گنجور

 
کمال خجندی
 

را که هست ز ساعد در آستین پرسیم

به پول کهنه نیرزند مفلسان قدیم

در بنیم نشانم من غریب ز چشم

ترحمی نکنی هیچ پر غریب و بتیم

خط تو سوخت بر آتش هزار دفتر علم

ندانمت ز که این خط گرفته تعلیم

به درد عشق تو عشرت همین بود که مرا

شراب خون دل و غم حریف و غصه ندیم

همیشه بیم کنند از رقیب عاشق را

امید وصل اگر باشد از رقیب چه بیم

مرا تمام بود نیم مدعی در عشق

کجاست تیغ که سازد رقیب را به دو نیم

کمال کیست که او را گدای خود شمری

مرا حقیر شمر کز تو متئیست عظیم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.