گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

احسنت و زه ای نگار زیباآراسته آمدی بر ما
امروز به جای تو کسم نیستکز تو به خودم نماند پروا
بگشای کمر پیاله بستانآراسته کن تو مجلس ما
تا کی کمر و کلاه و موزهتا کی سفر و نشاط صحرا
امروز زمانه خوش گذاریمبدرود کنیم دی و فردا
من طاقت هجر تو ندارمبا تو چکنم به جز مدارا


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

این رنگ نگر که زلفش آمیختوین فتنه نگر که چشمش انگیخت
وین عشوه‌نگر که چشم او داددل برد و به جانم اندر آمیخت
بگریخت دلم ز تیر مژگانشدر دام سر دو زلفش آویخت
افتاد به دام زلف آن بتهر دل که ز چشمکانش بگریخت
بفروخت دل من آتش عشقوانگاه بدین سرم فرو ریخت
بر خاک نهم به پیش آن رویکین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که جمال دلبر آمدوالله که میان خانه صحراست
وانجا که مراد دل برآمدیک خار به از هزار خرماست
گر چه نفس هوا ز مشکستورچه سلب زمین ز دیباست
هر چند شکوفه بر درختانچون دو لب دوست پر ثریاست
هر چند میان کوه لالهچون دیده میان روی حوراست
چون دولت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

ای پر در گوش من ز چنگتوی پر گل چشم من زرنگت
هنگام سماع بر توان چیدتنگ شکر از دهان تنگت
چون چنگ به چنگ بر نهادیآید ز هزار زهره ننگت
چون شوخ نه ای بسان نرگسکی باده دهد چو باد رنگت
هم صورت آهویی به دیدهزنیست تکبر پلنگت
در صلح چگونه‌ای که باریشهریست پر از شکر ز جنگت
ای چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

زان چشم پر از خمار سرمستپر خون دارم دو دیده پیوست
اندر عجبم که چشم آن ماهناخورده شراب چون شود مست
یا بر دل خسته چون زند تیربی دست و کمان و قبضه و شست
بس کس که ز عشق غمزهٔ اوزنار چهار کرد بر بست
برد او دل عاشقان آفاقپیچند بر آن دو زلف چون شست
چون دانست او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

دارم سر خاک پایت ای دوستآیم به در سرایت ای دوست
آنها که به حسن سرفرازندنازند به خاکپایت ای دوست
چون رای تو هست کشتن منراضی شده‌ام برایت ای دوست
خون نیز ترا مباح کردمدیگر چکنم به جایت ای دوست
دانی نتوان کشید ازین بیشبار ستم جفایت ای دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

ای ساقی می بیار پیوستکان یار عزیز توبه بشکست
برخاست ز جای زهد و دعویدر میکده با نگار بنشست
بنهاد ز سر ریا و طاماتاز صومعه ناگهان برون جست
بگشاد ز پای بند تکلیفزنار مغانه بر میان بست
می خورد و مرا بگفت می خورتا بتوانی مباش جز مست
اندر ره نیستی همی روآتش در زن بهر چه زی هست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

معشوقه از آن ظریفتر نیستزان عشوه‌فروش و عشوه خر نیست
شهریست پر از شگرف لیکنزو هیچ بتی شگرف‌تر نیست
مریم کده‌ها بسیست لیکنکس را چو مسیح یک پسر نیست
فرزند بسیست چرخ را لیکانصاف بده چنو دگر نیست
آن کیست که پیش تیر بالاشچون نیزه همه تنش کمر نیست
چون او قمری قمار دل رادر زیر ولایت قمر نیست
شمشیرکشان چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

روزی دل من مرا نشان دادوز ماه من او خبر به جان داد
گفتا بشنو نشان ماهیکو نامهٔ عشق در جهان داد
خورشید رهی او نزیبدمه بوسه ورا بر آستان داد
یک روز مرا بخواند و بنواختو آنگاه به وصل من زبان داد
برداشت پیاله و دمادممی داد مرا و بی کران داد
من دانستم که می بلاییستلیکن چه کنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

نور رخ تو قمر نداردشیرینی تو شکر ندارد
خوش باد عشق خوبروییکز خوبی او خبر ندارد
دارندهٔ شرق و غرب سلطانوالله که چو تو دگر ندارد
رضوان بهشت حق یقینمچون تو به سزا پسر ندارد
خوبی که بدو رسید بتوانباغی باشد که در ندارد
با زر بزید به کام عاشقپس چون کند آنکه زر ندارد
بی وصل تو بود عاشقانتچون شخص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸

 

هر دل که قرین غم نباشداز عشق بر او رقم نباشد
من عشق تو اختیار کردمشاید که مرا درم نباشد
زیرا که درم هم از جهانستجانان و جهان بهم نباشد
با دیدن رویت ای نگارینگویی که غمست غم نباشد
تا در دل من نشسته باشیهرگز دل من دژم نباشد
پیوسته در آن بود سناییتا جز به تو متهم نباشد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

عاشق مشوید اگر توانیدتا در غم عاشقی نمانید
این عشق به اختیار نبوددانم که همین قدر بدانید
هرگز مبرید نام عاشقتا دفتر عشق بر نخوانید
آب رخ عاشقان مریزیدتا آب ز چشم خود نرانید
معشوقه وفا به کس نجویدهر چند ز دیده خون چکانید
اینست رضای او که اکنونبر روی زمین یکی نمانید
اینست سخن که گفته آمدگر نیست درست بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

در عشق تو ای نگار خاموشبفزود مرا غمان و شد هوش
من عشق ترا به جان خریدمتو مهر مرا به یاوه مفروش
هرگز نشود غمت ز یادمتو نیز مرا مکن فراموش
شد خواب ز چشم من رمیدهتا هست غم توام در آغوش
ما را چه کشی به چشم آهویمار ا چه دهی تو خواب خرگوش
آویخته شد دلم نگون سارهمچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

ای جور گرفته مذهب و کیشاین کبر فرو نه از سر خویش
جز خوب مگو از آن لب خوبجز خوبی و لطف هیچ مندیش
تا دور شدی ز پیش چشممعشقت چه غم نهاده از پیش
هر ساعت صبر من بود کمهر ساعت درد من بود بیش
از کیش و طریقتم چه پرسیعشقست مرا طریقت و کیش
گفتم بزیم به کام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

ای زلف تو تکیه کرده بر گوشای جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده دلم ز عشق مفتونوی کرده تنم ز هجر مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازیای لاله رخ سمن بناگوش
گویند ترا مه قدح گیرخوانند ترا بت زره پوش
گیرم که مرا شبی به خلوتتا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بی گناهییک باره مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

ای زلف تو بند و دام عاشقای روی تو ناز و کام عاشق
در جستن تو بسی جهانهابگذشته به زیر گام عاشق
بنمای جمال خویش و بفزایدر منزلت و مقام عاشق
وز شربت لطف خویش تر کنآخر یک روز کام عاشق
وز بادهٔ وصل خویش پر کنیک شب صنما تو جام عاشق
اکنون که همه جهان بدانستاز عشق تو ننگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

من کیستم ای نگار چالاکتا جامه کنم ز عشق تو چاک
کی زهره بود مرا که باشمزیر قدم سگ ترا خاک
صد دل داری تو چون دل منآویخته سرنگون ز فتراک
در عشق تو غم مرا چو شادیوز دست تو زهر همچو تریاک
در راه رضای تو به جانتگر جان بدهم نیایدم باک
از هر چه برو نشان تو نیستبیزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

ای بلبل وصل تو طربناکوی غمزت زهر و خنده تریاک
ای جان دو صدهزار عاشقآویخته از دوال فتراک
افلاک توانگر از ستارهدر جنب ستانهٔ تو مفلاک
در بند تو سر زنان گردونبا طوق تو گردنان سرناک
از بهر شمارش ستارهپیشانی ماه تختهٔ خاک
از زلف تو صد هزار منزلتا روی تو و همه خطرناک
ای نقش نگین تو «لعمرک»وی خلعت خلقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

ای ساقی خیز و پر کن آن جامکافتاده دلم ز عشق در دام
تا جام کنم ز دیده خالیوز خون دو دیده پر کنم جام
ایام چو ما بسی فرو بردتا کی بندیم دل در ایام
خیزیم و رویم از پس یارگیریم دو زلف آن دلارام
باشیم مجاور خراباتچندان بخوریم بادهٔ خام
کز مستی و عاشقی ندانیمکاندر کفریم یا در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

از همت عشق بافتوحمپا بستهٔ عشق بلفتوحم
بربود ز بوی زلف عقلمبفزود ز آب روی روحم
از موی سیاه اوست شامموز روی نکوی او صبوحم
یک بوسه ازو بیافتم بسآن بود ز عشق او فتوحم
زان بوسهٔ همچو آب حیواناکنون نه سناییم که نوحم
نی نی که برفت نوح آخرمن نوح نیم که روح روحم
آن روز گریخت از سناییآن توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

دستی که به عهد دوست دادیماز بند نفاق برگشادیم
زان زهد تکلفی برستیمدر دام تعلق اوفتادیم
از پیش سجاده بر گرفتیمطاعات ز سر فرو نهادیم
وز دست ریا فرو نشستیمدر پیش هوا بایستادیم
تن را به عبادت آزمودیمدل را به امید عشوه دادیم
اندوه به گرد ما نگرددچون شاد به روی میر دادیم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

ما عاشق همت بلندیمدل در خود و در جهان چه بندیم
آن به که یکی قلندری وارمی‌گیریم ار چه دانشمندیم
از بهر پسر به سر بیاییموز بهر جگر جگر برندیم
ار هیچ شکار حاجت آیدخود را به دو دست ما کمندیم
با یک دو سه جام به که خود رازنار چهار کرد بندیم
خود را به دو باده وارهانیمچون زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

الحق نه دروغ سخت زارمتا فتنهٔ آن بت عیارم
من پار شراب وصل خوردمامسال هنوز در خمارم
صاحب سر درد و رنج گشتمتا با غم عشق یار غارم
قتال‌ترین دلبرانستقلاش‌ترین روزگارم
وز درد فراق و رنج هجرشاز دیده و دل در آب و نارم
با حسن و جمال یار جفتستبا درد و خیال و رنج یارم
با آتش عشق سوزناکشبنگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

می ده پسرا که در خمارمآزردهٔ جور روزگارم
تا من بزیم پیاله بادابر دست زیار یادگارم
می رنگ کند به جامم اندربس خون که ز دیده می‌ببارم
از حلقه و تاب و بند زلفتهم مومن و بستهٔ زنارم
ای ماه در آتشم چه داریچون با تو ز نار نیست عارم
تا مانده‌ام از تو برکناریجویست ز دیده بر کنارم
خواهم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱

 

ای چهرهٔ تو چراغ عالمبا دیدن تو کجا بود غم
شد خلد به روی تو سرایمبی روی تو خلد شد جهنم
ای شمسهٔ نیکوان به خوبیچون تو دگری نزاد ز آدم
کوی تو شدست باغ عشاقباریده بر او ز دیده هانم
بندیست نهان ز بند زلفتبر جان و دل رهیت محکم
هر روز همی شود به نوعیحسن تو فزون و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی