گنجور

ترجیع بند

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار
 

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست

نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب

یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقهٔ صولجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار

می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق

در گردن دیدهٔ بلاجوست

من بندهٔ لعبتان سیمین

کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

باد است نصیحت رفیقان

و اندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟

وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود

بی‌بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش ازینم

باشد که چو مردم خردمند

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

امروز جفا نمی‌کند کس

در شهر مگر تو می‌کنی بس

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان محبس

یا محرقتی بنار خد

من جمرتها السراج تقبس

صبحی که مشام جان عشاق

خوشبوی کند اذا تنفس

استقبله و ان تولی

استأنسه و ان تعبس

اندام تو خود حریر چینست

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

من در همه قولها فصیحم

در وصف شمایل تو اخرس

جان در قدمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

ای صاحب حسن در وفا کوش

کاین حسن وفا نکرد با کس

آخر به زکات تندرستی

فریاد دل شکستگان رس

من بعد مکن چنان کزین پیش

ورنه به خدا که من ازین پس

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گفتار خوش و لبان باریک

ما أطیب فاک جل باریک

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلال باریک

یا قاتلتی بسیف لحظ

والله قتلتنی بهاتیک

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر ممالیک

شاید که به پادشه بگویند

ترک تو بریخت خون تاجیک

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایأت بمثلها اعادیک

با اینهمه گر حیات باشد

هم روز شود شبان تاریک

فی‌الجمله نماند صبر و آرام

کم تزجرنی و کم اداریک

دردا که به خیره عمر بگذشت

ای دل تو مرا نمی‌گذاری ک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سر دل آرد

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می‌سپارد

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می‌نگارد

هرجا که مولهی چو فرهاد

شیرین صفتی برو گمارد

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخم مجاهدت نکارد

نالیدن عاشقان دلسوز

ناپخته مجاز می‌شمارد

عیبش مکنید هوشمندان

گر سوخته خرمنی بزارد

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بران که سر نخارد

حاجت به در کسیست ما را

کاو حاجت کس نمی‌گزارد

گویند برو ز پیش جورش

من می‌روم او نمی‌گذارد

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می‌کشی پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشهٔ صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصهٔ عشق درنوردی

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای کشان، ز کبر دامن

دو نرگس مست نیم خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

ای قبلهٔ دوستان مشتاق

گر با همه آن کنی که با من

بسیار کسان که جان شیرین

در پای تو ریزد اولا من

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

دیدم که نه شرط مهربانیست

گر بانگ برآرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت

دست از تو نمی‌کنم رها من

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم ازو نظر بپرهیز

پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده‌ای که یاری

بی‌یار صبور بود تا من

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای روی تو آفتاب عالم

انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را

بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیدهٔ راست

ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری از پریروی

بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را

صبر از تو نمی‌شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

بی‌ما تو به سر بری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یکدم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

یا قوم الی متی و حتام؟

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

درمان اسیر عشق صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

در دام غمت چو مرغ وحشی

می‌پیچم و سخت می‌شود دام

من بی تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی‌دهی به ناکام

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم‌بندی

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

ای آینه ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت سپندی

دیوانهٔ عشقت ای پریروی

عاقل نشود به هیچ پندی

تلخست دهان عیشم از صبر

ای تنگ شکر بیار قندی

ای سرو به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

گریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیدهٔ دشمنان بکندی

یارب چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

یکچند به خیره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم که چندی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آیا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز

کز هستی خویش درگمانم؟

پروانه‌ام اوفتان و خیزان

یکباره بسوز و وارهانم

گر لطف کنی بجای اینم

ور جور کنی سزای آنم

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شکر کند دهانم

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مخلصی ندانم

عاقل بجهد ز پیش شمشیر

من کشتهٔ سر بر آستانم

چون در تو نمی‌توان رسیدن

به زان نبود که تا توانم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آن برگ گلست یا بناگوش

یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

من ماه ندیده‌ام کله‌دار

من سرو ندیده‌ام قباپوش

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می‌آرد و جد و می‌برد هوش

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت خاموش

خاطر پی زهد و توبه می‌رفت

عشق آمد و گفت زرق مفروش

مستغرق یادت آنچنانم

کم هستی خویش شد فراموش

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام من اینچنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

آهنگ دراز شب ز من پرس

کز فرقت تو دمی نخفتم

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سفتم

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

تقدیر درین میانم انداخت

چندانکه کناره می‌گرفتم

دی بر سر کوی دوست لختی

خاک قدمش به دیده رفتم

نه خوارترم ز خاک بگذار

تا در قدم عزیزش افتم

زانگه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت رفتم

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

در کشتهٔ خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

پروانه صفت در احتراقت

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

ما اخترت صبابتی ولکن

عینی نظرت و ما اطاقت

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت

تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آنکه در فراقت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته‌ای چو مار برگشت

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بیچارگیست چارهٔ عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

هر دل که به عاشقی زبون نیست

دست خوش روزگار دون نیست

جز دیدهٔ شوخ عاشقان را

بر چهره دوان سرشک خون نیست

کوته نظری به خلوتم گفت

سودا مکن آخرت جنون نیست

گفتم ز تو کی برآید این دود

کت آتش غم در اندرون نیست؟

عاقل داند که نالهٔ زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص رهنمون نیست

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

گر بکشد و گر معاف دارد

در قبضهٔ او چو من زبون نیست

دانی به چه ماند آب چشمم؟

سیماب، که یکدمش سکون نیست

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

جان برخی روی یار کردم

گفتم مگرش وفاست چون نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در پای تو هرکه سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

روزی گفتم کسی چون من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

گفتا نه که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیفتر نینداخت

با آنکه همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

نومید نیم که چشم لطفی

بر من فکند، و گر نینداخت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از محبتت چاک

پیشت به تواضعست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

اول دل برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فتراک

بعد از تو به هیچ‌کس ندارم

امید و ز کس نیایدم باک

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قبل تو محض تریاک

سودای تو آتشی جهانسوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک

روی تو چه جای سحر بابل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

سعدی بس ازین سخن که وصفش

دامن ندهد به دست ادراک

گرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گرد افلاک

پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست الاک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی

جز سوی تو میل خاطرم نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

ای آنکه به باغ دلبری بر

چون قد خوش تو یک شجر نی

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی

آوازهٔ من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من، و گر نی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

کان فتنه که روی خوب دارد

هرجا که نشست خاست غوغا

صاحبنظری که دید رویش

دیوانهٔ عشق گشت و شیدا

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مرد دانا

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی تو خسم کنار دریا

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخست بار خرما

سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا

گفتست مگر حسود با تو

زنهار مرو ازین پس آنجا

من نیز اگرچه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بربود جمالت ای مه نو

از ماه شب چهارده ضو

چون می‌گذری بگو به طاوس

گر جلوه‌کنان روی چنین رو

گر لاف زنی که من صبورم

بعد از تو، حکایتست و مشنو

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گو

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

زین جور و تحکمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کن و رو

یا متلف مهجتی و نفسی

الله یقیک محضر السو

با من چو جوی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جو

گفتم کهنم مبین که روزی

بینی که شود به خلعتی نو

در سایهٔ شاه آسمان قدر

مه طلعت آفتاب پرتو

وز لطف من این حدیث شیرین

گر می‌نرسد به گوش خسرو

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

این موارد را نسبت به نسخه‌ی منبع دستکاری کرده‌ام (کلمات جایگزین حدسی هستند و از این لحاظ مطمئن نیستند):
در مصرع «مخرام بدین صفت مبادا» کلمه‌ی مخرام به صورت «محرام» ثبت شده بود.
در مصرع «در وصف شمایل تو اخرس» کلمه‌ی اخرس به صورت «آخرس» ثبت شده بود.
در مصرع «چون قد خوش تو یک شجر نی» کلمه‌ی شجر به صورت «سجر» ثبت شده بود.

س. ص. نوشته:

غلط املائی در بیت اول بند هشتم:
“کرد” باید “نکرد” باشد.
با تشکر.

پاسخ: با تشکر از شما تصحیح شد.

حمیدرضا نوشته:

درباره‌ی این شعر بخوانید : بنشینم و صبر پیش گیرم.

حمیدرضا نوشته:

در مصرع «بر روی چو آتشت سپندی» کلمه‌ی آتشت به صورت «آتشست» ثبت شده بود که تصحیح شد.
ضمناً به نظرم رسید که شاید در مصرع «چون مرغ به طمع دانه در دام» کلمه‌ی «طمع» صورت غلط «طعم» باشد. از دوستان اگر کسی به نسخه‌ی چاپی دسترسی دارد لطف کند این مورد را تحقیق کند و اطلاع دهد.

دنباله: مورد طرح شده در مورد «طمع» را با نسخهٔ چاپی مقایسه کردم و همین درج شده (طمع).

حمیدرضا نوشته:

این شعر (یا پیش‌نویس شعر؟!) را هم ببینید:
http://ganjoor.net/saadi/divan/molhaghat/sh26

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت پنجم بند دوازدهم (جز نام تو نیست بر زبانم) از سرآغاز لیلی و مجنون نظامی است.

مسلم نوشته:

این شعر ترکیب بند است نه ترجیع بند

حمیدرضا نوشته:

@مسلم:
اشتباه می‌کنید. در ترکیب بند بیت مابین بندها نمی‌تواند تکراری باشد. تعریف ترکیب‌بند و ترجیع‌بند را در ویکی‌پدیا ببینید.

بی نام نوشته:

در بیت ششم بند دوم یک اشکال کوچک تایپی وجود دارد که ممکن است تاثیر زیادی بگذارد:
نوشته شده : ” با دست” که صحیح آن چنین است:” بادست” و معنای آن: “باد است” می باشد.
در واقع کلمه ” دست” در این بیت وجود ندارد.

پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

مهران نوشته:

با سلام و درود فراوان
از سایتتون لذت بردم ولی هنوز کامل نیست خیلی از شعرهایی که به دنبالش می گردم نمی تونم پیدا کنم به هر حال در جهت بهبود و تکمیل آن کوشا باشید…
و اما در مورد شعر
هر بار که این شعر رو می خونم بیشتر از پیش لذت می برم هر بار نکته جدیدی رو می فهمم خلاصه این نشون دهنده هنر سعدی که ترجیع بندی به این بلندی و زیبایی رو سروده و به نظر من هم هیچ کم و کاست و عیبی نداره
با تشکر
دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من

سهند نوشته:

واقعااعجازبود.خیلی عالیه.هربارکه میخونمش روحم پروازمیکنه

نازبانو نوشته:

سعدی با این ترجیع بند بی نظیرش واقعا ترکانده!! تمام ابیاتش نفس گیر است هزاران درود و سلام بر روانش

امید نوشته:

به نظر اینجانب، مصرع “می‌آرد و جد و می‌برد هوش” باید به “می‌آرد وجد و می‌برد هوش” اصلاح شود.

رضا نوشته:

با سلام و تشکر- همان طور که دوست عزیزمان هم تذکر داده اند در بند سیزدهم، بیت چهارم، مصرع دوم، عبارت (می آرد وجد و می برد هوش) صحیح است که با کمی غلط تایپی بصورت( می آرد و جد و می برد هوش) نوشته شده که بهتر است تصحیح شود

امیرمحمد نوشته:

فکر میکنم «دستان که تو داری ای پریروی» درست باشه نه «دستان که تو داری از پریروی»

سیما.م نوشته:

درود بر شما
در این بیت ” یتاق “به معنی نگهبانی و کشیک به اشتباه ” تیاق” نوشته شده .
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت

سعید نوشته:

استاد سخن براستی قیامت کرده. فرش نفیسی بافته از گره های پیچ در پیچ و رنگین واژه ها

باربد نوشته:

اگر از سعدی تنها همین یک ترجیع بند بر جای مانده بود، برای جاودان نگه داشتن نامش در سیاهه بزرگان ادب پارسی بسنده بود. به احترام طبع لطیف و چیره دستی و هنرمندیش در تلفیق واژه ها و خلق مضامین، کلاه از سر بر می داریم.

عباسی-فسا نوشته:

سلام ودرود بر همگی اهل ادب
درهرنوع شعری که وارد می شویم می بینیم که جناب سعدی بزرگ ، دست بالا را دارد.
بنده ترجیع بند ایشان را دقیق نخوانده بودم تااین که یکی بهم معرفی نمود و به شدت بهش وابسته شدم
دوستان در هرجا و به هرکس دسترسی دارند لطف کنند این ترجیع بند را معرفی نمایند

امیدی نوشته:

توضیح اشکال خانم سیما.م. تیاقت (تیاقة ) لفظی است عربی به معنای شوق دیدار. یعنی بی خوابی حاصل از شوق دیدار تو، ما را کشت.

امیر نوشته:

========================
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم بندی

وای وای
چه کرده سعدی

و از ان مهمتر … چه دیده که اینطور از خود بیخود شده
==============================

سعید نوشته:

جناب کیخای گرامی و دانشمند
بنده کمترین، هر شعری در گنجور میخوانم (که البته به ندرت به جز استاد سخن به جای دیگری سر میزنم) با شوق پایین صفحه را هم می بینم شاید نظری از شما هم باشد و بهره مند بشوم. (بویژه که از سخن شما همیشه بوی خوش دانش، فروتنی و میانه روی برمی خیزد)
اینجا که بهترین ترجیع بند پارسی است، جای شما براستی خالیست!
دوست داشتم دیدگاه شما را هم درباره این شعر مفصلا بخوانم.
تا خواندن نظر شما، بنشینم و صبر پیش گیرم …

امین کیخا نوشته:

سعید جانم من با شوق و کشش می نویسم وقتی کسی را می بینم که خودبین نیست و به دوست بینی رسیده است . چقدر مهربان و خوش تراش نوشته اید . من البته می دانی تنها واژه ها را بازگشایی میکنم و در کار آهنگ و پساوند( وزن و قافیه ) نیستم چون دانشم اندک است . برای دل پاک و جان روشنت البته خواهم نوشت .

امین کیخا نوشته:

سهی از سهیستن در پهلوی به معنی دیدن است همانکه در انگلیسی see و در کردی و لری سیل و سیر به معنی نگاه کردن ازش مانده است پس سرو سهی یعنی سروی که از دوردست باغ به چشم دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

نازک ریشه نزاکت است و نزاکت از ریشه ای فارسی با کالبدی عربی ساخته شده است و عرب ها معنی آن را نمی دانند .

امین کیخا نوشته:

لطیفی با نازکی کمی دگرسته ( متفاوت ) است .لطیف به فارسی می شود گش و لطافت گشی در لغت قشنگ هنوز گش دیده می شود . بیشترین کاربرد گش را در گرشاسبنامه دیده ام .که به ریخت گش و نیز وش و نیز وشی آمده است .

امین کیخا نوشته:

مینو از منستن پهلوی است یعنی اندیشیدن یعنی باغ مینو موضوعی به زبان امروزی معقول و خردپذیر بوده است در ذهن پیشینیان ما چون گمان می کرده اند که گیتی سنگین و چگال و گمیخته است و مینو پاک و گش و رایین ( معقول - گزینش دکتر حیدری ملایری ) . خود ذهن به فارسی منت می شود ( ment ) همین که در انگلیسی mental ازش مانده است . اما ویر هم یعنی ذهن و نیز حافظه و خوشویر یعنی با استعداد ذهنی .

امین کیخا نوشته:

گوست گویا لغزشی چاپی است اما حالا که سخن به این جا رسیده است گوست را هم بگوییم بد نیست ! انگوس یا انگوست یا انگوشت از انگو یعنی زاویه و است به معنی استخوان است و رویهمرفته یعنی استخوانی که میخمد ! پس angle انگلیسی با انگو همریشه است .

امین کیخا نوشته:

بر وزن دنبال چند لغت داریم که زیبا هستند . یکی کشال یعنی ادامه مثلا کشاله دادن یعنی تطویل و نیز کشاله ران یعنی ادامه ران . لغت دیگر بیشال است یعنی جمع که لغتی جدید است لغت رمن در فرهنگ دهخدا معنی جمع می دهد . چنگال را هم همه میدانند که از چنگ است و ال گرفته است و این ریختار در انگلیسی فراوان دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

البته سعید جان میدانم نگاه تو به روانی کلام سعدی است نه واژگانش ولی برای من چه جای سخن می ماند که همه دلکشی و دلفریبی این ترجیع بند را شما به زیبایی ستودید یعنی اینکه این ترجیع بند زیباترین ترجیع بند فارسی است . درود به دل روشن و روان فروغمندت .

حمیدرضا نوشته:

تشکر از سعید عزیز که پای استاد کیخای عزیز را به این شعر باز کردند.
سؤالی داشتم از امین کیخای عزیز:
نظرتان راجع به واژه ٔ«طمع» در بیت ۹ بند ۲ (چون مرغ به طمع دانه در دام) چیست؟ با توجه به این که نمی‌توان با توجه به وزن شعر آن را طمَعَ خواند؟
ضمنا «گو»در مصرعی که فرمودید به نظر من بلااشکال می‌رسد. برداشت من این است که می‌فرماید بیچاره دل در حلقه ٔزلفش که شبیه چوب چوگان است مثل توپ (گو)ی چوگان افتاده است.

امین کیخا نوشته:

حمید رضای بزرگوار درود به شما . راستش را بخواهید از هر کسی لغزشی را می توانم بپذیرم مگر این سعدی در سخنوری اش ! طمع با یک میم خاموش ( ساکن ) در عربی یافت نمی شود پس شاید این طمح باشد یعنی دید و نگاه گویا حافظ شعری دارد که هتا مطمح را هم به کار برده است . ولی من طمع با سکون م هنوز ندیده ام ولی شاید آن هم باشد و من ندانم . گوی را هم که فرمودید درست است سپاسگزارم من تند خوانده بودم چون تنها به واژه ها فکر می کردم لغزیده بودم .

حمیدرضا نوشته:

@امین کیخا:
سپاسگزارم استاد عزیز
این نکته را هم اضافه کنم که من این «طمع» را در دو نسخه از کلیات سعدی هر دو به تصحیح فروغی یکی از انتشارات اقبال و دیگری از امیرکبیر نگاه کرده‌ام هر دو همین بوده بدون نسخه بدل. مگر دوستان در نسخ دیگر جایگزینی دیده باشند یا توضیح بتوانند بدهند که چطور می‌شود میم آن را ساکن خواند بدون آن که لغزشی روی داده باشد.

ناشناس نوشته:

درود به اساتید عزیز .به نظر میرسد خواندن ع به صورت مشدد در واژه طمع مشکل را حل کند

محسن نوشته:

درود بر دوستان و استادان گرامی
از گردانندگان گنجور بسیار سپاسگزاری میکنم.
هر بار این ترجیع بند شیخ اجل را خوانده ام اشکم سرازیر بوده است و روح و روانم سرافراز و خوشحال. هزاران رحمت بر شیخ اجل که با این شیرین سخنی اعجازگونه و بی مانند شعر فارسی را به کهکشانها برده است. بر این باورم که اگر حکیم فردوسی عجم زنده کرده است، شیخ اجل هم قند پارسی را در جهان پراکنده است. روحشان شاد.

پوری نوشته:

واقعاً عالیییییییی!!!!!!!!!

کتابخانهٔ گنجور