیچ وجه نمیتوان روی آن خط کشید.
انسان اگر بتواند جلوی مردم آزاری نوع بشر، کودک آزاری، آزار حیوانات و گیاهان را بگیرد واقعا شاهکار کرده است. دیگر نیازی نیست رابطه شخصی میان دو نفر در زیر سقف خانه شان که آزارش به احدی نمی رسد را کنترل کند.
بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
خیال می کنید ما اولین کسانی هستیم که تمایلات همجنس گرایانه را نکوهش میکنیم؟
بشر همواره چنین رویکردی به این حقیقت داشته است ولی هرگز نتوانسته این تمایل قدرتمند میان دو انسان را محو کند.
ما چه می دانیم کدام راه برای جامعه امروز پاسخگوست؟
به بند کشیدیم، منع کردیم، نکوهش کردیم، تحقیر کردیم،…
هیچکدام کار نکرد،
هیچ یک این میل بشری را سرکوب نکرد،
بگذارید چند صباحی نیز آن ممالک کفرستان این رویه را بیازمایند،
خدا خیرشان دهاد که همه چیز را برای ما می آزمایند و سپر بلایمان میشوند!
ما که سفت و سخت سر جایمان ایستاده ایم و خیال حرکت کردن هم نداریم!
آخر خسته ایم خسته…
شما که خوب میفهمید شمس شیرازی خان

همیشه بیدار نوشته:

:Immanuel Kant
Handle nur nach derjenigen Maxime, durch die du
zugleich wollen kannst, dass sie ein allgemeines Gesetz werde

ایمانوئل کانت اندیشمند بزرگ آلمانی در باب اخلاق میفرماید : همواره چنان عمل کن که گویی شیوهٔ عمل تو قانون فراگیر طبیعت خواهد شد و همواره و همه‌ وقت قانون کلی خواهد بود.

دوست گرامی و عزیزم: فکر میکنید این اعمال از نظر اخلاق کانتی درست هستند ؟
اگر نه، لطفاً تبلیغ نفرمایید!

روفیا نوشته:

درود حمید رضای گرامی
درباره طمع با میم ساکن،
لغزشی صورت نگرفته است، ضرورت شعری است که به ما اجازت می دهد واژگان را به گونه ای غیر متعارف بخوانیم.
در تنگنای قافیه خورشید خر شود!
ابیاتی می آورم بهر نشان دادن کاربرد واژه طمع با میم ساکن :
درمیان بحر اگر بنشسته‌ام
طمع در آب سبو هم بسته‌ام
همچو داوودم نود نعجه مراست
طمع در نعجهٔ حریفم هم بجاست

شمس شیرازی نوشته:

روفیای گرامی،
تردید ندارم که خداوند( یا هرکه و هرچیز دیگر) لذت جنسی را در خدمت تولید مثل آفریده است از تفاوت آن در انسان و جانوران نیز اندک آگاهی دارم.
بهتر از من میدانید که گویا جانوران یا آدمیانی که اندامهای جنسی شان را در می آورند (اختگان) از لذت جنسی نیز محروم میشوند.
باور دارم که در آرمان شهر زندگی نمیکنیم و از هزاران آزار که بر اینان میرود آگاهم اما در همان حال قربانی کردن حقیقت را بر نمی تابم.
جهان پر نمونه های هم جنسگرایی است ، تاریخ پر از این نمونه هاست اما این دلیل بر پذیرش آن به عنوان رفتاری طیعی نیست .
تاریخ پر از نمونه های جنگ ، کشتار و هزاران هزار بیداد است ( اصلاا تاریخ بدون جنگ داریم؟ ) این اما بدان مانا نیست که بیداد را بپذیریم ، نهادینه کنیم و بر طبل حقوق بشر بکوبیم تا داد به فراموشی سپرده شود.
و ای کاش امکان گفتگویی بیرون از گنجور میداشتیم
که گفتنی ها بسیار دارم شما نیک میدانید و زبان گفتنم نیست

روفیا نوشته:

شمس شیرازی گرامی
بنده نیز حقایق تاریخ را به دو بخش پذیرفتنی و ناپذیرفتنی تقسیم کردم و یک لبه تیغ باریک بین آن دو می بینم. آزار!

روفیا نوشته:

شگفتا!
این تنها یک دهم حاشیه من بود!

همیشه بیدار نوشته:

ببخشید جناب شمس گرامی: فرمودید ضحاک ایرانی نبود؟ مظورتان همان ضحاک شاهنامه است؟
من فکر میکردم که شاهنامه بیشتر افسانه بوده. میشود کمی در ا ین باره بنویسید؟

حمید رضا نوشته:

با درود به جناب همیشه بیدار عزیز،
من این تعجب ها واظهار تأسف تان برایم را اصلأ نمیفهمم. شاید دشواری، ناتوانی من درنوشتن و بیان اندیشه ام باشد. این آخرین تلاش را میکنم و حرف آخر با شما.
به گفته متخصصین، ما انسانها قرار است تا هشت سالگی کتک زدن را کنار گذاشته باشیم، تا چهارده ساگی فحاشی و ناسزا گویی را، و بین هجده تا بیست و دو سالگی به بلوغ روانی خود رسیده باشیم. جایی که مثلأ در گفتگوها دچار احساسات نشویم و فقط روی موضوعات تمرکز کنیم.
درباره پرسش جناب نبوی که که بیشتر در چارچوب ابراز اندیشه بود و هیچ اشکالی نیز بر آن نیست، پاسخِ آگاهانه و بالغانه میتواند این باشد که «جناب نبوی، به این و به این دلیل و با آن منطق، برداشت شما نادرست است و در ضمن نام حافظ را پیش کشیدید، بیت یا غزلی را که موجب چنین برداشت شما شده را ذکر کنید تا من پاسخ آنرا نیز بدهم.» همین، بسیار ساده.
اما شما انتخاب کردید که با واژه های جهل و غرض و مرض و تهمت پاسخ بدهید.
من نیز پس از اعتراضم خواستم با ذکر بیتی از مولوی بزرگوار، چالشی ایجاد کنم و واکنش شما را بخوانم. همانگونه که فکر می کردم، پاسخ شما احساساتی بود و بحث را کشاندید به توپ و تانک و مینیاتور و اسب و خلیج.
جناب همیشه بیدار، صحبت از خانواده کردید که کوچکترین و زیباترین فرم جامعه است و بسیاری از انسانهای پاک در حصرت و آرزوی داشتن آن هستند.
برای شما و خانواده گرامی تان آرزوی تندرستی و شادی میکنم.

همیشه بیدار نوشته:

جناب حمید رضا گرامی: من از شما معضرت میخواهم که “به بلوغ روانی” نرسیدم. از شما تشکر میکنم که جوابی را که به جناب نبوی باید میدادم دادید. بعضیها مثل حقیر هنوز به بلوغ روانی نرسیدند و بعضیها مثل شما هم به حقیر درس میدهند و هم از حقوق اقلیتها دفاع میکنند و هم ازمدیران و روش حرفه ای گردانندگی گنجورتشکر میکنند. امیدوارم که شما که به شکر خدا به بلوغ روانی خود رسیدید دیگر وقت مبارکتان را با کودکان تلف نکنید. با آرزوی موفقیت برای شما امیدوارم که این بحث تمام شود.

روفیا نوشته:

نظر اخوی کانت همانست که روفیای حقیر بازگفت!
قانون طبیعت چیست؟؟
آیا غیر از این است که این هم راهی طبیعی است؟
مگر این راه مصنوعی یا ماوراء الطبیعی است؟!
وانگهی اگر اقلیتی این راه را برگزیدند این بدان معنا نیست که غلط است.
چه بسیار روش های ناپسند که اکثریت بدان خو گرفته و چه بسیار شیوه های نبوغ آمیز که تنها اقلیتی بدان عمل میکنند.
شیعیان همواره در طول تاریخ اقلیتی بوده اند،
آیا این که دین و مذهبشان فراگیر نشده بدین معناست که تا کنون هر که شیعه بوده است به خطا رفته است؟!
اتفاقا احتمال اینکه عکس آن درست باشد بیشتر است دوست جان!
یعنی روش درست غالبا آنی نیست که عامه مردم به کار می برند!
بلکه در دو سر طیف اقلیتی هستند که بهترین و بدترین روشها را ابداع میکنند.
درباره تبلیغ خواهش میکنم بار دیگر حاشیه ام را بخوانید و به من بگویید کجا تبلیغ همجنس گرایی کرده ام و لختی با خود بیندیشید من چه نفعی از تبلیغ هم جنس گرایی خواهم برد؟
من اصلا نمی دانم هم جنس گرایی چیز خوبی است یا بد!
تنها اشتیاق خود را برای مشاهده نتیجه این آزمون بشری در آن سوی کره خاکی بازگو کرده ام!
من نه سر پیازم و نه ته آن، خیلی هنر کنم در تماشای فیلم مستند طولانی آفرینش صحنه ها را خوب تماشا کنم تا آن نقش سیاهی لشکر چند ثانیه ای که به من داده اند را خوب ایفا کنم!

همیشه بیدار نوشته:

دوست گرامی: با عرض سلام و درود خدمت شما
دوباره این سخن کانت را مینویسم: همواره چنان عمل کن که گویی شیوهٔ عمل تو قانون فراگیر طبیعت خواهد شد و همواره و همه‌ وقت قانون کلی خواهد بود.
فرمودید: “قانون طبیعت چیست؟؟”
این حرف کانت این نبود که طبیعی عمل کن!
بله این عمل طبیعی هست ولی عقل سلیم میگوید قانون فراگیر طبیعت نباید باشد!
فرمودید: “آیا غیر از این است که این هم راهی طبیعی است؟
مگر این راه مصنوعی یا ماوراء الطبیعی است؟!”
دوست گرامی: دروغ، زنا، و و و هم طبیعی هستند و در حیوانات مشاهده میشوند ولی از نظر اخلاق کانتی رد شده هستند.
فرمودید: “من اصلا نمی دانم هم جنس گرایی چیز خوبی است یا بد!”
از انسان فهمیده و سخن دانی مثل شما تعجب میکنم که این را نمیدانید.
فرمودید: “درباره تبلیغ خواهش میکنم بار دیگر حاشیه ام را بخوانید و به من بگویید کجا تبلیغ همجنس گرایی کرده ام و لختی با خود بیندیشید من چه نفعی از تبلیغ هم جنس گرایی خواهم برد؟”
جسارت است ولی این حرف شما:
“بگذارید چند صباحی نیز آن ممالک کفرستان این رویه را بیازمایند،” مثل تبلیغ برای حقیر جلوه کرده بود.
فرمودید: “تنها اشتیاق خود را برای مشاهده نتیجه این آزمون بشری در آن سوی کره خاکی بازگو کرده ام!”
نمیدانم چه بگویم… ولی ما هم آدم هستیم!

بابک نوشته:

بیدار جان،
با صد سلام
این آخرین بیانات سرکار بنده را به کمى فکر فرو برد، این قسمت را عرض میکنم:
“دوست گرامی: دروغ، زنا، و و و هم طبیعی هستند و در حیوانات مشاهده میشوند ولی از نظر اخلاق کانتی رد شده هستند”
دروغ و زنا در حیوانات مشاهده شده اند؟؟؟!!! جل الخالق
آنزمان و طومار پس از طومار سرکار به بنده مى فرمایى ” هرچه دل تنگت مى خواهد بگو”…؟!!! باز هم جل الخالق
بارى،
ما هم نفهمیدیم که به کدام ساز شما برقصیم!
دهها بار خود را حقیر مى خوانى و سپس برخى از بندگان خدا را مریض و پلید و زشت خطاب مى کنى؟؟؟؟!!! جل الخالقها تمامى ندارند…
*
از نکته اى شروع مى کنم که مسئله اى نبود و شما مسئله ساز آن شدى، و آن حق آزادى بیان و پرسش است.
سرکار در مملکتى بزرگ شدى و زندگى میکنى که آزادى فکر، آزادى بیان و اظهار عقیده از اولین حقوق حقه هر شهروندیست، ولى در اینجا که میرسى رنگ عوض مى کنى و مى خواهى این حق را بر افراد محدود و ممنوع فرمایى! آنهم به همان ترفند کهنه و پوسیده “تهمت به بزرگان” و “بى احترامى به بزرگان” و بهانه “تهاجم فرهنگى بیگانه”!
عزیز، اینها گرزیست که هر روز صدها بار بر سر ملتها مى کوبند و به همین بهانه ها افراد را از حق پرسش محروم مى کنند.
فراموش هم نفرمایید که هم ولایتى شما جناب آدولف خان نیز به همین بهانه ها با سانسور و اختناق شروع کرد و سپس چنان فجایعى را بار زد، و یا این داداشى هاى داعشى که با امثال همین مستمسکها چنان مى کنند که آدمى خیال مى کند اینها جز کابوس و خواب نیست، و بگذریم که بسیارى از آنان همان لات و پوتهاى سر خورده اروپایى هستند که روزگارى در فسق و فجور غرق بودند و الان تحت لواى شریعت صدچندان میکنند… و یا طالبان که یک دوجین بچه پانزده شانزده ساله را به جرم رقصیدن اعدام کرد و و و…
خلاصه که پدرجان این طرز تفکر راهى جز سر بر آوردن فاشیسم و سرکوب دیگران به ارمغان نمى آورد، همان راهى که به ناکجا آباد است ولاغیر….
در همین باب، بى غرض بودن و یا با غرض بودن پرسش اصلاً، ابداً و به هیچ وجه مسئله اصلى و اساسى نیست چرا که اینگونه میادین ( مانند گنجور) براى پاسخ دادن ، تبادل نظر و راهنماییست و نه حملات شخصى و اهانت به دیگرى.
به همین دلیل هم اگر پرسش غرض دارد شما با دلیل و برهان و سند و مدرک پاسخ بده این شما و این میدان…،
**
از طومارهایى که سرهم فرمودى، و صغرى کبرى کردن و آسمان ریسمان بهم بافتن و خضر و موسى و نژاد آریایى را بهم چسباندن گرفته تا نقاشى و مینیاتور ایرانى را ربط دادن به توپ و تانک و و و… تا آخر که زدى به صحراى محشر و رسیدى سر پل سراط! و هول روز رستاخیز! که اى خلایق بترسید و بترسید (و پرسش نکنید!)
چکیده آن طومارهاى بلند بالا چنین است:
١-این مرض است و پلید و زشت و گناه.
٢-این بزرگان از این تهمتها مبرى اند.
٣-و شمایان نیز نه پرسش کنید و نه گفتگو در این باب.

***
بارى،
همین شما که مى فرمودى این تهمتها و پلیدیها و زشتیها به این بزرگان نمى چسبد، به دو روز نکشید که جا زدى و راى عوض کردى “که من نمى دانم شاید اینها هم چنین بوده اند ولى مى دانم که اگر هم بوده اند نمى خواستند در فضاى مجازى بیان شود…”! (البته نقل به مضمون)
اگر سرکار اصل ماجرا را نمى دانى فرع را چطور مى دانى؟؟؟
آیا حقیقت این نیست که نه تنها اصل و فرع را نمى دانى، که چنین بودن شیخ و خواجه و شمس و مولوى نیز براى شما فعل و بهانه است، و فقط باورهاى خودت مهم است که اینها را اینجا نگویید که من و همفکرانم خوشمان نمى آید؟!
البته شما واژه گناه را به کار آوردى که چیزى نیست جز انداختن این باورهاى ساخته و پرداخته آدمیان به گردن دیگرى (خدا)!
(نا گفته نماند که جناب نبوى هم در آخرین بیان خود مشهود کرد که مى خواهد همچنان بر باورهاى خود پافشارى کند و ممکن بودن گزینه دیگرى را نادیده بگیرد، خوب چه مى شود کرد رسم جهان است…)
*
بارى تمامى اینها به شرطى است که این پدیده چنانکه شما و جناب شمس شیرازى و بسیارى دیگر همچنان پافشارى و اصرار دارید پدیده اى اخلاقى (Ethical) و رفتارى (Behavioral) باشد.
ولى اگر اینگونه انسانها مادرزادى چنین زاده شده باشند یعنى که زاییده طبیعت و خلقت باشند (آنچنانکه در پست پیشین بیان کردم), و شاید نمونه اى دیگر از این پدیده هاى طبیعى و زاییده خلقت پدیده دو جنسیهاست و…..
آنگاه دیگر این باورهاى شما از ریشه بى اساس و بنیان مى شوند.
شاید هم براى همین است که افرادى که چنین باورهایى را ساخته و پرداخته اند تاب و توان تحمل قبول چنین گزینه هایى را ندارند….
(اگر هم سند و مدرک و پژوهشى دال بر رد نظر بنده دارى لطفاً ارائه بفرما، ولى تو را به خدا از واتیکان و این حوزه ها نباشند)
*
و صد البته که بنده دفاع نکرده بودم، و فقط نظر شخصى خود را بیان… که همانهم بر شما گران آمد و تاب و توان شنیدنش را نداشتى…
چنانچه هم ذره اى شک دارى که مخلص نیز شاید از این گروه باشم، خیالت تختِ تخت نه هیچگاه بوده و هستم و نه هیچ زمان گرایشى بدان داشته ام.
در مورد شیخ و خواجه و شمس و مولوى نیز نظر شخصى بنده بنا بر دلایلى آنست که هیچکدام نیز چنین نبوده اند.
چنانچه دلایل را خواستى و اهل گفتگوى منطقى و بدون قیل و قال هستى ندا بفرمایى در خدمتیم،
والا که روز و شب خوش
و با صد پوزش

همیشه بیدار نوشته:

دوست گرامی و عزیزم جناب بابک جان:
اولا اجازه بدهید حقیراین حرف را بیان کنم:
“دوست گرامی: دروغ، زنا، و و و هم طبیعی هستند و در حیوانات مشاهده میشوند ولی از نظر اخلاق کانتی رد شده هستند”
شما فکر میکنید که حیوانات فقط در باغ وحش دیده میشوند؟
مولانا میفرماید:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم

دوست عزیزم جناب آقای بابک گرامی لطفا کمی انصاف داشته باشید: فرمودید:
“هم ولایتى شما جناب آدولف خان…”
آن جناب اهل اتریش بود؛ وقتی نمیدانید چه لزومی دارید که ایشان را هم ولایتی حقیر ختاب کنید؟
البته من فکر نمیکنم که شما قصد تحقیر داشتید.
دوست گرامی در آخرین کامت از کانت سخن گفتم. گفتم این اعمال از نظر اخلاق کانتی رد شده هستند ولی شما مثل اینکه از اینکه دروغ و زنا امری طبیعی هستند در پوست گرفتار شدید و به معنی نرسیدید.
مشکل آن اشخاص مریض نیستند که کارهای پلید انجام میدهند.
مشکل کسانی چون شما هستند که به بهانه دفاع از حقوق ایشان چنان تبلیغی میکنند که تو گویی اینان مریض نیستند و این اخلاق ناپسند عادی جلوه میشود و کم کم همه جماعت به آن گرایش پیدا میکنند.
فرمودید: “چنانچه هم ذره اى شک دارى که مخلص نیز شاید از این گروه باشم، خیالت تختِ تخت نه هیچگاه بوده و هستم و نه هیچ زمان گرایشى بدان داشته ام.”
متاسفم که شما حتی از حق خود هم دفاع نمیکنید. نظر حقیر این است که همانطور که جناب “شمس شیرازی” فرمودند: “گمان نمی رود در جامعه ای سالم بتوان به جای درمان بیماران بیماریشان را طبیعی قلمداد کرد”
اگر بیمار هستند بهتر است معالجه شوند، نه اینکه گفته شود که اجازه داشتن فرزند داشته باشند، نه اینکه با تبلیغات در رادیو و تلویزیون چنان نشان داده شود که انسانهای نرمال خیال کنند که آنرمال هستند.

شمس شیرازی نوشته:

،
جناب سردبیرحاشیه کوتاه حقیر را اندک زمانی تاب نیاوردند .
تا یکی دیگر از دوستا ن گنجور را حذف کنند.
بنا گویا بر جذب نیست.

همیشه بیدار نوشته:

جناب شمس شیرازی حق و حقیقت گویا به کام برخی تلخ است وبه مذاق هرکسی سازگار نیست.

ناشناس نوشته:

همیشه بیدار
ای عالم بالفطره !!!!!، ای دریای محبت به کامت قطره، ای مدعی اسلام محمدی ، ای مخرّب اسرار سرمدی ، ای در بیشه ی شیران ناحق خفته ، ای گوی زن میدان خرافاتِ ناگفته
شرم و حیا قورت دادی و زحمت دیگران به حُبوط
این چه ناپخته گویشی بود و چه ناسنجیده کوششی
،،،،
گر که اسلام به چون تو صنمی! زیور شد
من و آن وادی کفران و فراخای گریز
،،،،
جناب محمدی بارها توضیح داده اند که بعضی حاشیه ها خود به خود از سایت حذف می شود
و بعضی را هم مصلحت نمی بینند
هنوز حاشیه ی شمس شیرازی گرامی درج نشده که میگویی :{ ”حق و حقیقت گویا به کام برخی تلخ است وبه مذاق هرکسی سازگار نیست“
عوض تشکر بود؟
آیا همه ی مدعیان دین چنین کُلُفت گفتارند؟
بشتاب ، که دیوار حاشا بلند است و ماستمالی تو ملنگ

همیشه بیدار نوشته:

ناشناس گرامی از لطف شما متشکر هستم!
اجرتان با مولا!

ناشناس نوشته:

آقا بیدار نفهمیدی که فحش بهت داد اخوی؟

همیشه بیدار نوشته:

ناشناس گرامی: اجازه بدهید ایشان به قول شما توهین کنند:
داستان حضرت عیسی شنیدید که از چه کسی گریخت؟

همیشه بیدار نوشته:

ز ا حمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت ا حمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم ا حمق از شما

همیشه بیدار نوشته:

جناب ناشناس: کامنت جناب شمس شیرازی درج شده بود و بنده حتی یک جمله از ایشان کوپی کرده بودم:
“همانطور که جناب “شمس شیرازی” فرمودند: “گمان نمی رود در جامعه ای سالم بتوان به جای درمان بیماران بیماریشان را طبیعی قلمداد کرد””
بعد از مدتی کامنت ایشان پاک شد.
و من هم نوشتم: “جناب شمس شیرازی حق و حقیقت گویا به کام برخی تلخ است وبه مذاق هرکسی سازگار نیست.”
من هنوز متوجه نشدم که دلیل پرخاش شما از برای چه بود: شاید این حق و حقیقت است که شما را میرنجاند.

رند نوشته:

بیدارم
یه رباعی گفتم . فقط اگه چیزی بگن و خریت کنن
درجش میکنم

ناشناس2 نوشته:

جالب است مدیر گنجور بعضی حاشیه های معمولی را بر نمی تابد ولی اجازه می دهد گنجوری که میزبان اشعار شاعران اغلب یگانه پرست است جولانگاه عده ای دین گریز دین نشناس پر مدعا شود.
اگر شبهه ی عقیدتی دارید برید تو سایتایی که مخصوص این بحث هاست و این اندازه محیط پاک گنجور رو آلوده نکنید لطفا.

ناشناسم نوشته:

من هم نمی دونم هدف اینها چیه؟؟
اومدن گنجور چیو ثابت کنن!!!!!
خب اگه از دینو خدا بدتون میاد از گنجور گمشید بیرون
انقدر سایتای مستهجن و بی دینی وجود داره
اونجا تز بدین و از این که از دین و مذهب و خدا بدتون میاد افتخار کنین
اونقدم که رو دارن با اسمای مختلف میان
دمت گرم تر دامن خوب ساکتشون کردی لال شدن
ایشالا که دیگه گنجور الوده ی حرفاشون نشه

ناشناس نوشته:

شما دوستدار دین هستین ناشناس خان؟
یا شاید شما جناب تر دامن؟
شما که با این طرز حرف زدن و منطق تون زیر پرچم دین، بهتر از هر کافر ملحدی تیشه به ریشه دین می زنین!

ناشناس2 نوشته:

اگه کسی مشکل دینی داره خوبه بره تو سایتای دیگه.
چرا میاد جایی که حتی روح اون شاعرای یگانه پرست هم نفرینش می کنن؟
آدمای بی دین آدمای بدی هستن. چون دین ندارن و این همه نشونه های قدرت خدا رو نمی بینن. حتی با همون عقل و توانی که خدا بهشون داده میان اینجا نظرای بیخود می زارن. پس وجودشون اینجا نحسه.
اگه مردن-و زن نیستن- برن تو سایتایی که جواب شبهه هاشون رو می گیرن یا کتابای مخصوص شبهه زدایی رو بخونن.
اونا رو چه به گنجور؟

بابک نوشته:

بیدارجان،
آمدم بنویسم و ازشما عذر خواهى کوچکى کنم بابت آنچه گنجورى دیگرى نوشته بود،
دیدم که اى داد بر من و اى دل غافل بیا و ببین که چه محشر کبرایى برپاست….
و پندارى خلق الله آن بیان بنده را که گنجور مِیدانى براى گفت و گو، و تبادل نظر و… به هیچ که به سخره گرفته اند! شما هم که خود بیکار ننشستى!…
بارى،
ادامه این گفتگو بماند تا زمانى که شاید این حاشیه کمى سبک و بیان شمس دگر بار هویدا شود…

همیشه بیدار نوشته:

جناب بابک: از آن شعر پر معنی که آن ناشناس اول نوشت معلوم بود هدف چیست. جناب خراسانی مدت زیادی هست که برای ایشان بهانه توهین و شعر نوشتن فراهم نمیکند، و چون اسامی قبلی ایشان شناخته شده بودند به اسم ناشناس باید شعر خود را مینوشت. با اینکه نوشته بودم که ما دین دار هم نیستیم، ولی ایشان شعر میگوید و کمبود در دوستان و فامیلش را با توهین به دیداران توجیح میکند. زیگموند فروید در باره اینطور Zwangsneurose روانکاوی زیادی انجام داده که مجال آن اینجا نیست.

همیشه بیدار نوشته:

جالب است که بعضی نوشته ها پاک میشوند که مشکلی ندارند، و نوشته های رکیک و مشکل دار باقی میمانند.

تضمینی نوشته:

صلحست میان کفر و اسلام(لابد ایران و آمریکا به لف و نشر مشوش)
با ما تو هنوز در نبردی(پس کی این بازی! رو تموم می کنی روزگار؟)

مریم نوشته:

من فکر میکنم بیت

چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند

به این صورت صحیح باشد:

چون مرغ طمع به دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند

سمانه ، م نوشته:

مریم جان
چون مرغ طمع به دانه در دام
چه معنا دارد؟
سعدی ست ها
هشدار

رهگذر نوشته:

در رابطه با بحث میان آقایان نبوی و شمس شیرازی و همیشه بیدار می‌نویسم:
البته من تازه واردم و نمیدانم که این کامنتها را کی گذاشته‌اند و نمیدانم که آیا کامنت مرا که (بظاهر) به ترجیع بند سعدی ربط ندارد، سایت گنجور درج میکند یا نمیکند. به هر حال، بنده یک فرد بیسواد و کوهکی هستم. نه سواد کافی دارم و نه شعور کافی، و به عمله‌ای میمانم که وقتی دوتا مهندس با هم حرف میزنند میگوید: «بیل من کجاست؟».
داشتم توی گوگل سرچ میکردم و در پی یکی از همین ابیات ترجیع بند سعدی بودم که گذرم افتاد به سایت گنجور. ترجیع بند را خواندم و بعد رسیدم به حاشیه که دیدم بیشترش درباره همجنس بازی سعدی و حافظ و مولانا و جایکوفسکی و سایرین است. باز آقای (حمید رضا) نامی نوشته بود که «سال گذشته مردم ایرلند، با شادی و افتخار بیست و یکمین کشوری بودند که ازدواج بین همجنسگرایان را قانونی کردند و با عشق و درک و مهربانی جلوی پایمال شدن حقوق انسانی شهر وندان خود را گرفتند.»
لذا با خودم گفتم: پس این مردم شهر لوط (در شش هزار سال پیش) خیلی پیشرفته بودند و ما نمیدانستیم!… ایرلندیها تازه - تازه ـ پارسال رسیده اند به مقام مردم شهر لوط!… ما دیگر چقدر عقبیم!؟…
بعد یادم آمد که تا ۵۰ - ۶۰ سال پیش، توی همین کشورهای حاشیه خلیج فارس خودمان، مثل قطر و کویت و بحرین، و حتی توی بعضی جزایر … مرد و مرد با هم ازدواج میکردند!… رسماً ازدواج میکردند نه آنکه شوخی بکنم!… بعد فکر کردم که پس اینها هم خیلی پیشرفته بودند و ما خیال میکردیم که عقب مانده هستند!… ما دیگر چقدر خنگیم!؟ باور بفرمایید که ابداً نمیدانستیم!
خطاب به آقای نبوی هم عرض میکنم که پرسش شما چندان هم اشتباه نبود، هدف را درست نشانه گرفتید، فقط دو سه سانتیم پائینتر گرفتید!… البته بگذریم از اینکه در مقیاس نجومی، اگر یک میلیمتر هم اشتباه شود، میلیاردها کیلومتر با هدف فاصله پیدا میشود.
ولی شما زیاد به خودت سخت نگیر چونکه از شما بزرگتر هم اشتباه کرده است، مثلاً طبیعت. طبیتِ نادان آمده است حیوان نر را جوری آفریده است که آبستن نمی‌شود و طرفداران همجنسگرایی در حقیقت با طبیعت اختلاف دارند نه با امثال آقای (همیشه بیدار).
به آقای (همیشه بیدار) هم عرض میکنم که شما هم زیاد سخت نگیر چراکه هر کارخانه‌ای ضایعاتی دارد و همجنسگرایان هم از ضایعات کارخانه طبیعت هستند دیگر!!… فرقش اینست که ضایعات کارخانه ها را میبرند جایی روی هم تلمبار میکنند، ولی ضایعات طبیعت روی سر ما جا گرفته‌اند؛ البته اینهم به این خاطر است که دنیا وارونه شده است، و وقتی دنیا وارونه شود، همه چیز سروته میشود! هرچیز که جایش بالاست میرود پایین، و هرچیز که جایش پایین باشد میآید بالا!.
اگر غلط املایی یا انشایی داشتم به بزرگواری خودتان ببخشید ـ بهرام رهگذر کوهکی.

علی اکبر نوشته:

تا به حال این ترجیع بند را نشنیده بودم و اساسا نمیدانستم حضرت ترجیع بند به این گران قدری دارند به درستی که استاد سخن است این بزرگوار حتی حافظ بزرگ وام دار این بزرگ مرد است

روفیا نوشته:

جان برخی روی دوست کردم
گفتم مگرش وفاست چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله راه خویش گیرم
برخی به معنای فدایی و قربانی است.

روفیا نوشته:

افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند
جای دارد این سخن بزرگ را به دایره ضرب المثل های پارسی بیفزاییم.

رضا نوشته:

سلام خدمت عزیزان..من فایل صوتی رو نیاز دارم کسی میدونه چجوری میشه دانلودش کرد. ممنون

ببینید: تمام زره‌های آیرون من را تماشا کنید – خاور نیوز نوشته:

[…] تمام ابیات این ت&#1585…http://ganjoor.net/saadi/divan/tarjee-band/ […]

فاطمه رحیمی نوشته:

در بند اول بیت هشتم فکر می کنم که کلمه ی وفادار به جای هوادار در مصرع “می سوزد و همچنان هوادار” درست باشه

ایران نوشته:

اخسیکتی نوشته:

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید
به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند
وآنکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش
همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

دمت گرم اخسیکتی،عجب قندی
یک شاعری بود اثیر الدین اخسیکتی،انگار تو گنجور نیست

جلال الدین نوشته:

شگفتااااااا
پرسش یک فرومایه بحث را به کجا رسانده!!!

نظر خود را مکتوب می نمایم باشد که فراخ اوفتد.
همجنسگرایی چیزی نیست جز توجه بیش از اندازه به امور پست دنیوی، که هم هویت شدگی ناشی از آن موجب شده که آن نفس سرکش بر انسان ناآگاه مستولی شده چنان که حضرت مولانا جلا الدین قدس سره الشریف می فرمایند: هین مدو اندر پی نفس چو زاغ، ک به گورستان برد نی سوی باغ
در اینجا به دو بیت دیگر از این عالیجناب اشاره می کنم که پاسخ های بسیاری در آن نهفته است:

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد/تا بقا یابد جهان زین اتحاد
یعنی دلیل آن تولید مثل بوده و نه لذت همچنان که می فرماید

می چه باشد یا جماع و یا سماع؟ / تا بیابی زو نشاط و انتفاع
جان بی کیفی شده محبوس کیف/ آفتابی حبس عقده اینت حیف

امید آنکه گنجور کامنت های نامرتبط در این پیج را حذف کند تا حاشیه بر متن غالب نگردد

Ali نوشته:

چه بحثی با این همه تعجب!

مجتبی نوشته:

من هر بار این شعر رو هم با خنده و هم با گریه میخونم.خنده بخاطر لطافتش،گریه بخاطر سوزناکیش

کانال رسمی گنجور در تلگرام