گنجور

 
سنایی غزنوی
 

ای زلف تو بند و دام عاشق

ای روی تو ناز و کام عاشق

در جستن تو بسی جهانها

بگذشته به زیر گام عاشق

بنمای جمال خویش و بفزای

در منزلت و مقام عاشق

وز شربت لطف خویش تر کن

آخر یک روز کام عاشق

وز بادهٔ وصل خویش پر کن

یک شب صنما تو جام عاشق

اکنون که همه جهان بدانست

از عشق تو ننگ و نام عاشق

بشنو جانا تو از سنایی

تا بگذارد پیام عاشق

بر عاشق اگر سلام نکنی

باری بشنو سلام عاشق