گنجور

 
سنایی

از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود

پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود

آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود

وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود

بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت

و ز دیده برون آمد دردی که نهان بود

توحید من آن زلف بشولیدهٔ او بود

ایمان من آن روی چو خورشید جهان بود

رویی که رقم بود برو دولت اسلام

زلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود

بنمود رخ و روم به یک بار بشورید

آیین بت و بتگری از دیدن آن بود

پس زلف برافشاند و جهان کفر پراگند

الحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود

کویی که درو پای عزیزان همه سر بود

راهی که دراو وصل نکویان همه جان بود

از خون جگر سیل وز دل پاره درو خاک

منزلگهش از آتش سوزان دمان بود

بس جان عزیزان که در آن راه فنا شد

گور و لحد آنجا دهن شیر ژیان بود

چون کعبهٔ آمال پدید آمد از دور

گفتند رسیدیم سر ره بر آن بود

بر درگه تو خوار و ز دیدار تو نومید

بر خاک نشستند که افلاس بیان بود

بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود

افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود