گنجور

ترجیع بند

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار
 

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغ است

نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب

یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقهٔ صولجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار

می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق

در گردن دیدهٔ بلاجوست

من بندهٔ لعبتان سیمین

کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست

مادر به جمال چون تو فرزند

باد است نصیحت رفیقان

واندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟

وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود

بی بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش از اینم

باشد که چو مردم خردمند

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

امروز جفا نمی‌کند کس

در شهر مگر تو می‌کنی بس

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان محبس

یا محرقتی بنار خد

من جمرتها السراج تقبس

صبحی که مشام جان عشاق

خوشبوی کند اذا تنفس

استقبله و ان تولی

استأنسه و ان تعبس

اندام تو خود حریر چین است

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

من در همه قولها فصیحم

در وصف شمایل تو اخرس

جان در قدمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

ای صاحب حسن در وفا کوش

کاین حسن وفا نکرد با کس

آخر به زکات تندرستی

فریاد دل شکستگان رس

من بعد مکن چنان کز این پیش

ورنه به خدا که من از این پس

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گفتار خوش و لبان باریک

ما أطیب فاک جل باریک

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلال باریک

یا قاتلتی بسیف لحظ

والله قتلتنی بهاتیک

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر ممالیک

شاید که به پادشه بگویند

ترک تو بریخت خون تاجیک

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایأت بمثلها اعادیک

با اینهمه گر حیات باشد

هم روز شود شبان تاریک

فی‌الجمله نماند صبر و آرام

کم تزجرنی و کم اداریک

دردا که به خیره عمر بگذشت

ای دل تو مرا نمی‌گذاری ک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سر دل آرد

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می‌سپارد

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می‌نگارد

هرجا که مولهی چو فرهاد

شیرین صفتی برو گمارد

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخم مجاهدت نکارد

نالیدن عاشقان دلسوز

ناپخته مجاز می‌شمارد

عیبش مکنید هوشمندان

گر سوخته خرمنی بزارد

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بران که سر نخارد

حاجت به در کسیست ما را

کاو حاجت کس نمی‌گزارد

گویند برو ز پیش جورش

من می‌روم او نمی‌گذارد

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می‌کشی پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشهٔ صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصهٔ عشق درنوردی

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای کشان، ز کبر دامن

دو نرگس مست نیم خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

ای قبلهٔ دوستان مشتاق

گر با همه آن کنی که با من

بسیار کسان که جان شیرین

در پای تو ریزد اولا من

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

دیدم که نه شرط مهربانیست

گر بانگ برآرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت

دست از تو نمی‌کنم رها من

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم ازو نظر بپرهیز

پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده‌ای که یاری

بی‌یار صبور بود تا من

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای روی تو آفتاب عالم

انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را

بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیدهٔ راست

ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری ای پریروی

بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را

صبر از تو نمی‌شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

بی‌ما تو به سر بری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یکدم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

یا قوم الی متی و حتام؟

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

درمان اسیر عشق صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

در دام غمت چو مرغ وحشی

می‌پیچم و سخت می‌شود دام

من بی تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی‌دهی به ناکام

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم‌بندی

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

ای آینه ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت سپندی

دیوانهٔ عشقت ای پریروی

عاقل نشود به هیچ پندی

تلخست دهان عیشم از صبر

ای تنگ شکر بیار قندی

ای سرو به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

گریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیدهٔ دشمنان بکندی

یارب چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

یکچند به خیره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم که چندی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آیا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز

کز هستی خویش درگمانم؟

پروانه‌ام اوفتان و خیزان

یکباره بسوز و وارهانم

گر لطف کنی بجای اینم

ور جور کنی سزای آنم

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شکر کند دهانم

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مخلصی ندانم

عاقل بجهد ز پیش شمشیر

من کشتهٔ سر بر آستانم

چون در تو نمی‌توان رسیدن

به زان نبود که تا توانم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آن برگ گلست یا بناگوش

یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

من ماه ندیده‌ام کله‌دار

من سرو ندیده‌ام قباپوش

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می‌آرد و جد و می‌برد هوش

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت خاموش

خاطر پی زهد و توبه می‌رفت

عشق آمد و گفت زرق مفروش

مستغرق یادت آنچنانم

کم هستی خویش شد فراموش

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام من اینچنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

آهنگ دراز شب ز من پرس

کز فرقت تو دمی نخفتم

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سفتم

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

تقدیر درین میانم انداخت

چندانکه کناره می‌گرفتم

دی بر سر کوی دوست لختی

خاک قدمش به دیده رفتم

نه خوارترم ز خاک بگذار

تا در قدم عزیزش افتم

زانگه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت رفتم

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

در کشتهٔ خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

پروانه صفت در احتراقت

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

ما اخترت صبابتی ولکن

عینی نظرت و ما اطاقت

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت

تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آنکه در فراقت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته‌ای چو مار برگشت

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بیچارگیست چارهٔ عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

هر دل که به عاشقی زبون نیست

دست خوش روزگار دون نیست

جز دیدهٔ شوخ عاشقان را

بر چهره دوان سرشک خون نیست

کوته نظری به خلوتم گفت

سودا مکن آخرت جنون نیست

گفتم ز تو کی برآید این دود

کت آتش غم در اندرون نیست؟

عاقل داند که نالهٔ زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص رهنمون نیست

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

گر بکشد و گر معاف دارد

در قبضهٔ او چو من زبون نیست

دانی به چه ماند آب چشمم؟

سیماب، که یکدمش سکون نیست

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

جان برخی روی یار کردم

گفتم مگرش وفاست چون نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در پای تو هرکه سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

روزی گفتم کسی چون من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

گفتا نه که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیفتر نینداخت

با آنکه همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

نومید نیم که چشم لطفی

بر من فکند، و گر نینداخت

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از محبتت چاک

پیشت به تواضعست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

اول دل برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فتراک

بعد از تو به هیچ‌کس ندارم

امید و ز کس نیایدم باک

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قبل تو محض تریاک

سودای تو آتشی جهانسوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک

روی تو چه جای سحر بابل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

سعدی بس ازین سخن که وصفش

دامن ندهد به دست ادراک

گرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گرد افلاک

پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست الاک

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی

جز سوی تو میل خاطرم نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

ای آنکه به باغ دلبری بر

چون قد خوش تو یک شجر نی

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی

آوازهٔ من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من، و گر نی

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

کان فتنه که روی خوب دارد

هرجا که نشست خاست غوغا

صاحبنظری که دید رویش

دیوانهٔ عشق گشت و شیدا

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مرد دانا

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی تو خسم کنار دریا

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخست بار خرما

سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا

گفتست مگر حسود با تو

زنهار مرو ازین پس آنجا

من نیز اگرچه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

بربود جمالت ای مه نو

از ماه شب چهارده ضو

چون می‌گذری بگو به طاوس

گر جلوه‌کنان روی چنین رو

گر لاف زنی که من صبورم

بعد از تو، حکایتست و مشنو

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گو

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

زین جور و تحکمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کن و رو

یا متلف مهجتی و نفسی

الله یقیک محضر السو

با من چو جوی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جو

گفتم کهنم مبین که روزی

بینی که شود به خلعتی نو

در سایهٔ شاه آسمان قدر

مه طلعت آفتاب پرتو

وز لفظ من این حدیث شیرین

گر می‌نرسد به گوش خسرو

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

مهدی نظری » گذر عمر » صبر و یار

برگ سبز » شمارهٔ ۲۶۹ » (ابوعطا) (۳۳:۲۱ - ۳۴:۵۶) نوازندگان: عبدالوهاب شهیدی (‎بربط عود) ; ناهید، حسن (‎نی) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: سعدی شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: ای زلف تو هر خمی کمندی

گلهای تازه » شمارهٔ ۸۶ » (همایون) (۲۵:۰۹ - ۲۶:۰۶) نوازندگان: جواد معروفی (‎پیانو) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: سعدی شیرازی (ترجیح بند) مطلع شعر آواز: ای زلف تو هر خمی کمندی

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۳۷۳ » (ابوعطا) (۱۲:۳۷ - ۱۴:۵۳) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: سعدی شیرازی (ترجیح بند) مطلع شعر آواز: ای زلف تو هر خمی کمندی

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۴۱۹ » (دشتی) (۱۸:۴۹ - ۱۹:۳۶) خواننده آواز: مرضیه سراینده شعر آواز: سعدی شیرازی (ترجیح بند) مطلع شعر آواز: ای زلف تو هر خمی کمندی

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر ۴۳۶

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا نوشته:

این موارد را نسبت به نسخه‌ی منبع دستکاری کرده‌ام (کلمات جایگزین حدسی هستند و از این لحاظ مطمئن نیستند):
در مصرع «مخرام بدین صفت مبادا» کلمه‌ی مخرام به صورت «محرام» ثبت شده بود.
در مصرع «در وصف شمایل تو اخرس» کلمه‌ی اخرس به صورت «آخرس» ثبت شده بود.
در مصرع «چون قد خوش تو یک شجر نی» کلمه‌ی شجر به صورت «سجر» ثبت شده بود.

👆☹

حمیدرضا نوشته:

درباره‌ی این شعر بخوانید : بنشینم و صبر پیش گیرم.

👆☹

حمیدرضا نوشته:

در مصرع «بر روی چو آتشت سپندی» کلمه‌ی آتشت به صورت «آتشست» ثبت شده بود که تصحیح شد.
ضمناً به نظرم رسید که شاید در مصرع «چون مرغ به طمع دانه در دام» کلمه‌ی «طمع» صورت غلط «طعم» باشد. از دوستان اگر کسی به نسخه‌ی چاپی دسترسی دارد لطف کند این مورد را تحقیق کند و اطلاع دهد.

دنباله: مورد طرح شده در مورد «طمع» را با نسخهٔ چاپی مقایسه کردم و همین درج شده (طمع).

👆☹

حمیدرضا نوشته:

این شعر (یا پیش‌نویس شعر؟!) را هم ببینید:
http://ganjoor.net/saadi/divan/molhaghat/sh26

👆☹

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت پنجم بند دوازدهم (جز نام تو نیست بر زبانم) از سرآغاز لیلی و مجنون نظامی است.

👆☹

مسلم نوشته:

این شعر ترکیب بند است نه ترجیع بند

👆☹

حمیدرضا نوشته:

@مسلم:
اشتباه می‌کنید. در ترکیب بند بیت مابین بندها نمی‌تواند تکراری باشد. تعریف ترکیب‌بند و ترجیع‌بند را در ویکی‌پدیا ببینید.

👆☹

بی نام نوشته:

در بیت ششم بند دوم یک اشکال کوچک تایپی وجود دارد که ممکن است تاثیر زیادی بگذارد:
نوشته شده : ” با دست” که صحیح آن چنین است:” بادست” و معنای آن: “باد است” می باشد.
در واقع کلمه ” دست” در این بیت وجود ندارد.

پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

👆☹

مهران نوشته:

با سلام و درود فراوان
از سایتتون لذت بردم ولی هنوز کامل نیست خیلی از شعرهایی که به دنبالش می گردم نمی تونم پیدا کنم به هر حال در جهت بهبود و تکمیل آن کوشا باشید…
و اما در مورد شعر
هر بار که این شعر رو می خونم بیشتر از پیش لذت می برم هر بار نکته جدیدی رو می فهمم خلاصه این نشون دهنده هنر سعدی که ترجیع بندی به این بلندی و زیبایی رو سروده و به نظر من هم هیچ کم و کاست و عیبی نداره
با تشکر
دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من

👆☹

سهند نوشته:

واقعااعجازبود.خیلی عالیه.هربارکه میخونمش روحم پروازمیکنه

👆☹

نازبانو نوشته:

سعدی با این ترجیع بند بی نظیرش واقعا ترکانده!! تمام ابیاتش نفس گیر است هزاران درود و سلام بر روانش

👆☹

امید نوشته:

به نظر اینجانب، مصرع “می‌آرد و جد و می‌برد هوش” باید به “می‌آرد وجد و می‌برد هوش” اصلاح شود.

👆☹

رضا نوشته:

با سلام و تشکر- همان طور که دوست عزیزمان هم تذکر داده اند در بند سیزدهم، بیت چهارم، مصرع دوم، عبارت (می آرد وجد و می برد هوش) صحیح است که با کمی غلط تایپی بصورت( می آرد و جد و می برد هوش) نوشته شده که بهتر است تصحیح شود

👆☹

امیرمحمد نوشته:

فکر میکنم «دستان که تو داری ای پریروی» درست باشه نه «دستان که تو داری از پریروی»

👆☹

سیما.م نوشته:

درود بر شما
در این بیت ” یتاق “به معنی نگهبانی و کشیک به اشتباه ” تیاق” نوشته شده .
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت

👆☹

سعید نوشته:

استاد سخن براستی قیامت کرده. فرش نفیسی بافته از گره های پیچ در پیچ و رنگین واژه ها

👆☹

باربد نوشته:

اگر از سعدی تنها همین یک ترجیع بند بر جای مانده بود، برای جاودان نگه داشتن نامش در سیاهه بزرگان ادب پارسی بسنده بود. به احترام طبع لطیف و چیره دستی و هنرمندیش در تلفیق واژه ها و خلق مضامین، کلاه از سر بر می داریم.

👆☹

عباسی-فسا نوشته:

سلام ودرود بر همگی اهل ادب
درهرنوع شعری که وارد می شویم می بینیم که جناب سعدی بزرگ ، دست بالا را دارد.
بنده ترجیع بند ایشان را دقیق نخوانده بودم تااین که یکی بهم معرفی نمود و به شدت بهش وابسته شدم
دوستان در هرجا و به هرکس دسترسی دارند لطف کنند این ترجیع بند را معرفی نمایند

👆☹

امیدی نوشته:

توضیح اشکال خانم سیما.م. تیاقت (تیاقة ) لفظی است عربی به معنای شوق دیدار. یعنی بی خوابی حاصل از شوق دیدار تو، ما را کشت.

👆☹

امیر نوشته:

========================
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم بندی

وای وای
چه کرده سعدی

و از ان مهمتر … چه دیده که اینطور از خود بیخود شده
==============================

👆☹

سعید نوشته:

جناب کیخای گرامی و دانشمند
بنده کمترین، هر شعری در گنجور میخوانم (که البته به ندرت به جز استاد سخن به جای دیگری سر میزنم) با شوق پایین صفحه را هم می بینم شاید نظری از شما هم باشد و بهره مند بشوم. (بویژه که از سخن شما همیشه بوی خوش دانش، فروتنی و میانه روی برمی خیزد)
اینجا که بهترین ترجیع بند پارسی است، جای شما براستی خالیست!
دوست داشتم دیدگاه شما را هم درباره این شعر مفصلا بخوانم.
تا خواندن نظر شما، بنشینم و صبر پیش گیرم …

👆☹

امین کیخا نوشته:

سعید جانم من با شوق و کشش می نویسم وقتی کسی را می بینم که خودبین نیست و به دوست بینی رسیده است . چقدر مهربان و خوش تراش نوشته اید . من البته می دانی تنها واژه ها را بازگشایی میکنم و در کار آهنگ و پساوند( وزن و قافیه ) نیستم چون دانشم اندک است . برای دل پاک و جان روشنت البته خواهم نوشت .

👆☹

امین کیخا نوشته:

سهی از سهیستن در پهلوی به معنی دیدن است همانکه در انگلیسی see و در کردی و لری سیل و سیر به معنی نگاه کردن ازش مانده است پس سرو سهی یعنی سروی که از دوردست باغ به چشم دیده می شود .

👆☹

امین کیخا نوشته:

نازک ریشه نزاکت است و نزاکت از ریشه ای فارسی با کالبدی عربی ساخته شده است و عرب ها معنی آن را نمی دانند .

👆☹

امین کیخا نوشته:

لطیفی با نازکی کمی دگرسته ( متفاوت ) است .لطیف به فارسی می شود گش و لطافت گشی در لغت قشنگ هنوز گش دیده می شود . بیشترین کاربرد گش را در گرشاسبنامه دیده ام .که به ریخت گش و نیز وش و نیز وشی آمده است .

👆☹

امین کیخا نوشته:

مینو از منستن پهلوی است یعنی اندیشیدن یعنی باغ مینو موضوعی به زبان امروزی معقول و خردپذیر بوده است در ذهن پیشینیان ما چون گمان می کرده اند که گیتی سنگین و چگال و گمیخته است و مینو پاک و گش و رایین ( معقول - گزینش دکتر حیدری ملایری ) . خود ذهن به فارسی منت می شود ( ment ) همین که در انگلیسی mental ازش مانده است . اما ویر هم یعنی ذهن و نیز حافظه و خوشویر یعنی با استعداد ذهنی .

👆☹

امین کیخا نوشته:

گوست گویا لغزشی چاپی است اما حالا که سخن به این جا رسیده است گوست را هم بگوییم بد نیست ! انگوس یا انگوست یا انگوشت از انگو یعنی زاویه و است به معنی استخوان است و رویهمرفته یعنی استخوانی که میخمد ! پس angle انگلیسی با انگو همریشه است .

👆☹

امین کیخا نوشته:

بر وزن دنبال چند لغت داریم که زیبا هستند . یکی کشال یعنی ادامه مثلا کشاله دادن یعنی تطویل و نیز کشاله ران یعنی ادامه ران . لغت دیگر بیشال است یعنی جمع که لغتی جدید است لغت رمن در فرهنگ دهخدا معنی جمع می دهد . چنگال را هم همه میدانند که از چنگ است و ال گرفته است و این ریختار در انگلیسی فراوان دیده می شود .

👆☹

امین کیخا نوشته:

البته سعید جان میدانم نگاه تو به روانی کلام سعدی است نه واژگانش ولی برای من چه جای سخن می ماند که همه دلکشی و دلفریبی این ترجیع بند را شما به زیبایی ستودید یعنی اینکه این ترجیع بند زیباترین ترجیع بند فارسی است . درود به دل روشن و روان فروغمندت .

👆☹

حمیدرضا نوشته:

تشکر از سعید عزیز که پای استاد کیخای عزیز را به این شعر باز کردند.
سؤالی داشتم از امین کیخای عزیز:
نظرتان راجع به واژه ٔ«طمع» در بیت ۹ بند ۲ (چون مرغ به طمع دانه در دام) چیست؟ با توجه به این که نمی‌توان با توجه به وزن شعر آن را طمَعَ خواند؟
ضمنا «گو»در مصرعی که فرمودید به نظر من بلااشکال می‌رسد. برداشت من این است که می‌فرماید بیچاره دل در حلقه ٔزلفش که شبیه چوب چوگان است مثل توپ (گو)ی چوگان افتاده است.

👆☹

امین کیخا نوشته:

حمید رضای بزرگوار درود به شما . راستش را بخواهید از هر کسی لغزشی را می توانم بپذیرم مگر این سعدی در سخنوری اش ! طمع با یک میم خاموش ( ساکن ) در عربی یافت نمی شود پس شاید این طمح باشد یعنی دید و نگاه گویا حافظ شعری دارد که هتا مطمح را هم به کار برده است . ولی من طمع با سکون م هنوز ندیده ام ولی شاید آن هم باشد و من ندانم . گوی را هم که فرمودید درست است سپاسگزارم من تند خوانده بودم چون تنها به واژه ها فکر می کردم لغزیده بودم .

👆☹

حمیدرضا نوشته:

@امین کیخا:
سپاسگزارم استاد عزیز
این نکته را هم اضافه کنم که من این «طمع» را در دو نسخه از کلیات سعدی هر دو به تصحیح فروغی یکی از انتشارات اقبال و دیگری از امیرکبیر نگاه کرده‌ام هر دو همین بوده بدون نسخه بدل. مگر دوستان در نسخ دیگر جایگزینی دیده باشند یا توضیح بتوانند بدهند که چطور می‌شود میم آن را ساکن خواند بدون آن که لغزشی روی داده باشد.

👆☹

ناشناس نوشته:

درود به اساتید عزیز .به نظر میرسد خواندن ع به صورت مشدد در واژه طمع مشکل را حل کند

👆☹

محسن نوشته:

درود بر دوستان و استادان گرامی
از گردانندگان گنجور بسیار سپاسگزاری میکنم.
هر بار این ترجیع بند شیخ اجل را خوانده ام اشکم سرازیر بوده است و روح و روانم سرافراز و خوشحال. هزاران رحمت بر شیخ اجل که با این شیرین سخنی اعجازگونه و بی مانند شعر فارسی را به کهکشانها برده است. بر این باورم که اگر حکیم فردوسی عجم زنده کرده است، شیخ اجل هم قند پارسی را در جهان پراکنده است. روحشان شاد.

👆☹

پوری نوشته:

واقعاً عالیییییییی!!!!!!!!!

👆☹

ناصر نوشته:

با احترام درباره بیت ۹ بند ۲ باید شعر را این گونه خواند (چون مرغ طمع به دانه در دام) صحیح است و مشکل راحل میکند البته باید دقت کرد که معنی بیت تغییر نکند که به نظر میرسد درمعنی بیت تغییری ایجاد نمی شود با پوزش از استادان منتظر نظرات هستم و متشکر

👆☹

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز جناب ناصرخان
اساتید بزرگی مثل دکتر کیخا و جناب حمید رضا و جناب ناشناس مشکل را در بالا رفع کرده و توضیحات لازم عنایت فرموده اند ، لغت طمع را باید اینگونه خواند طَمعِ یا میم ساکن و ع مشدد مکسور .

👆☹

شمس الحق نوشته:

ببخشید دوست گرامی این را بلحاظ کنجکاوی خود میپرسم ، کلمه بهدانه که شما درج فرموده اید به چه معناست ؟

👆☹

سمانه نوشته:

سلام
از مدیر محترم سایت وزین و بسیار ارزشمند گنجور تشکر می کنم همچنین از حاشیه نویسان فرهیخته و دانشمند
یک خواهش داشتم از جناب استاد کیخا که اگه نظری هم در باب واو توی این بیت باد است نصیحت رفیقان/واندوه فراق کوه الوند دارن مرقوم بفرمایند ضمنا اگه برای کسب راهنمایی در باب مسائل ادبی بخوایم با حضرت عالی در ارتباط باشیم راهی هست؟

👆☹

نیما نوشته:

با سلام به همه ی دوستان هنرمند و فرهیخته
زیبایی این ترجیع بند انکارناپذیر است , با این حال توجه دوستان را به یک نکته جلب می کنم و آن چگونگی پیوند هر بند با بیت پایانی بند یعنی
بنشینم و صبر پیش گیرم … است
این پیوندها در تمامی بندها به قدری محکم , استوار و اعجاب انگیز صورت گرفته است که هر خواننده ای را به وجد می آورد
به راستی که
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته های من و تو بازی است

👆☹

مجتبی7 نوشته:

واقعا توی این شعر به جز عشق چیز دیگه ای میشه دید!؟؟؟

👆☹

بهرام نوشته:

متشکرم سعدی عزیزم

👆☹

اخسیکتی نوشته:

ماهکار
خون دل عاشقان مشتاق

در گردن/بر گرده دیدهٔ بلاجوست

👆☹

اخسیکتی نوشته:

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

👆☹

اخسیکتی نوشته:

فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند

بهار وصل ندانم که کی به بار آید

دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی

چو بر امید وصالست خوشگوار آید

بیخ صبر>نگاه (الوا)
آلوا=انگم بسیار تلخ چون هلاهل

👆☹

اخسیکتی نوشته:

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید

به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند

وآنکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش

همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

👆☹

مهرداد نوشته:

با سلام

به اینصورت ظاهرا روان تر است

زان رفتن و آمدن چه گویم
می آیی و میروم من از هوش

👆☹

نجمه نوشته:

در بیت چهارم از بند سیزدهم، «می‌آرد وجد و می‌برد هوش» به اشتباه «می‌آرد و جد و می‌برد هوش» تایپ شده.
این مصراع در تصحیح دکتر یوسفی به این صورت آمده‌است: «می‌آید و می‌برد دل از هوش».

در بیت هفتم از بند هجدهم، «چو» اشتباها «چون» نوشته شده‌است.

👆☹

مهدیس نوشته:

معنای بیت ” من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند ”
چیست؟

👆☹

فتوت نوشته:

می ارد و جد و می برد هوش به نظرم درست تر باشه..چون هم معنای ظریف تری دارد و هم با نگارش میارد وجد و می برد هوش حرف دال باز باید با اعراب ضمه خوانده بشه که اینطوری وجد هوش را میبرد، پس واو قبل از هوش اضافه هست‌‌، و اگر میاورد وجد و میبرد هوش به این معنا که وجد را میدهدو بها هوش را میبرد، معنی باشد ، در میارد حرف دال باید ساکن باشد،که وزن را به هم میزند، اما ، می ارد و جد و می برد هوش معنای بسیار ظریف و لطیفی میدهد که از استاد سخن سعدی شیرین سخن بیشتر اینگونه معانی انتظار میرود،و دیده شده،،با تشکر از سایت خیلی خوبتون

👆☹

سعید سلیمانی نوشته:

با سلام واقعا این ترجیع بند معرکه هست و اوج کمال سراینده را می رساند ابیاتی که بظاهر عشق مجازیست ولی در واقع معنویست و اشارات مبرهنی هم داره ومیتوان گفت در هر چند بیت یک پیام
ای صاحب حسن در وفا کوش /کاین حسن وفا نکرد باکس /آخر به زکات تندرستی /فریاد دل شکستگان رس

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
مطلع ترجیع بند سعدی را می شود به سه خوانش، خواند:
خوانش اول:
ای سروِ بلند قامَتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
خوانش دوم:
ای سروِ بلندِ قامَتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
خوانش سوم:
ای سروِ بلند قامت «ای» دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست

👆☹

ناشناس نوشته:

جناب خراسانی
درود
این خوانش سوم را در کجا دیده اید
من سه مجلد دارم که هیچکدام با خوانش سوم که جنابعالی آورده اید مطابق نیست
با احترام

👆☹

معصومه نوشته:

به به چه بدعتی
خوانش سوم:
ای سروِ بلند قامت «ای» دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
مجتبی خراسانی
ماشاالله

👆☹

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر شما ناشناس
پوزش می خواهم، متاسفانه حضور ذهن ندارم، که در کجا مشاهده کرده ام؛ انشاء الله، به شرط حیات عرض خواهم کرد.
سپاس از مداقه و توجه شما.

شهری متحدثان حسنت/الا متحیران خاموش

پیرامون ترجیع بند شیخ اجل:
ترجیع‌ بند مجموعه ابیاتی است (حدود پنج تا بیست بیت) یا می‌توان گفت غزل‌ هایی است که به وسیلۀ یک بیت ثابت (بیت ترجیع) به هم وصل شده باشند.
هر بند از این ترجیع‌ بند، بیست و دو بندی سعدی نیز غزلی است؛ هر چند برخی به تشویش و پراکندگی بند های مختلف آن نظر داده‌ اند که، بند های مختلف ترجیع‌ بند او مشوش است. تمام ابیات این ترجیع‌ بند بدون استثنا در موضوع عشق و وصف معشوق سروده شده است و شیخ در این ترجیع‌ بند بلند با التفات های ظریفی تأثیر سخن خود را به زیبایی صد چندان کرده است.

نک، بیت ترجیع، از شعرایی که در گنجور حاضر نیستند، عرض می شود:
اهلی شیرازی:
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچ/جان عالم تویی و باقی هیچ
کلیم کاشانی:
دلبستۀ سازیم و اسیر مِی نابیم/گه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
بابا فغانی شیرازی:
هر چه در کارگاه امکانست/پرده دار جمال جانانست
عرفی شیرازی:
چون دست نمی دهد وصالت/دست من و دامن خیالت
لطفعلی بیک آذر بیگدلی:
بنشینم و زار زار گریم/بر حال دل فگار گریم
اوحدی اصفهانی معروف به مراغی:
کانچه دل اندر طلبش می شتافت/در پس این پرده نهان بود، یافت
اوحدی مراغی:
من و آن دلبر خراباتی/فی طریق الهوی کمایاتی
شاپور تهرانی:
بنشینم و خویش را دهم دل/بر دوری و دوستی نهم دل
شاپور تهرانی:
تا چند ز یار دور باشم/مردم تا کی صبور باشم
شمس مغربی:
که جز او نیست در سرای وجود/بحقیقت کسی دگر موجود
شمس مغربی:
گنجی که طلسم اوست عالم/ذاتی که صفات اوست آدم
عاقل خان رازی خوافی:
کاین صدا آید از در و دیوار/لیس فی الدار غیره دیار
فیاض لاهیجی:
بنشینم و ترک کام گیرم/شاید که به کام دل بمیرم
ناصر بخارائی:
می آینه جمال ساقیست/در جام جم جلال باقیست
ناصر بخارائی:
در رخ غیر می نماید یار/کی بود یار خالی از اغیار
ناصر بخارائی:
که جهان پرتویست از رخ دوست/جمله کاینات سایۀ اوست
ناصر بخارائی:
عشق آینه ایست لایزالی/از زنگ وجود غیر خالی
شاه قاسم انوار:
تویی اصل همه پنهان و پیدا/بافعال و صفات و ذات و اسما
ابو تراب بیک فرقتی:
ما خشک لبان تشنۀ دیدار شرابیم/تا کاسۀ ما گشت تهی خانه خرابیم
فغفور لاهیجانی:
ما دجله کشی یاد گرفتیم ز استاد/ما را خط بغداد به از خطۀ بغداد
نظام دستغیب:
از دامن ساقی نفسی دست نداریم/جز ساغر می پیش کسی دست نداریم
کامل جهرمی:
ما صاف دلان دردکش بزم الستیم/با نغمه و می لب بلب و دست بدستیم
محمدجان قدسی:
عمریست که در پای خم افتاده خرابیم/همسایۀ دیوار بدیوار شرابیم
میرک نقاش:
ساقی بده آن باده که در ظل سحابیم/لب تشنۀ رخسارۀ آن آتش و آبیم
نفعی:
ما عاشق شوریده و مستان خرابیم/تا عشق بتانست اسیر می نابیم
و جز اینها.
پوزش می خواهم، به علت آشفته گویی، اطناب و اطاله کلام.
بمنه و کرمه

👆☹

چمانه نوشته:

به‌راستی اعجاز استاد عشق ،سعدی شیرین‌سخن گوی سبقت را از دیگران ربوده است و در سرودن این ترجیع بند نیز اعجاز مکرّر می‌شود؛ شگفت انگیزتر از همه این بیت بی نظیر است که سعدی با بیان این‌همه اوصاف لطیف، فروتنانه معشوق را برتر می‌شمارد و می‌گوید:
من در همه قول‌ها فصیحم در وصف شمایل تو اخرس

👆☹

ناشناس نوشته:

سآواى عزیز@
این چه حرفیست؟
اشعار مولانا بى معنى اند؟ این حرف از کجا آمد؟
مثنوى هایش را تورقى کنید. من هم تورقى کردم و مجذوبش شدم. شما هم نگاهى کنید. یقینا نظرتان عوض خواهد شد

👆☹

نبوی نوشته:

اگر که سعدی و حافظ همجنسگرا نبوده اند پس لطفا یکی از یاران مدافع ان دو برزگوار منظور از قبا و ای پسر را در این ابیات توضی دهد
ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی
من ماه ندیده‌ام کله‌دارمن سرو ندیده‌ام قباپوش

👆☹

حمید رضا نوشته:

جناب همیشه بیدار،
توضیحات شما را چندین بار خواندم و هنوز هیچ نشانی از نادانی و مرض و غرض و …. در پرسش ساده جناب بابک نیافتم.
به نظر میرسد از آنجا که بسیاری شاعران بیتهای متشابهی دارند ایشان نام حافظ را پیش کشیدند.
اما فکر نمیکنید استفاده شما از چنین واژه هایی به خاطر برداشت و داوری منفی شما از این دسته انسانهاست و همینطور خشم شما که کسی شاعران را مورد سؤال قرار بدهد؟
من هرگز جسارت به چنین پرسش شخصی ای نمیکردم، ولی چون مورد حمله شما قرار گرفتم این اجازه را به خود دادم.
همانطور که انتظار میرفت به جای پاسخی محترمانه و منطقی به پرسشی که «چه ذهنیتیست که مرد مسنی به مردی دیگر مگوید برو و با ناز کردنت بیشتر مرا رنج مده؟»، بنده متهم شدم که با توپ و تانک به جان ایران افتاده ام، ابوعلی سینا و مینیاتورها و نقاشی های اسب را من عربی کردم، و مسئول خلیج عربی و رومی خواندن نیز بنده هستم!
فاجعه اصلی در واقع اینجاست که روزانه در سراسر جهان، بسیاری مردان و زنان، فرزند پس می اندازند وآنان را در محیطی پر از پرخاش و کتک و بی احترامیِ به دیگران بزرگ میکنند و سپس دزد و قاتل به جامعه تحویل میدهند. گزارشها گویای این است که کودکان بزرگ شده در خانواده های همجنسگرا، در صد بالاتری از سلامتی روانی را دارا هستند.
با چه منطقی خدا و یا طبیعت روزانه کودکانی بدون دست یا پا یا کلیه، با بیماری قلبی یا فلج، با درجه هوشی پایین یا عقب مانده می آفریند، اما در این یک مورد دستگاه تناسلی، هرگز کوچکترین خلالی صورت نمی گیرد.
چه مصرع زیبایی را از سعدی گفتید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست»
از دید خدا هر آنچه میآفریند طبیعی و نرمال است. این ما انسانها هستیم که گروهی را غیر طبیعی و ناهنجار می بینیم.
جامعه عقب مانده به انسان بی پا سنگ پرتاب می کند، عاشق پای مصنوعی میسازد. جامعه عقب مانده فرد عقب افتاده را مسخره میکند، عاشق از وجود او لذت می برد و از خدا شکرگزاری میکند. جامعه عقب مانده شهروند همجسگرای خود را مورد تنفر و حقارت قرار میدهد و به او می گوید از آنگونه که خدا تو را آفریده شرمسار باش و خود را پنهان کن، جامعه عاشق حاضر است جان خود را ببازد تا آنان در تساوی و رفاه و خوشی زندگی کنند.

👆☹

حمید رضا نوشته:

پوزش بسیار از جناب نبوی و بویژه بابک گرامی که نام ایشان را بارها به اشتباه به میان آوردم.
سپاس فراوان از مدیران و روش حرفه ای گردانندگی گنجور.

👆☹

همیشه بیدار نوشته:

با عرض سلام و درود جناب نبوی گرامی:
فرمودید: “زمانی که در مورد چیزی مطلع نیشتید لطفا اظهار نظر نفرمایید”
شما اگر مطلع هستید چرا میپرسید، بزرگوار؟ اگر نمیدانید و می خواهید بدانید، پس از کجا میدانید که ما مطلع نیستیم؟ شما با ابیات سعدی، حافظ را متهم میفرمایید و بعد انتظار دارید چه چیزی را بدانید؟ ما توانائى شناسائى زندگى خصوصى افراد دور و بر خود را نداریم چگونه مى توانیم داورى هشتصد سال پیش را آن هم براى مردانى که مردان خدا هستند، بکنیم؟ حقیر هم فقط گفتم که من فکر نمیکنم که اتهامات شما درست باشند و با این حرفها فقط شخصیت این بزرگان زیر سوال میرود.
فرمودید: “یکی از زیباترین ترجیع بند های ادبیات فارسی در وصف معشوق مذکر است حالا هرچقدر میخواهید بالا و پایین بپرید”
پس شما که خود صاحبنظر میباشید پرسشتان از بهر چه بود؟
بنده که چند بار گفتم که:
“جناب سعدی میفرماید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
یعنی برای سعدی، برای حافظ و مولانا و شمس تبریزی که عاشق عالم بودند این ممکن است که ایشان عاشق مرد جوانی باشند بدون اینکه همجنسباز یا همجنسگرا باشند”
حقیر فکر نمکند که ایشان همجنسباز یا همجنسگرا باشند٬ ولی اگر هم اینطور بود، حقیر فکر نمیکنم که آن بزرگان دوست داشتند که اینطور معرفی بشوند، برای همین اگر حقیر ۱۰۰٪ هم حقیر میدانست که این بزرگان، خدای نکرده، گناهی مرتکب شده اند آن گناه را در این مکان مجازی جار نمیزد.
اطلاعاتی که شما دارید کامل نیستند، چرا باید بالا و پایین بپریم؟ مولوی به این میگوید علم ناقص، ولی شما میتوانید به کار خود ادامه دهید، چون دست آن بزرگان از دنیا کوتاه است، شما هر چه که دوست داری در تخریب شخصیت این بزرگان جهد کن، ولی به یاد داشته باشید:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
فعل تو کان زاید از جان و تنت
همچو فرزندی بگیرد دامنت
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد

👆☹

روفیا نوشته:

درود حمید رضای گرامی
درباره طمع با میم ساکن،
لغزشی صورت نگرفته است، ضرورت شعری است که به ما اجازت می دهد واژگان را به گونه ای غیر متعارف بخوانیم.
در تنگنای قافیه خورشید خر شود!
ابیاتی می آورم بهر نشان دادن کاربرد واژه طمع با میم ساکن :
درمیان بحر اگر بنشسته‌ام
طمع در آب سبو هم بسته‌ام
همچو داوودم نود نعجه مراست
طمع در نعجهٔ حریفم هم بجاست

👆☹

روفیا نوشته:

شمس شیرازی گرامی
بنده نیز حقایق تاریخ را به دو بخش پذیرفتنی و ناپذیرفتنی تقسیم کردم و یک لبه تیغ باریک بین آن دو می بینم. آزار!

👆☹

روفیا نوشته:

شگفتا!
این تنها یک دهم حاشیه من بود!

👆☹

همیشه بیدار نوشته:

ببخشید جناب شمس گرامی: فرمودید ضحاک ایرانی نبود؟ مظورتان همان ضحاک شاهنامه است؟
من فکر میکردم که شاهنامه بیشتر افسانه بوده. میشود کمی در ا ین باره بنویسید؟

👆☹

شمس شیرازی نوشته:

،
جناب سردبیرحاشیه کوتاه حقیر را اندک زمانی تاب نیاوردند .
تا یکی دیگر از دوستا ن گنجور را حذف کنند.
بنا گویا بر جذب نیست.

👆☹

همیشه بیدار نوشته:

جناب شمس شیرازی حق و حقیقت گویا به کام برخی تلخ است وبه مذاق هرکسی سازگار نیست.

👆☹

ناشناس نوشته:

همیشه بیدار
ای عالم بالفطره !!!!!، ای دریای محبت به کامت قطره، ای مدعی اسلام محمدی ، ای مخرّب اسرار سرمدی ، ای در بیشه ی شیران ناحق خفته ، ای گوی زن میدان خرافاتِ ناگفته
شرم و حیا قورت دادی و زحمت دیگران به حُبوط
این چه ناپخته گویشی بود و چه ناسنجیده کوششی
،،،،
گر که اسلام به چون تو صنمی! زیور شد
من و آن وادی کفران و فراخای گریز
،،،،
جناب محمدی بارها توضیح داده اند که بعضی حاشیه ها خود به خود از سایت حذف می شود
و بعضی را هم مصلحت نمی بینند
هنوز حاشیه ی شمس شیرازی گرامی درج نشده که میگویی :{ ”حق و حقیقت گویا به کام برخی تلخ است وبه مذاق هرکسی سازگار نیست“
عوض تشکر بود؟
آیا همه ی مدعیان دین چنین کُلُفت گفتارند؟
بشتاب ، که دیوار حاشا بلند است و ماستمالی تو ملنگ

👆☹

بابک نوشته:

بیدارجان،
آمدم بنویسم و ازشما عذر خواهى کوچکى کنم بابت آنچه گنجورى دیگرى نوشته بود،
دیدم که اى داد بر من و اى دل غافل بیا و ببین که چه محشر کبرایى برپاست….
و پندارى خلق الله آن بیان بنده را که گنجور مِیدانى براى گفت و گو، و تبادل نظر و… به هیچ که به سخره گرفته اند! شما هم که خود بیکار ننشستى!…
بارى،
ادامه این گفتگو بماند تا زمانى که شاید این حاشیه کمى سبک و بیان شمس دگر بار هویدا شود…

👆☹

تضمینی نوشته:

صلحست میان کفر و اسلام(لابد ایران و آمریکا به لف و نشر مشوش)
با ما تو هنوز در نبردی(پس کی این بازی! رو تموم می کنی روزگار؟)

👆☹

مریم نوشته:

من فکر میکنم بیت

چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند

به این صورت صحیح باشد:

چون مرغ طمع به دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند

👆☹

سمانه ، م نوشته:

مریم جان
چون مرغ طمع به دانه در دام
چه معنا دارد؟
سعدی ست ها
هشدار

👆☹

علی اکبر نوشته:

تا به حال این ترجیع بند را نشنیده بودم و اساسا نمیدانستم حضرت ترجیع بند به این گران قدری دارند به درستی که استاد سخن است این بزرگوار حتی حافظ بزرگ وام دار این بزرگ مرد است

👆☹

روفیا نوشته:

جان برخی روی دوست کردم
گفتم مگرش وفاست چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله راه خویش گیرم
برخی به معنای فدایی و قربانی است.

👆☹

روفیا نوشته:

افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند
جای دارد این سخن بزرگ را به دایره ضرب المثل های پارسی بیفزاییم.

👆☹

رضا نوشته:

سلام خدمت عزیزان..من فایل صوتی رو نیاز دارم کسی میدونه چجوری میشه دانلودش کرد. ممنون

👆☹

فاطمه رحیمی نوشته:

در بند اول بیت هشتم فکر می کنم که کلمه ی وفادار به جای هوادار در مصرع “می سوزد و همچنان هوادار” درست باشه

👆☹

ایران نوشته:

اخسیکتی نوشته:

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید
به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند
وآنکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش
همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

دمت گرم اخسیکتی،عجب قندی
یک شاعری بود اثیر الدین اخسیکتی،انگار تو گنجور نیست

👆☹

Ali نوشته:

چه بحثی با این همه تعجب!

👆☹

مجتبی نوشته:

من هر بار این شعر رو هم با خنده و هم با گریه میخونم.خنده بخاطر لطافتش،گریه بخاطر سوزناکیش

👆☹

لیلا نوشته:

با سلام به نظر میرسه بیت پنجم بند سیزده بدین صورت صحیح هست:
زان رفتن و آمدن چه گویم
می آیی و می روم من از هوش
لطفا تصحیح فرمایید
با سپاس

👆☹

سپیده نوشته:

دیدم که اختلاف نظری وجود داشت درمورد لغت طمع.
در عربی از طمع هم به جای طعم استفاده میشه و قضیه ی رایجیه:)
اولین بار رو بسته بندی مواد غذایی دیدم و پرسیدم درموردش، اشکالب نداره استفاده ازش و اشتباه نسخه ای و تایپی هم نیست.

👆☹

احمد رحمت بر نوشته:

(مربوط به بیت دوم بند هجدهم):
پی غلط کردن ؛ باشتباه افتادن :
پی غلط کرده چو خرگوش همه شیردلان
راه تنها شده تا کعبه بتنها بینند.
خاقانی .

از آن ره بجایی نیاورده اند
که اول قدم پی غلط کرده اند.
سعدی .

برگرفته از واژه‌نامه دهخدا:
http://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/5c08707a300849a088e235c3266f48c7

👆☹

احسان پرسا نوشته:

جناس تام ساختن در زبان فارسی، کار هر کسی نیست و جناس تام های ساخته شده هم آن قدر تکرار شده اند که نخ نما و بی تآثیر شده اند.
در این میان، یک جناس تام وجود دارد که هیچ کس جز سعدی آن را به کار نبرده است و در طول تاریخ، بی تکرار مانده است. جناسی که ساختنِ آن، فقط و فقط کار سعدی است و لاغیر.

گفتار خوش و لبان باریک
ما أطیب فاک جل باریک

👆☹

احسان پرسا نوشته:

شعر، معمولاً به مذاق بزرگ ترها خوش می آید، و کمتر پیش می آید شعری عاشقانه به مذاق کودک یا نوجوان خوش بیاید و با آن سرمست شود.

اما من به یاد دارم که از کودکی، همواره سرمستِ این بیت سعدی بوده ام و آن را چون تحفه ای گرانبها در خاطر داشته ام.

گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود، بُردی

👆☹

احسان پرسا نوشته:

همیشه گفته اند که تصنع در کلام، زیبایی شعر را از بین می برد و بهترین بیان آن است که به سادگی و روانی نوشته شود.

البته که چنین است و البته که سعدی حتی در قانون شکنی هم بی همتاست وقتی در اوج تصنع، عجیب ترین کاربرد از فعل را بر ذهن تسلیم محضِ خوانندگانش تحمیل می کند و ما در کمال تواضع و فروتنی تسلیم می شویم و لذت می بریم و آفرین هم می گوییم !!

تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتعَشقند و من هم

👆☹

احسان پرسا نوشته:

یکی از زیباترین حکمت هایی که در تلگرام دست به دست می شد و همه به عنوان تحفه ای حفظ می کردند و به بازنشر آن می بالیدند، ترجمه ای بسیار ساده از نوشته ای انگلیسی بود که می گفت:

اگر پیراهنت آتش گرفت، ندو زیرا آتش شعله ور تر می شوی

اما سعدی صدها سال پیش، این چنین نوشته بود:

در دام غمت چو مرغ وحشی
می‌پیچم و سخت می‌شود دام

👆☹

احسان پرسا نوشته:

شاعران بسیاری، قد محبوبشان را به سرو تشبیه کرده اند و از تکرار این تشبیه دست بردار نیستند.
اما سعدی وقتی می خواهد از همین تشبیه استفاده کند، کاری می کند که کلاً بساط شاعران را جمع می کند.

گویی سعدی به موسایی می ماند که وقتی اژدهای شعر خود را زمین می اندازد، سحر دیگر شاعران را باطل می کند.

ای سرو به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی

👆☹

امیدی نوشته:

خطاب به خود سعدی باید گفت :
گفتار خوش و لبان باریک
ما اطیب فاک جل باریک!
خواندن این ترجیع بند اعجاز آمیز برای من همچون عیش ربیع بود. افسوس که با سوال نابجای برخی از مراجعان گنجور، به طیش خریف مبدل شد! کاش دوستان در برابر آن سوال خاموش می ماندند.

👆☹

نادر.. نوشته:

بند هشتم با ردیف “من” - با وجود بهره گرفتن از کلمه “دامن” در مصرع دوم بیت اول - بی نهایت موزون و دلکش است ..

👆☹

مرتضی نوشته:

با سپاس از گنجور و همه بزرگواران .
دکلمه شعر بسیار زیباست ولی حیف که ناقص است .اگر نام عزیز دکلمه کننده و نسخه کامل دکلمه را بگذارید ممنون می شوم.

پاسخ: در همان قسمتی که دکلمهٔ شعر را پخش می‌کنید مشخصات راوی درج شده. ضمناً دکلمه دو بخش دارد و در دو بخش کامل می‌شود و جنابعالی دقت نفرموده‌اید.

👆☹

لیلا اسدی نوشته:

غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
وای که این شعر هر بار چه میکنه با دل من… تک تک ابیاتش انقدر دانشینه که روح آدم به پرواز درمیاد..
این ترجیع بند به تنهایی برای معرفی ادبیات فارسی کافیه…

👆☹

خکیم نوشته:

سلام به بانیان گنجور و مدیران آن و همه دوستداران فرهنگ و ادب و انسان.
امروز به سراغ ترجیع بند خداوند سخن سعدی شیرازی آمدم و با توجه به اینکه حواشی برخی اشعار حاوی مطالب آموزنده و جالبی از نظرات فرهیختگان این حوزه است سری هم به انتهای سروده حضرت سعدی زدم و از وجود یکصد و سی نظر هم غافلگیر شدم و هم خوشحال که گنجینه ای از اطلاعات و نظرات ارزشمند را خواهم خواند. اما متاسفانه در میانه این بخش بحث از ظرافتهای شکلی و ساختاری این ترجیع بند معروف و محتوای لطیف و مفاهیم والای آن به سوالی از جانب یکی از مراجعه کنندگان خارج شده و به مکانهائی رفت که بیشترین فاصله را با مختوای سایت و خود شعر داشت. کاش این واقعه رخ نداده بود. از گفتگوئی که در نیمه دوم حاشیه ها درگرفت نه آگاهی خاصی حاصل شد و نه ارتباط بین دوستانی که در این فضای ادبی وارد شده اند تقویت گردید. موجب تاسف و تاثر بود که موضوعی مورد دعوای قرار گرفت که حاصلش بی حاصلی و دلزدگی بود. امیدوارم این تجربه حداقل برای دوری گزیدن از مواضع مشابه در ادامه راه سایت گنجور مفید باشد. بامید حق.

👆☹

حسینی نوشته:

با سلام.بیت ترجیع این شعر را با توجه به محتوای هر بند و تغییر لحن به دو صورت متفاوت میتوان خواند بگونه ای که دو معنی متفاوت از آن در ذهن متبادر شود.از یکی از آنها مفهوم ناامیدانه صبوری کردن و چارۀ دیگری نداشتن به ذهن می آید (مثلا در آنجا که میگوید:…اکنون که طریق دیگرم نیست-بنشینم و صبر پیش گیرم-دنبالۀ کار خویش گیرم) که باید با لحن مایوسانه قرائت شود. اما از دیگری این معنی افاده میشود که نباید و نمیتوان در مقابل چنین آتش هجری سرد و بی اعتنا بود (مثلا در این قسمت از شعر:…ای سخت دلان سست پیمان-آیا که روا بود که بی دوست-بنشینم و صبر پیش گیرم-دنبالۀ کار خویش گیرم؟! که باز متناسب با مضمون آن باید با لحن سرزنش آمیزانه نسبت به منکران وادی عشق قرائت گردد.با تشکر

👆☹

حسینی نوشته:

در دیدگاهی که قبلا در مورد این شعر گذاشته بودم به علت خستگی و نقل از حافظه در نقل یکی از مصرعها سهوی رخ داده بود که صحیح آن چنین است:ای سخت دلان سست پیمان- “این شرط وفا بود که بی دوست” -بنشینم و صبر پیش گیرم-دنبالۀ کار خویش گیرم؟

👆☹

حسین ۲ نوشته:

حسینی جان
”لحن سرزنش آمیزانه “دیگر چه صیغه ایست
مثل آنکه بگویی سخن پند آمیزانه
سرزنش آمیز درست تر است
شاد زی

👆☹

7 نوشته:

ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم
عجیب است که یک نفر هم یادی از مریم میرزاخانی این نابغه ریاضیات که سرطان جان او را گرفت نکرد.

👆☹

روفیا نوشته:

شب را گریستیم،‌سحر را گریستیم
ما گام‌گامِ راهِ سفر را گریستیم

وقتی که می‌زدند سپیدارِ باغ را
ما یک‌به یک صدایِ تبر را گریستیم
راست می گویید، من که فقدانش را به ماتم نشستم و گریستم، تو گویی سالها بود که او را می شناختم…

👆☹

آرش نوشته:

سلام بر همه دوستان

می خواستم خواهش کنم که یکی از دوستان لطف کنه و معنی بیتها و مصرع های عربی این ترجیع بند زیبا رو بنویسه . من خودم یک چیز هایی از بیت های عربی فهمیدم ولی بهتره یک کسی که وارده , معنی درست بیتها و مصرع های عربی رو اینجا بنویسه تا همه استفاده کنیم

با سپاس

👆☹

علی نوشته:

در جایی نوشتم《شعری که تورا جان میبخشد شاعرش را یکبار کشته است》یکی از دوستان در جواب نوشت مثل این شعر سعدی.
واقعا همینطور هم هست.
در بیت 《کس را چه گنه تو خویشتن را،بر تیغ زدی و زخم خوردی》کلمه خوردی بهتراست خردی باشد با فتحه خ.این کلمه در گویش لری که در زبان فارسی ریشه عمیق دارد همان معنی خوردی را میدهد و استفاده از آن در اینجا برای حفظ قافیه شعر لازم است.
با تشکر از زحمات شما

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

علی جان
اجازه بده همان خوردی باشد.
،،،
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
در بیتی دیگر قافیه ی ”خردی“ به کار رفته .
قافیه ” ردی “ ست
خردی مانای کوچکی و کودکی می دهد.
سعدی استاد سخن است ، احتیاج به تعلیم ندارد، از او میاموزیم
زنده باشی

👆☹

سرگشته نوشته:

آیا کسی اطلاع دارد که این شعر به زبان های دیگر ترجمه گشته یا خیر؟
به دنبال ترجمه ی انگلیسی گشتم اما نیافتم.

👆☹

دوستدار کورش کبیر نوشته:

اینجانب در رشته مهندسی تحصیل کرده ام. شاید پنج یا شش بار این ترجیع بند را خوانده ام. چقدر زیبا و دلربا است. روح آدم پرواز میکند. زیبایی این شعر حد ندارد. استاد سخن شیخ اجل شعری گفته که دهان همگان باز بماند.
درود بر روان پاک استاد سخن سعدی شیرازی.

👆☹

بانو نوشته:

چرا بعضی از ما فکر می کنیم که اگر شاعری، مرد جوانی رو توصیف کرد حتما از مافی الضمیر خودش خبر میده؟ چرا نمی تونیم کمی تخیل به خرج بدیم و فکر کنیم که شاید روزی دختر زیبارویی به دیدن سعدی یا حافظ رفته و از او خواهش کرده شعری در وصف مرد جوانی بگه که معشوقشه؟ چرا شاعران بزرگ ما نباید گاهی از زبان زنی شعری گفته باشن؟ این چه نگاه مردسالارانه ای هست که فکر می کنیم چون شاعر مرد هست باید حتما معشوق، زن بوده باشه؟ شاعر مرد نمی تونه برای دل زنی، خودش رو جای او بگذاره و معشوق زنی رو توصیف کنه؟

👆☹

حمید رضا۴ نوشته:

گرامی بانو،
سعدی در حکایت شماره هفده، باب پنجم، با ذکر نام خود احساس و تمایلش را به پسری بیان می کند.
تخیل به خرج دادن بسیار عالیست و حق همه ما…
اما اگر کسی علاقه به اینکار ندارد، دیگر برچسب مردسالاری چرا؟
مردسالاری مشکلیست جدی و اگر قرار است اتهامی وارد شود، بهتر است دقیق و بجا باشد.
با احترام

👆☹

مهراد فانی نوشته:

این که سعدی، مولانا، حافظ، انوری و …
همجنسگرا هستند، یا نیستند، چه سودی برای ما دارد؟
با دیدگه همجنسگرا نبودن سعدی شعر را بخوانید و با دیدگاه همجنسگرا بودن سعدی باز هم شعر را بخوانید، هیچ تفاوتی در زیبایی شعر احساس نمیکنید.
علاوه بر آن با اشعار بزرگان هم میتوان اثبات کرد همجنسگرا نیستند و هم هستند، پی تا زمانی که از خودشان نپرسید (حالا ماشین زمانی چیزی در دست دارید) نمیتوانید با اطمینان کامل سخن بگویید و این حرف ها تنها سبب دور شدن شما از اصل مطلبی است که شاعر میخواهد بیان کند، و در بسیاری هم دیده شده با استفاده از پورنوگرافی شاعران پند های بسیاری داده اند و زمانی که سعدی میگوید جوانمردی که بدهد یا بخورد به ز آن عابدی است که روزه دارد و می نهد، منظور سعدی این نیست که جوانان همجنس گرایی پیشه بگیرند، بلکه منظور شاعر این است عمل عابد از عمل آن جوان بدتر است…
همانطور که حافظ میگوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که به این منظور نیست که از فردا سجاده ها را به می رنگین کنید، بلکه حافظ تایید بر پیروی از پیر مغان دارد.

بسیاری شاید ها در واژه پسر در این بیت است، و شاید واژه پسر همانند می و ساقی و جام و شرب، کد واژه ای در عرفان و … باشد که ما خبر نداریم.

و شاید هم سعدی همجنسگرا باشد، باز باید بگوییم که به ما چه؟

از مطالب جناب امین کیخا بسیار سود بردم، و از آقای حمید رضا ام تشکر میکنم و تمام اساتید و گردانندگان گنجور، با تشکر…

👆☹

7 نوشته:

چون مرغ به طعم دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
طُعم در اینجا به معنی خوردنی است و میشود طعمه
با طعام از یک ریشه است.
چون مرغ به طعم(طعمه) دانه دربند شدم

👆☹

7 نوشته:

طمع کرده بودم که کرمان خورم
که ناگه بخوردند کرمان سرم
من طعمه کرمان بودم و نه کرمان طعمه من طمع پیشه

👆☹

سروش نوشته:

با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد.
دوستان کسی معنی ابیات عربی این ترجیع بند و داره یا منبعی میشناسه که بشه ازش پیدا کرد ؟ممنون میشم پاسخ بدیت!

👆☹

آرش نوشته:

سلام دوستان
اگه یک دوستی بیاد, ابیات عربی این ترجیع بند رو معنی کنه ممنون میشم .
بند ۳
یا محرقتی بنار خد/ من جمرتها السراج تقبس
استقبله و ان تولی / استأنسه و ان تعبس
بند۴
——————-/ ما أطیب فاک جل باریک
یا قاتلتی بسیف لحظ/ والله قتلتنی بهاتیک
—————— / لایأت بمثلها اعادیک
—————– / کم تزجرنی و کم اداریک
بند ۱۰
——————- / یا قوم الی متی و حتام؟
بند۱۵
ما اخترت صبابتی ولکن / عینی نظرت و ما اطاقت
بند۲۲
یا متلف مهجتی و نفس / الله یقیک محضر السو

👆☹

سیدمسعود نوشته:

با سلام به دوستان
مهدیس سوال کرده بود
که معنی این بیت چیست
” من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند ”
هر قدر گشتم در کلام اساتید جوابی ندیدم شاید هم به چشم بنده نیامد
تصور بنده این است که استاد سخن می گوید
اگر کسی یا کسانی با یاد دوست از او خرسند باشند ، اما بنده چنین نیستم و فقط با دیدن ( وصل و پایان هجران ) راضی می شوم
واژه های بیت باید جابجا شود تا معنی آشکار گردد
اگر کسی دگر از دوست با یاد او خرسند می شود من اینچنین نیستم
این بیت مانند آن بیت معروف حکیم ناصر خسرو می باشد که می فرماید
پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدحِ محمود ، مر عنصری را ؟
یعنی آیا برای عنصری شاعر زمان سلطان محمود این کار پسندیده است که وقتی ما شخصیت های زاهد و بزرگی مانند عمار یاسر و ابوذر غِفاری را داریم ، ایشان (عنصری ) سلطان محمود غزنوی را مدح و ثنا گوید

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

درود در مورد طعم در بیت ۹ , بند ۲

واژه ای دقیقا به همین شکل با ساکن شدن م و ت با ضمه هست toom
که در گویش بختیاری ها شنیدم و همان بذر معنا داره

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

با چه اطمینانی در مورد هشتصد سال قبل حرف میزنن بعضی ها !
باید بگم ترسیدم ! چون الان که دیگه ای اینترنت شده در مورد من چه حرف هایی خواهند گفت وای وای
تردید کردم واقعا این دقیقه ی ۹۰ باید به انتشارات بگم پشیمون شدم و کتابم رو پخش نکنن

👆☹

نادر.. نوشته:

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می‌نگارد….

👆☹

آواره نوشته:

اَستَقبِلُه و ان تولی …… اَستَانِسُه و ان تَعَبَّس

بسوی آن ( پسر ) میروم ، گرچه او ازمن روی گردان شود
انس میگیرم با او گرچه او روی ترش کند.

………………….. …… ……………….لا یات بمثلها اعادیک
…………………………….. مانند آن برسر دشمنانت هم نیاید.

……………………. …….. کم تزجرنی و کم اُداریْک
…………………. چقدر زجرم میدهی و چقدر مدارا و مهربانی کنم

…………………. ………… ما اطیب فاک جل باریک
……………………. چقدر خوب آفریده دهانت را آفریدگار بزرگت

یا محرقتی بنار خد ………… من جمرتها السراج تقبس
ای آنکه سوزاندی مرا با آتش صورتت .
از شعله ی آن آتش صورتت ، روشن می شود آتش چراغ.

یا مُتلِف مُهجَتی و نفسی ……. الله یقیک محضر السو
ای نابود کننده ی دل و روان و روح من
خداوند تو را از بدی ها و ناملایمات حفظ کند.
.

👆☹

آورره نوشته:

لا یات بمثلها اعادیک ……..
دشمنان تو هم مانند این کار نمی کنند

یاقاتلتی بسیف لحظ…. والله قتلتنی بهاتیک
ای کسی که مرا با چشمشر چشمت کشتی….
بخدا مرا با آن دو چشم کشتی

👆☹

شفیق نوشته:

سروده ای بی مانند از استاد سخن!
خود من هر کجا سروی می بینم، این دو بیت را برایش می خوانم:
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست

👆☹

م- ط نوشته:

پاسخ سعدی علیه الرحمه به کاربران شبه اندیش از همین ترجیع بند:
چون در تو نمی‌توان رسیدن به زان نبود که تا توانم
ره می‌ندهی که پیشت آیم وز پیش تو ره که بگذرم نیست
که برداشتی بس نزدیک وگویشی زیبا از بخش پایانی دعای عرفه است

👆☹

م- ط نوشته:

با توجه به توسع مفهومی لغت پسر ، شبه اندیشی سزای هشیار دلاور ادب نیست ، خودکیش پندار ی نشاید که بی فساران
گلوگیر زیرگلوبندگی نوین درقالب فلسفه های فمینستی و… هستند : « آن شهباز در دام این مرغان !! »
پسر : فرزند نرینه ؛ پور/ دوش ای پسر می خورده‌ای « گاهی مخاطَب ، خود شاعر است»
مثال : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بر سان زغن / رودکی .
سر به سر از لطف جانی ای پسر خوشتر از جان چیست ؟ آنی ای پسر/ عراقی
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو/ مولوی
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
گر تو ز ما فارغی وز همه کس بی نیاز ما به تو مستظهریم وز همه عالم فقیر/ سعدی
۱. ابن، پور، فرزند
۲. صبی، طفل، غلام
۳. نوباوه ، نونهال ≠ دختر، صبیه
۴ . پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند. پوست در،
به پسر تبدیل شده است .در پارسی باستان puthar پوثرَ و در پهلوی پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است
۵ . پسران خدای ؛ بعضی برآنند که قصد از این لفظ یا ملائکه یا ارواح طاهره می باشند لکن بعضی دیگر گویند که
قصد از این لفظ اشخاص مقدس و محترمی هستند که پسران اشخاصی مقدس بوده در تقوی و پرهیزکاری و
خداشناسی شهرت داشته اند. « قاموس کتاب مقدس ».

👆☹

ناصر تولی نوشته:

طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد
ای دل عشاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عمر و زید
این هم یکی از داستانهای گلستان در باب تعلیم و تربیت که پسری نحوی درباره علم صرف و نحو عربی از سعدی سوال می‌پرسد و خوب جواب شیخ علیه‌الرحمه کمی مشکوک است

👆☹

م س ل نوشته:

سپاس از همه سعدی دوستان
این ترجیع بند رو جناب دکتر مصطفی ملکیان دکلمه کردند. و دکلمه نسبتا قوی هم هست هر عزیز ی فایل صوتی رو داره لطف کنه قرار بده که بقیه هم ازش استفاده کنن

👆☹

ناصر تولی نوشته:

دکتر مصطفی ملکیان بطور کامل ترجیع بند را خوانده‌اند. فایل صوتی در سانکلاد قابل دسترسی است

👆☹

ناصر تولی نوشته:

درباره خوانش صحیح برخی ابیات که در اجرای دکتر مصطفی ملکیان آمده خواستم دو نکته را همین جا ذکر کنم
ای قبله‌ی دوستان مشـتاق
گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیرین
در پـای تـو ریـزد اول آ من
در نوشتار اولا ولی اولآ خوانده می‌شود.
چون مرغ به‌طمع دانه در دام
چون گرگ به‌بوی دنبه در بـند
طمع را با فتحه روی حرف ط خواندند و برای من طمع و مزه تداعی شد

👆☹

مستانه نوشته:

حقیقتن زیباست

👆☹

نیما نوشته:

غلط املایی:
بند ۲، بیت ۹، مصرع نخست
(چون مرغ به طمع دانه در دام)

باید بشود
چون مرغ به طعم دانه در دام

درود و سپاس

👆☹

رحمان شریفی نوشته:

معنی ترکیب گوست در بیت
در حلقهٔ صولجان زلفش بیچاره دل اوفتاده چون *گوست
با توجه به لغت (صولجان:چوگان)، ترکیب گوست به معنی:( گوی است) می باشد
دل عاشق چون *گوی در حلقه ی چوگان زلف یار گرفتار آمده

👆☹

آزادچهر نوشته:

هر دوستدار ادب که دنبال زیباترین قطعه و شاهکار ادب پارسی است، به این صفحه هدایتش کنیم.

👆☹

علیرضا نوشته:

بالاتر دیدم که دوستانی در این باب که سعدی همجنس باز بوده با هم محاجه داشتند و ابیاتی از این ترجیع بند را شاهد آوردند
دوستان عزیز، خواندن شعر بزرگان ادب فارسی بدون آشنایی با لسان عرب، قطعا ناقص خواهد بود. عنایت بفرمایید در بند چهارم این شعر، سعدی از عبارت یا قاتلتی استفاده کرده. از این آشکارتر نمیشود فهمید که مخاطب شعر یک مؤنث است!

👆☹

علی نوشته:

سعدی:
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله کار خویش گیرم
نظامی:
تا پیشه خویش پیش گیرم
خیزم پی کار خویش گیرم

👆☹

مهدی نوشته:

کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بکندی

کاجی: در اینجا به معنی کاشکی است!

👆☹

نوید نوشته:

درود.
آیا معنی بزارد در مصرع دوم بیت زیر، همان بگذارد است؟ اگر آری، لطفا املای واژه اصلاح شود: بذارد
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد

👆☹

ناباور نوشته:

گرامی نوید
نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز می‌شمارد
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد
سخن در نالیدن و زاری کردن است ، نه گذاشتن چیزی
می گوید اگر سوخته خرمنی زاری کند سزاوار عیب گویی نیست
بِزارَد= زاری کند

👆☹

محمود نوشته:

در پاسخ به عزیزی که گفتند
«دوستان عزیز، خواندن شعر بزرگان ادب فارسی بدون آشنایی با لسان عرب، قطعا ناقص خواهد بود. عنایت بفرمایید در بند چهارم این شعر، سعدی از عبارت یا قاتلتی استفاده کرده. از این آشکارتر نمیشود فهمید که مخاطب شعر یک مؤنث است»
درست در مصرع بعدی «والله قتلتنی بهاتیک» مخاطب مذکر است، چه اگر مونث بود قتلتینی باید به جای قتلتنی می گفت. به قول عزیزان دیگر از زیبایی شعر لذت ببریم که وصف حال عاشق است، حالا معشوق هر که باشد.
اتفاقا یکی از زیبایی های این شعر ماندگار همین به نوعی ابهام و به نوعی همه نگری و جهانشمولی سرودن درباره عشق عاشقی عاقل و زمینی است. برای من بزرگ سرایندگان ما هر کدام یک جور زبان عاشقی داشتند و هر کدام زیبایی خود. مولوی عاشق عارف و رهرو، حافظ عاشق بی قرار و بازیگوش، سنایی عاشق سوخته از جدایی، و سعدی عاشق تجربه کرده عاقل

👆☹

محمود نوشته:

در ادامه جواب قبلی. در بند سوم از آخر گفته:
«ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر نی»

و عاشق سوخته از جدایی، منظور البته عطار بود که به اشتباه سنایی گفتم.

👆☹

پوریا نوشته:

دوستان و اساتید گرامی سلام
در بیت ” من مرغ زبون دام انسم/هر چند که میکشی پرم نیست ”
معنی مصراع دوم چیست؟

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

گرامی پوریا
من مرغ زبون دام انسم
هر چند که میکُشی پرم نیست
به نظر من در مصر دوم ” پَرَم “ به مانای پروایم آمده
هرچند که مرا بکُشی ترس و پروایی ندارم
حدس من است هرچند که در کتاب لغت نیامده

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.