گنجور

 
کمال خجندی

خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن

به باد روی دلارام باده نوشیدن

چه عمر خوش که گذشتی بوصل یار مرا

اگر مراد میسر شدی به کوشیدن

رنیم ار چه نصیحت کند ولی نتوان

به بانگ هر سگی از کوی دوست گردیدن

بتاز کام دل خود ز باغ رخسارت

گلی چنانکه تو دانی کجا توان چیدن

چو عکس جوهر آب حیات روح افزاست

عقیق باده فروشت بگاه خندیدن

کسی که وصف جمالت شنید ممکن نیست

که بگذرد به ملامت ز عشق ورزیدن

اگر چه نیغ اجل بر سر کمال آمد

به هیچ رو نتواند دل از تو ببریدن