گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

گر نه آن ترک سیه چشم سر یغما داشتمژه را بهر چه صف در صف جا بر جا داشت
تلخ کامی مرا دید و ترش روی نشستآن که صد تنگ شکر در لب شکرخا داشت
جانم آمد به لب از حسرت شیرین دهنیکه در احیای دل مرده دم عیسی داشت
شاهدی تشنه لبم کشت که از غایت لطفچشمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشتمهرهٔ مهر تو در حقهٔ دل منزل داشت
من همین از نظر افتاده چشمت بودمور نه صد مساله با مردم صاحب دل داشت
دوش با سرو حدیث غم خود می‌گفتمکاو هم از قد تو خون در دل و پا در گل داشت
خون بهای دلم از چشم تو نتوانم خواستکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشتبر سر هر گذری این همه بیمار نداشت
نازم آن طره که با این همه بار دل خلقسرگرانی ز گران باری این بار نداشت
کارم از هیچ طرف تنگ نمی‌شد در عشقاگر آن تنگ دهان با دل من کار نداشت
بر کسی خواجه ما از سر رحمت نگذشتکه نشد بندهٔ او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشتتا خبردار شدم کار دل از کار گذشت
با وجودی که نه شب دیده‌ام او را و نه روزشب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت
چه نگه بود که دل از کف عشاق ربودچه بلا بود که بر مردم هشیار گذشت
گر صفای می ناب و رخ ساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

چندی از صومعه در دیر مغان باید رفتقدمی چند پی مغبچگان باید رفت
نقد جان را به سر کوی بتان باید دادپاک شو پاک که در عالم جان باید رفت
عیش کن عیش که دوران بقا چیزی نیستباده خور باده که در خواب گران باید رفت
می ز مینا به قدح ریز و ز عشرت مگذرکه به حسرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفتآن که این جا به کمند است کجا خواهد رفت
هرگز آزادی ازین بند نخواهد جستنپای هر دل که در آن زلف رسا خواهد رفت
چهرهٔ شاهد مقصود نخواهد دیدنهر که در حلقهٔ رندان به خطا خواهد رفت
گر بدینسان کمر جور و جفا خواهی بستاز میان قاعدهٔ مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتادعاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کیچه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد
دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزیکه زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد
گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحیهم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد
دلبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷

 

تا دلم در خم آن زلف سیه‌نام افتادچون غریبی است که در کشمکش شام افتاد
سر ناکامی دل باختگان دانستمتا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد
چه کنم گر نکنم پیروی باد صباکه میان من و او کار به پیغام افتاد
نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدمتا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد
همه از فتنهٔ ایام ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

دل به ابروی تو ای تازه جوان باید دادبوسه بر تیغ تو باید زد و جان باید داد
شمه‌ای از خط سبز تو بیان باید کردگوشمالی به همه سبزخطان باید داد
یا نباید خم ابروی تو شمشیر کشدیا به یاران همه سر خط امان باید داد
به هوای دهنت نقد روان باید باختدر بهای سخنت جان جهان باید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

آخر این نالهٔ سوزنده اثرها داردشب تاریک، فروزنده سحرها دارد
غافل از حال جگر سوخته عشق مباشکه در آتشکدهٔ سینه شررها دارد
مهر او تازه نهالی است به بستان وجودکه به جز خون دل و دیده ثمرها دارد
قابل ناوک آن ترک کمان ابرو کیستآن که از سینهٔ صد پاره سپرها دارد
گاهی از لعل می‌گوید و گاه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

ترک مست تو به دست از مژه خنجر داردباز این فتنه ندانم که چه در سر دارد
یارب از زلف پریش تو دلم جمع مبادکه پریشانی او عالم دیگر دارد
ماه نو در فلک از دست غمش شد به دو نیمخم ابروی تو اعجاز پیمبر دارد
دعوی عشق کسی راست مسلم که مداماشک سرخ و رخ زرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارداگر انصاف دهد عیش دو عالم دارد
دیده با قد تو کی سایه طوبی جویدسینه با داغ تو کی خواهش مرهم دارد
کم و بیش آن که به دو چشم ترحم دایهرگز اندیشه نه از بیش و نه از کم دارد
عاقلی کز شکن زلف تو دیوانه شودسر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

هر خم زلف تو یک جمع پریشان داردوه که این سلسله صد سلسله جنبان دارد
چنبر زلف تو گر نیست به گردون هم چشمپس چرا گوی قمر در خم چوگان دارد
سر نالیدن مرغان قفس کی داندآن که از خانه رهی تا به گلستان دارد
شد چمن انجمن از بوی خوشش پنداریکه سمن در بغل و گل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون داردپس چرا دل همه شب حال دگرگون دارد
من و نظارهٔ باغی که بهاران آنجاخاک را خون شهیدان تو گلگون دارد
من دیوانه و زلف تو گرفتن، هیهاتزان که این سلسله صد سلسله مجنون دارد
در خور خرمی هر دو جهان دانی کیستآن که از دست غمت خاطر محزون دارد
گرچه خوبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو داردکه دل هر دو جهان بسته یک مو دارد
نقد یک بوسه به صد جان گران مایه ندادداد از این سنگ که لعلش به ترازو دارد
اهل بینش همه در جلوهٔ او حیراننداین چه معنی است که آن صورت نیکو دارد
مگر از دیدن او دیده بپوشد ورنهکی کسی طاقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

دوش زلف سیهت بنده‌نوازیها کرددل دیوانه به زنجیر تو بازیها کرد
آتش چهرهٔ تو مجمره سوزیها داشتعنبرین طرهٔ تو غالیه سازیها کرد
لب پر شکر تو شهد فشانیها داشتچشم افسون گر تو سحر طرازیها کرد
تا نسیم سحر از جعد بلندت دم زدعمر کوتاهم از این قصه درازیها کرد
تا فروغی دلش از شوق فروزان گرددچین کاکل به سرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

چشم مستش نه همین غارت دین و دل کردکه به یک جرعه مرا بی خود و لایعقل کرد
چشم بد دور ازین فتنه که عاقل برخاستکه به یک جلوه مرا از دو جهان غافل کرد
زد به یک تیغم و از زحمت سر فارغ ساخترحمتی کرد اگر در حق من قاتل کرد
دل به شیرین دهنش دستی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کردشب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد
مو به مو بندهٔ آن زلف سیه خواهم شدسال ها خواجگی دور قمر خواهم کرد
با خم ابروی او نرد هوس خواهم باختپیش شمشیر بلا سینه سپر خواهم کرد
گندم خال وی از جنت او خواهم چیدمن هم از روی صفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

زلف پر چین تو مشاطه شبی شانه نکردکه دو صد خون به دل محرم و بیگانه نکرد
خرمنی نیست که غمهای تو بر باد ندادخانه‌ای نیست که سودای تو ویرانه نکرد
آخرش چرخ به زندان مکافات کشیدهر که را سلسلهٔ موی تو دیوانه نکرد
شیخ تا حلقهٔ زنار سر زلف تو دیدهیچ در دل هوس سبحهٔ صد دانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

هر گه که ناوکی ز کمانت کمانه کرداول شکاف سینهٔ مرا نشانه کرد
دستی که بر میان وصال تو می‌زدمتیغ فراق منقطعش از میانه کرد
تا چشمم اوفتاد به شاهین زلف توعنقای عشق بر سر من آشیانه کرد
سیل غمت فتاد به فکر خرابی‌امچندان که در خرابه من جغد خانه کرد
در ناف آهوان ختا نافه گشت خونتا جعد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

نرخ یک بوسه گر آن لعل به صدجان می‌کردمشتری فکر خریداری‌اش آسان می‌کرد
تلخ کام از لب شیرین بتی جان دادمکه به یک خنده جهان را شکرستان می‌کرد
همه جعمیت عشاق پریشان می‌شدچون صبا شرحی از آن زلف پریشان می‌کرد
کوی دل ها همه از شوق به سر می‌غلطیدچون خم طره او دست به چوگان می‌کرد
گر زلیخا رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

تا مه روی تو از چاک گریبان سر زدگفتی از جیب افق نیر رخشان سر زد
تا عیان شد رخ زیبای تو از چنبر زلفصبح امید من از شام غریبان سر زد
صبح نورانی دیدار تو طالع نشدهای دریغا که شب تیرهٔ هجران سر زد
هر کجا دم زدم از قد و رخ و زلف و خطتهمه جا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زدآشیان دل یک سلسله را بر هم زد
بود از زلف پریشان توام خاطر جمعفتنه عشق چو گیسوی تواش بر هم زد
تابش حسن تو در کعبه و بت خانه فتادآتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد
تو صنم قبلهٔ صاحب نظرانی امروزکه زنخدان تو آتش به چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

نرگس مست تو راه دل هشیاران زدخفته را بین که چسان بر صف بیداران زد
عشق هر عقده که در زلف گره گیر تو بودگه به کار من و گاهی به دل یاران زد
ساقی آن باده که از لعل تو در ساغر ریختآتشی بود که در خانهٔ میخواران زد
تو که از قید گرفتاری دل آزادیکی توان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

چشم مستش اگر از خواب گران برخیزدای بسا فتنه که در دور زمان برخیزد
از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزددل به عذر قدمش از سر جان برخیزد
عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوانپیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد
ضعفم از پای درانداخت خدایا مپسندکه ز کویش تن بی تاب و توان برخیزد
ترسم افزونی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی