گنجور

 
بابافغانی

پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید

یک آفریده از تو مسیحا زیان ندید

جاوید کام ران که تویی در ریاض دهر

گلدسته یی که آفت باد خزان ندید

فردا جواب نقد کدام آرزو دهد

عاشق که هیچگونه مراد از جهان ندید

باور که می کند که مرا رفتن تو کشت

از خون چو کس بدامن پاکت نشان ندید

کی در دلش گذشت که سوز من از کجاست

دشمن که آتشم زد و داغ نهان ندید

کس را چه انفعال، مرا طعن می کشد

آسوده را چه درد که زخم زبان ندید

نگرفت در پناه خودم زاغ هم ز ننگ

کرگس چه عیبها که درین استخوان ندید

تا چشم باز کرد فغانی بدان کمر

خود را به هیچ شکل دگر در میان ندید