گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

در زلف تو دادند نگارا خبر دلمعذورم اگر آمده‌ام بر اثر دل
یا دل بر من باز فرست ای بت مه رویا راه مرا باز نما تو به بر دل
نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ماما بی تو نداریم دل خویش و سر دل
چندین سر اندیشه و تیمار که داردتا گه جگر یار خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲

 

ای یار سر مهر و مراعات تو دارمای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم
طاعات و مراعات ترا فرض شناسمجان و دل و دین وقف مراعات تو دارم
حاجات تو گر هست به جان و دل و دینمجان و دل و دین از پی حاجات تو دارم
یک بار مناجات تو در وصل شنیدمبار دگر امید مناجات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارمآن روز دل خلق و سر خویش ندارم
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکینچون طاقت هجرت من درویش ندارم
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتمزین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دستجز سلسله بر دست دل ریش ندارم
زان غمزهٔ غماز غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

تا شیفتهٔ عارض گلرنگ فلانماز درد خمیده چو سر چنگ فلانم
تنگ‌ست جهان بر من بیچارهٔ غمگینتا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم
گه جنگ کند با من و گه صلح کند بازمن فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم
بسیار بدیدم به جهان سنگدلان راعاجز شدهٔ آن دل چون سنگ فلانم
گنگست زبانش به گه گفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

هر گه که به تو در نگرم خیره بمانممن روی ترا ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشاخواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآوردگر دست نگیری تو مرا زنده نمانم
یک ره نظری کن به سوی بنده نگاراای چشم و چراغ من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

از عشق ندانم که کیم یا به که مانمشوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
از بهر طلب کردن آن یار جفا جویدل سوخته پوینده شب و روز دوانم
با کس نتوانم که بگویم غم عشقشنه نیز کسی داند این راز نهانم
ده سال فزونست که من فتنهٔ اویمعمری سپری گشت من اندوه خورانم
از بس که همی جویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶

 

تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیماندر صف دلسوختگان نام گرفتیم
در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیمدر کنج خرابات می خام گرفتیم
از مدرسه و صومعه کردیم کنارهدر میکده و مصطبه آرام گرفتیم
خال و کله تو صنما دانه و دامستما در طلب دانه ره دام گرفتیم
یک چند به آسایش وصل تو به هر وقتاز بادهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

رورو که دل از مهر تو بد عهد گسستیموز دام هوای تو بجستیم و برستیم
چونان که تو از صحبت ما سیر شدستیما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم
از تف دل و آتش عشقت برهیدیمدر سایهٔ دیوار صبوری بنشستیم
ور زان که تو دل بردی ما نیز ببردیمور زان که تو نگشادی ما نیز ببستیم
از عشوهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

ما قد ترا بنده‌تر از سرو روانیمما خد ترا سغبه‌تر از عقل و روانیم
بی روی تو لب خشک‌تر از پیکر تیریمبا موی تو دل تیره‌تر از نقش کمانیم
بیرون ز رخ و زلف تو ما قبله نداریمبیش از لقب و نام تو توحید نخوانیم
در ره روش عقل تو ما کهتر عقلیموز پرورش لفظ تو ما مهتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

قومی که به افلاس گراید دل ایشانجز کوی حقیقت نبود منزل ایشان
وقتی که شود کار برایشان همه مشکلجز باده بگو حل که کند مشکل ایشان
گر چند قدیمست خلاف گل و آتشبا آتش عشق‌ست موافق گل ایشان
با قافلهٔ مفلسی و مرحلهٔ عشقجز بار ملامت نکشد محمل ایشان
پیدا ز صفاتست و نهانست معانیدر نفس عزیز و نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنکز زلف بیاموخته‌ای پرده دریدن
فریادرس او را که به دام تو درافتادیا نیست ترامذهب فریاد رسیدن
ما صبر گزیدیم به دام تو که در دامبیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن
اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتستاندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن
از بیم به یکبار همی خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زنبا شیفتگان سر این راه دمی زن
بر عالم تجرید ز تفرید رهی سازدر بادیهٔ هجر ز حیرت علمی زن
بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر اندهوز هر چه ترا هست ز اسباب کمی زن
جمع آر همه تفرقهٔ خویش به جهدتبر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹

 

گر کار به جز مستی اسکندر می منور معجزه شعرستی پیغمبر می من
با اینهمه گر عشق یکی ماه نبودیاندر دو جهان شاه بلند اختر می من
ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حالگر من به غمش نگرومی کافر می من
گر بندهٔ خوی بد خود نیستی آن ماهحقا که به فردوس همش چاکر می من
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶

 

ای قوم مرا رنجه مدارید علی‌اللهمعشوق مرا پیش من آرید علی‌الله
گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوسیک بوسه به من صد بشمارید علی‌الله
ور هیچ به دست آرید از صورت معشوقبر قبلهٔ زهاد نگارید علی‌الله
آن خم که بر او مهر مغانست نهادهالا به من مغ مسپارید علی‌الله
از دین مسلمانی چون نام شمار استاز دین مغان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲

 

آن جام لبالب کن و بردار مرا دهاندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده
هرکس که نیاید به خرابات و کند کبراو را بر خود بار مده بار مرا ده
مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخشتسبیح ترا دادم و زنار مرا ده
ای آنکه سر رندی و قلاشی داریپس مرد منی دست دگر بار مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

ای مهر تو بر سینهٔ من مهر نهادهای عشق تو از دیدهٔ من آب گشاده
بسته کمر بندگی تو همه احراراز سر کله خواجگی و کبر نهاده
دستان دو دست تو به عیوق رسیدهآوازهٔ آواز تو در شهر فتاده
ابدال شکسته همه در راه تو توبهزهاد گرفته همه بر یاد تو باده
مسپر ره بیداد و ز غم کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸

 

ای کرده دلم سوختهٔ درد جداییاز محنت تو نیست مرا روی رهایی
معذوری اگر یاد همی نایدت از مازیرا که نداری خبر از درد جدایی
در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمدبر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی
من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایمای از بر من دور ندانم که کجایی
گیرم نشوی ساخته بر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

از ماه رخی نوش لبی شوخ بلاییهر روز همی بینم رنجی و عنایی
شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارشبا پاک‌بری عشوه‌دهی شوخ دغایی
گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگرجز آنکه کند با من بیچاره جفایی
تا چند کند جور و جفا با من عاشقناکرده به جای من یکروز وفایی
تا چند کشم جورش من بنده به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

ای لعل ترا هر دم دعوی خداییبرخاسته از راه تو چونی و چرایی
با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنتعیسی به تعلم شده موسی به گدایی
پیش تو همی گردم در خون دو دیدهمی‌بینی و می‌پرسی ای خواجه کجایی
گفتی که چه می‌سازی بی صبر دل و جانجانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی
آنکس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

ای یوسف ایام ز عشق تو سناییمانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی
تا چند به سوی دل عشاق چو خورشیدهر روز به رنگ دگر از پرده برآیی
گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون راگه باز کند زلف تو دعوی خدایی
با خوی تو در کوی تو از دیده روانیستکس را بگذشتن ز سر حد گدایی
در وصل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶

 

ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتیجانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی
آرایش دینی تو و آسایش جانیانس دل و نور بصر و عین حیاتی
از خوبی خود غیرت خوبان جهانیوز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی
از لطف در الفاظ بشر تحفهٔ وحییوز حسن در انفاس ملک وصف صلاتی
اوصاف جمال تو همه کس بنداندزیرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲

 

آن دلبر عیار من ار یار منستیکوس «لمن الملک» زدن کار منستی
گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریفسیاره کنون ریشهٔ دستار منستی
بر افسر شاهان جهانم بودی فخرکر پاردم مرکبش افسار منستی
ور گل دهدی چشم مر از آن رخ چون باغصحرای فلک جمله سمن زار منستی
گرهیچ عزیز دهدم از پس خواریبالله همه گلهای جهان خار منستی
جوزای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶

 

تا معتکف راه خرابات نگردیشایستهٔ ارباب کرامات نگردی
از بند علایق نشود نفس تو آزادتا بندهٔ رندان خرابات نگردی
در راه حقیقت نشوی قبلهٔ احرارتا قدوهٔ اصحاب لباسات نگردی
تا خدمت رندان نگزینی به دل و جانشایستهٔ سکان سماوات نگردی
تا در صف اول نشوی فاتحهٔ «قل»اندر صف ثانی چو تحیات نگردی
شه پیل نبینی به مراد دل معشوقتا در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷

 

زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدیابدال جهان را همه در کار کشیدی
بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکیندلها همه در نقطهٔ پرگار کشیدی
هر دل که ترا جست چو دیوانهٔ مستیدر سلسلهٔ زلف زره‌دار کشیدی
زنار پرستی مکن ای بت که جهانیدر سلسلهٔ زلف چو زنار کشیدی
بس زاهد و عابد که بر آن طرهٔ طراراز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

در ره روش عشق چه میری چه اسیریدر مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری
آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشقرخها همه زردست و جگرها همه قیری
آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشقتا بندهٔ خال تو بود نور اثیری
عالم همه بی‌رنج حقیری ز غم عشقای بی‌خبر از رنج حقیری چه حقیری
میری چه کند مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی