گنجور

 
ناصر بخارایی

هرکس که مقیم در خمّار نباشد

در مذهب ما عاقل و هشیار نباشد

گر علم یقین است تو را، عین یقین جو

کان طایفه را کبر به خروار نباشد

داری هوس صحبت او، ترک هوس گیر

کان یار به هر بوالهوسی یار نباشد

سر دفتر اصحاب یقین بود محمد

شاهی که چو او قافله سالار نباشد

بنگر ز کجا آمد و چون بود و کجا رفت

باریت بدین زهرهٔ انکار نباشد

گویی که مرا مرتبهٔ علم چو موسی است

آخر هم ازین قول خودت عار نباشد؟

حرص و حسد و بخل طمع داری از این‌ها

هم خوش بود ار بر سر بازار نباشد

انفاس معطر چه زنی بیهده ناصر

هر بیخبری محرم اسرار نباشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی

بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

ای دوست برآور دری از خلق به رویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
ابن یمین

کنجی که در او گنجش اغیار نباشد

کس از تو و بر تو ز کس آزار نباشد

رودی و سرودی و حریفی دو سه یکدل

باید که عدد بیشتر از چار نباشد

نردی و کتابی و شرابی و ربابی

[...]

جهان ملک خاتون

ما را به جهان جز غم تو یار نباشد

جز جستن وصل تو مرا کار نباشد

از گلشن وصل تو من خسته جگر را

در پای دلم جز اثر خار نباشد

چون سرو روان گر گذری پیش من آری

[...]

هلالی جغتایی

می خواهم و کنجی که به جز یار نباشد

من باشم و او باشد و اغیار نباشد

آنجا اثر رحمت جاوید توان یافت

کآنجا ز رقیبان تو آثار نباشد

هرجا که حبیب است به پهلوی رقیب است

[...]

شیخ بهایی

مجنون تو با اهل خرد یار نباشد

غارت زده را قافله در کار نباشد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه