گنجور

شعرهای کمال خجندی با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» - صفحهٔ ۵

 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۸

 

حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم

تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم

نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر

به نیت که نهاد آن نصیب من دانم

چو من کشیده ام از جور او بسی فریاد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۳

 

سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم

ز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم

میان ما و سگانت خصومتی گر بود

بر آستان نو دوشینه سر به سر کردیم

رخی که بود برابر به خاک ره ما را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۹

 

شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشم

به ناله همدم و با درد همنشین باشم

مرا که مهر دلفروز در دلست چو صبح

به صادقیست که بی آ. آنشین باشم

گرم مجال بود در حریم حضرت دوست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۲

 

مهی نشست خیال رخت به خانه چشم

تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم

چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا

در است این سخنان گوش کن فسانه چشم

گرت چو اشک نیفتد کنار عاشق خویش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۸

 

بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردن

نشان پای نو آزرده نظر کردن

نهادهایم همه سوی آستان تو روی

بعزم کعبه مبارک بود سفر کردن

لب تو همدم ما چون بریم از آن سر زلف

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۵

 

چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن

گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن

دلا چو در حرم عشق میروی خود را

چو شمع جمع ادب نیست در میان دیدن

به خاک بوسی پایت هنوز دارم چشم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۲

 

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن

به باد روی دلارام باده نوشیدن

چه عمر خوش که گذشتی بوصل یار مرا

اگر مراد میسر شدی به کوشیدن

رنیم ار چه نصیحت کند ولی نتوان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۷

 

دل است جایش و با دیده فتاده به خون

بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون

عجب مدار که پروانه شب نیارامید

که شمع لیلی حسن است و عاشقش مجنون

فزون ز ماه نوست ابرویت به صد خوبی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۷

 

مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون

هوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون

به هر قدح که بیاید تبسم لب یار

حباب وار از او عقل را کشم بیرون

زنه رواق فلک برتر است خانه عشق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۱

 

دل ضعیف به یکباره ناتوان شد ازو

پدید نیست نشانش مگر نهان شد از و

اگرچه در غم اوه شد هلاک من نزدیک

بدین قدر ستمی دور چون توان شد از و

براه عاشق اگر بحر آتش آمد عشق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۵

 

غلام پیر خراباتم و طبیعت او

که نیست جز می و شاهد حریف صحیت او

در آن زمان که نن ماه غبار خواهد بود

نشسته باشم بر آستان خدمت او

چو نیست در کف زاهد بضاعت اخلاص

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۹

 

به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده

را به گوشه محراب ها دعا کرده

خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان

که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده

بردن دل و دین خال را نشان داده

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۲

 

برهگذار قد بار دیدم از ناگاه

کدام قد الفی بود در میانه راه

کدام الف که ز لطفش الف ندارد هیچ

به طبع راست ازین حرف شده کسی آگاه

نظارة به تماشاگهی نمی بینیم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۷

 

چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده

گشاد چشم تو اشکم دمادم از دیده

ز دیده دل به یکی نوش نا رسیده هنوز

هزار نیش به دل بیش دارم از دیده

قرار کردم و گفتم دگر نورزم عشق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۱

 

دلم به زخم زبانها نگردد آزرده

که عاشق تو بود گنده تیر خورده

چه خوش بود صنمی چون تو در بر آوردن

به خلوتی که بود حجره در بر آورده

دلی که بود درو رحم کردیش از سنگ

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۲

 

مرا که روی تو بینم چه حاجت است

که کسی نظر نکند با وجود گل به گیاه

به ماه اگر ز حسن رخت بافتی نشان یوسف

ز شرم روی تو بیرون نیامدی از چاه

خرد چو قدرت حق در رخت مشاهده کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۸

 

چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای

بقامت این علم فتنه بر فراخته ای

بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل

چو قلب نیست مرا از چه رو گداخته ای

حسود را رگ جان همچو چنگ در نزع است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۵

 

اگر ز محنت دنیا خلاص می طلبی

بنوش باده گلگون ز شیشه حلبی

چنان به آب عتب تشنه ام که صورت آن

برون نمیرودم از حدیقة عنیی

شراب و شاهد و سیم و زرم طفیل تو باد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۴

 

به مجلسی که بمستان ز لب شراب دهی

دلم ز رشک بسوزی مرا کباب دهی

سؤال بوس چه سود از توام که معلوم است

مرا ز جنبش آن لب که نی جواب دهی

شب فراق در آن آستان دو چشم مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۹

 

ترا چگونه توان گفت یوسف ثانی

ثنای حسن نو او گفت او بود ثانی

حدیث بوسف مصری که احسن القصص است

کسی بسوز نخواند چو پیر کنعانی

دلا حکایت حستش کن و شنو تحسین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

[صفحهٔ اول] … [۳] [۴] [۵] [۶]