گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

گفتی که نخواهیم ترا گر بت چینیظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی
بر آتش تیزم بنشانی بنشینمبر دیدهٔ خویشت بنشانم ننشینی
ای بس که بجویی تو مرا باز نیابیای بس که بپویی و مرا باز نبینی
با من به زبانی و به دل باد گرانیهم دوست‌تر از من نبود هر که گزینی
من بر سر صلحم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در توحید

 

آراست جهاندار دگرباره جهان راچو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کردخورشید بپیمود مسیر دوران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف راکاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شبرضوان بگشاید همه درهای جنان را
گویی که هوا غالیه آمیخت بخروارپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

 

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری راکو هیچ به از خود نشناسد دگری را
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینیپس چون که ندانی بتر از خود بتری را
پس غافلی از مذهب رندان خراباتاین عیب تمامست چو تو خیره سری را
هر گه که مرا گویی کندر همه آفاقمحروم‌تر از تو نشناسم بشری را
مرحوم‌ترم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان او

 

مردی و جوانمردی آئین و ره ماستجان ملکان زنده به دولت‌کدهٔ ماست
روزی ده سیاره بر کسب ضیارادر یوزه‌گر سایهٔ پر کله ماست
گر چه شره هر چه شه آمد سوی شرستاز دهر برافکندن شرها شره ماست
برگ که ما از که بیجاده نترسدکه تابرهٔ کاهکشان برگ که ماست
آنجا که بود کوشش شطرنج تواضعدر نطع جهان هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه

 

ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیستاز جان قدمی ساز که به زین سفری نیست
تیریست بلا در روش عشق که هرگزجز دیدهٔ درویش مر او را سپری نیست
از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پویزیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست
خود را ز میان خود بردار ازیراککس بر تو درین ره ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب

 

تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کردبلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد
بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخچون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد
شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیراز گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد
از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدستکامسال بهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح امیر اسماعیل بن ابراهیم

 

خورشید چو از حوت به برج حمل آمدگویند ز سر باز جهان در عمل آمد
در باغ خلل یافته و گلبن خالیاکنون به بدل باز حلی و حلل آمد
فردوس شد امروز جهانی که ازین پیشدر چشم همه کس چو رسوم و طلل آمد
خورشید ثنای تو همی کرد بر آن دلچون از دم ماهی به سروی حمل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح علی بن محمد طبیب

 

ای گردن احرار به شکر تو گرانبارتحقیق ترا همره و توفیق ترا یار
ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمدوی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار
چندان که ترا جود و معالی‌ست به دنیانه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار
ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقتبر سخت همه فایدهٔ روح به معیار
مر جاه تو و علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح بهرامشاه

 

ای بی سببی از بر ما رفته به آزاروی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار
دل برده و بگماشته بر سینهٔ ما غمگل برده و بگذاشته بر دیدهٔ ما خار
ما در طلب زلف تو چون زلف تو پیچانما در هوس چشم تو چون چشم تو بیمار
تو فارغ و ما از دل خود بیهده پرسانکای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در مدح بهرامشاه

 

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بروی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر
جان تو که باشد ز در خندهٔ او باشکز خنده شیرینت بخندد به شکر بر
بر مردمک دیدهٔ عشاق زنی گامهر گه که ملک وار خرامی به گذر بر
نظارگیان رخ زیبای تو بر راهافتاده چو زلف سیهت یک به دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - در باره علی بن محمد طبیب غزنوی

 

ای حل شده از علم تو صد گونه مسائلوی به شده از دست تو صد علت هایل
ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمدوی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل
عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیلجان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل
فرزانهٔ خلقت شده از کین تو شیدادیوانهٔ اصلی شده از مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاج‌الدین ابوبکربن محمد

 

ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت
وی دور شده آفت نقصان ز کمالت
ای مردمک دیدهٔ ما بندهٔ چشمت
وی خاک پسندیدهٔ ما چاکر خالت
غم خوردنم امروز حرامست چو باده
کز بخت به من داد زمانه به حلالت
ای بلبل گوینده وای کبک خرامان
می خور که ز می باد همیشه پر و بالت
زهره به نشاط آید چون یافت سماعت
خورشید به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاه

 

جویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کودلخواه جهان آمده‌ای قوم خهی کو
آمد سبب عشق در اصحاب دلی کوآمده که بیجاده در آفاق کهی کو
این نعمت جان را که به ناگاه در آمدای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو
این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلستبر نطع شما آخر فرزین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن

 

با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاریبا عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکینچون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری
خورشید نماینده بتی ماه جبینیکافور بناگوش مهی مشک عذاری
خوبی خطش بین که بر آن روی چو لالهکرده ز ره غالیه آساش حصاری
از تیر مژهٔ کوه گذارش دل عاشقخسته شده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح ابوبکربن محمد

 

ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانیحیران شده از ذات لطیف تو جهانی
ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرفخالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی
بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکنپوشیده نه بر علم قدیم تو نهانی
از شوق تو در دیدهٔ جویان تو ناریدر عدل تو در سینهٔ اعدات دخانی
جان و تن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴ - در رثای امیر معزی

 

گرتیر فلک داد کلاهی به معزیتازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت
او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداشپیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸

 

برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشتبنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت
بس کس که به زردشت نگروید و کنون بازناکام کند روی سوی قبلهٔ زردشت
بس سرد نپایم که مرا آتش هجرانآتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت
گر دست نهم بر دل از سوختن دلانگشت شود بی‌شک در دست من انگشت
ای روی تو چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰

 

ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیستحقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
از درد تو ای رفته به ناگه ز بر مایک زاویه‌ای نیست که پر خون جگری نیست
آن کیست که از بهر تو یک قطره بباریدکان قطره کنون در صدف دین گهری نیست
ای وای بر آن کز غم وقت سحر تواو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۹ - در ذم مردم بلخ

 

از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانشمی باز ندانند مذکر ز مونث
بلخی که کند از گه خردی پسران رابرکان دهی و دف زنی و ذلت لت حث
زان قبه لقب گشت مر او را که نیابیدر قبه به جز مسخره و رند و مخنث


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۱

 

گفتی که بترسد ز همه خلق سناییپاسخ شنو ار چند نه‌ای در خور پاسخ
جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنسآن مرغ که دارند شهانش همه فرخ
آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردیور نه بخرد نیزهٔ خطی شمرد لخ
در بند بود رخ همه از اسب و پیادههر چند همه نطع بود جایگه رخ
نز روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در رثای امیر معزی

 

تا چند معزای معزی که خدایشزینجا به فلک بر دو قبای ملکی داد
چون تیر فلک بود قرینش به ره آوردپیکان ملک بر دو به تیر فلکی داد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲

 

ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروزمانند الف هیچ خم و پیچ ندارد
بسیار تفاخر مکن امروز که فردامعلوم تو گردد که الف هیچ ندارد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۰

 

اول خلل ای خواجه ترا در امل آیدفردا که به پیش تو رسول اجل آید
زایل شده گیر اینهمهٔ ملک به یک بارآن دم که رسول ملک لم یزل آید
هر سال یکی کاخ کنی دیگر و در ویهر روز ترا آرزوی نو عمل آید
زین کاخ برآورده به عیوق هم امروزحقا که همی بوی رسوم و طلل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۱

 

ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخبی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید
هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکبویحک همه از حکم قضای ازل آید
روزی که به دیوان مثلا دیرتر آییترسی که در اسباب وزارت خلل آید
گفته‌ست سنایی که ترا با همه تعظیمای بس که به دیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۰

 

ای مرد سفر در طلب زاد سفر باشبشکن شبهٔ شهوت و غواص درر باش
از سیرت سلمان چه خوری حسرت و راهشبپذیر و تو خود بوذر و سلمان دگر باش
هر چند که طوطی دلت کشتهٔ زهرستآن زهر دهان را تو همه شهد و شکر باش
چون تو به دل زهر شکر داری از خودزهر تن او گردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی