گنجور

 
جهان ملک خاتون

ما را به جهان جز غم تو یار نباشد

جز جستن وصل تو مرا کار نباشد

از گلشن وصل تو من خسته جگر را

در پای دلم جز اثر خار نباشد

چون سرو روان گر گذری پیش من آری

در پای تو جز جان من ایثار نباشد

دانی به چه شرط این بتوان کرد که آن دم

در مجلس ما صحبت اغیار نباشد

هستی تو طبیب دل پردرد جهانی

لیکن دل تو در غم بیمار نباشد

حال من غمدیده تو بنگر که چه باشد

بیمار غم عشقم و تیمار نباشد

گویند که دل را بده از دست به دلدار

دل داده ز دستم من و دلدار نباشد

بیداری شبهای من خسته عجب نیست

در درد فراق تو که بیدار نباشد

در کوی تو بارست سگان را به چه معنی

این بنده مهجور تو را بار نباشد