گنجور

 
کمال خجندی
 

مهی نشست خیال رخت به خانه چشم

تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم

چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا

در است این سخنان گوش کن فسانه چشم

گرت چو اشک نیفتد کنار عاشق خویش

چو نور چشم فرود آی در میانه چشم

از دود دل چه غم ار تیره شد سراچه جان

که روشن است از روی تو تا به خانه چشم

کسی به خاک چنان بی دریغ دانه نریخت

که ما به کوی نو درهای دانه دانه چشم

شه بتانی و شاهان چنانکه گنج نهند کمال

نهد خیال لبت لعله در خزانه چشم