گنجور

 
بابافغانی

عشق آمد و هوای صف طاعتم نماند

پرهیز ای فرشته که آن عصمتم نماند

دردا که از دعا تو بدستم نیامدی

وز جانب کسی نظر همتم نماند

خود را به عشق لاله رخی سوختم تمام

اندوه دوزخ و هوس جنتم نماند

دادی بسی نمک شکری نیز لطف کن

کز خوان نعمت تو جزین قسمتم نماند

می ده که گر فرشته شوم همچنان بدم

بدنام چون شدم بر کس حرمتم نماند

دنبال آرزوی دل خود نمی روم

نومیدیم بسوخت بسی رغبتم نماند

اکنون که چون فغانیم افگندی از نظر

گر هم که داشتم هنری قیمتم نماند