گنجور

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷

 

بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام

از سر شراب رفته و مخمور مانده ام

هم آب رفته از دل و هم تاب از نظر

دور از چراغ میکده بی نور مانده ام

نخل مسیح و باغ خلیل و زلال خضر

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۵

 

رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم

دل برگرفتم از تو، چو کامی نداشتم

یکباره از وفای تو برداشتم امید

چون از تو التفات تمامی نداشتم

بر دل کدام روز که از همدمان تو

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴

 

چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام

فیض بهار و منفعت مل ندیده ام

زان عاشقان نیم که بدانم وفای گل

من غیر نامرادی بلبل ندیده ام

چندانکه سوختیم نگاهی نکرد و رفت

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۰

 

ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم

دل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم

چون در حریم میکده مستان نوا کنند

ما هم برآوریم صدایی نمرده ایم

در اشک ما مبین بحقارت که این شراب

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۴

 

ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم

از دستت این شراب دگر نوش چون کنم

لب می گزی که زود چرا مست می شوی

ساغر تو می دهی، من مدهوش چون کنم

گویند جامه می دری و آه می کشی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷

 

ما باده را بنغمه ی ناهید خورده ایم

آب از کنار چشمه ی خورشید خورده ایم

شاهانه مجلسی طلب و ساقیی که ما

می در شرابخانه ی جمشید خورده ایم

در مجلسی حبیب ز دست مسیح و خضر

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

 

ما خویش را بچنگ ملامت سپرده ایم

از لوح سینه حرف سلامت سترده ایم

خون خورده ایم و یاد ندامت نکرده ایم

جان داده ایم و نام غرامت نبرده ایم

اندوه روز هجر و بلای شب فراق

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۰

 

دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتم

آیا کجا شد آن همه یاری که داشتم

چندان نمک زدی که بجان هم رسید کار

در سینه آن جراحت کاری که داشتم

هر چند سوختیم دل از حال خود نگشت

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۵

 

امیدم این نبود کزین در خجل روم

با داغ دل در آیم و با درد دل روم

عشقم سبک عیار بر آورد پیش دوست

دیگر در آتش که من منفعل روم

بگذار تا بخاک درش میرم ای رفیق

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۹

 

می آفتست و در نظرم پر فنی چنین

می رم به دست ساقی سیمین تنی چنین

هر لحظه بیش سوزدم آن شمع دلفروز

کم بوده در چراغ کسی روغنی چنین

او در پی شکار و جهانی فتاده مست

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۳

 

رخ برفروز از می و گلگشت باغ کن

هر دل که سوز عشق درو نیست داغ کن

اکنون که خاست نغمه ی بلبل ز شاخ گل

در جام لاله گون می چون چشم زاغ کن

دود چراغ مدرسه تا چند ای فقیه

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

ما ناکس و تو در پی بد گفتن اینچنین

تا کی خطای ما نپذیرفتن اینچنین

تا چند صلح و جنگ، چه داری بجان ما

خندیدن آنچنان و برآشفتن اینچنین

مگذار در دلم گره ای گل چو آمدی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۷

 

نخل تو سرکش و دل خود کام من همان

ناز تو همچنان طمع خام من همان

در جنت وصال مرا روز و شب یکیست

در روزگار هجر سیه شام من همان

هر قطره چشمه یی شد و هر چشمه آب خضر

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۳

 

تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهن

پیش آی، کز قبا شنود بوی پیرهن

تنها درآ به خلوت عاشق که همچو شمع

میرد، گر از صبا شنود بوی پیرهن

بگذار ای بهار جوانی زکوة حسن

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۴

 

چشم من از نظارهٔ آن زلف مشک‌بو

چون نافهٔ تری‌ست که خون می‌چکد از او

یک قطره خون سوختهٔ خال گلرخی‌ست

هر غنچهٔ بنفشه که بینم به طرف جو

خونابه‌ای که می‌کشم از تیغ عشق تو

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۶

 

دارم دلی هوای بسی خوبرو درو

یکقطره خون گرم و هزار آرزو درو

آیینه ییست دایره ی خط سبز تو

کز غایت صفا بتوان دید رو درو

نقاش صنع شکل دهانت ز نازکی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۷

 

ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو

نا آزموده منکر اهل نظر مشو

ساغر ز دست خود بکف بیغمان منه

در قصد جان عاشق خونین جگر مشو

در کار ما اگر نکنی زهر چشم کم

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۳

 

نخل قدت که از چمن جان برآمده

شاخ گلی بصورت انسان برآمده

از پای تا به سر همه جانست آن نهال

گویا ز آب چشمه ی حیوان برآمده

اکنون تویی جمیل جهان گرچه پیش ازین

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۳

 

بر صید زخم خورده دویدن چه فایده

بسمل شدیم تیغ کشیدن چه فایده

ما را اگر چه می کشی و زنده می کنی

لب از دریغ و درد گزیدن چه فایده

دوری مکن اگر شرفی داری ای هما

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۹

 

کاکل به تاب رفته ز دام که جسته‌ای

دیگر دل کدام پریشان شکسته‌ای

رنگین شدست دامن پاکت چه حالتست

گویا که در میان دل ما نشسته‌ای

بر گرد ارغوان کمر سیم کرده چست

[...]

بابافغانی شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۴
۵