گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۱

 

آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدعی اندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجیبنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دری از خلق به رویمتا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
می خواهم و معشوق و زمینی و زمانیکاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۲

 

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفتبسیار مگویید که بسیار نباشد
آن بار که گردون نکشد یار سبکروحگر بر دل عشاق نهد بار نباشد
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشد
آهنگ دراز شب رنجوری مشتاقبا آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

می خواهم و کنجی که بجز یار نباشد
من باشم و او باشد و اغیار نباشد
آنجا اثر رحمت جاوید توان یافت
کان جا ز رقیبان تو آثار نباشد
هر جا حبیبست بپهلوی رقیبست
در باغ جهان یک گل بی خار نباشد
بر من، که گرفتار توام، رحم مفرمای
رحمست بر آن کس که گرفتار نباشد
ما خانه خرابیم و نداریم پناهی
ویرانه ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۸

 

نالم به اثر گر غم او یار نباشد
گریم به نمک، دیده چو خونبار نباشد
بخرام به بالین من ای آینه سیما
دارم نفسی کآینه را بار نباشد
لب می مکم از چاشنی درد، ببینید
خون در دلم از لعل لب یار نباشد
از وادی غم می شنوم آه ضعیفی
ای اشک سراغی، دل بیمار نباشد؟
آن نخل وفا از بر من می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی