گنجور

 
آذر بیگدلی

ما را دگری جز سگ او یار نباشد

او را اگر از یاری ما عار نباشد

چندان ستمم از تو خوش آید که چو پرسند

از ضعف مرا قوت گفتار نباشد

میلت به پرستاری کس نیست، وگرنه

کس نیست که از درد تو بیمار نباشد

فریاد، که در کوی تو از اهل وفا نیست

یک نامه که در رخنه ی دیوار نباشد

صیاد مرا، دل نکشد جانب گلشن؛

تا ناله ی مرغان گرفتار نباشد

کارم شده، احوال من از غیر چه پرسی؟!

بگذار بمیرم، بمنت کار نباشد

تا چند کنی شکوه ز بیطاقتی آذر؟!

خاموش، که همسایه، در آزار نباشد؟!