گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

دل پیشکش تو جان نهاده استعشقت به دل جهان نهاده است
جان گر همه با همه دلی داشتبا عشق تو در میان نهاده است
تا نام تو بر زبان بیفتاددل مهر تو بر زبان نهاده است
اندک سخنی زبانت را عذراز نیستی دهان نهاده است
نظاره قندز هلالتموئی به هزار جان نهاده است
از نالهٔ من رقیب در گوشانگشت خدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

آن کز می خواجگی است سرمستبر وی نزنند عاقلان دست
بی‌آنکه کسی فکند او رااز پایهٔ خود فرو فتد پست
مرغی که تواش همای خوانیجغدی است کز آشیان ما جست
از پنجرهٔ صلاح برخاستبر کنگردهٔ فساد بنشست
قلب سخن شکسته نامانبر ما نتوان بدین بپیوست
گیرم که دلی درستمان نیستباری نامی درستمان هست
تو طعنه زنی و ما همه کوهتو سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

فرمان ملک چه ساحری ساختکز سحر بهار آزری ساخت
در هندسه دست موسوی داشتدر شعبده صنع ساحری ساخت
شکل فلک دوازده برجزین قصر دوازده دری ساخت
از بس که به صنعتش طرازیدنقاش طراز ساحری ساخت
از چهرهٔ چرخ برد زنگارنزهتگه خسرو سری ساخت
وز روی شفق گرفت شنگرفتصویر شهنشه فری ساخت
یک دریا گوهر از قلم راندتا صورت شاه گوهری ساخت
شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

شوری ز دو عشق در سر ماستمیدان دل از دو لشکر آراست
از یک نظرم دو دلبر افتادوز یک جهتم دو قبه برخاست
خورشید پرست بودم اولاکنون همه میل من به جوزاست
در مشرق و مغرب دل منهم بدر و هم آفتاب پیداست
جانم ز دو حور در بهشت استکارم ز دو ماه بر ثریاست
گر یافته‌ام دو در عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

عشق تو قضای آسمانی استوصل تو بقای جاودانی است
در سایهٔ زلف تو دل منهمسایهٔ نور آسمانی است
بربود دلم کمند زلفتحقا که مرا بدو گمانی است
پیداست چو آفتاب کان دلدر سایهٔ زلف تو نهانی است
عشق تو به جان خریدم ارچهآتش همه جای رایگانی است
هرچند بر آستان کویتگردون به محل پاسبانی است
دل جوئی کن که نیکوان رادل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

می‌خور که جهان حریف جوی استآفاق ز سبزه تازه روی است
بر عیش زدند ناف عالماکنون که بهار نافه بوی است
از زهد کنار جوی کاین وقتوقت طرب و کنار جوی است
شو خوانچه کن و چمانه در خواهزان یوسف ما که گرگ خوی است
گرگ آشتی است روز و شب راو آن بت شب و روز جنگ‌جوی است
خاقانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

دل را ز دم تو دام روزی استوز صاف تو درد خام روزی است
از ساقی مجلس تو ما رااز دور خیال جام روزی است
جان خاک تو شد که خاک را هماز جرعهٔ ناتمام روزی است
مرغی است دلم بلندپروازاما ز قضاش دام روزی است
ناکام شدم به کام دشمنتا خود ز توام چه کام روزی است
زان پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

در عشق تو عافیت حرام استآن را که نه عشق پخت خام است
کس را ز تو هیچ حاصلی نیستجز نیستیی که بر دوام است
صد ساله ره است راه وصلتبا داعیهٔ تو نیم گام است
شهری ز تو مست عشق و ما هماین باد ندانم از چه جام است
ز آن نیمه که پاک بازی ماستبا درد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

آن‌ها که محققان راهنددر مسند فقر پادشاهند
در رزم، یلان بی‌نبردنددر بزم، سران بی‌کلاهند
کعبه صفت‌اند و راه پیمایباور کنی آسمان و ماهند
بر چرخ زنند خیمهٔ آههم خود به صفت میان آهند
بازیچهٔ دهرشان بنفریفتزانگه که در این خیال کاهند
مستان شبانه‌اند اماصاحب خبران صبح‌گاهند
خاقانی‌وار در دو عالماز دوست رضای دوست خواهند


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

با یاد تو زهر بر شکر خنددبا روی تو شام بر سحر خندد
درماه نو از چه روی می‌خندیکان روی به آفتاب برخندد
عاشق همه زهر خندد از عشقتگر عشق این است ازین بتر خندد
آنجا که تو تیر غمزه اندازیآفاق بر آهنین سپر خندد
و آنجا که من از جگر کشم آهیعشاق بر آتش سقر خندد
من در غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

دل زخم تو را سپر نداردآماج تو جز جگر ندارد
شرط است که بر بساط عشقتآن پای نهد که سر ندارد
وین طرفه که در هوای وصلتآن مرغ پرد که پر ندارد
عشق تو چو چنبر اجل شدکس نه که بر او گذر ندارد
در درد توام، تو فارغ از منکس دردی ازین بتر ندارد
خاقانی از آن توست دریابکو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

دل نام تو بر نگین نویسدجان نقش تو بر جبین نویسد
شاهان به تو عبده نویسندروح القدست همین نویسد
رضوان لقب تو یوسف الحسنبر بازوی حور عین نویسد
خورشید به تهمت خدائیتابن الله بر نگین نویسد
خال تو بر آتشین صحیفهپنج آیت عنبرین نویسد
چون پر مگس خط تو بر لببر گل خط انگبین نویسد
خونی که به تیر غمزه ریزیهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

دل دادم و کار برنیامدکام از لب یار برنیامد
با او سخن از کنار گفتمدر خط شد و کار برنیامد
دل گفت حدیث بوسه میکناکنون که کنار برنیامد
در معنی بوسهٔ تهی همگفتم دو سه بار برنیامد
بس کردم ازین سخن که چنداننقدی به عیار برنیامد
از هرکه به کوی او فروشدجز من به شمار برنیامد
در راه غمش دواسبه راندمیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

نقش تو خیال برنتابدحسن تو زوال برنتابد
چون روی تو بی‌نقاب گرددآفاق جمال برنتابد
از غایت نور عارض توآئینه خیال برنتابد
گر بوس تو را کنند قیمتیک عالم مال برنتابد
منمای مرا جمال ازیراکدیوانه هلال برنتابد
از بوسه سخن نرانم ایراطبع تو محال برنتابد
جان بر تو کنم نثار نی‌نیصراف سفال برنتابد
خاقانی را مکش چو کشتیمی‌دان که وبال برنتابد


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

روزم به نیابت شب آمدجام به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخاز یارب من به یارب آمد
عشق آمد و جام جام دردادزان می که خلاف مذهب آمد
هر بار به جرعه مست گشتماین بار قدح لبالب آمد
کاری نه به قدر همت افتادراهی نه به پای مرکب آمد
رفتم به درش رقیب من گفتکاین شیفته بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

آن کو چو تو دلربای داردبر فرق زمانه پای دارد
سخت آباد است خانهٔ حسنتا روی تو کدخدای دارد
خوش عطاری است باد شب‌گیرتا زلف تو مشک‌سای دارد
جان کز تو در این مقام دور استآهنگ دگر سرای دارد
هیهات که روی دل‌ربایتبا ما به وصال رای دارد
سلطان سعادت آنچنان نیستکاندیشهٔ هر گدای دارد
خاقانی از آسمان گذشته استتا خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

دل پردهٔ عشق توست برگیرجان تحفهٔ وصل توست بپذیر
تن هم سگ کوی توست دانیدانم که نیرزدت به زنجیر
گفتی که بجوی تا بیابیجستیم و نیافتیم تدبیر
در کار دلی که گمره توستتقصیر نمی‌کنی ز تقصیر
تیری ز قضای بد سبق کردآمد دل من بخست بر خیر
آن تیر ز شست توست زیرانام تو نوشته بود بر تیر
خاقانی اگرچه هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

هر دل که غم تو داغ کردشخون جگر آمد آب‌خوردش
چون کوشم با غمت که گردونکوشید و نبود هم نبردش
در درد فراق تو دل منجان داد و نکرد هیچ دردش
دور از تو گذشت روز عمرمنزدیک شد آفتاب زردش
در بابل اگر نهند شمعیزینجا بکشم به باد سردش
وصل تو دواسبه رفت چون بادهیهات کجا رسم به گردش
خاقانی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

کو صبح که بار شب کشیدمدر راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنکاز موکب غم شغب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روزمن تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندمتا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمار چشم میگونبی‌آنکه می طرب کشیدم
صبحا به گلاب ژاله بنشاناین درد سری که شب کشیدم
بر چرخ کمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

در سایهٔ غم شکست روزمخورشید سیاه شد ز سوزم
از دود جگر سلاح کردمتا کین دل از فلک بتوزم
تنها همه شب من و چراغیمونس شده تا بگاه روزم
گاهی بکشم به آه سردشگاه از تف سینه برفروزم
یک اهل نماند پس چرا چشمزین پرده در آن فرو ندوزم
خاقانی دل شکسته‌ام، باشتا عمر چه بردهد هنوزم


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

در سینه نفس چنان شکستمکز نالهٔ دل جهان شکستم
دل آتش غصه در میان داشتآب از مژه در میان شکستم
بردم به سرشک خون شبیخونتا لشکر شبروان شکستم
از ناله در آن گران رکابیالحق سپه گران شکستم
از بس که زدم در سحرگاهآخر در آسمان شکستم
بر مرده دلان به صور آهیاین دخمهٔ باستان شکستم
چو ناوکیان به ناوک صبحدر روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

تا چند ستم رسیده باشمچون سایه ز خود رمیده باشم
لب بسته گلو گرفته چون ناینالان و ستم رسیده باشم
انصاف بده چرا ننالمکانصاف ز کس ندیده باشم
چند از سگ ابلق شب و روزافتادهٔ سگ گزیده باشم
چند از پی آب‌دست هر خسچون بلبله قد خمیده باشم
تا کی چو ترازو از زبانیدر گردن زه کشیده باشم
طیار شوم زبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

از هستی خود که یاد دارمجز سایه نماند یادگارم
ور سایه ز من بریده گرددهم نیست عجب ز روزگارم
چون یار ز من برید سایهچون سایه ز من رمید یارم
از هم‌نفسان مرا چراغی استزان هیچ نفس زدن نیارم
زان بیم که از نفس بمیرددر کام نفس شکسته دارم
چون هم‌نفسی کنم تمنابر آینه چشم برگمارم
ترسم ز نفاق آینه همزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵

 

زنگ دل از آب روی شستیموز درد هوا سبوی شستیم
دل را به کنار جوی بردیموز یار کناره جوی شستیم
از شهر شما دواسبه راندیماز خون سر چار سوی شستیم
جان را به وداع آفرینشاز عالم تنگ خوی شستیم
سجاده به هشت باغ بردیمدراعه به چار جوی شستیم
نه قندز شب نه قاقم روزچون دست ز هر دو موی شستیم
گفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹

 

از تف دل آتشین دهانمزان نام تو بر زبان نرانم
ترسم که چو صبر از غم تونام تو بسوزد از زبانم
فریاد کز آتش دل منفریاد بسوخت در دهانم
بالای سر ایستاد روزمدر پستی غم فتاد جانم
مشتی خاکم سبکتر از بادهم کشتی آهن گرانم
گر آهن نیستی تف آهبا خود بردی بر آسمانم
چون ریمهن ز بند آهنپالودهٔ سوخته روانم
لب‌تشنه‌ترم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی