گنجور

 
کلیم
 

از لذت جور تو خبردار نباشد

زخمی که لبش بر لب سوفار نباشد

چشمان توام تشنه بخونند مبادا

این شربت کم بخش دو بیمار نباشد

بیروی تو چشم از همه بستم که ندیدم

عکسی که برین آینه زنگار نباشد

واپس ترم از سایه در آن کوی که هرگز

از ناکسیم جا پس دیوار نباشد

جز مهر توام نیست متاعی وزغیرت

جائی بفروشم که خریدار نباشد

مجنون نتوان بود بژولیدگی موی

مستی به پریشانی دستار نباشد

یک ناله بانگیز نخیزد ز رگ دل

ابروی تو گر ناخن این تار نباشد

زنهار کلیم از مدد بخت بپرهیز

این بخت همان به که بکس یار نباشد